☕️قطعهای از کتاب
آدمها از ترس وحشی میشوند، از ترس به قدرت رو میآورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا کتاب نمیخوانند؟ چرا هیچچیز از تاریخ نمیدانند؟ چرا ما این همه در تیرهبختی تکرار میشویم؟ این همه جنگ این همه آدم برای چه چیزی کشته شدهاند که آن چیز حالا دستشان نیست و دست بچههاشانم نیست؟!
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
آدمها از ترس وحشی میشوند، از ترس به قدرت رو میآورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا کتاب نمیخوانند؟ چرا هیچچیز از تاریخ نمیدانند؟ چرا ما این همه در تیرهبختی تکرار میشویم؟ این همه جنگ این همه آدم برای چه چیزی کشته شدهاند که آن چیز حالا دستشان نیست و دست بچههاشانم نیست؟!
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
👍20❤4
☕️ قطعهای از کتاب
کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند.
دنیا به دست دروغگوها و پشت هم اندازها و حقهبازها اداره میشود ...
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند.
دنیا به دست دروغگوها و پشت هم اندازها و حقهبازها اداره میشود ...
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
👍29😁1
☕️قطعهای از کتاب
چیزی مثل روح از پاهام راه افتاد، تنم را مس کرد و از سرم پر کشید. صدای تیکتیک ساعتها را در مغزم میشنیدم. ساعت ساختمان انجمن شهر عقربه نداشت، فکر کردم باز دارم خواب میبینم. قلبم تند میزد و زبانم بند آمده بود. او از کجا آمده بود؟ از آسمان؟ لحظهای هر دو سنگ شدیم، دو مجسمه که گذاشتهاند گوشۀ فلکه، برای قشنگی و به نشانهٔ عشق و زندگی. نگاهم را به چشمهاش دوختم، بعد لبهاش، بعد موهای خاکگرفتهاش و هرچه بیشتر نگاه میکردم، بیشتر در تاریکی فرو میرفتم، در تاریکی بیانتهایی که هوای خنکی به پوست تبزدهٔ آدم میوزانَد، و هیچ صدایی نیست، و آدم هرچه میرود تمامی ندارد. مثل آبانبار چهلپله، بیآنکه گاوی بر دوش آدم باشد.
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
چیزی مثل روح از پاهام راه افتاد، تنم را مس کرد و از سرم پر کشید. صدای تیکتیک ساعتها را در مغزم میشنیدم. ساعت ساختمان انجمن شهر عقربه نداشت، فکر کردم باز دارم خواب میبینم. قلبم تند میزد و زبانم بند آمده بود. او از کجا آمده بود؟ از آسمان؟ لحظهای هر دو سنگ شدیم، دو مجسمه که گذاشتهاند گوشۀ فلکه، برای قشنگی و به نشانهٔ عشق و زندگی. نگاهم را به چشمهاش دوختم، بعد لبهاش، بعد موهای خاکگرفتهاش و هرچه بیشتر نگاه میکردم، بیشتر در تاریکی فرو میرفتم، در تاریکی بیانتهایی که هوای خنکی به پوست تبزدهٔ آدم میوزانَد، و هیچ صدایی نیست، و آدم هرچه میرود تمامی ندارد. مثل آبانبار چهلپله، بیآنکه گاوی بر دوش آدم باشد.
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
🤩5👍3
☕️قطعهای از کتاب
خیلی دلم میخواست تو روبروی من مینشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف میشوند؟ چرا فکر نمیکنند؟ آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد میگوید؟ نگاه کن چقدر حقیرند، مثل بچههای لجباز روح آدم را میجوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند. آدم دلش میجوشد و سر میرود. نه به عشق فکر میکنند، نه گذشتهها یادشان میآید، و یادشان نیست که روزی، روزگاری گفتهاند: «دوستت دارم.»
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
خیلی دلم میخواست تو روبروی من مینشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف میشوند؟ چرا فکر نمیکنند؟ آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد میگوید؟ نگاه کن چقدر حقیرند، مثل بچههای لجباز روح آدم را میجوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند. آدم دلش میجوشد و سر میرود. نه به عشق فکر میکنند، نه گذشتهها یادشان میآید، و یادشان نیست که روزی، روزگاری گفتهاند: «دوستت دارم.»
📕#سال_بلوا
✍#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
❤8👍4