کتابخانه سیمرغ
73.2K subscribers
15.3K photos
1.18K videos
7.37K files
471 links
Download Telegram
📕#آونگ_خاطره_های_ما

#عباس_معروفی

آونگ خاطره های ما کتابی است در ۲۰۸ صفحه شامل سه نمایشنامه به نام های آونگ خاطره های ما، دلی بای و آهو، و ورگ.  این کتاب را عباس معروفی، نویسنده اهل سنگسر (مهدیشهر) به رشته تحریر درآورده است. ماجرای نمایشنامه ورگ درایل سنگسر، می گذرد. ایلی که معروفی نیز از میان آن برخاسته است.

عباس معروفی در پیشگفتار نمایشنامه ورگ، به موضوع نمایش و محیط زندگی عشایر ایل سنگسر اشاره می کند. 

♦️@seemorghbook
👍32
📕#فریدون_سه_پسر_داشت

#عباس_معروفی

فریدون سه پسر داشت رمانی از نویسنده معاصر عباس معروفی است. این کتاب اولین رمان عباس معروفی است که توسط وی به صورت رایگان بر روی اینترنت انتشار یافته است. نسخه های چاپ شده از روی نسخه اینترنتی هم به صورت زیر زمینی و محدود در تهران منتشر شده است.
همانطور که در ابتدای کتاب خود نویسنده به واقعی بودن نام افراد و وقایع اشاره می‌کند، قصه داستان بر اساس سرگذشت واقعی یکی از مبارزان سیاسی به نام مجید امانی نگاشته شده است. این رمان به حوادث انقلاب سال ۵۷ و درگیری و کشتار مبارزان سیاسی در سالهای قبل و بعد از انقلاب می‌پردازد. در واقع معروفی از استبداد و کشتار سیاسیون و روشنفکران انتقاد می‌کند.
♦️@seemorghbook
👍22
📕#پیکر_فرهاد

#عباس_معروفی

کتاب پر از زن های مختلف است ، زن های متفاوت از هم که در حقیقت یکی هستند و سرنوشت آنها ادامه سرنوشت یکدیگر است ، سرنوشت مشترک بسیاری از زنان، زنانی که به دنبال خوشبختی هستند و به آن نمی رسند . زن دوره ساسانی ، دخترک روی قلمدان ، دخترک مدل ، دخترک عینکی و ... گر چه در دوران های مختلفی از تاریخ این سرزمین زندگی می کنند ولی با لحظه لحظه سرنوشت هم پیوند خورده اند و تقدیر مشترکی را تجربه می نمایند . راوی به صورت پیوسته عوض می شود و هر راوی گوشه ای از خاطرات خود را به یاد می آورد ولی شاید بتوان اصلی ترین راوی را دخترکی خواند که مدل نقاشی برای قلمدان است و در حقیقت همان دخترک بوف کور هدایت می باشد . کلا فضای داستان ، نحوه نگارش ، دخترک روی قلمدان ، مرد قوزی ، کالسکه و ... به صورت شدیدی شما رو یاد بوف کور می اندازه و در حقیقت خود آقای معروفی هم گفتند نگارش این کتاب نوعی ادای دین هست به صادق هدایت و بوف کور .

♦️@seemorghbook
👍13😢42
دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو، دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تُو
کاش ‌می‌توانستم
دست‌هايت را بگيرم و تو را بنويسم
کاش نقاشی بلد بودم
دوست داشتنِ تو،
زيباترين گلی ا‌ست
که خدا آفريده
گفته بودم؟

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👏11👍1
📕#تماما_مخصوص

#عباس_معروفی

تماما مخصوص که آخرین کتاب عباس معروفی است، داستان زندگی “عباس ایرانی”، روزنامه‌ نگاری تبعیدی است که بعد از آشفتگی‌ های سیاسی دهه شصت مجبور به فرا ر از ایران و مهاجرت به آلمان می‌ شود. راوی کتاب خود عباس ایرانی و پررنگ‌ترین شخصیت داستان هم خود اوست.اما اصل داستان رمان تماما مخصوص مربوط به زمانی می شود که عباس ایرانی در یک هتل به عنوان مدیر شبانه شروع به کار می کند و می توان کتاب را به دو بخش تقسیم کرد:

بخشی که شامل زندگی عباس ایرانی در آلمان / خاطرات گذشته‌اش در ایران و مهاجرتش / زندگی عاشقانه و خیالات و رویاهایش می‌شود.بخشی که شامل قسمت های پایانی داستان و روایت سفر عباس ایرانی به قطب شمال می‌ شود.
♦️@seemorghbook
👍12
☕️قطعه‌ای از کتاب

آدم‌ها از ترس وحشی می‌شوند، از ترس به قدرت رو می‌آورند که چرخ آدم‌های دیگر را از کار بیندازند و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا کتاب نمی‌خوانند؟ چرا هیچ‌چیز از تاریخ نمی‌دانند؟ چرا ما این همه در تیره‌بختی تکرار می‌شویم؟ این همه جنگ این همه آدم برای چه چیزی کشته شده‌اند که آن چیز حالا دستشان نیست و دست بچه‌هاشانم نیست؟!

📕#سال_بلوا

#عباس_معروفی


♦️@seemorghbook
👍204
قطعه‌ای از کتاب

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﻪ ﮐﻨﺞ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﺑﻪ ﮐﺘﮏ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﺵ ﻧﮕﺬﺍﺭﯼ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﭘﻨﺠﻪ ﺯﻫﺮﺁﻟﻮﺩﯼ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﮐﻪ حتی ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺒﺮﯼ، ﺟﺎﯼ ﺯﺧﻢ ﻧﺎﺳﻮﺭﺵ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺭﻭﯼ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ. ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺯﻭﺭﻣﻨﺪ ﺍﺯ ﻭﺣﺸﯽ ﮔﺮﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺗﺒﻌﯿﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﺸﺘﻦ ﻭ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺿﻌﯿﺘﯽ ﻣﺸﺎﺑﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ؛ ﺍﮔﺮ ﻧﮑﺸﯽ، ﮐﺸﺘﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ....!!

📕#تماما_مخصوص

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍16
☕️قطعه‌ای از کتاب

چقدر آهنگهای قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم، چقدر چهره های زيبا از برابرم گذشتند كه من آنها را نديدم، چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم، هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم.
زندگی يعنی چه؟
هميشه نصفه نيمه، هميشه ناتمام، هميشه ناگهان جايی قطع می شدم ...

📕#تماما_مخصوص

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍16
☕️قطعه ای از کتاب

عادت کرده ایم هرروز دوش بگیریم،اما یادمان میرود که ذهنمان هم به دوش نیاز دارد.
گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما،
ولی غافلیم.
شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟!
بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم
و توقع داریم در خواب پدربزرگمان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما.

📕#سمفونی_مردگان

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍19👏1
☕️قطعه‌ای از کتاب

از خواب خسته ام
یه چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی
برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش میشد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد
نشد هم
نشد...!

📕#سمفونی_مردگان

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍11👏9😢43
☕️قطعه‌ای از کتاب

چقدر آهنگهای قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم، چقدر چهره های زيبا از برابرم گذشتند كه من آنها را نديدم، چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم، هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم.
زندگی يعنی چه؟
هميشه نصفه نيمه، هميشه ناتمام، هميشه ناگهان جايی قطع می شدم ...

📕#تماما_مخصوص

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍15👏3
☕️ قطعه‌ای از کتاب

کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند.
دنیا به دست دروغگوها و پشت هم اندازها و حقه‌بازها اداره می‌شود ...

📕#سال_بلوا

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍29😁1
☕️قطعه‌ای از کتاب

چیزی مثل روح از پاهام راه افتاد، تنم را مس کرد و از سرم پر کشید. صدای تیک‌تیک ساعت‌ها را در مغزم می‌شنیدم. ساعت ساختمان انجمن شهر عقربه نداشت، فکر کردم باز دارم خواب می‌بینم. قلبم تند می‌زد و زبانم بند آمده بود. او از کجا آمده بود؟ از آسمان؟ لحظه‌ای هر دو سنگ شدیم، دو مجسمه که گذاشته‌اند گوشۀ فلکه، برای قشنگی و به نشانهٔ عشق و زندگی. نگاهم را به چشم‌هاش دوختم، بعد لب‌هاش، بعد موهای خاک‌گرفته‌اش و هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر در تاریکی فرو می‌رفتم، در تاریکی بی‌انتهایی که هوای خنکی به پوست تب‌زدهٔ آدم می‌وزانَد، و هیچ صدایی نیست، و آدم هرچه می‌رود تمامی ندارد. مثل آب‌انبار چهل‌پله، بی‌آن‌که گاوی بر دوش آدم باشد.

📕#سال_بلوا

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
🤩5👍3
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود.

📘#سمفونی_مردگان

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍16
☕️قطعه‌ای از کتاب


خیلی دلم می‌خواست تو روبروی من می‌نشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف می‌شوند؟ چرا فکر نمی‌کنند؟ آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد می‌گوید؟ نگاه کن چقدر حقیرند، مثل بچه‌های لجباز روح آدم را می‌جوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند. آدم دلش می‌جوشد و سر می‌رود. نه به عشق فکر می‌کنند، نه گذشته‌ها یادشان می‌آید، و یادشان نیست که روزی، روزگاری گفته‌اند: «دوستت دارم.»

📕#سال_بلوا

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
8👍4
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود.

📘#سمفونی_مردگان

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍17👏1
آدم‌های ﮐﻮﭼﮏ
ﺑﻪ آدم‌های ﺑﺰﺭﮒ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ آدم‌هاﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺍﯾﺪه ﻫﺎ.
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ
ﮐﻮﭼﮏِ ﻗﺸﻨﮕﻢ.
ﺍﺻﻼً ﺍﮔﺮ ﻓﮑﺮ ﺗﻮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ
ﺍﯾﺪه ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﻭﻟﯿﺶ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺩﻭﺑﺎﺭه عاشقت شوم.

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍135
☕️قطعه‌ای از کتاب

چقدر آهنگهای قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم، چقدر چهره های زيبا از برابرم گذشتند كه من آنها را نديدم، چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم، هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم.
زندگی يعنی چه؟
هميشه نصفه نيمه، هميشه ناتمام، هميشه ناگهان جايی قطع می شدم ...

📕#تماما_مخصوص

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
🔥11👍94
☕️ قطعه‌ای از کتاب

وقتی سر بلند كردم دیدم جایش خالی است ... حساب میزش را در بشقاب گذاشته و رفته بود از صدای "آكاردئون" نوازنده ی نابینای جلوی در احساس می كردم هوا ابری است ...
سرگرداندم ، چند نفر خیره ام شده بودند ..!
نه، دیگر نمی خواستم. هیچ كدام از آن چشم ها را نمی خواستم چشم های كه از معنا تهی بود ؛ فقط مثل شیشه های بدلی برق می زد. هركدام به رنگی مثل چراغ های شهر در شب كه نمی دانی كدام سو مال كدام خانه است ...
كجا عشق می ورزند و كجا آدم می كشند ... .

📕#پیکر_فرهاد

#عباس_معروفی

♦️@seemorghbook
👍102
تقدیر مثل گلوله
همیشه در راه است
گاه پنج دقیقه دیر می رسی
گاهی زود و بعد
مسیر زندگی ات عوض می شود
میتوانستی مرده باشی
و زنده ای

#عباس_معروفی
♦️@seemorghbook
👍113