در بازی زندگی یاد میگیری:
اعتماد به حرف های قشنگ
بدون پشتوانه ...مثل آویختن
به طنابی پوسیدست..
یاد میگیری:
نزدیکترین ها به تو ...گاهی
میتوانند دورترین ها باشند...
یاد میگیری :
دیوار خوب است
سایه درخت مطلوب است
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست!
♦️@seemorghbook
اعتماد به حرف های قشنگ
بدون پشتوانه ...مثل آویختن
به طنابی پوسیدست..
یاد میگیری:
نزدیکترین ها به تو ...گاهی
میتوانند دورترین ها باشند...
یاد میگیری :
دیوار خوب است
سایه درخت مطلوب است
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست!
♦️@seemorghbook
👍20❤2
☕ قطعهای از کتاب
فردِ رنجبر ممکن است به این صرافت بیفتد که طبقه ی حاکمه را قتل عامکند؛ فرد یهودی، [یا] سیاهی اهلِ تخیل، ممکن است این رویا را در سر بپروراند که راز بمب اتمی را به خود اختصاص دهد و بشریتی به طور یک پارچه یهودی یا به طور یکپارچه سیاه بسازد. زن حتی در عالم رویا هم نمی تواند نرها را قتل عام کند. رشته ای که زن را با ستمگرهایش مربوط می کند با هیچ رشته ی دیگری قابل مقایسه نیست.
📕#جنس_دوم
✍#سیمون_دوبووار
♦️@seemorghbook
فردِ رنجبر ممکن است به این صرافت بیفتد که طبقه ی حاکمه را قتل عامکند؛ فرد یهودی، [یا] سیاهی اهلِ تخیل، ممکن است این رویا را در سر بپروراند که راز بمب اتمی را به خود اختصاص دهد و بشریتی به طور یک پارچه یهودی یا به طور یکپارچه سیاه بسازد. زن حتی در عالم رویا هم نمی تواند نرها را قتل عام کند. رشته ای که زن را با ستمگرهایش مربوط می کند با هیچ رشته ی دیگری قابل مقایسه نیست.
📕#جنس_دوم
✍#سیمون_دوبووار
♦️@seemorghbook
👏9👍2❤1
از وقتیکه بشر توانست وقایع را ثبت و ضبط کند،
دیگر نه عصا مارشد و نه دریا شکافته شد..
#فردریش_نیچه
♦️@seemorghbook
دیگر نه عصا مارشد و نه دریا شکافته شد..
#فردریش_نیچه
♦️@seemorghbook
👍46👎6
📕#وطن_فروش
✍#ویلیام_سامرست_موام
ویلیام سامرست موام داستاننویس و نمایشنامهنویس بزرگ انگلیسی در ایران نیز چون دیگر کشورهای جهان نویسندهای شناخته شده و آشنا است و کتابهایی چون لبه تیغ ماه و شیش پشیز حاصل عمر از او به فارسی برگردانده و منتشر شدهاند. در این مجموعه شش داستان برگزیده از میان داستانهای کوتاه او گرد آمدهاند که توانایی و هنرمندی او در داستانپردازی را به خوبی مینمایانند.
... به آشپزخانه برگشت. مرد همان طور کف آشپزخانه ولو بود، همان جائی که با ضربه دست او پرتاب شده بود. صورتش خونی بود و داشت ناله می کرد. زن پشت به دیوار داده بود و با چشمان وحشت زده به ویلی همقطار او خیره شده بود. وقتی وارد شد زن جیغی کشید و هق هق به گریه افتاد...
در طی جنگ جهانی اول ، نویسنده ای به نام اشندن ، که فقط با نام خانوادگی اش معرفی می شود ، با نام مستعار "آر" ، یک سرهنگ اطلاعات انگلیس به عنوان عامل نفوذی ثبت نام می شود. او را به سوئیس می فرستند و در آنجا درگیر تعدادی از عملیات ضد اطلاعات می شود. اینها را با ترغیب ، رشوه ، سیاه نمایی یا همزمانی انجام می دهد. او از سلاح استفاده نمی کند.
اشندن باید یک رقاص ایتالیایی را ترغیب کند تا به معشوق خود ، یک هندی ضد انگلیس و یک مأمور آلمانی خیانت کند تا او را متقاعد کند تا از مرز سوئیس بی طرف عبور کند تا او را در فرانسه متحد ببیند ، جایی که متفقین می توانند او را دستگیر کنند. مرد ، قبل از دستگیریش توسط انگلیسی ها خودکشی می کند. وقتی معشوقه او متوجه مرگ او شد ، نزد اشندن می رود ...
♦️@seemorghbook
✍#ویلیام_سامرست_موام
ویلیام سامرست موام داستاننویس و نمایشنامهنویس بزرگ انگلیسی در ایران نیز چون دیگر کشورهای جهان نویسندهای شناخته شده و آشنا است و کتابهایی چون لبه تیغ ماه و شیش پشیز حاصل عمر از او به فارسی برگردانده و منتشر شدهاند. در این مجموعه شش داستان برگزیده از میان داستانهای کوتاه او گرد آمدهاند که توانایی و هنرمندی او در داستانپردازی را به خوبی مینمایانند.
... به آشپزخانه برگشت. مرد همان طور کف آشپزخانه ولو بود، همان جائی که با ضربه دست او پرتاب شده بود. صورتش خونی بود و داشت ناله می کرد. زن پشت به دیوار داده بود و با چشمان وحشت زده به ویلی همقطار او خیره شده بود. وقتی وارد شد زن جیغی کشید و هق هق به گریه افتاد...
در طی جنگ جهانی اول ، نویسنده ای به نام اشندن ، که فقط با نام خانوادگی اش معرفی می شود ، با نام مستعار "آر" ، یک سرهنگ اطلاعات انگلیس به عنوان عامل نفوذی ثبت نام می شود. او را به سوئیس می فرستند و در آنجا درگیر تعدادی از عملیات ضد اطلاعات می شود. اینها را با ترغیب ، رشوه ، سیاه نمایی یا همزمانی انجام می دهد. او از سلاح استفاده نمی کند.
اشندن باید یک رقاص ایتالیایی را ترغیب کند تا به معشوق خود ، یک هندی ضد انگلیس و یک مأمور آلمانی خیانت کند تا او را متقاعد کند تا از مرز سوئیس بی طرف عبور کند تا او را در فرانسه متحد ببیند ، جایی که متفقین می توانند او را دستگیر کنند. مرد ، قبل از دستگیریش توسط انگلیسی ها خودکشی می کند. وقتی معشوقه او متوجه مرگ او شد ، نزد اشندن می رود ...
♦️@seemorghbook
❤11👍3
روزی یک میخ
به پیچ گفت:
چه کنم که همه بر سرم نکوبند؟
پیچ گفت
باید مثل من باشی
بچرخی و دور بزنی
منطق بعضی از آدما دقیقا اینه !
♦️@seemorghbook
به پیچ گفت:
چه کنم که همه بر سرم نکوبند؟
پیچ گفت
باید مثل من باشی
بچرخی و دور بزنی
منطق بعضی از آدما دقیقا اینه !
♦️@seemorghbook
👍24❤3
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
تمامِ سفرهای پختگی و بالغ شدن از یک جدا شدن شروع میشود
جدا شدن از احساس امنیّت،
جدا شدن از حس قدرت،
جدا شدن از یک وابستگی،
جدا شدن از هرچیزی که فکر میکنیم بدون آن هیچ خواهیم شد...
♦️@seemorghbook
تمامِ سفرهای پختگی و بالغ شدن از یک جدا شدن شروع میشود
جدا شدن از احساس امنیّت،
جدا شدن از حس قدرت،
جدا شدن از یک وابستگی،
جدا شدن از هرچیزی که فکر میکنیم بدون آن هیچ خواهیم شد...
♦️@seemorghbook
👍16❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شازده کوچولو پرسید :
کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت :
از وقتی بفهمی همه چیز
به خودت بستگی داره !
♦️@seemorghbook
کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت :
از وقتی بفهمی همه چیز
به خودت بستگی داره !
♦️@seemorghbook
👍19👎1
یه همسایه داشتیم همش سرش تو زندگی بقیه همسایهها بود!
یعنی واسه بقیه مو رو از ماست بیرون میکشید! اونقدر که خونه و زندگی خودش یادش رفته بود! پسرش معتاد شد، دخترش خطی شد، زنش ول کرد و رفت و...
وقتی اظهار نظر مسئولان مملکت رو درباره بقیه کشورها میبینم شدیداً یاد این همسایه میفتم!
♦️@seemorghbook
یعنی واسه بقیه مو رو از ماست بیرون میکشید! اونقدر که خونه و زندگی خودش یادش رفته بود! پسرش معتاد شد، دخترش خطی شد، زنش ول کرد و رفت و...
وقتی اظهار نظر مسئولان مملکت رو درباره بقیه کشورها میبینم شدیداً یاد این همسایه میفتم!
♦️@seemorghbook
👍32👏4👎1😁1
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حکایت
سگی در چمن علف میخورد.
سگ رهگذری از آنجا می گذشت.
وقتی صحنه رو دید تعجب کرد و ایستاد. آخه تا حالا ندیده بود سگ علف بخوره!
ایستاد و با تعجب گفت:
اوی! کی هستی؟ چرا علف میخوری؟!
سگی که علف میخورد نگاش کرد و بادی به غبغبه انداخت و گفت:
من؟! من سگ قاسم خان هستم!
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگه حداقل پاره استخونی جلوت انداخته بود باز یه چیزی؛ حالا که علف میخوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..!
♦️@seemorghbook
📖#حکایت
سگی در چمن علف میخورد.
سگ رهگذری از آنجا می گذشت.
وقتی صحنه رو دید تعجب کرد و ایستاد. آخه تا حالا ندیده بود سگ علف بخوره!
ایستاد و با تعجب گفت:
اوی! کی هستی؟ چرا علف میخوری؟!
سگی که علف میخورد نگاش کرد و بادی به غبغبه انداخت و گفت:
من؟! من سگ قاسم خان هستم!
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگه حداقل پاره استخونی جلوت انداخته بود باز یه چیزی؛ حالا که علف میخوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..!
♦️@seemorghbook
👏31👍5❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر صبح که از خواب بیدار میشوی
در نظر بیاور چه سعادتیست
زنده بودن، دوست داشتن
شادی عطریست که نمیتوان آن را
به دیگران زد و خود از بوی خوش آن
بهرهمند نشد
♦️@seemorghbook
در نظر بیاور چه سعادتیست
زنده بودن، دوست داشتن
شادی عطریست که نمیتوان آن را
به دیگران زد و خود از بوی خوش آن
بهرهمند نشد
♦️@seemorghbook
❤9
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید :
فرزندم مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت:
آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
شیخ گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی صحبت میکنی ،
حاج آقا !؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را
به مردم نشان دهم !
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی ،
می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی...!
♦️@seemorghbook
روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید :
فرزندم مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت:
آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
شیخ گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی صحبت میکنی ،
حاج آقا !؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را
به مردم نشان دهم !
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی ،
می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی...!
♦️@seemorghbook
👍28😁20❤1
اگر نمی توانی پرواز کنی
بدو
اگر نمی توانی بدوی
راه برو
اگر نمی توانی راه بروی
سینه خیز برو
اما در حرکت باش
#مارتین_لوترکینگ
♦️@seemorghbook
بدو
اگر نمی توانی بدوی
راه برو
اگر نمی توانی راه بروی
سینه خیز برو
اما در حرکت باش
#مارتین_لوترکینگ
♦️@seemorghbook
👏24👍8❤1
☕️ قطعهای از کتاب
پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد :
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد : من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.
📕#کاروانسرای_زندگی
✍#ماری_تورن
♦️@seemorghbook
پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد :
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد : من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.
📕#کاروانسرای_زندگی
✍#ماری_تورن
♦️@seemorghbook
👍34👏6😁3❤1
از زرتشت پرسیدند
زندگی خود را برچه بنا کردی
گفت:4اصل
دانستم رزق مرا دیگری
نمیخورد آرام شدم
دانستم خدا مرا میبیند
حیا کردم
دانستم کار مرا دیگری
انجام نمیدهد تلاش کردم
و پايان کارم
مرگ است مهیا شدم
♦️@seemorghbook
زندگی خود را برچه بنا کردی
گفت:4اصل
دانستم رزق مرا دیگری
نمیخورد آرام شدم
دانستم خدا مرا میبیند
حیا کردم
دانستم کار مرا دیگری
انجام نمیدهد تلاش کردم
و پايان کارم
مرگ است مهیا شدم
♦️@seemorghbook
👍26❤8😁1🤔1
📕#زندگی_واقعی_سباستین_نایت
✍#ولادیمیر_ناباکوف
شکل کلی اثر:
به نظر می رسد که شکل بندی کلی کتاب، طرحی از شطرنج داشته باشد. درهرفصل، حرکت یک مهره به نمایش گذاشته می شود و بازی با 20 حرکت (20 فصل) تمام می شود. درآخر شاه (خواننده ـ نویسنده) مات می شود. در زبان انگلیسی، نایت(knight)، مهره اسب در شطرنج است که از این کلمه کلیدی درطول رمان برای فضاسازی صفحه شطرنج استفاده می شود. که در طول آن سطور، به سیاه و سفیدی مهره ها اشاره می شود و حتا آدم ها با مهره های سیاه و سفیدشان مورد خطاب قرار می گیرند. «سیاه تعظیم کرد….سیاه به طرزی مبهم گفت:… وقتی غرش سفید پایان یافت، «سیاه» آرام گفت:… هنگامی که بر سر آن حرکت مشاجره می کردند و «سفید» سعی می کرد حرکتش را پس بگیرد،… دیدم او باخته و «سیاه» دارد مهره ها – به جز آن انگشتانه – را در جعبه ی مقوایی کهنه ای می گذارد.»
نام کتاب اشاره ایهام انگیزی به فضای کلی داستان و موضوع آن دارد. در ظاهر، نام شخصیت اصلی داستان بر کتاب گذاشته شده است. اما نام با طرح کلی کتاب، فضای کلی آن و حرکت نهایی مهره اسب مرتبط است. تلفظ کلمه نایت، (night) یادآور شب (سیاه) است که توصیفات سباستین از شب و ستاره ها و آسمان در داستان فراوان است و نیز مرگ اعجاب آور سباستین که حرکت پایانی مهره اسب است. «شب است. آسمان از ستارگان جان گرفته است. سباستین سال ها بعد نوشت که خیره شدن به ستارگان، مانند نگاه کردن به امعا و احشای بیرون ریخته ی یک حیوان، احساس چندش و تهوع به او می دهد. اما در آن زمان سباستین هنوز فکر و احساسش را بیان نکرده. تاریک ِ تاریک است. …»
♦️@seemorghbook
✍#ولادیمیر_ناباکوف
شکل کلی اثر:
به نظر می رسد که شکل بندی کلی کتاب، طرحی از شطرنج داشته باشد. درهرفصل، حرکت یک مهره به نمایش گذاشته می شود و بازی با 20 حرکت (20 فصل) تمام می شود. درآخر شاه (خواننده ـ نویسنده) مات می شود. در زبان انگلیسی، نایت(knight)، مهره اسب در شطرنج است که از این کلمه کلیدی درطول رمان برای فضاسازی صفحه شطرنج استفاده می شود. که در طول آن سطور، به سیاه و سفیدی مهره ها اشاره می شود و حتا آدم ها با مهره های سیاه و سفیدشان مورد خطاب قرار می گیرند. «سیاه تعظیم کرد….سیاه به طرزی مبهم گفت:… وقتی غرش سفید پایان یافت، «سیاه» آرام گفت:… هنگامی که بر سر آن حرکت مشاجره می کردند و «سفید» سعی می کرد حرکتش را پس بگیرد،… دیدم او باخته و «سیاه» دارد مهره ها – به جز آن انگشتانه – را در جعبه ی مقوایی کهنه ای می گذارد.»
نام کتاب اشاره ایهام انگیزی به فضای کلی داستان و موضوع آن دارد. در ظاهر، نام شخصیت اصلی داستان بر کتاب گذاشته شده است. اما نام با طرح کلی کتاب، فضای کلی آن و حرکت نهایی مهره اسب مرتبط است. تلفظ کلمه نایت، (night) یادآور شب (سیاه) است که توصیفات سباستین از شب و ستاره ها و آسمان در داستان فراوان است و نیز مرگ اعجاب آور سباستین که حرکت پایانی مهره اسب است. «شب است. آسمان از ستارگان جان گرفته است. سباستین سال ها بعد نوشت که خیره شدن به ستارگان، مانند نگاه کردن به امعا و احشای بیرون ریخته ی یک حیوان، احساس چندش و تهوع به او می دهد. اما در آن زمان سباستین هنوز فکر و احساسش را بیان نکرده. تاریک ِ تاریک است. …»
♦️@seemorghbook
👍9
تاریخ ایران دلیر مردان زیادی دارد که گمنام ماندهاند از جمله “آرسام”. میگس تاس راوی و پزشک یونانی جنگ ترموپیل چنین روایت میکند: یکی از مناظر برجسته و قابل تحسین این نبرد، آرسام برادر خشایارشا بود! او میگوید با اینکه آرسام دشمن ما بود اما اعتراف میکنم هنگامی که شمشیر میزد به یکی از خدایان شبیه بود...
چهره او به زیبایی میدرخشید و من در موقع شمشیر زدن به صورت او مینگریستم که ذرهای ترس در چهرهاش نیست و این نشان میدهد که دلیری آن جوان ذاتی است و ناشی از خشم موقت نیست. وقتی ده شمشیر به سمت او روانه میشد مانند آن بود که شاخههای باریک درخت حواله او میشود و به راحتی آنان را دفع میکرد!
♦️@seemorghbook
چهره او به زیبایی میدرخشید و من در موقع شمشیر زدن به صورت او مینگریستم که ذرهای ترس در چهرهاش نیست و این نشان میدهد که دلیری آن جوان ذاتی است و ناشی از خشم موقت نیست. وقتی ده شمشیر به سمت او روانه میشد مانند آن بود که شاخههای باریک درخت حواله او میشود و به راحتی آنان را دفع میکرد!
♦️@seemorghbook
👍15❤3👏3😁1