کتابخانه سیمرغ
73.4K subscribers
15.5K photos
1.19K videos
7.38K files
465 links
Download Telegram
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖 حکایت

ابوعلی سینا در سفر بود.
‎در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.
‎خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
‎شیخ گفت :
‎خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
‎خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
‎خر سوار گفت :
‎اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
‎شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
‎صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
‎قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
‎قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .
‎روستایی گفت :
‎این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.
‎قاضی پرسید : با تو سخن گفت .
‎چه گفت؟
‎صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند.
‎قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
‎قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!
‎ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد در زبان پارسی به مثل تبدیل شد:

‎"جواب ابلهان خاموشی ست"

#دهخدا

@seemorghbook
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖حکایت

نعلبند شهر هرات شخصی را کشته و لذا حکم قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید.
قاضی فکری نموده گفت: در این صورت چرا بقال را، که او نیز منحصر بفرد است بکشیم؟! از دو نفر حمامی ، یکی را که زیادی است می‌گویم در عوض نعلبند بکشند!

#دهخدا

@seemorghbook

🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖 حکایت

نعلبند شهر هرات شخصی را کشته و لذا حکم قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما لنگ شده و برای نعلخ کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید.
قاضی فکری نموده گفت: در این صورت چرا بقال را، که او نیز منحصر بفرد است بکشیم؟! از دو نفر حمامی ، یکی را که زیادی است می‌گویم در عوض نعلبند بکشند!

#دهخدا


@seemorghbook

🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻


گویند ۲۰۰ نفر را سه نفر سرباز لاغر اندام به اسارت گرفته و به صف کرده و می‌بردند.

تعدادی نظاره‌گر بر این جماعت اسیر می‌خندیدند و می‌گفتند: "ای بیچاره‌ها چگونه است این سه نفر نحیف برشما چنین چیره گشته و این چنین خوار شدید؟"

یکی جهاندیده درمیان آنان فریاد زد
که ای مردم بر ما نخندید که آن سه نفر با هم هستند و ما دویست نفر تنها ...

#دهخدا

@seemorghbook
🔶🔸🔶🔸🔶🔸🔶🔸🔶🔸🔶

مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو 2 تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 4 تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از زرد آلو گرونتره؟!
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.
مرد كمی فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردآلو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود.
رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت،
فروشنده گفت: بـله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!
چه زود اثر کردد

#دهخدا

@seemorghbook
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

ابوعلی سینا در سفر بود.
‎در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.
‎خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
‎شیخ گفت :
‎خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
‎خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
‎خر سوار گفت :
‎اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
‎شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
‎صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
‎قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
‎قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .
‎روستایی گفت :
‎این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.
‎قاضی پرسید : با تو سخن گفت .
‎چه گفت؟
‎صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند.
‎قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
‎قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!
‎ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد در زبان پارسی به مثل تبدیل شد:

‎"جواب ابلهان خاموشی ست"

#دهخدا

♦️@seemorghbook
👍4410👏7
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻


گویند ۲۰۰ نفر را سه نفر سرباز لاغر اندام به اسارت گرفته و به صف کرده و می‌بردند.

تعدادی نظاره‌گر بر این جماعت اسیر می‌خندیدند و می‌گفتند:  "ای بیچاره‌ها چگونه است این سه نفر نحیف برشما چنین چیره گشته و این چنین خوار شدید؟"

یکی جهاندیده درمیان آنان فریاد زد
که ای مردم بر ما نخندید که آن سه نفر با هم هستند و ما دویست نفر تنها ...

#دهخدا

♦️@seemorghbook
👍454👏4😢1
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

ابوعلی سینا در سفر بود.
‎در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.
‎خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
‎شیخ گفت :
‎خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
‎خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
‎خر سوار گفت :
‎اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
‎شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
‎صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
‎قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
‎قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .
‎روستایی گفت :
‎این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.
‎قاضی پرسید : با تو سخن گفت .
‎چه گفت؟
‎صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند.
‎قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
‎قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!
‎ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد در زبان پارسی به مثل تبدیل شد:

‎"جواب ابلهان خاموشی ست"

#دهخدا

♦️@seemorghbook
31👍18👏2