☕️ قطعهای از کتاب
در انتظار، چشمها آیندهای نیامدنی را میکاود. چشم از نگاه کردن و ندیدن خاموش میشود، دلش سرد میشود امّا باز نگاه میکند. در انتظار همیشه یک عامل ناشناخته وجود دارد، نمیدانیم چیست، باید زمانی رخ بنماید، شاید لبخند مرگ باشد، شاید دست دوست باشد.
📕 #روزها_در_راه
✍ #شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
در انتظار، چشمها آیندهای نیامدنی را میکاود. چشم از نگاه کردن و ندیدن خاموش میشود، دلش سرد میشود امّا باز نگاه میکند. در انتظار همیشه یک عامل ناشناخته وجود دارد، نمیدانیم چیست، باید زمانی رخ بنماید، شاید لبخند مرگ باشد، شاید دست دوست باشد.
📕 #روزها_در_راه
✍ #شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
☕️ قطعه ای از کتاب
باران تندی میبارد. گاهی صدای چرخ ماشینهایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس میگذرند میآیند. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن آدمِ دریادل میخواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح میدهم که از همان پستوی دکّان، هفت شهرِ عشق را میگشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر میفهمیم.
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
📕#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
باران تندی میبارد. گاهی صدای چرخ ماشینهایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس میگذرند میآیند. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن آدمِ دریادل میخواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح میدهم که از همان پستوی دکّان، هفت شهرِ عشق را میگشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر میفهمیم.
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
📕#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
👍4
☕️قطعهای از کتاب
خیلی کشتند. دولت میگوید هفت نفر... امروز هم رادیو میگفت:«جنگ روانی میکنند، صدای تیر و تفنگ و جمعیت و فریاد را از ضبط صوتهای روی پشتبامها به گوش دیگران میرسانند.»
اما آنهایی که ما دیدیم ضبط صوت نبودند همان همسایههای همیشگی خودمان بودند. به قولِ گیتا مردم از ناچاری روی بامها جمع شدهاند و داد میزنند که بابا نمیخواهمیت. دست از سر کچلمان بردارد و طرف گوشش بدهکار نیست. انگار نه انگار.
📕#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
خیلی کشتند. دولت میگوید هفت نفر... امروز هم رادیو میگفت:«جنگ روانی میکنند، صدای تیر و تفنگ و جمعیت و فریاد را از ضبط صوتهای روی پشتبامها به گوش دیگران میرسانند.»
اما آنهایی که ما دیدیم ضبط صوت نبودند همان همسایههای همیشگی خودمان بودند. به قولِ گیتا مردم از ناچاری روی بامها جمع شدهاند و داد میزنند که بابا نمیخواهمیت. دست از سر کچلمان بردارد و طرف گوشش بدهکار نیست. انگار نه انگار.
📕#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
👍23👎3❤1
گفتم که دیگر به سیاست فکر نکنم.یادم افتاد که پریروزها در روزنامه خواندم که در اوایل دیکتاتوریِ نظامیان آرژانتین، نزدیک به دو هزار زندانی سیاسی را زنده در دریا انداختند. باورکردنی نیست ولی انگار چیز باورنکردنی در دنیا وجود ندارد؛ در دنیای سیاست و جنایت؛ در دنیای حماقت هم همینطور.
📘#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
📘#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
👍24
☕️قطعهای از کتاب
این روزها بهنظرم میآید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته میتوان سنجید، اندازه گرفت و مدّت آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرف این معادله بههم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده هم در گذشتهای جای گرفته که نیست؛ دیده نمیشود.
زمانِ حال بدون مدّتْ نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بیمنظره، راهِ بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.
📕#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
این روزها بهنظرم میآید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته میتوان سنجید، اندازه گرفت و مدّت آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرف این معادله بههم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده هم در گذشتهای جای گرفته که نیست؛ دیده نمیشود.
زمانِ حال بدون مدّتْ نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بیمنظره، راهِ بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.
📕#روزها_در_راه
✍#شاهرخ_مسکوب
♦️@seemorghbook
👍8❤1