از کسانیکه همه چیز را در ترازوی
دین وزن میکنند ..
دور باش زیرا ؛ اگر وزنت به دلخواهشان نباشد ..
با سنگ های ترازو سنگسارت میکنند..
#سیمین_بهبهانی
@seemorghbook
دین وزن میکنند ..
دور باش زیرا ؛ اگر وزنت به دلخواهشان نباشد ..
با سنگ های ترازو سنگسارت میکنند..
#سیمین_بهبهانی
@seemorghbook
👍24👏3
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبيه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...دیگری میگفت:چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده، و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که: مردم !... دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند: کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است... دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمیدکه تنها عاقل آبادی اوست..از فردای آن روز،دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،کدخدا میگفت:دزد او را کشته است!!!
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدند!!!
چون در آن آبادی،دانستن، بهايش سنگین بود!!!
ولی نادانی، انعام داشت!!! این بود که اهل آبادی،
هر روز عرعرکنان درخانه کدخدا جمع میشدند و ستایش کدخدا میکردند!!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبيه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...دیگری میگفت:چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده، و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که: مردم !... دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند: کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است... دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمیدکه تنها عاقل آبادی اوست..از فردای آن روز،دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،کدخدا میگفت:دزد او را کشته است!!!
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدند!!!
چون در آن آبادی،دانستن، بهايش سنگین بود!!!
ولی نادانی، انعام داشت!!! این بود که اهل آبادی،
هر روز عرعرکنان درخانه کدخدا جمع میشدند و ستایش کدخدا میکردند!!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍59❤8
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
دلش خوشَست این شهر ، شهر قرآنیست
و دین مردم این منطقه مسلمانیست
توریستخیزترین جای زمین ایران است
صدحیف میزبان پناهندگان افغانیست
نمازخانه فراوان ، نماز خوان اندک
تعجب من از این داغ های پیشانیست
سرایدار اداره لیسانس ِ تاریخ است
رئیس ، دیپلمه ار رشتۀ غیر انسانیست
برای این که به یک پست خوبتر برسی
ملاک حفظ دو تا سوره با روانخوانیست
و طرحهای زمین خورده علتش این است
که کار اکثر مسئولین فقط سخنرانیست
دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت
علاج پول اضافیاش مکه درمانیست
همیشه مثل گداها لباس می پوشد
برای این که بگوید که وضع بحرانیست
برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو
بزن به آینه با سنگ ، سنگ مجانیست ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
دلش خوشَست این شهر ، شهر قرآنیست
و دین مردم این منطقه مسلمانیست
توریستخیزترین جای زمین ایران است
صدحیف میزبان پناهندگان افغانیست
نمازخانه فراوان ، نماز خوان اندک
تعجب من از این داغ های پیشانیست
سرایدار اداره لیسانس ِ تاریخ است
رئیس ، دیپلمه ار رشتۀ غیر انسانیست
برای این که به یک پست خوبتر برسی
ملاک حفظ دو تا سوره با روانخوانیست
و طرحهای زمین خورده علتش این است
که کار اکثر مسئولین فقط سخنرانیست
دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت
علاج پول اضافیاش مکه درمانیست
همیشه مثل گداها لباس می پوشد
برای این که بگوید که وضع بحرانیست
برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو
بزن به آینه با سنگ ، سنگ مجانیست ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍43👏6👎4
همه آدم ها ظرفیت بزرگ شدن را ندارند!
اگر بزرگشان کنیم گم میشوند و
دیگر نه شما را می بینند و نه خودشان را
بیابیم به اندازه آدم ها دست نزنیم ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
اگر بزرگشان کنیم گم میشوند و
دیگر نه شما را می بینند و نه خودشان را
بیابیم به اندازه آدم ها دست نزنیم ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍32👏3😁1
هراسم ، جنگ بینِ
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍29❤1
هر قدر سنم بیشتر می شود کمتر
به قضاوت مردم در مورد خودم
اهمیت می دهم.
از این رو هر چقدر مسن تر
می شوم بیشتر از زندگی لذت می برم ..
حذف کردن آدم ها از زندگیم به
این معنی نیست که از آنها متنفرم !!
معنای ساده اش این است که برای
خودم احترام قائلم ...
هر کسی قرار نیست به هر قیمتی
تا ابد با من بماند ...
لطف بسیار بزرگی در حق خودمان
خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،
مسموم می کنند را رها کرده و
به آرامش پناه ببریم ...
زندگی به من آموخت که هر اشتباهی
تاوانی دارد،
و هر پاداشی بهایی ...
پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
به قضاوت مردم در مورد خودم
اهمیت می دهم.
از این رو هر چقدر مسن تر
می شوم بیشتر از زندگی لذت می برم ..
حذف کردن آدم ها از زندگیم به
این معنی نیست که از آنها متنفرم !!
معنای ساده اش این است که برای
خودم احترام قائلم ...
هر کسی قرار نیست به هر قیمتی
تا ابد با من بماند ...
لطف بسیار بزرگی در حق خودمان
خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،
مسموم می کنند را رها کرده و
به آرامش پناه ببریم ...
زندگی به من آموخت که هر اشتباهی
تاوانی دارد،
و هر پاداشی بهایی ...
پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍32
دستِ تنهاییات را به سوی هیچکس دراز نکن ، تا منت هیچ خاطرهی اشتباهی بر سر بی کسیات نباشد ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍24❤1
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبيه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...دیگری میگفت:چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده، و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که: مردم !... دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند: کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است... دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمیدکه تنها عاقل آبادی اوست..از فردای آن روز،دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،کدخدا میگفت:دزد او را کشته است!!!
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدند!!!
چون در آن آبادی،دانستن، بهايش سنگین بود!!!
ولی نادانی، انعام داشت!!! این بود که اهل آبادی،
هر روز عرعرکنان درخانه کدخدا جمع میشدند و ستایش کدخدا میکردند!!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبيه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...دیگری میگفت:چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده، و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که: مردم !... دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند: کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است... دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمیدکه تنها عاقل آبادی اوست..از فردای آن روز،دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،کدخدا میگفت:دزد او را کشته است!!!
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدند!!!
چون در آن آبادی،دانستن، بهايش سنگین بود!!!
ولی نادانی، انعام داشت!!! این بود که اهل آبادی،
هر روز عرعرکنان درخانه کدخدا جمع میشدند و ستایش کدخدا میکردند!!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍38❤3👎2
رها کردیم خالق را ، گرفتاران ادیانیم !
تعصب چیست در مذهب ؟!
مگر نه این که انسانیم !
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ...
ستیزه پس برای چیست ؟!
برای خود پرستی هاست ..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم..
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
تعصب چیست در مذهب ؟!
مگر نه این که انسانیم !
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ...
ستیزه پس برای چیست ؟!
برای خود پرستی هاست ..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم..
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👏33👍16❤3🔥2💋1
دزدی مرتبا به دهكده ای ميزد،
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ گفت: ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ!
ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ...
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ. ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ، ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ، ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ گفت: ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ!
ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ...
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ. ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ، ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ، ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍35❤4🔥1
وصیت کرده ام بعد از مرگم:
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید.
به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش ...
همان هایی که بی اجازه وارد شدند خودخواهانه قضاوت کردند بی مقدمه شکستند
و بی خداحافظی رفتند!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید.
به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش ...
همان هایی که بی اجازه وارد شدند خودخواهانه قضاوت کردند بی مقدمه شکستند
و بی خداحافظی رفتند!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍33🥰4
از کسانیکه همه چیز را در ترازوی
دین وزن میکنند ..
دور باش زیرا ؛ اگر وزنت به دلخواهشان نباشد ..
با سنگ های ترازو سنگسارت میکنند..
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
دین وزن میکنند ..
دور باش زیرا ؛ اگر وزنت به دلخواهشان نباشد ..
با سنگ های ترازو سنگسارت میکنند..
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍30🔥3👎2
♦️وصیت کرده ام بعد از مرگم:
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید.
به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش ...
همان هایی که بی اجازه وارد شدند خودخواهانه قضاوت کردند بی مقدمه شکستند
و بی خداحافظی رفتند!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید.
به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش ...
همان هایی که بی اجازه وارد شدند خودخواهانه قضاوت کردند بی مقدمه شکستند
و بی خداحافظی رفتند!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍22😢3😭1
دستِ تنهاییات را به سوی هیچکس دراز نکن ، تا منت هیچ خاطرهی اشتباهی بر سر بی کسیات نباشد ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍21👏7
زن ، بام نیست
تا برای هواخوری به سراغش بروی
آسمان است پرواز را بیاموز
سیگار نیست
که بکشی و تمامش کنی
اکسیژن است او را نفس بکش
روزنامه نیست که بخوانی و
روی نیمکتی جا بگذاری
کتاب است او را زندگی کن
او یک «زن» است اگر میتوانی «مرد» باش.
#سیمین_بهبهانی
♦️ @seemorghbook
تا برای هواخوری به سراغش بروی
آسمان است پرواز را بیاموز
سیگار نیست
که بکشی و تمامش کنی
اکسیژن است او را نفس بکش
روزنامه نیست که بخوانی و
روی نیمکتی جا بگذاری
کتاب است او را زندگی کن
او یک «زن» است اگر میتوانی «مرد» باش.
#سیمین_بهبهانی
♦️ @seemorghbook
👏23👍6❤3
رها کردیم خالق را ، گرفتاران ادیانیم !
تعصب چیست در مذهب ؟!
مگر نه این که انسانیم !
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ...
ستیزه پس برای چیست ؟!
برای خود پرستی هاست ..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم..
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
تعصب چیست در مذهب ؟!
مگر نه این که انسانیم !
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ...
ستیزه پس برای چیست ؟!
برای خود پرستی هاست ..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم..
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍34❤7👏7
همه آدم ها ظرفیت بزرگ شدن را ندارند!
اگر بزرگشان کنیم گم میشوند و
دیگر نه شما را می بینند و نه خودشان را
بیابیم به اندازه آدم ها دست نزنیم ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
اگر بزرگشان کنیم گم میشوند و
دیگر نه شما را می بینند و نه خودشان را
بیابیم به اندازه آدم ها دست نزنیم ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍26❤5
هراسم ، جنگ بینِ
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم!!
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👍17❤7🥰2👏2
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
هر قدر سنم بیشتر می شود کمتر
به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت می دهم.
از این رو هر چقدر مسن تر می شوم
بیشتر از زندگی لذت می برم ...
حذف کردن آدم ها از زندگیم
به این معنی نیست که از آنها متنفرم !!
معنای ساده اش این است که
برای خودم احترام قائلم ...
هر کسی قرار نیست به هر
قیمتی تا ابد با من بماند ...
لطف بسیار بزرگی در حق خودمان
خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،
مسموم می کنند را رها کرده
و به آرامش پناه ببریم ...
زندگی به من آموخت که هر
اشتباهی تاوانی دارد،
و هر پاداشی بهایی ...
پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
هر قدر سنم بیشتر می شود کمتر
به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت می دهم.
از این رو هر چقدر مسن تر می شوم
بیشتر از زندگی لذت می برم ...
حذف کردن آدم ها از زندگیم
به این معنی نیست که از آنها متنفرم !!
معنای ساده اش این است که
برای خودم احترام قائلم ...
هر کسی قرار نیست به هر
قیمتی تا ابد با من بماند ...
لطف بسیار بزرگی در حق خودمان
خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،
مسموم می کنند را رها کرده
و به آرامش پناه ببریم ...
زندگی به من آموخت که هر
اشتباهی تاوانی دارد،
و هر پاداشی بهایی ...
پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود ...
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
❤11👏9
دزدی مرتبا به دهكده ای ميزد،
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ گفت: ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ!
ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ...
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ. ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ، ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ، ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ گفت: ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ!
ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ...
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ. ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ، ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ، ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
#سیمین_بهبهانی
♦️@seemorghbook
👏18❤8👍6