کتابخانه سیمرغ
74K subscribers
15.6K photos
1.2K videos
7.39K files
468 links
Download Telegram
📕#شاه_گوش_میکند

#ایتالو_کالوینو

بخشی از کتاب:

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شب‌ها
پس از صرف شام ، هرکس دسته کلید بزرگ و فـانـوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد
بـرای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی
سحر بـا دست پر بـه خـانه برمی‌گشت، به خانه
خودش کـه آن‌را هم دزد زده بود. به این ترتیب
هـمـه در کـنـار هـم بـه خـوبـی و خوشی زندگی
می‌‌کردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او
هم متقابلاً از دیگری ، تـا آنجا کـه آخرین نفر از
اولی می‌دزدید ...

♦️@seemorghbook
👍35👏2🔥1
قطعه‌ای از کتاب

شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود!
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الک دولک می‌گذراندند ....
چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند!
سال ها گذشت ، یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند!
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند : آهای مردم! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند! ، جارچی ها دوباره اعلام کردند : می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.
اهالی جواب دادند : خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم!؟
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند ، ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند ، بدون لحظه‌ای درنگ!
جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به پادشاه اطلاع دهند!
پادشاه گفت : کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم! آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و پادشاه شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند ...

📕#شاه_گوش_میکند

#ايتالو_کالوينو

♦️@seemorghbook
👍22😁7
قطعه‌ای از کتاب

شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود!
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الک دولک می‌گذراندند ....
چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند!
سال ها گذشت ، یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند!
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند : آهای مردم! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند! ، جارچی ها دوباره اعلام کردند : می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.
اهالی جواب دادند : خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم!؟
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند ، ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند ، بدون لحظه‌ای درنگ!
جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به پادشاه اطلاع دهند!
پادشاه گفت : کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم! آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و پادشاه شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند ...

📕#شاه_گوش_میکند

#ايتالو_کالوينو

♦️@seemorghbook
👍224👎1