کتابخانه سیمرغ
73.2K subscribers
15.3K photos
1.18K videos
7.36K files
469 links
Download Telegram
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حکایت

قلمی از قلمدان قاضی افتاد!
شخصی که آنجا حضور داشت ، گفت:
جناب قاضی کلنگ خود را بردارید
قاضی خشمگین پاسخ داد:
مردک این قلم است نه کلنگ
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم بازنشناسی؟
مرد گفت:
هر چه هست باشد
تو خانه مرا با آن ویران کردی...

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍253😢2
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

جنازه ای را بر راهی می بردند
درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند.
پسر از پدر پرسید :
بابا در اینجا چیست ؟
گفت : آدمی
گفت :کجایش می برند ؟
گفت : به جایی که نه خوردنی و نه پوشیدنی ، نه نان و نه آب ، نه هیزم ، نه آتش ، نه زر ، نه سیم ، نه بوریا ، نه گلیم...
گفت : بابا
مگر به خانه ما می برندش ؟

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
19😁10😢10👍2
قومی زپی مذهب و دین می سوزند
قومی ز برای حور عین می سوزند

من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
و ایشان همه در حسرت این می سوزند!

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍251
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

فردى گوسفند دیگری میدزدید
و گوشتش را صدقه می‌کرد! از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟
گفت : ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و درمیانه پیه و دنبه‌اش اضافی باشد برای من!

#عبید_زاکانی

♦️ @seemorghbook
👍11❤‍🔥9🤔2
📕#رساله_دلگشا

#عبید_زاکانی

"خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی" معروف به "عبید زاکانی" شاعر و نویسندهٔ طنزپرداز فارسی‌زبان قرن هشتم هجری است که طبق قراین موجود در اواخر قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم در یکی از توابع شهر قزوین چشم به جهان گشود.
علت مشهور بودن او به زاکانی نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که این خاندان تیره‌ای از «عرب بنی خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ایران به نزدیکی رزن از توابع همدان رفتند و در آن ناحیه سکونت گزیدند. وی در قزوین به دانش اندوزی پرداخته و در این شهر پرورش یافته و تا پایان عمر را در این شهر ماند.
اطلاع دقیقی از مقام صدارت یا وزارت برای عبید در دست نیست و همین قدر میدانیم که در دستگاه پادشاهان فردی محترم بوده است.
وی شاعری طنز پرداز بود و از آثار وی میتوان به رساله دلگشا، منظومه موش و گربه و دیوان اشعار اشاره کرد.
وفات وی را در برخی منابع به سال ۷۷۲ ه.ق ذکر کرده اند.

♦️@seemorghbook
👍185
☕️قطعه ای از کتاب

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود
چوبهای سقفش بسیار صدا میکرد
به خداوند (صاحب) خانه
از بهر مرمت سخن بگشاد
پاسخ داد که چوب های سقف
ذکر خدا میکنند!
گفت : نیک است
لیک ترسم این ذکر به سجده
منجر شود.

📕#رساله_دلگشا

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
😁23👏63
عبید زاکانی را گفتند؛
دین اسلام را چگونه یافتی؟
گفت؛
دین عجیبی است،
چون در آن داخل شوی،
سر آلتت را ببرند
و چون از آن خارج شوی،
سر خودت را....!

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍44😁19👎2🔥2
خری را گفتند احوالت چون است؟
گفت: خوراکم کم و کارم زیاد است، ولیکن مطیع و شاکرم.
گفتند حقا که خری

#عبید_زاکانی

♦️ @seemorghbook
👍303🤔2
الاغی دعا کرد صاحبش بمیرد تا از زندگی خرانه خود خلاص شود صاحبش فکر الاغ را خواند و گفت: ای خر ! با مرگ من تو را شخص دیگری خریده و صاحب می‌شود دعا کن که از خریت خود بیرون شوی

#عبید_زاکانی


♦️@seemorghbook
👏24👍12
☕️ قطعه‌ای از کتاب

واعظی بر منبری دادی سخن
گرد بودی دور منبر مرد و زن
پندها می داد با صد آب و تاب
رهنمون می کرد بر راه ثواب
سخت گریان بود مردی زان میان
زار و نالان با دو صد آه و فغان
گفت واعظ گر یه ات ذکر خداست
گریه ی تو ارزشش بیش از دعاست
هست هر قطره ز اشکت دُرّ ناب
می نویسند از برایت صد ثواب
داد پاسخ مرد گریان شیخ را
من نمی فهمم سخنهای شما
داشتم من یک بز سرخ قشنگ
فرز و چابک چست و چالاک وزرنگ
بود ریشش مثل ریش تو بلند
مُرد و من را کرد زار و دردمند
دیدن ریش تو قلبم را فِسُرد
یاد آن بز اوفتادم من که مُرد
گریه ام بود علتش این ماجرا
نه سخن ها و بیانات شما!

📕#رساله_دلگشا

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👏44👍8🔥2🥰2😁2
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

سلطان محمود از طلحک پرسید :
فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین
مردم آغاز می شود ..؟
طلحک گفت: ای پدر سوخته
سلطان گفت : توهین میکنی سر از بدنت
جدا خواهم کرد
طلحک خندید و گفت :
جنگ اینگونه آغاز میشود
کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد .. .

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍34🔥2
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

مردی ماده گاوی داشت و خری و کره خری.خر بمرد و شیر گاو را به کره خر می دادند و ایشان را دیگر شیری نبود که خود بخورند! مرد روزی دعا کرد که خدایا این کره خر ما را مرگی بده، تا فرزندانم شیر گاو بخورند...فردا روز چون به طویله وارد شد،دید که گاو مرده است...!؟مردک را دود از سر به در رفت و گفت خدایا تو گاو از خر نمی شناسی،پس چگونه خداوندی کنی؟!

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍30😁6👎1
پادشاهی را گفتند که در شهر
شخصی هست که شباهت بسیاری با شما دارد

پادشاه دستور داد آن مرد را نزد او بیاورند و سپس با تمسخر از مرد پرسید :

با این شباهت بسیار،
آیا مادرت در کاخ پدرم کنیز بوده؟!

مرد جواب داد :
خیر جناب پادشاه، پدرم
باغبان کاخ مادرتان بوده!

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍33😁276🤯2👎1
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

يک نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غريب بود و مردم هم غريبه توی خانه‌هاشان راه نمیدادند.
همين‌جور که توی کوچه‌‌های روستا می گشت ديد مردم به يک خانه زياد رفت و آمد می کنند . از کسی پرسيد ، اينجا چه خبره ؟
گفت زنی درد زايمان دارد و سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميکنه ولی نمیزاد . ما دنبال دعا نويس میگرديم از بخت بد دعانويس هم گير نمياريم .
مرد تا اين حرف را شنيد گفت : بابا دعانويس را خدا براتون رسونده ، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم .
فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد کردند و خرش را به طويله بردند ، خودش را هم زير کرسی نشاندند ، بعد قلم و کاغذ آوردند تا دعا بنويسد . مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آنها گفت :
اين کاغذ را در آب بشوريد و آب آنرا بدهید زائو بخورد . از قضا تا آب دعا را به زائو دادند زائيد و بچه صحيح و سالم به دنيا آمد .
از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد راهیش کردند . بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته :
خودم بجا ، خرم بجا ، ميخوای بزا ، ميخوای نزا . . . .

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
😁28👍234
الاغی دعا کرد صاحبش بمیرد تا از زندگی خرانه خود خلاص شود صاحبش فکر الاغ را خواند و گفت: ای خر ! با مرگ من تو را شخص دیگری خریده و صاحب می‌شود دعا کن که از خریت خود بیرون شوی

#عبید_زاکانی


♦️@seemorghbook
43👍15👏12😁2🤝2
شخصی نزد طبیب رفت و گفت موی ریشم درد می کند!
پرسید که چه خورده ای ؟
گفت :
نان و یخ!

گفت :
برو بمیر که نه دردت به آدمی ماند و نه خوراکت!!

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
😁32👍91
عبید زاکانی را گفتند؛
دین اسلام را چگونه یافتی؟
گفت؛
دین عجیبی است،
چون در آن داخل شوی،
سر آلتت را ببرند
و چون از آن خارج شوی،
سر خودت را....!

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍40😁15👎63
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖 #حکایت

روزی سه ملا با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت:

روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه.

دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند.

سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.

وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد.
یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند.
دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند.
سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند
فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده، با آن ذکر یا قدّوس بگویند.

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👍2114😁5👏1
📕#رساله_صد_پند

#عبید_زاکانی

کتاب صد پند که به دست عبید زاکانی نوشته شده است. نویسنده مشهور عبید زاکانی از شعرای سرشناس فارسی‌زبان قرن هشتم هجری قمری می باشد. عبیدالله لقب پیدا کرده به نظام‌الدین از صاحبان صدور خاندان زاکان قزوین بوده است که اشعار بسیار زیبا و خوب و رسائل بی نظیری داشته است.صرفنظر از آنکه عبید شاعری متوسط در اندازه ی و قد خود بوده‌است، هم گام اسم او را با طنز و هزل عجین و اغلب عامه او را به لطایفش شناخته اند.در این بین موش و گربه معروف خیلی داشته و ریش نامه و صد پند از تمام لطیف ترند.

♦️@seemorghbook
16👍3👏1
الاغی دعا کرد صاحبش بمیرد تا از زندگی خرانه خود خلاص شود!
صاحبش فکر الاغ را خواند و گفت:ای خر!
با مرگ من ،تو راشخص دیگری خریده و صاحب می‌شود، دعا کن که از خرّیت خود بیرون شوی...!!

#عبید_زاکانی

♦️@seemorghbook
👏339