☕ قطعهای از کتاب
ایمان دینی، دست کم به تعبیر متعارف آن، یک پندار است. باور کاذبی است که در برابر تمام شواهد خلاف خود سختجانی میکند. من این نظر "رابرت ام پیرسیگ" را تایید میکنم که میگوید: هنگامیکه یکنفر دچار پندار میشود، او را دیوانه میخوانند. هنگامی که افراد بسیاری دچار یک پندار میشوند، آنها را مومن خطاب میکنند.
📕#پندار_خدا
✍#ریچارد_داوکینز
♦️@seemorghbook
ایمان دینی، دست کم به تعبیر متعارف آن، یک پندار است. باور کاذبی است که در برابر تمام شواهد خلاف خود سختجانی میکند. من این نظر "رابرت ام پیرسیگ" را تایید میکنم که میگوید: هنگامیکه یکنفر دچار پندار میشود، او را دیوانه میخوانند. هنگامی که افراد بسیاری دچار یک پندار میشوند، آنها را مومن خطاب میکنند.
📕#پندار_خدا
✍#ریچارد_داوکینز
♦️@seemorghbook
👍19👎2
☕️قطعهای از کتاب
من هیچ گاه وعظ ترسناکی را که وقتی کوچک بودم در نماز خانه ی مدرسه مان شنیدم،فراموش نمیکنم.
حتی یادآوری اش هم ترسناک است: آن موقع،مغز کودکانه ام سخن آن واعظ را به گوش جان شنید.
او برایمان داستان یک جوخه سرباز را تعریف کرد،که بر روی یک خط آهن مشغول تمرین نظامی بودند.در یک لحظه ی حساس که قطار داشت از روبه رو به جوخه می رسید،حواس سرجوخه پرت شد و دستور تغییر مسیر را نداد.سربازان آن قدر خوب تعلیم دیده بودندکه هرگز بدون دستور فرمانده تغییر جهت نمی دادند.به همین خاطر مسیرشان را عوض نکردند و به حرکت شان روی ریل ادامه دادند.
البته من حالا دیگر این داستان را باور نمی کنم و امیدوارم خود واعظ هم آن را باور نکند.
اما وقتی نُه ساله بودم آن را باور کردم،چون آن را از زبان بزرگ تری می شنیدم که بر من ارشدیت داشت.وچه خود آن واعظ این داستان را باور داشت و چه نداشت،میخواست ما کودکان را وادارد تا رفتار برده وار و تعبّد بی چون و چرای آن سربازان را به رغم نامعقولی اش تحسین کنیم و الگوی خود قرار دهیم.و من یکی که تحسین کردم.
اکنون در بزرگسالی، تقریبا برایم ناممکن است که درک کنم چطور آن موقع از خود پرسیدم که آیا من هم این شجاعت را خواهم داشت که بدون دستور فرمانده راهم را کج نکنم و به قیمت زیر قطار رفتن انجام وظیفه کنم.
📕#پندار_خدا
✍#ریچارد_داوکینز
♦️@seemorghbook
من هیچ گاه وعظ ترسناکی را که وقتی کوچک بودم در نماز خانه ی مدرسه مان شنیدم،فراموش نمیکنم.
حتی یادآوری اش هم ترسناک است: آن موقع،مغز کودکانه ام سخن آن واعظ را به گوش جان شنید.
او برایمان داستان یک جوخه سرباز را تعریف کرد،که بر روی یک خط آهن مشغول تمرین نظامی بودند.در یک لحظه ی حساس که قطار داشت از روبه رو به جوخه می رسید،حواس سرجوخه پرت شد و دستور تغییر مسیر را نداد.سربازان آن قدر خوب تعلیم دیده بودندکه هرگز بدون دستور فرمانده تغییر جهت نمی دادند.به همین خاطر مسیرشان را عوض نکردند و به حرکت شان روی ریل ادامه دادند.
البته من حالا دیگر این داستان را باور نمی کنم و امیدوارم خود واعظ هم آن را باور نکند.
اما وقتی نُه ساله بودم آن را باور کردم،چون آن را از زبان بزرگ تری می شنیدم که بر من ارشدیت داشت.وچه خود آن واعظ این داستان را باور داشت و چه نداشت،میخواست ما کودکان را وادارد تا رفتار برده وار و تعبّد بی چون و چرای آن سربازان را به رغم نامعقولی اش تحسین کنیم و الگوی خود قرار دهیم.و من یکی که تحسین کردم.
اکنون در بزرگسالی، تقریبا برایم ناممکن است که درک کنم چطور آن موقع از خود پرسیدم که آیا من هم این شجاعت را خواهم داشت که بدون دستور فرمانده راهم را کج نکنم و به قیمت زیر قطار رفتن انجام وظیفه کنم.
📕#پندار_خدا
✍#ریچارد_داوکینز
♦️@seemorghbook
👍10👏2❤1