🔴نوشتهای از یک هموطن دندانپزشک...
محسن تو کافهساندویچی کار میکرد. دستش توجیب خودش بود گرچه همیشه جیبش خالی بود و همیشه قسمتی از هزینه درمان را میداد و بقیه اش میشد بدهی برای جلسه بعد. ولی حسابدرست بود ، پسر خوبی بود داش مشتی و با معرفت. اگه میتونست کاری واست بکنه حتما میکرد بدون چشمداشت.
حسابش که میموند، میگفت مال مردم خور نیستم ، وسعم کمه، میارم حتمن میارم دفعه بعد.
به هر حال تو پروندهاش نوشته شده بود: بدهکار
ماهها بود که نیامده بود و من هم اصلا فراموشش کرده بودم تا امروز که تازه شنیدم...
کامپیوتر مطب را روشن کردم و تو پرونده اش نوشتم: #بستانکار
#محسن_شکاری
@SepehrAzadi
محسن تو کافهساندویچی کار میکرد. دستش توجیب خودش بود گرچه همیشه جیبش خالی بود و همیشه قسمتی از هزینه درمان را میداد و بقیه اش میشد بدهی برای جلسه بعد. ولی حسابدرست بود ، پسر خوبی بود داش مشتی و با معرفت. اگه میتونست کاری واست بکنه حتما میکرد بدون چشمداشت.
حسابش که میموند، میگفت مال مردم خور نیستم ، وسعم کمه، میارم حتمن میارم دفعه بعد.
به هر حال تو پروندهاش نوشته شده بود: بدهکار
ماهها بود که نیامده بود و من هم اصلا فراموشش کرده بودم تا امروز که تازه شنیدم...
کامپیوتر مطب را روشن کردم و تو پرونده اش نوشتم: #بستانکار
#محسن_شکاری
@SepehrAzadi