I miss running my fingers through your hair
دلم تنگ شده واسه وقتیکه انگشتام از میان موهات میگذشتن
@ShafiAzad
دلم تنگ شده واسه وقتیکه انگشتام از میان موهات میگذشتن
@ShafiAzad
You deserve someone who shows you that not everyone is the same
تو لایق کسی هستی که بهت نشون بده همه آدما مثل هم نیستن
@ShafiAzad
تو لایق کسی هستی که بهت نشون بده همه آدما مثل هم نیستن
@ShafiAzad
Forwarded from Atheists Community
سخنرانی لایو در Atheists Community
#موضوع_سخنرانی: حیات از دیدگاه نظریههای تکاملی ذهن
#سخنران: بیژن صباغ _ مؤسس و میزبان کانال علمی کرونوس در یوتیوب و دانشآموخته شیمی
#زمان: چهارشنبه ۲ بهمن ساعت ۲۲ به وقت ایران
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو سخنرانیها، کنفرانسها و مناظرات:
@Atheists_Community
#موضوع_سخنرانی: حیات از دیدگاه نظریههای تکاملی ذهن
#سخنران: بیژن صباغ _ مؤسس و میزبان کانال علمی کرونوس در یوتیوب و دانشآموخته شیمی
#زمان: چهارشنبه ۲ بهمن ساعت ۲۲ به وقت ایران
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو سخنرانیها، کنفرانسها و مناظرات:
@Atheists_Community
همونجا که شاملو میگه: کیستی که من اینگونه به جد، در دیارِ رویاهای خویش با تو درنگ میکنم؟، همونجاس که آدم هیچ وقت جوابی براش نداره و پیدا نمیکنه
@ShafiAzad
@ShafiAzad
وقتیکه پریدن ترسناکه،
دقیقاً همون موقعست که باید پرید!
در غیر این صورت،
تمام عمرت رو در جا زدی...
📽A Most Violent Year
@ShafiAzad
دقیقاً همون موقعست که باید پرید!
در غیر این صورت،
تمام عمرت رو در جا زدی...
📽A Most Violent Year
@ShafiAzad
⏹چیزی در نوشتن هست که زندگی را مجبور به تسلیم میکند،مجبور به آب کردن یخ زدگی هاش،
نوشتن واقعی_اگر وجود داشته باشد_حمله ی تخیل به ایستادگی واقعیت در برابر تغییر است و از این رو هر نوشته ی واقعی یک دینامیت است.
دینامیتی رویایی که با انفجارش ثابت می کند هنوز می توان روزنه ای ساخت و نورانیت عمیق تاریکی را به ژرفای پوسیدگی تاباند،که هنوز شوقی_هر چند کوچک_برای گذر از «خطوط مطلق قرمز» وجود دارد،که هنوز کسی هست که از آن ور خط مرگمردگی صدا بزند:
«هی،کسی صدامو می شنوه؟!من زنده م!»
✍شهروز_مرکباتی_لنگرودی
@shafiAzad
نوشتن واقعی_اگر وجود داشته باشد_حمله ی تخیل به ایستادگی واقعیت در برابر تغییر است و از این رو هر نوشته ی واقعی یک دینامیت است.
دینامیتی رویایی که با انفجارش ثابت می کند هنوز می توان روزنه ای ساخت و نورانیت عمیق تاریکی را به ژرفای پوسیدگی تاباند،که هنوز شوقی_هر چند کوچک_برای گذر از «خطوط مطلق قرمز» وجود دارد،که هنوز کسی هست که از آن ور خط مرگمردگی صدا بزند:
«هی،کسی صدامو می شنوه؟!من زنده م!»
✍شهروز_مرکباتی_لنگرودی
@shafiAzad
⏹همیشه سر فقرا بیکلاه میماند، باور کنید بیچارهها همیشه قاق میشوند و اگر یک روز گُه ارزش پیدا کند، آنها بدون سوراخ به دنیا میآیند...
📚پاییز پدرسالار
✍ گابریل گارسیا مارکز
@shafiAzad
📚پاییز پدرسالار
✍ گابریل گارسیا مارکز
@shafiAzad
⏹حالا میفهمید تنهایی را بدون احساس تنهایی دوست داشته است.
◾احساسش با خودش فرق دارد.
وقتی میآید که آدم تنها نیست، پیش صد نفر دیگر خوابیده است.
این حس مزه تلخی دارد.
@shafiAzad
◾احساسش با خودش فرق دارد.
وقتی میآید که آدم تنها نیست، پیش صد نفر دیگر خوابیده است.
این حس مزه تلخی دارد.
@shafiAzad
⏹ اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تو را میبینم چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم.
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی...
✍ گابریل گارسیا مارکز
@shafiAzad
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی...
✍ گابریل گارسیا مارکز
@shafiAzad
کتابخوانی📚
⏹همیشه سر فقرا بیکلاه میماند، باور کنید بیچارهها همیشه قاق میشوند و اگر یک روز گُه ارزش پیدا کند، آنها بدون سوراخ به دنیا میآیند... 📚پاییز پدرسالار ✍ گابریل گارسیا مارکز @shafiAzad
⏹پاييز پدرسالار داستان ديكتاتور مخوفي است كه رئيس جمهور يكي از كشورهاي امريكاي لاتين است.
ژنرال پیر پدرسالاری که بین ۱۰۷ تا ۲۳۲ سال عمر کرده است پنج هزار بچهی نامشروع دارد،
مردی است مالیخولیایی و ستمگر که حاکم یک کشور کوچک استوایی است.
پلههای کاخش پر از فضلهی حیوانات است. ساکنان کاخ، مرغ و خروس و گاو هستند.
پدرسالار مادری دارد که شغلش مرغداری است. او مرغهای زار و نزارش را با قلممو رنگ میکند و میفروشد.
بعد از مرگش پدرسالار برای او مقام قدیسگان قائل میشود.
زن پدر سالار که قبلا راهبه بوده اکنون از مغازهها دزدی میکند.
و لذا شصت سگ نگهبان او را پاره پاره میکنند!
⏹به او میگفتند: ژنرال من، شما راحت باشید و آرام بخوابید زیرا ناسیونالیستهای حقیقی میگویند که شما در جریان کار نیستید و این همه اعمال، بدون آگاهی و رضایت شما انجام میشود.
هر بار که از یک جنایت وحشیانه با خبر میشدند، به خود میگفتند: آه اگر ژنرال میدانست، اگر میشد او را ببینیم و به او بگوییم.
و ژنرال به کسی که این خبرها را میگفت، گوشزد مینمود:
🔴«هرگز از یاد نبرید که من چیزی ندیده و نمیدانم و در این مورد هرگز با کسی صحبت نکرده و نخواهم کرد».
این گفتهها به او اندکی آرامش میبخشید ولی آن همه کیسه سر بریده دریافت شده،از خوزه لاباررا که بدون چشمداشتی، از نوک پا تا فرق سر، آلوده به خون برایش میفرستاد غیرقابل تصور مینمود.
📚پاییز پدرسالار
✍گابریل گارسیا مارکز
@shafiAzad
ژنرال پیر پدرسالاری که بین ۱۰۷ تا ۲۳۲ سال عمر کرده است پنج هزار بچهی نامشروع دارد،
مردی است مالیخولیایی و ستمگر که حاکم یک کشور کوچک استوایی است.
پلههای کاخش پر از فضلهی حیوانات است. ساکنان کاخ، مرغ و خروس و گاو هستند.
پدرسالار مادری دارد که شغلش مرغداری است. او مرغهای زار و نزارش را با قلممو رنگ میکند و میفروشد.
بعد از مرگش پدرسالار برای او مقام قدیسگان قائل میشود.
زن پدر سالار که قبلا راهبه بوده اکنون از مغازهها دزدی میکند.
و لذا شصت سگ نگهبان او را پاره پاره میکنند!
⏹به او میگفتند: ژنرال من، شما راحت باشید و آرام بخوابید زیرا ناسیونالیستهای حقیقی میگویند که شما در جریان کار نیستید و این همه اعمال، بدون آگاهی و رضایت شما انجام میشود.
هر بار که از یک جنایت وحشیانه با خبر میشدند، به خود میگفتند: آه اگر ژنرال میدانست، اگر میشد او را ببینیم و به او بگوییم.
و ژنرال به کسی که این خبرها را میگفت، گوشزد مینمود:
🔴«هرگز از یاد نبرید که من چیزی ندیده و نمیدانم و در این مورد هرگز با کسی صحبت نکرده و نخواهم کرد».
این گفتهها به او اندکی آرامش میبخشید ولی آن همه کیسه سر بریده دریافت شده،از خوزه لاباررا که بدون چشمداشتی، از نوک پا تا فرق سر، آلوده به خون برایش میفرستاد غیرقابل تصور مینمود.
📚پاییز پدرسالار
✍گابریل گارسیا مارکز
@shafiAzad
⏹بزنگاه،جایی_وضعیتی_است که
در آن هیچ راهی جز روبرو شدن با خودت باقی نمانده باشد،زمانی که مرز میان «آنچه فکر می كنی هستی» و «آنچه واقعا هستی» برداشته شود و تو با واقعیت خودت احوالپرسی کنی.
تا قبل از هر بزنگاه همه چیز کاملا رویایی و شفاف است،
اما پس از آن فضا تیره و تیره تر و کدر و کدرتر می شود،پس از آن فریب دادن خودت مشکل می شود و
تو دو راه داری: یا جنازه ی خودت را به بیمارستان تعمق برسانی یا بیندازیش روی دوشت و تا جایی که بویش حالت را بهم نزده دنبال خودت بکشیش و وقتی بو آنقدر زیاد شد که تحملش غیرممکن به نظر می آمد،بینی ات را پاره کنی و ادامه بدهی و ادامه بدهی تا بزنگاهی دیگر که چطور بشود واقعیت های جدید که نشانت می دهد را به فراموشی بسپاری،که چطور بتوانی از آن فرار کنی،که چطور بشود زنده بمانی و این جنازه ی تپنده را هنوز اندکی دوست بداری!
✍شهروز_مرکباتی_لنگرودی
@shafiAzad
در آن هیچ راهی جز روبرو شدن با خودت باقی نمانده باشد،زمانی که مرز میان «آنچه فکر می كنی هستی» و «آنچه واقعا هستی» برداشته شود و تو با واقعیت خودت احوالپرسی کنی.
تا قبل از هر بزنگاه همه چیز کاملا رویایی و شفاف است،
اما پس از آن فضا تیره و تیره تر و کدر و کدرتر می شود،پس از آن فریب دادن خودت مشکل می شود و
تو دو راه داری: یا جنازه ی خودت را به بیمارستان تعمق برسانی یا بیندازیش روی دوشت و تا جایی که بویش حالت را بهم نزده دنبال خودت بکشیش و وقتی بو آنقدر زیاد شد که تحملش غیرممکن به نظر می آمد،بینی ات را پاره کنی و ادامه بدهی و ادامه بدهی تا بزنگاهی دیگر که چطور بشود واقعیت های جدید که نشانت می دهد را به فراموشی بسپاری،که چطور بتوانی از آن فرار کنی،که چطور بشود زنده بمانی و این جنازه ی تپنده را هنوز اندکی دوست بداری!
✍شهروز_مرکباتی_لنگرودی
@shafiAzad
⏹ناگهان در کوچه دیدم
بیوفای خویش را
باز گم کردم ز شادی
دستوپای خویش را
گفته بودم بعد از این
باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم
گفتههای خویش را
@shafiAzad
بیوفای خویش را
باز گم کردم ز شادی
دستوپای خویش را
گفته بودم بعد از این
باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم
گفتههای خویش را
@shafiAzad