در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستادهایم
با دشنهی تلخی
در گُردههایِمان.
هیچکس
با هیچکس
سخن نمیگوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگانِ خویش
نظر میبندیم
با طرحِ خندهیی،
و نوبتِ خود را انتظار میکشیم
بیهیچ
خندهیی!
۱۵ فروردینِ ۱۳۵۱
احمد شاملو, ابراهیم در آتش
@ShafiAzad
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستادهایم
با دشنهی تلخی
در گُردههایِمان.
هیچکس
با هیچکس
سخن نمیگوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگانِ خویش
نظر میبندیم
با طرحِ خندهیی،
و نوبتِ خود را انتظار میکشیم
بیهیچ
خندهیی!
۱۵ فروردینِ ۱۳۵۱
احمد شاملو, ابراهیم در آتش
@ShafiAzad
New year comes, But my feelings are those same old about you.
سال نو میاد اما حسای من به تو همون حسای قدیمین.
@ShafiAzad
سال نو میاد اما حسای من به تو همون حسای قدیمین.
@ShafiAzad
There is no ideal new year only the one Christmas you decide to make
as a reflection of your values desires, affections, traditions
Happy new Year 2021 ♡
هیچ سال نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو به بازتابی از ارزش ها
خواسته ها، علاقه ها و سنت های خودت تبدیل کنی.
سال نو 2021 مبارک ♡
@shafiAzad
as a reflection of your values desires, affections, traditions
Happy new Year 2021 ♡
هیچ سال نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو به بازتابی از ارزش ها
خواسته ها، علاقه ها و سنت های خودت تبدیل کنی.
سال نو 2021 مبارک ♡
@shafiAzad
#فکر_سمی
نام کتاب: چهل فکر سمی
نویسندگان: دکتر آرنولد و کلیفورد لازاروس و دکتر آلن فِی
برگردان: شمس الدین حسینی و الهام آرامنیا
@ShafiAzad
نام کتاب: چهل فکر سمی
نویسندگان: دکتر آرنولد و کلیفورد لازاروس و دکتر آلن فِی
برگردان: شمس الدین حسینی و الهام آرامنیا
@ShafiAzad
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشکِ اخترها
وحشتِ زندان و برق حلقهٔ زنجیر
داستانهایی ز لطفِ ایزد یکتا
سینهٔ سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایهٔ تاریکِ بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی ِ خورشید ِ بیمار ِ تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم ؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی ِ خدا باشم
گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مُرصّع پشت می کردم
بارگاهم خلوتِ خاموش دلها بود
گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان ِ پیر
بی رَدا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعدهٔ دوزخ نمی دادم
یا ره ِ باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر این شعلهٔ عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرتِ فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی ِ من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشتهایم ، این دو مشتِ سختِ بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که (هستی) در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع مِی در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامهٔ پرهیز را بر تن
خود درون جام ِ مِی تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از بادهٔ هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و میخانهٔ این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاهگاهی در سرای ِ خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش ؟
گر خدا بودم ، درسولم نام ِ پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر ِ من و مستی کتاب ِ من
باده خاکم بود ، آری باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با تو اَم شوق ِ سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خدایی ها
من کجا وزین تن ِ خاکی جدایی ها
من کجا و این جهان ، این قتلگاه ِ شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم
ای خدا ، ای خندهٔ مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من تو را کافر ، تو را منکر ، تو را عاصی
کوری ِ چشم تو ، این شیطان ، خدای من
فروغ فرخزاد, عصیان
سالروز تولد فروغ ۸ دی ماه
@ShafiAzad
بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشکِ اخترها
وحشتِ زندان و برق حلقهٔ زنجیر
داستانهایی ز لطفِ ایزد یکتا
سینهٔ سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایهٔ تاریکِ بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی ِ خورشید ِ بیمار ِ تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم ؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی ِ خدا باشم
گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مُرصّع پشت می کردم
بارگاهم خلوتِ خاموش دلها بود
گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان ِ پیر
بی رَدا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعدهٔ دوزخ نمی دادم
یا ره ِ باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر این شعلهٔ عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرتِ فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی ِ من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشتهایم ، این دو مشتِ سختِ بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که (هستی) در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع مِی در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامهٔ پرهیز را بر تن
خود درون جام ِ مِی تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از بادهٔ هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و میخانهٔ این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاهگاهی در سرای ِ خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش ؟
گر خدا بودم ، درسولم نام ِ پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر ِ من و مستی کتاب ِ من
باده خاکم بود ، آری باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با تو اَم شوق ِ سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خدایی ها
من کجا وزین تن ِ خاکی جدایی ها
من کجا و این جهان ، این قتلگاه ِ شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم
ای خدا ، ای خندهٔ مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من تو را کافر ، تو را منکر ، تو را عاصی
کوری ِ چشم تو ، این شیطان ، خدای من
فروغ فرخزاد, عصیان
سالروز تولد فروغ ۸ دی ماه
@ShafiAzad
When they take you for granted, silence will be the best conversation, and absence will be the best presence.
وقتی قدرتو نمیدونن، سکوت میشه بهترین حرف، و نبودن میشه بهترین حضور.
@ShafiAzad
وقتی قدرتو نمیدونن، سکوت میشه بهترین حرف، و نبودن میشه بهترین حضور.
@ShafiAzad
#فکر_سمی
نام کتاب: چهل فکر سمی
نویسندگان: دکتر آرنولد و کلیفورد لازاروس و دکتر آلن فِی
برگردان: شمس الدین حسینی و الهام آرامنیا
@ShafiAzad
نام کتاب: چهل فکر سمی
نویسندگان: دکتر آرنولد و کلیفورد لازاروس و دکتر آلن فِی
برگردان: شمس الدین حسینی و الهام آرامنیا
@ShafiAzad
I’ve been told many times over that when you really, truly love somebody, you would do anything to see them happy; even willingly suffer in silence while they love another.
بارها اینو گفتم که وقتی کسی رو واقعاً دوست داری، برای اینکه خوشحال ببینیش، دست به هر کاری میزنی.
حتی با کمال میل در سکوت رنج میکشی،
در حالی که اونا عاشق کس دیگری هستند...
@ShafiAzad
بارها اینو گفتم که وقتی کسی رو واقعاً دوست داری، برای اینکه خوشحال ببینیش، دست به هر کاری میزنی.
حتی با کمال میل در سکوت رنج میکشی،
در حالی که اونا عاشق کس دیگری هستند...
@ShafiAzad
Forwarded from Public Exit
زوال جهان اسلام| حامد عبدالصمد- اسلامشناس مصری
کشورهای خلیج فارس اگر چه تلاش میکنند خود را با ظاهر مدرن تزیین کنند ولی ویژگی مشترک آنها، ادامهی حاکمیت مناسبات پدرسالارانه است. اگرچه در بسیاری از کشورهای اسلامی راه برای آموزش زنان باز است ولی از زنان هرگونه حق تعیین سرنوشت و زندگی سلب میشود.
این به اصطلاح اصلاحطلبان اسلامی هنوز جرأت ورود به مسائل اساسی فرهنگ و دین را ندارند. آنها بحثهای اصلاحگرانه را آغاز میکنند ولی آن را تا به آخر ادامه نمیدهند. هیچ کس هم در این میان از خود نمیپرسد: «به راستی، ممکن است که در دین ما نقصی وجود داشته باشد؟»
همهی پرسشهای اصلاحگرایان اسلام از قرآن آغاز میشود و سرانجام در برخورد با این صخرهی عظیم فرهنگ اسلامی متلاشی میشود. اصلاحگرایان و محافظهکاران اسلامی هر دو شیفتهی این متن مقدس هستند. یکی در قرآن، مبانی حکومت الهی را میبیند و دیگری یعنی اصلاحطلبان در پی یافتن جملات مثبتی در آن هستند که به درد زندگی مدرن بخورد. آنها آن قدر با این و آن آیه ور میروند تا به گونهای آن را با شرایط جوامع امروز سازگار کنند. کسی هم در این میان از خود نمیپرسد که آیا به راستی ما امروز به قرآن نیاز داریم یا نه؟
هیچ کس شهامت گفتمان پساقرآنی را ندارد. زیرا به محض آغاز بحثی جدی دربارهی اصلاحگری، از طریق بازیهای سیاسی کینه ورزیهای قدیمی علیه غرب دامن زده میشود تا نیروهای اصلاحطلب را به عنوان ستون پنجم غرب بدنام کنند، و بدین گونه به راحتی آنها را بیاعتبار سازند یا پاکسازی کنند. دلیل دیگری که اصلاحطلبان نمیتوانند مطالبات خود را عمیقتر کنند، ترس آنها از مجازاتهایی است که میتواند در بدترین حالت به مرگ بینجامد.
@PublicExit
کشورهای خلیج فارس اگر چه تلاش میکنند خود را با ظاهر مدرن تزیین کنند ولی ویژگی مشترک آنها، ادامهی حاکمیت مناسبات پدرسالارانه است. اگرچه در بسیاری از کشورهای اسلامی راه برای آموزش زنان باز است ولی از زنان هرگونه حق تعیین سرنوشت و زندگی سلب میشود.
این به اصطلاح اصلاحطلبان اسلامی هنوز جرأت ورود به مسائل اساسی فرهنگ و دین را ندارند. آنها بحثهای اصلاحگرانه را آغاز میکنند ولی آن را تا به آخر ادامه نمیدهند. هیچ کس هم در این میان از خود نمیپرسد: «به راستی، ممکن است که در دین ما نقصی وجود داشته باشد؟»
همهی پرسشهای اصلاحگرایان اسلام از قرآن آغاز میشود و سرانجام در برخورد با این صخرهی عظیم فرهنگ اسلامی متلاشی میشود. اصلاحگرایان و محافظهکاران اسلامی هر دو شیفتهی این متن مقدس هستند. یکی در قرآن، مبانی حکومت الهی را میبیند و دیگری یعنی اصلاحطلبان در پی یافتن جملات مثبتی در آن هستند که به درد زندگی مدرن بخورد. آنها آن قدر با این و آن آیه ور میروند تا به گونهای آن را با شرایط جوامع امروز سازگار کنند. کسی هم در این میان از خود نمیپرسد که آیا به راستی ما امروز به قرآن نیاز داریم یا نه؟
هیچ کس شهامت گفتمان پساقرآنی را ندارد. زیرا به محض آغاز بحثی جدی دربارهی اصلاحگری، از طریق بازیهای سیاسی کینه ورزیهای قدیمی علیه غرب دامن زده میشود تا نیروهای اصلاحطلب را به عنوان ستون پنجم غرب بدنام کنند، و بدین گونه به راحتی آنها را بیاعتبار سازند یا پاکسازی کنند. دلیل دیگری که اصلاحطلبان نمیتوانند مطالبات خود را عمیقتر کنند، ترس آنها از مجازاتهایی است که میتواند در بدترین حالت به مرگ بینجامد.
@PublicExit
#فکر_سمی
نام کتاب: چهل فکر سمی
نویسندگان: دکتر آرنولد و کلیفورد لازاروس و دکتر آلن فِی
برگردان: شمس الدین حسینی و الهام آرامنیا
@ShafiAzad
نام کتاب: چهل فکر سمی
نویسندگان: دکتر آرنولد و کلیفورد لازاروس و دکتر آلن فِی
برگردان: شمس الدین حسینی و الهام آرامنیا
@ShafiAzad
Forwarded from Public Exit
The fact that we ended slavery shows that our morals come from within us and not from god. In fact many religions endorse slavery however we the human race collectively decided slavery is not moral and we ended it. No God needed, No Religion needed!
پايان عصر بردهدارى نشان میدهد كه اخلاق از درون ما مىآيد و نه از طرف خدا. در حقيقت بيشتر مذاهب موافق بردهدارى هستند. اما ما، نسل بشر، همگى تصميم گرفتيم كه بردهدارى اخلاقى نيست و پايانش داديم. نيازى به خدا نیست و نیازی به دین نیست!
@PublicExit
پايان عصر بردهدارى نشان میدهد كه اخلاق از درون ما مىآيد و نه از طرف خدا. در حقيقت بيشتر مذاهب موافق بردهدارى هستند. اما ما، نسل بشر، همگى تصميم گرفتيم كه بردهدارى اخلاقى نيست و پايانش داديم. نيازى به خدا نیست و نیازی به دین نیست!
@PublicExit
Life is too short for arguments. Just say "I don't care" and move on!
زندگى كوتاهتر از اونيه كه بخواى جر و بحث كنى، فقط بگو "واسم مهم نیست" و بگذر!
@ShafiAzad
زندگى كوتاهتر از اونيه كه بخواى جر و بحث كنى، فقط بگو "واسم مهم نیست" و بگذر!
@ShafiAzad