It’s a beautiful thing when you get so comfortable with someone and you realize you’re telling them things you’ve never said out loud before.
خیلی زیباست وقتی که با یکی خیلی راحتی و میفهمی که چیزایی رو داری بهش میگی که اصلا قبلا نگفتی.
@shafiAzad
خیلی زیباست وقتی که با یکی خیلی راحتی و میفهمی که چیزایی رو داری بهش میگی که اصلا قبلا نگفتی.
@shafiAzad
ای دل غمدیده حالت بِه شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور
رندِ شیرازی
#حافظانه
@ShafiAzad
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور
رندِ شیرازی
#حافظانه
@ShafiAzad
You can never just be friends with somone you’re madly in love with.
هیچ وقت نمیتونی با کسی که دیوانه وار عاشقشی فقط یه دوست باشی.
@shafiAzad
هیچ وقت نمیتونی با کسی که دیوانه وار عاشقشی فقط یه دوست باشی.
@shafiAzad
Forwarded from Atheists Community
سخنرانی لایو در Atheists Community
#موضوع_کنفرانس: خشونت در تاریخ و دین
#سخنران: دکتر جلال ایجادی _ استاد جامعهشناسی دانشگاه پاریس
#زمان: دوشنبه ۲۶ آبان ساعت ۲۲ به وقت تهران
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو کنفرانسها و سخنرانیها:
t.me/Atheists_Community
#موضوع_کنفرانس: خشونت در تاریخ و دین
#سخنران: دکتر جلال ایجادی _ استاد جامعهشناسی دانشگاه پاریس
#زمان: دوشنبه ۲۶ آبان ساعت ۲۲ به وقت تهران
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو کنفرانسها و سخنرانیها:
t.me/Atheists_Community
𝙇𝙤𝙫𝙚 𝙢𝙚𝙖𝙣𝙨♡
ᵗᵒ ᵇᵉ ᵗʰᵉʳᵉ ᶠᵒʳ ᵉᵃᶜʰ ᵒᵗʰᵉʳ
ᵉᵛᵉⁿ ʷʰᵉⁿ ʸᵒᵘ'ʳᵉ ᵘᵖˢᵉᵗ ʷⁱᵗʰ ᵉᵃᶜʰ ᵒᵗʰᵉʳ!
عشق یعنی مراقبهمدیگهباشید
حتیوقتیازدستهمدلخورید!
🇺🇸 | @shafiAzad
𝙇𝙤𝙫𝙚 𝙢𝙚𝙖𝙣𝙨♡
ᵗᵒ ᵇᵉ ᵗʰᵉʳᵉ ᶠᵒʳ ᵉᵃᶜʰ ᵒᵗʰᵉʳ
ᵉᵛᵉⁿ ʷʰᵉⁿ ʸᵒᵘ'ʳᵉ ᵘᵖˢᵉᵗ ʷⁱᵗʰ ᵉᵃᶜʰ ᵒᵗʰᵉʳ!
عشق یعنی مراقبهمدیگهباشید
حتیوقتیازدستهمدلخورید!
🇺🇸 | @shafiAzad
The reason why I can’t let you go is because deep down I still have hope for us.
دلیل اینکه نمیتونم رهات کنم، اینه که در اعماق قلبم، هنوز برای خودمون امید دارم.
@shafiAzad
دلیل اینکه نمیتونم رهات کنم، اینه که در اعماق قلبم، هنوز برای خودمون امید دارم.
@shafiAzad
Care too little, you’ll lose them.
Care too much, you’ll get hurt.
اهمیت ندی، از دستشون میدی.
اهمیت بدی، خودت آسیب میبینی.
@shafiAzad
Care too much, you’ll get hurt.
اهمیت ندی، از دستشون میدی.
اهمیت بدی، خودت آسیب میبینی.
@shafiAzad
I’m loyal and no matter how many times my loyalty has been abused, that’s one characteristic of mine that will never change.
من وفادار هستم و مهم نیست که چند بار از وفاداری من سو استفاده شده باشه، این یکی از ویژگی های منه که هرگز تغییر نخواهد کرد.
@shafiAzad
من وفادار هستم و مهم نیست که چند بار از وفاداری من سو استفاده شده باشه، این یکی از ویژگی های منه که هرگز تغییر نخواهد کرد.
@shafiAzad
Some contact numbers are really special, Because neither do we delete them nor do we call.
برخی از شماره های تماس واقعاً ویژه هستند،
چون نه آنها را حذف می کنیم و نه تماس می گیریم.
@shafiAzad
برخی از شماره های تماس واقعاً ویژه هستند،
چون نه آنها را حذف می کنیم و نه تماس می گیریم.
@shafiAzad
طرفِ ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
من با تو تنها نیستم، هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستارهها تنهاتر است...
طرفِ ما شب نیست
چخماقها کنارِ فتیله بیطاقتند
خشمِ کوچه در مُشتِ توست
در لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل میخورد
من تو را دوست میدارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت میکند.
الف. بامداد ۱۳۳۴
@ShafiAzad
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
من با تو تنها نیستم، هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستارهها تنهاتر است...
طرفِ ما شب نیست
چخماقها کنارِ فتیله بیطاقتند
خشمِ کوچه در مُشتِ توست
در لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل میخورد
من تو را دوست میدارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت میکند.
الف. بامداد ۱۳۳۴
@ShafiAzad
Forwarded from دانش، آگاهی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مغز ما چگونه در دام تقلید و رفتارهای جمعی میافتد؟
آیا مفهومی با عنوان اراده وجود دارد؟
زمانی که ما تصور می کنیم تصمیمی گرفته ایم چه اتفاقی در مغز ما رخ میدهد؟
مغز ما به عنوان یک ماشین زیستی چگونه تحت جبر فعالیت می کند؟
چرا ما ساده ترین پاسخ ها را سریع و عمیقتر می پذیریم؟
در این فایل سعی کرده ام به ساده ترین شکل ممکن به سوالات بالا پاسخ داده و توضیح دهم که مکانیسم پردازش چیست و مغز ما چگونه کار می کند.
با افتخار منتظر شنیدن نظرات شما هستم. @soroushsarabi
تولید: وب سایت دانش آگاهی
@daneshagahi
آیا مفهومی با عنوان اراده وجود دارد؟
زمانی که ما تصور می کنیم تصمیمی گرفته ایم چه اتفاقی در مغز ما رخ میدهد؟
مغز ما به عنوان یک ماشین زیستی چگونه تحت جبر فعالیت می کند؟
چرا ما ساده ترین پاسخ ها را سریع و عمیقتر می پذیریم؟
در این فایل سعی کرده ام به ساده ترین شکل ممکن به سوالات بالا پاسخ داده و توضیح دهم که مکانیسم پردازش چیست و مغز ما چگونه کار می کند.
با افتخار منتظر شنیدن نظرات شما هستم. @soroushsarabi
تولید: وب سایت دانش آگاهی
@daneshagahi
به تعبیری دیگر:
خرافات را مقدسات نامیدهاند تا ذهنیت انسانها به نقد این دست خرافات کشیده نشود. همانطور که کتب الهی را مقدس کردهاند تا هنگام مطالعه با نگاهی انتقادی به آیات ننگریم!
@ShafiAzad
خرافات را مقدسات نامیدهاند تا ذهنیت انسانها به نقد این دست خرافات کشیده نشود. همانطور که کتب الهی را مقدس کردهاند تا هنگام مطالعه با نگاهی انتقادی به آیات ننگریم!
@ShafiAzad
Forwarded from دانش، آگاهی
قسمت سوم در کستباکس منتشر شد!
ما از کجا آمدهایم، بیجانزاش و فرگشت
https://castbox.fm/vb/301412208
@daneshagahi
ما از کجا آمدهایم، بیجانزاش و فرگشت
https://castbox.fm/vb/301412208
@daneshagahi
ما از کجا آمده ایم
سروش سارابی
در سومین قسمت از مجموعه پادکستهای دانش آگاهی قصد داریم در مورد پیدایش حیات، بیجانزایش و فرگشت صحبت کنیم
در این قسمت پادکست را با بررسی یک سوال آغاز خواهیم کرد و در ادامه در قالب پاسخ به این سوال نکات مختلفی را در باره پیدایش ابتدایی حیات، بیجانزایش و جایگاه فرگشت در شناخت حیات خواهیم پرداخت .
در این قسمت تلاش شده است که دو چهارچوب فرگشت و بیجانزایش و محدوده های کارکردی آنها بررسی شود.
پادکست دانشآگاهی، قسمت سوم
با افتخار منتظر شنیدن نظرات شما هستم
@soroushsarabi
تولید: آبان 1399 وب سایت دانشآگاهی
@daneshagahi
در این قسمت پادکست را با بررسی یک سوال آغاز خواهیم کرد و در ادامه در قالب پاسخ به این سوال نکات مختلفی را در باره پیدایش ابتدایی حیات، بیجانزایش و جایگاه فرگشت در شناخت حیات خواهیم پرداخت .
در این قسمت تلاش شده است که دو چهارچوب فرگشت و بیجانزایش و محدوده های کارکردی آنها بررسی شود.
پادکست دانشآگاهی، قسمت سوم
با افتخار منتظر شنیدن نظرات شما هستم
@soroushsarabi
تولید: آبان 1399 وب سایت دانشآگاهی
@daneshagahi
اگر این مبارزه دیرین گُلها و گوسفندان مهم نیست، پس جمع زدنها و محاسباتِ آن آقا سرخه، با آن شکمِ گنده و کلهی قلمبهاش مهم است؟!
اگر در سیارهی من، تنها یک گُل باشد، گُلی که در تمامِ دنیا لنگهاش پیدا نمیشود، بعد یک روز صبح بیدار شوم و ببینم، یک گوسفندِ کوچولو در اثر نفهمی گُل را خورده و از بین برده است، دیگر چه باقی میماند؟ آنوقت این اصلا مهم نیست؟!
رنگ چهرهاش اینبار از سفیدی به سرخی گرایید و در حالیکه چشمش را به آسمان دوخته بود گفت:
«اگر یک نفر یک گُل را دوست داشته باشد، گُلی که در بینِ میلیونها سیاره همتایی ندارد همینکه بداند آن گُل هست، برایش کافیست که احساسِ شادی و خوشبختی میکند. هروقت که آن سیاره را میبیند خیالش راحت میشود که گُلش هست و بعد به خودش میگوید:
گُلِ من میانِ یکی از همین ستارههاست. یک جایی آن بالا. حالا فکرش را بکن یک گوسفند پیدا شود و بیمنظور یکباره گُل را بخورد. میدانی این یعنی چه؟
درست مثل این است که تمامِ سیارهها یکباره خاموش بشوند و نورِ امید قطع شود. اگر چنین وضعی پیش بیاید به نظرِ تو اهمیتی ندارد؟!
با گفتنِ این جمله بغض در گلویش نشست و حرفش را ادامه نداد و اشک از چشمانش سرازیر شد. چَکُش را به کناری انداختم و به طرفش رفتم.
حالا دیگر حتی تشنگی و مُردن در این صحرا هم برایم بیاهمیت و مُضحک بود. آنچه مهم بود، این بود که اینجا روی سیارهی من_زمین_یک نفر، یک شازده کوچولو هست که دلش گرفته است و باید از او دلجویی کنم. بغلش کردم و سرش را رو شانهام گذاشتم و آرام تکانش میدادم. زیر گوشش گفتم:
«میدانی چیه؟ اصلا هیچ خطری گُلِ تو را تهدید نمیکند. من اجازه نمیدهم هیچ گوسفندی گُلِ تو را بخورد. خودم برای گوسفندت یک پوزهبند میکشم. برای گُلِ کوچولو و زیبایت هم یک حفاظ میکشم، چطور است؟»
در آن لحظه از دست خودم ناراحت شده بودم. از اینکه اینقدر ناتوان بودم که نمیتوانستم وارد دنیای او بشوم و همهچیز را از دیدِ او ببینم. از خودم شرم کردم.
گاهی اشک چقدر تسکیندهنده و سحرانگیز است!
@ShafiAzad
اگر در سیارهی من، تنها یک گُل باشد، گُلی که در تمامِ دنیا لنگهاش پیدا نمیشود، بعد یک روز صبح بیدار شوم و ببینم، یک گوسفندِ کوچولو در اثر نفهمی گُل را خورده و از بین برده است، دیگر چه باقی میماند؟ آنوقت این اصلا مهم نیست؟!
رنگ چهرهاش اینبار از سفیدی به سرخی گرایید و در حالیکه چشمش را به آسمان دوخته بود گفت:
«اگر یک نفر یک گُل را دوست داشته باشد، گُلی که در بینِ میلیونها سیاره همتایی ندارد همینکه بداند آن گُل هست، برایش کافیست که احساسِ شادی و خوشبختی میکند. هروقت که آن سیاره را میبیند خیالش راحت میشود که گُلش هست و بعد به خودش میگوید:
گُلِ من میانِ یکی از همین ستارههاست. یک جایی آن بالا. حالا فکرش را بکن یک گوسفند پیدا شود و بیمنظور یکباره گُل را بخورد. میدانی این یعنی چه؟
درست مثل این است که تمامِ سیارهها یکباره خاموش بشوند و نورِ امید قطع شود. اگر چنین وضعی پیش بیاید به نظرِ تو اهمیتی ندارد؟!
با گفتنِ این جمله بغض در گلویش نشست و حرفش را ادامه نداد و اشک از چشمانش سرازیر شد. چَکُش را به کناری انداختم و به طرفش رفتم.
حالا دیگر حتی تشنگی و مُردن در این صحرا هم برایم بیاهمیت و مُضحک بود. آنچه مهم بود، این بود که اینجا روی سیارهی من_زمین_یک نفر، یک شازده کوچولو هست که دلش گرفته است و باید از او دلجویی کنم. بغلش کردم و سرش را رو شانهام گذاشتم و آرام تکانش میدادم. زیر گوشش گفتم:
«میدانی چیه؟ اصلا هیچ خطری گُلِ تو را تهدید نمیکند. من اجازه نمیدهم هیچ گوسفندی گُلِ تو را بخورد. خودم برای گوسفندت یک پوزهبند میکشم. برای گُلِ کوچولو و زیبایت هم یک حفاظ میکشم، چطور است؟»
در آن لحظه از دست خودم ناراحت شده بودم. از اینکه اینقدر ناتوان بودم که نمیتوانستم وارد دنیای او بشوم و همهچیز را از دیدِ او ببینم. از خودم شرم کردم.
گاهی اشک چقدر تسکیندهنده و سحرانگیز است!
@ShafiAzad
Forwarded from Atheists Community
سخنرانی لایو در Atheists Community
#موضوع_کنفرانس: روششناسی در پژوهش تاریخی؛ تاریخ را چگونه بخوانیم؟
#سخنران: دکتر مزدک بامدادان _ پژوهشگر تاریخ اسلام و ایران
#زمان: پنجشنبه ۲۹ آبان ساعت ۲۲ به وقت ایران _ ۱۹ نوامبر ساعت ۱۹:۳۰ به وقت اروپای مرکزی
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو کنفرانسها و سخنرانیها:
t.me/Atheists_Community
#موضوع_کنفرانس: روششناسی در پژوهش تاریخی؛ تاریخ را چگونه بخوانیم؟
#سخنران: دکتر مزدک بامدادان _ پژوهشگر تاریخ اسلام و ایران
#زمان: پنجشنبه ۲۹ آبان ساعت ۲۲ به وقت ایران _ ۱۹ نوامبر ساعت ۱۹:۳۰ به وقت اروپای مرکزی
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو کنفرانسها و سخنرانیها:
t.me/Atheists_Community
🇬🇧The older i get, the more i realize i just need the simple things in life: a comfy home, good food on the table and surrounded by the people i love
هر چى سنم بالاتر ميره بيشتر ميفهمم فقط به چيزهاى ساده اى تو زندگى نياز دارم. يه خونه ى راحت و غذاى خوب سر ميزى كه با آدمهايى كه عاشقشون هستم احاطه شده
@ShafiAzad
هر چى سنم بالاتر ميره بيشتر ميفهمم فقط به چيزهاى ساده اى تو زندگى نياز دارم. يه خونه ى راحت و غذاى خوب سر ميزى كه با آدمهايى كه عاشقشون هستم احاطه شده
@ShafiAzad
I can’t even hold your hand. But I love you with a love no one can understand.
حتی نمیتونم دستت رو بگیرم.
اما من تو رو با عشقی دوست دارم که هیچ کس نمیتونه درکش کنه.
._._.
@ShafiAzad
حتی نمیتونم دستت رو بگیرم.
اما من تو رو با عشقی دوست دارم که هیچ کس نمیتونه درکش کنه.
._._.
@ShafiAzad
دست بردار ازین هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.
دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه میکوبی سر.
نیست، میدانی، در خانه کسی
سر فرومیکوبی باز به در.
زنده، اینگونه به غم
خفتهام در تابوت.
حرفها دارم در دل
میگزم لب بهسکوت.
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالیست
گرچه خود عمر به چشمم باد است.
راندهاَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
میکشم پای بر این جادهی پرت
میزنم گام بر این راهِ عبوس.
پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی میگذرم سر در خویش
میخزد هیکلِ من از دنبال
میدود سایهی من پیشاپیش.
میروم با رهِ خود
سر فرو، چهره بههم.
با کسام کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دلِ تاریکِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟
میروم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
دست بردار ازین عابرِ مست
یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!
احمد شاملو, هوای تازه ۱۳۳۰
@ShafiAzad
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.
دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه میکوبی سر.
نیست، میدانی، در خانه کسی
سر فرومیکوبی باز به در.
زنده، اینگونه به غم
خفتهام در تابوت.
حرفها دارم در دل
میگزم لب بهسکوت.
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالیست
گرچه خود عمر به چشمم باد است.
راندهاَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
میکشم پای بر این جادهی پرت
میزنم گام بر این راهِ عبوس.
پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی میگذرم سر در خویش
میخزد هیکلِ من از دنبال
میدود سایهی من پیشاپیش.
میروم با رهِ خود
سر فرو، چهره بههم.
با کسام کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دلِ تاریکِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟
میروم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
دست بردار ازین عابرِ مست
یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!
احمد شاملو, هوای تازه ۱۳۳۰
@ShafiAzad