Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت خیمه از این عشق فقط سوختن است
هر کجا را که ببینی تو، پر از زخم تن است
نیزهها سر زمان بر سر خود جا دادند
دلقکان قهقهه سر از دل رسوا دادند
قصه عشق همین سر گران است بیا
خواهری غرق دعا دل نگران است بیا
با ز هم قصه یک قافله عطشان است
که جهان قرن به قرن از پی او حیران است
باز هم گر چه حکایات همه تکراری ست
لیک صد چشمه خون از دل امت جاری است
باز هم قصه روایت به جهان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
هر دلی را که غمی هست همان خانه اوست
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
گر چه غرق است به خون عین نجات است حسین
عالم از کرده تو واله و مات است حسین
هر کجا را که ببینی تو، پر از زخم تن است
نیزهها سر زمان بر سر خود جا دادند
دلقکان قهقهه سر از دل رسوا دادند
قصه عشق همین سر گران است بیا
خواهری غرق دعا دل نگران است بیا
با ز هم قصه یک قافله عطشان است
که جهان قرن به قرن از پی او حیران است
باز هم گر چه حکایات همه تکراری ست
لیک صد چشمه خون از دل امت جاری است
باز هم قصه روایت به جهان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
هر دلی را که غمی هست همان خانه اوست
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
گر چه غرق است به خون عین نجات است حسین
عالم از کرده تو واله و مات است حسین
شعر بی نقاب
یک شب از قصه ما هم خبری خواهی یافت خبر از حال دل در به دری خواهی یافت مادرِ خاطره تلخ فراق من و دوست از همین خاطره روزی پسری خواهی یافت غصهای مستترم در غزلی شور انگیز که از این غصه تو هم چشم تری خواهی یافت همچو یک کوچه که پیچیده به بنبست، تو هم ای دل…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعر بی نقاب
سرباز مغول باشی و خونریز نباشی! آشوب کنی در دل و چنگیز نباشی! ترسم برسم شهر و سراغ از تو بگیرم وقتی که دگر ساکن تبریز نباشی ناچیزم و دیگر به حساب تو نیایم ای وای اگر در پی ناچیز نباشی یک لحظه ندیدم که تو ای قلب خلیده با فکر غم دوست گلاویز نباشی …
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چو لالهای که به جز یک بهار هیچ ندید
منم همان که از این روزگار هیچ ندید
شبیه کلبه سستی به چنگ تندر و باد
به جز اسیری در تار و مار هیچ ندید
به بخت مثل شبم خوردهای نگیر ای دوست
که جز سیاهی شبهای تار هیچ ندید
همیشه حالت مستی خراب را دارم
که غیر منگی بعد از خمار هیچ ندید
از آن زمان که تو را یاد دارمت ای بت
نگاه من به جز از انتظار هیچ ندید
منم همان که از این روزگار هیچ ندید
شبیه کلبه سستی به چنگ تندر و باد
به جز اسیری در تار و مار هیچ ندید
به بخت مثل شبم خوردهای نگیر ای دوست
که جز سیاهی شبهای تار هیچ ندید
همیشه حالت مستی خراب را دارم
که غیر منگی بعد از خمار هیچ ندید
از آن زمان که تو را یاد دارمت ای بت
نگاه من به جز از انتظار هیچ ندید
آن بهاری که به بوی تنت آغشته نشد
پنبهای بود که ریسیده شد و رشته نشد
باز گفتیم که ای کاش ببارد باران
گرچه بارید ولیکن اثرش شسته نشد
آه از آن مملکت عشق که عاشق در آن
سخت جنگید سرانجام ولی کشته نشد
بوتهای ریشهای انداخت به لیوان پر آب
عطش خاک به سر داشت ولی کشته نشد
رفتم از شهر مگر یاد تو از دل برود
لیکن این کوچ دوای دل سرگشته نشد
پنبهای بود که ریسیده شد و رشته نشد
باز گفتیم که ای کاش ببارد باران
گرچه بارید ولیکن اثرش شسته نشد
آه از آن مملکت عشق که عاشق در آن
سخت جنگید سرانجام ولی کشته نشد
بوتهای ریشهای انداخت به لیوان پر آب
عطش خاک به سر داشت ولی کشته نشد
رفتم از شهر مگر یاد تو از دل برود
لیکن این کوچ دوای دل سرگشته نشد
همه گویند مرا بی تو چو می بینندم
ما که گفتیم شما لنگه نبودید به هم
بی تو در شهر همه مسخره کردند مرا
سخن از عاشقی و اینهمه بیداد و ستم
آه از این شهر و هزاران نظر پر طعنه
آه از این درد پر از حسرت افزوده به غم
ابر را گو که نبارد به سر کشت خزان
باد را گو که به این آتش جانسوز ندم
غم او هست که خم کرده مرا قامت راست
غمش انداخته در گوشه ابرویم خم
ما که گفتیم شما لنگه نبودید به هم
بی تو در شهر همه مسخره کردند مرا
سخن از عاشقی و اینهمه بیداد و ستم
آه از این شهر و هزاران نظر پر طعنه
آه از این درد پر از حسرت افزوده به غم
ابر را گو که نبارد به سر کشت خزان
باد را گو که به این آتش جانسوز ندم
غم او هست که خم کرده مرا قامت راست
غمش انداخته در گوشه ابرویم خم
دلم لرزید از آشوب بیهنگام چشمانت
و هی سابید روحم را فراق همچو سوهانت
دلی خسته که من را میکشید هر لحظه در هرجا
چنان برگی تکیده باد آوردش به دامانت
مرا مبهوت ابهام نگاه خویش کمتر کن
مرا مفهوم میبخشی تو ای جانم به قربانت
غزل چیز کمی از تلخی فنجان تو می کاست
شکر شد جان من تا ریخت احساسم به فنجانت
مرا آشفته میخواهی بیا آوارهام دریاب
گهی کافه گه کوچه و گاهی در خیابانت
و هی سابید روحم را فراق همچو سوهانت
دلی خسته که من را میکشید هر لحظه در هرجا
چنان برگی تکیده باد آوردش به دامانت
مرا مبهوت ابهام نگاه خویش کمتر کن
مرا مفهوم میبخشی تو ای جانم به قربانت
غزل چیز کمی از تلخی فنجان تو می کاست
شکر شد جان من تا ریخت احساسم به فنجانت
مرا آشفته میخواهی بیا آوارهام دریاب
گهی کافه گه کوچه و گاهی در خیابانت
❤1
شبیه آن پلنگی که روی ماه را دیده
منم آن خسته مردی که رنج راه را دیده
خیالی نیست پشتم بر شما گرم است همراهان
چونان شهر سپاهانی که نادر شاه را دیده
مرا هر شب به حال خویش نگذارید این ناچیز
از این تنها شدن ها حالتی جانکاه را دیده
بیا باور کنیم امشب چراغی هست و سو سویی
که این سر گشته در این ره دو صد گمراه را دیده
برای ماندنت باید کمی سنگین شوی ای جان
که این باد ورزنده رقص صدها کاه را دیده
منم آن خسته مردی که رنج راه را دیده
خیالی نیست پشتم بر شما گرم است همراهان
چونان شهر سپاهانی که نادر شاه را دیده
مرا هر شب به حال خویش نگذارید این ناچیز
از این تنها شدن ها حالتی جانکاه را دیده
بیا باور کنیم امشب چراغی هست و سو سویی
که این سر گشته در این ره دو صد گمراه را دیده
برای ماندنت باید کمی سنگین شوی ای جان
که این باد ورزنده رقص صدها کاه را دیده
❤1
همان که قصه من را تمام میدانست
همان که حال مرا بیکلام میدانست
میان سینه من گرچه میخزید ولی
دو دست گرم مرا همچو دام میدانست
دلش به راه دگر کج نموده بود مسیر
پگاه صبح مرا همچو شام میدانست
چه بینوا دل من بود آهویی وحشی
میان دشت چمن بود و رام میدانست
چه اشتباه که خود را به پختگی زده بود
دلی که پیر مغان خشت خام میدانست
همان که حال مرا بیکلام میدانست
میان سینه من گرچه میخزید ولی
دو دست گرم مرا همچو دام میدانست
دلش به راه دگر کج نموده بود مسیر
پگاه صبح مرا همچو شام میدانست
چه بینوا دل من بود آهویی وحشی
میان دشت چمن بود و رام میدانست
چه اشتباه که خود را به پختگی زده بود
دلی که پیر مغان خشت خام میدانست
یکی در سینهام انگار پنهان است باور کن
یکی میسوزدم، گویی که درمان است باور کن
یکی یک آن اگر در من نباشد پاک بی تابم
بدون صحبتش مرگم چه آسان است باور کن
یکی میخواندم از دور لیکن در درون جاری است
نمیدانم که ترسا یا مسلمان است باور کن
منم هر روز آشفته منم هر روز دیوانه
ز دستش دل پریشان است و حیران است باور کن
بسوز و با خبر باش آنچه در بر آتشی دارد
شبیه شمع روزی رو به پایان است باورکن
یکی میسوزدم، گویی که درمان است باور کن
یکی یک آن اگر در من نباشد پاک بی تابم
بدون صحبتش مرگم چه آسان است باور کن
یکی میخواندم از دور لیکن در درون جاری است
نمیدانم که ترسا یا مسلمان است باور کن
منم هر روز آشفته منم هر روز دیوانه
ز دستش دل پریشان است و حیران است باور کن
بسوز و با خبر باش آنچه در بر آتشی دارد
شبیه شمع روزی رو به پایان است باورکن
این درد عشق عاقبت از نا بسوزدم
از سر اگر شروع شده تا پا بسوزدم
از من مپرس حال مرا، شمع بهر چیست
شمعم که ساخته است مرا تا بسوزدم
من خرمنم به آتشی از عشق دل خوشم
آتش بزن ببین که چه زیبا بسوزدم
ققنوس هستم و سبب شهرتم همین
من آمدم که شعلهای اینجا بسوزدم
از دردی گفتی و سخنی از دوا نگو
این درد آمده است که من را بسوزدم
از سر اگر شروع شده تا پا بسوزدم
از من مپرس حال مرا، شمع بهر چیست
شمعم که ساخته است مرا تا بسوزدم
من خرمنم به آتشی از عشق دل خوشم
آتش بزن ببین که چه زیبا بسوزدم
ققنوس هستم و سبب شهرتم همین
من آمدم که شعلهای اینجا بسوزدم
از دردی گفتی و سخنی از دوا نگو
این درد آمده است که من را بسوزدم
چه چیز مانده به جز جان که من نباختهام
چه چیز جز غم تو مانده من نساختهام
بیا که داغ دلم تازه هست از غم تو
تو آب سردی و من آهن گداختهام
نبرد عشق عجب ماجرای سنگینی است
منم که یک تنه بر صد پیاده تاختهام
چه رقص میکنی ای جان برای غیر که من
تمام عمر تو رقصیدی و نواختهام
وفای عشق دروغ کتاب زندگی است
دروغ بودنش از زندگی شناختهام
امید چیز زیادی برای عاشق نیست
ز من نگیر امیدی که با تو ساختهام
چه چیز جز غم تو مانده من نساختهام
بیا که داغ دلم تازه هست از غم تو
تو آب سردی و من آهن گداختهام
نبرد عشق عجب ماجرای سنگینی است
منم که یک تنه بر صد پیاده تاختهام
چه رقص میکنی ای جان برای غیر که من
تمام عمر تو رقصیدی و نواختهام
وفای عشق دروغ کتاب زندگی است
دروغ بودنش از زندگی شناختهام
امید چیز زیادی برای عاشق نیست
ز من نگیر امیدی که با تو ساختهام
❤2
ساحات قاباغی
ساحات قاباغی آخشام آلتیدان
گوزلریم دولی اوره نییاران
بیر آیاق دئییر یوبانیبدی گئت
بیر آیاق دییر بیر آز¬دا دایان
۞۞۞
دئدیم گله¬سن پخله ییریق
بیر لیوان اییران آلیب ایچریق
دئدیم گله¬سن گولسن بیرده
اوره¬ وره¬ریق گولولوش بیچریق
۞۞۞
آمما کی حیف هوا سویوخدی
بیرسی واردی بیرسی یوخدی
من دایانمیشام بلکه گله¬سن
سنده گلماغین هواسی یوخدی
۞۞۞
اینانیمرام دا دورب گله¬سن
اوره اینانسا قویوب گله¬سن
عومروم قورتارسا جسمیم چوروسه
ساحاتدا روحوم دوروب گله¬سن
ساحات قاباغی آخشام آلتیدان
گوزلریم دولی اوره نییاران
بیر آیاق دئییر یوبانیبدی گئت
بیر آیاق دییر بیر آز¬دا دایان
۞۞۞
دئدیم گله¬سن پخله ییریق
بیر لیوان اییران آلیب ایچریق
دئدیم گله¬سن گولسن بیرده
اوره¬ وره¬ریق گولولوش بیچریق
۞۞۞
آمما کی حیف هوا سویوخدی
بیرسی واردی بیرسی یوخدی
من دایانمیشام بلکه گله¬سن
سنده گلماغین هواسی یوخدی
۞۞۞
اینانیمرام دا دورب گله¬سن
اوره اینانسا قویوب گله¬سن
عومروم قورتارسا جسمیم چوروسه
ساحاتدا روحوم دوروب گله¬سن
❤1👍1
ساحات قاباغی
ساحات قاباغی آخشام آلتیدان
گوزلریم دولی اوره نییاران
بیر آیاق دئییر یوبانیبدی گئت
بیر آیاق دییر بیر آز¬دا یوبان
۞۞۞
اود توتوب یانیر ساحات قاباغی
گویده آی اولوب کدر چراغی
بارناوا آغلیر سحره قدر
غم دوسداغیدیر گلستان باغی
۞۞۞
سن کی گئدیبسن بو کدر ندیر
منی گوجالدان بو قدر ندیر
بو چیبان ندیر ایچیمی دوییر
اورگیمده کی بو قهر ندیر
۞۞۞
دئدیم گله¬سن پخله ییریق
بیر لیوان اییران آلیب ایچریق
دئدیم گله¬سن گولسن بیرده
اوره¬ وره¬ریق گولولوش بیچریق
۞۞۞
آمما حیف کی هوا سویوخدی
بیر نفر واردی بیرنفر یوخدی
من دایانمیشام بلکه گله¬سن عومور قیسادی سوزوموز چوخدی
۞۞۞
اینانیمرام دا دورب گله¬سن
اوره اینانسا قویوب گله¬سن
عومرو قورتارسا جسمی چوروسه
ساحاتدا حیران ایوب گله¬سن
ساحات قاباغی آخشام آلتیدان
گوزلریم دولی اوره نییاران
بیر آیاق دئییر یوبانیبدی گئت
بیر آیاق دییر بیر آز¬دا یوبان
۞۞۞
اود توتوب یانیر ساحات قاباغی
گویده آی اولوب کدر چراغی
بارناوا آغلیر سحره قدر
غم دوسداغیدیر گلستان باغی
۞۞۞
سن کی گئدیبسن بو کدر ندیر
منی گوجالدان بو قدر ندیر
بو چیبان ندیر ایچیمی دوییر
اورگیمده کی بو قهر ندیر
۞۞۞
دئدیم گله¬سن پخله ییریق
بیر لیوان اییران آلیب ایچریق
دئدیم گله¬سن گولسن بیرده
اوره¬ وره¬ریق گولولوش بیچریق
۞۞۞
آمما حیف کی هوا سویوخدی
بیر نفر واردی بیرنفر یوخدی
من دایانمیشام بلکه گله¬سن عومور قیسادی سوزوموز چوخدی
۞۞۞
اینانیمرام دا دورب گله¬سن
اوره اینانسا قویوب گله¬سن
عومرو قورتارسا جسمی چوروسه
ساحاتدا حیران ایوب گله¬سن
❤2
مقصود از آن کرشمه جادو بهانه بود
آن شورش و غریو و هیاهو بهانه بود
ما جنگ را به تیر و کمان تو باختیم
چنگیز باد بود و هلاکو بهانه بود
پیراهنی که بوی تو را داشت یاد داد
در اصل آن، تو بوده ای و بو بهانه بود
باد از قرار عشق تو در پیچ و تاب شد
ورنه به باد دادن گیسو بهانه بود
ما را ببخش چون که به خود ظلم کرده ایم
ورد و دعا و خرقه و یا هو بهانه بود
آن شورش و غریو و هیاهو بهانه بود
ما جنگ را به تیر و کمان تو باختیم
چنگیز باد بود و هلاکو بهانه بود
پیراهنی که بوی تو را داشت یاد داد
در اصل آن، تو بوده ای و بو بهانه بود
باد از قرار عشق تو در پیچ و تاب شد
ورنه به باد دادن گیسو بهانه بود
ما را ببخش چون که به خود ظلم کرده ایم
ورد و دعا و خرقه و یا هو بهانه بود
❤3