فهميدن حق همه است...
11.5K subscribers
28.5K photos
1.46K videos
39 files
1.94K links
Download Telegram
کوروش کبیر چه زیبا گفت :
اگر در دل کسی جایی نداری ، فرش زیر پایش هم نباش....

جایی که بودن و نبودنت هیچ فرقی نداره، نبودنت رو انتخاب کن اینگونه به خودت احترام گذاشتی ...

محبوب همه باش ، معشوق یکی
مهرت را به همه هدیه کن ، عشقت را به یکی

با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن
شاید آنکه رفته بازگردد و آنکه آمده برود

آنقدر محکم و مقتدر باش که با این‌محبت ها و مهر ها زمین‌گیر نشوی ...

لازم است گاهی در زندگی ، بعضی ادمهارو کم کنی تا خودتو پیدا کنی ...

بعضی ادمارو باید دوست داشت
اما بعضی از آدمارو فقط باید داشت


@TA1516
❤8👍2👏2👌1
جالب است!!!

ثبت احوال همه چیز را
در شناسنامه ام نوشته است

به جز احوالم


@TA1516
👏8❤2
اشتباه نکنید
بعضی از آدم ها به شما وفادار نیستند
در واقع آن ها درگیر نیازشان به شما شده اند.
روزی که دیگر به شما احساس نیازی نداشته باشند
وفاداریشان نیز از بین می رود


@TA1516
👍8❤2👏2
دوستی داشتم که چای را آن قدر کم
رنگ می‌‌نوشید که به سختی
می‌‌توانستیم بفهمیم که آب جوش نیست!
چربی‌ و نمک هم اصلا نمی‌‌خورد! ورزش می‌‌کرد
و وقتی از ا‌و علت این کار‌هایش را می‌‌پرسیدیم، می‌‌گفت که این‌ها برای سلامتی‌ بد است و سکته می‌‌آورد.
ا‌و در چهل و پنج سالگی در
اثر سکته قلبی درگذشت! .
چندی پیش یک زندانی در
امریکا از زندان گریخت.
به ایستگاه راه آهن می رود و
سوار یک واگن باری می شود.
در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که این مجازات رفتار های بد من است, که باید منجمد شوم.
وقتی قطار به ایستگاه می رسد
مامورین با جسد او روبرو می شوند.
در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است.
.
منتظر هرچه باشیم،همان برایمان پیش می‌‌آید.
منتظر شادی باشیم،شادی پیش می‌‌آید.
منتظر غم باشیم،غم پیش می‌‌آید.
هرگز پول را برای بیماری و مشکلات
پس انداز نکنیم چون رخ می‌‌دهد.
پول را برای عروسی ،برای خرید خانه
اتومبیل، مسافرت و نظایر آن پس انداز کنیم.
وقتی می‌‌گوئیم این پول برای خرید
اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن.

ژاپنی‌ها ضرب‌المثل جالبی دارند و می‌گویند:
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش می‌دهند !
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش می‌دهند !
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !
این باران است که باعث رشد
گل ها می شود نه "رعد و برق" !



@TA1516
👏10❤4
انسانها هرگز قادر به فرار از ندای قلبشان نیستند ؛ پس بهتر است گوش فرادهند تا بشنوند چه چیزی برای گفتن دارد .

پائولو کوئیلو


@TA1516
👍6❤1👏1
سخت ترين امتحانتون وقتي هست که زمان عصبانيت بايد کسي رو ببخشيد...



@TA1516
👏8❤2
من به کسانی که میخواهند مردم را به دین خود در آورند اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است و در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود

گاندی


@TA1516
👍8❤4
از همین حالا نگاهتان
راتغییر دهید
داشتن ها و نداشتن ها
را با بودن ها
و نبودن ها معنا نکنید
تا زیبایی درونتان
مانند زیبایی بهار شود


@TA1516
❤3👍3👏1
در زندگی ات فقط ، چیزایی را به دست می آورید که شهامت خواستنشان را داشته باشید .
پس همواره مثبت بیاندیشید ، ببخشید ، عشق بورزید و مهربان باشید .
بازتاب آنها در بهترین و مناسب ترین زمان ، به شما می رسد .


@TA1516
👍5❤3
حقیقتی زیبا که به رشته تحریر درآمده
*برای احترام به پدر و مادر*

وقتی همسر آقای حامد از دنیا رفت، او تنها چهل‌وپنج سال داشت.
هر کسی که برای تسلیت می‌آمد، یک پیشنهاد می‌داد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.»
او هر بار فقط لبخند می‌زد، دست بر سر پسر دوازده‌ساله‌اش، عمار، می‌کشید و می‌گفت: «خداوند این پسر را به‌عنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»
و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگی‌اش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، اما دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهایی‌هایش و شب‌هایش را بی‌صدا در دل خاک کرد.
سال‌ها گذشت.
عمار جوان شد، تحصیلات عالی را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد.
گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شده‌ام.»
اما این خستگی، خستگی جسم نبود؛ خستگی رابطه‌ای بود که خود، آرام‌آرام از آن کنار می‌رفت.
سپس عمار ازدواج کرد.
با آمدن عروس، خانه رنگ تازه‌ای گرفت؛ پرده‌ها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.
و آقای حامد؟
او هم تغییر کرد.
گاهی در دفتر می‌نشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای می‌نوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمی‌گشت. در خانهٔ خودش چنان رفت‌وآمد می‌کرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است.
روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.
آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»
از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»
او فقط گفت: «باشد...»
جرعه‌ای آب نوشید و بی‌صدا از سر سفره برخاست.
هیچ‌کس به چهره‌اش نگاه نکرد.
طبق معمول برای پیاده‌روی از خانه بیرون رفت.
هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسه‌ای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.
گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمی‌شود.»
عمار به کاسهٔ ماست نگاه کرد.
سپس به در خانه، جایی که صدای قدم‌های آرام پدرش کم‌کم دور می‌شد.
لحظه‌ای به چشمان همسرش نگریست.
بعد، بی‌هیچ حرفی، ماست را خورد.
نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.
اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.
چند روز بعد، صبحی به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به محکمه برویم.»
پدر پرسید: «برای چه؟»
عمار پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»
روزنامه از دست آقای حامد افتاد.
گفت: «دیوانه شده‌ای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذرانده‌ام.»
عمار برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی فداکاری مرد دیگری را درک می‌کند.
آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمی‌آورم و برای همسرم هم مادرشوهر.
من فقط می‌خواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیک‌تاک ساعت نیز شرمنده به نظر می‌رسید.
عمار کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
گفت: «امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایه‌ای کوچک نقل مکان می‌کنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط به‌عنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همه‌چیز این خانه را از شما گرفته‌اند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.»
در آشپزخانه، لیوان شیشه‌ای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.
صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.
با قدم‌هایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک می‌ریخت، کنار پای او نشست.
گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»
آقای حامد با دست‌های لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را می‌شناسد.
آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.»
عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.
آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانواده‌ای از هم پاشید.
فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند.
و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچ‌گاه ماست تمام نشد...
زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
رابطه‌ها با نان و غذا دوام نمی‌آورند؛ با احترام پایدار می‌مانند. و خانه‌ای که احترام به بزرگ‌ترها در آن کم‌رنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرام‌آرام آن خانه را ترک می‌کند.

@TA1516
❤7👍6
عمری گشتیم به دنبال دست خدا برای گرفتن
غافل از آنکه دست خدا ،
دست همان بنده اش بود

بنده ای که نیاز به دستگیری داشت


@TA1516
❤6
مراقب باشین بعضیآ در حالیکهِ
هندونه زیر بغلتون میزارن ،
پوستِ موز هم زیرِ پاتون میندازن !!



@TA1516
👍7❤1
زشت‌ترین کار سیاست این است که می‌تواند احمق‌ترین آدم‌ها را به عنوان خردمند و دانشمند به مردم تحمیل کند!

دالایی لاما


@TA1516
👍6❤3
گرگ ها را دوست دارم

مرگ را می پذیرند؛

اما تن به قلاده نمیدهند!


@TA1516
❤6🍌1
سیاره‌ى ما؛
دیگر نیازى به آدم‌هاى موفق ندارد!
این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجى، قصه‌گو و عاشق است.


@TA1516
❤9👍2👌1
هنگامی که اتفاقی سخت یا ناراحت کننده رخ می‌دهد، هنگامی که طوفانی به باغ شما می‌آید، از سه طریق میتوان برای درگیر کردن ذهن‌تان به‌صورت پیوستاری اثربخش و گام به گام استفاده کرد.

اول، تلاش کنید با کمترین قضاوت منفی با تجربه‌تان همراه باشید. آن را به عنوان آنچه هست مشاهده و قبول کنید حتی اگر دردناک باشد.
دوم، در زمان مناسب با اجازه به خود، رها کردن هرآنچه را به عنوان تجربه منفی میدانید شروع کنید.
سوم، دوباره در زمان مناسب، پس از اینکه تمام یا بخشی از آنچه را منفی بود آزاد کردید، تجربه‌ای مثبت را جایگزین آن کنید.


ریک_هانسون


@TA1516
👍5❤4
هر چقدر شیر هر چقدر پیر ، مرد هر چقدر بزرگ باشد ، همیشه برای مادر یک کودک کوچک است...

شهرام_شریف_پیران


@TA1516
❤10
اينكه زمانتان را صرف چه چيزي مي‌كنيد،
بسيار مهم‌تر از آن است كه پولتان را صرف چه چيزي مي‌كنيد؛
چرا كه پول از دست رفته باز مي‌گردد،
ولي زمان نه....


@TA1516
👍5❤1
زن نادان شوهرش را غلام خویش میسازد
و خودش هم خانم یک غلام میشود
اما
زن دانا شوهرش را پادشاه میسازد
و خودش هم ملکه میشود..


@TA1516
❤8👍4👏2
و عشق، تبانی هوس با احساس بود برای شکست دادن عقل..
📚قانونهای نانوشته
#شهرام_شریف_پیران

@TA1516
👍3🥰3