باز هم زئوس قصه گو اومد! 🙃
i
@zeus110
من شرمندم اگه این داستان، در مفهوم، قدری بی تربیتیه!
خب، دنیای مجازیه. کی به کیه!
ولی عوضش این داستان، کاملا واقعی هست.
i
@zeus110
یک خانم دکتر متخصص زنان، این داستان رو تعریف کرده.
گفته که یک پیرمردی، خانومش رو برای عمل سزارین، به پیش من آورد. از پیرمرد، چند تا سوال کردم. و از جمله پرسیدم که:
(خانم دکتر) - این بچه ی چندمت هست؟
(پیرمرد) – بچه ی هشتم.
(خانم دکتر- با تعجب) - هشت تا بچه داری؟!!!
پس باید لوله های خانومت رو هم ببندیم.
(پیرمرد) – چرا؟!
(خانم دکتر) – خب برای اینکه دیگه بچه نیارید. هشت تا، بس نیست؟!
پیرمرد، قدری در فکر فرو رفت و چیزی نگفت. اما معلوم بود که ناراحت شده.
i
@zeus110
بعد از جند دقیقه، پیرمرد گفت:
(پیرمرد) – خانوم دکتر... حالا نمیشه، نبندین؟
(خانم دکتر) – نخیر. نمیشه!... باید لوله های خانومت رو ببندیم.
(پیرمرد) – خانوم دکتر... میشه همش رو نبندین؟... لااقل یک کمیش رو باز بگذارین؟! 😱
i
@zeus110
مثل اینکه پیرمرد، اصلا منظور خانم دکتر رو، چیز دیگه ای گرفته!
امان از پیری! 😀
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
i
@zeus110
من شرمندم اگه این داستان، در مفهوم، قدری بی تربیتیه!
خب، دنیای مجازیه. کی به کیه!
ولی عوضش این داستان، کاملا واقعی هست.
i
@zeus110
یک خانم دکتر متخصص زنان، این داستان رو تعریف کرده.
گفته که یک پیرمردی، خانومش رو برای عمل سزارین، به پیش من آورد. از پیرمرد، چند تا سوال کردم. و از جمله پرسیدم که:
(خانم دکتر) - این بچه ی چندمت هست؟
(پیرمرد) – بچه ی هشتم.
(خانم دکتر- با تعجب) - هشت تا بچه داری؟!!!
پس باید لوله های خانومت رو هم ببندیم.
(پیرمرد) – چرا؟!
(خانم دکتر) – خب برای اینکه دیگه بچه نیارید. هشت تا، بس نیست؟!
پیرمرد، قدری در فکر فرو رفت و چیزی نگفت. اما معلوم بود که ناراحت شده.
i
@zeus110
بعد از جند دقیقه، پیرمرد گفت:
(پیرمرد) – خانوم دکتر... حالا نمیشه، نبندین؟
(خانم دکتر) – نخیر. نمیشه!... باید لوله های خانومت رو ببندیم.
(پیرمرد) – خانوم دکتر... میشه همش رو نبندین؟... لااقل یک کمیش رو باز بگذارین؟! 😱
i
@zeus110
مثل اینکه پیرمرد، اصلا منظور خانم دکتر رو، چیز دیگه ای گرفته!
امان از پیری! 😀
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
👍21❤4👎1
طرف سلول به سلولش، سرطان داره، بهش میگن:
اگه روزی 100 بار فلان سوره رو بخونی، خوب میشی!
واقعا بعضی ها، چه جوری فکر می کنن؟!!! 😡
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
اگه روزی 100 بار فلان سوره رو بخونی، خوب میشی!
واقعا بعضی ها، چه جوری فکر می کنن؟!!! 😡
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
❤19👍2👎1
سالها پیش، اون موقعها که کرایه تاکسی خیلی زیاد نبود، یکی از دوستانم، این داستان رو تعریف کرد. داستانی واقعی است. من از زبان اون دوستم، نقل میکنم.
به پیشنهاد چند تن از دوستان، این بار، فایل صوتی گذاشتم. و یکی از همان دوستان، زحمت ضبط صدا رو تقبل کرد.
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
به پیشنهاد چند تن از دوستان، این بار، فایل صوتی گذاشتم. و یکی از همان دوستان، زحمت ضبط صدا رو تقبل کرد.
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
❤16👎1
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/iamzeus110
دوستان، لطفا نظرات خودتون، در مورد پست های تلگرام رو هم، در "اینستاگرام" من بنویسید. سپاس.
https://www.instagram.com/iamzeus110
دوستان، لطفا نظرات خودتون، در مورد پست های تلگرام رو هم، در "اینستاگرام" من بنویسید. سپاس.
❤20😢2👎1
به پیشنهاد دوستان، کلیپ 186 (استدلال نرم) رو، اینبار، بصورت یک فایل (یک تیکه) آپلود می کنم:
❤14👎2
دوستی پرسیده بود که:
«چرا آتئیست ها ... هیچ احتمالی نميدن که آخرت وجود داره؟ شما بگو آدم عاقل این احتمالات رو ميده یا نه؟»
و من در پاسخ گفتم:
«آدم عاقل، احتمالات خیلی ناچیز رو، "نمی پذیره".!
مثلا اینکه من از خونه بیرون برم، و یک تکه سنگ، از آسمون، توی سرم بخوره، واقعا احتمالش صفر نیست.! اما ناچیز هست.
من نمی تونم با این احتمال، توی خونه بمونم و بیرون نرم. این عاقلانه "نیست".
و احتمال وجود جهنم و بهشت، بسیار کمتر از احتمال سقوط این سنگ از آسمان هست.!»
«چرا آتئیست ها ... هیچ احتمالی نميدن که آخرت وجود داره؟ شما بگو آدم عاقل این احتمالات رو ميده یا نه؟»
و من در پاسخ گفتم:
«آدم عاقل، احتمالات خیلی ناچیز رو، "نمی پذیره".!
مثلا اینکه من از خونه بیرون برم، و یک تکه سنگ، از آسمون، توی سرم بخوره، واقعا احتمالش صفر نیست.! اما ناچیز هست.
من نمی تونم با این احتمال، توی خونه بمونم و بیرون نرم. این عاقلانه "نیست".
و احتمال وجود جهنم و بهشت، بسیار کمتر از احتمال سقوط این سنگ از آسمان هست.!»
👍46❤11👎6😢2
این داستان هم واقعی است. دوستم تعریف می کرد که سالها پیش، پس از شرکت در نماز جماعت مغرب و عشا، درمسجد محل شون، پای سخنرانی پیش نماز نشسته بود.
پیش نماز در سخنرانی خودش، به حدیثی اشاره کرد که در اون آمده بود که «پیامبر ملیح است»!
پیش نماز مسجد، در توضیح این حدیث گفت:
«ملیح یعنی با نمک! و نمک خاصیت منحصر به فردی داره. اگه شما سه کیلو نمک رو، توی یک کیلو آب حل کنید، باز هم همون یک کیلو آب رو خواهید داشت. و وزن آب افزوده نمیشه»!
و خلاصه می خواست بگه خروارها نمک، در پیامبر حل شده ولی وزن پیامبر افزوده نشده!
i
@zeus110
این دوستم گفت:
بلافاصله من بلند شدم و رفتم مغازه ی خوارباری سر کوچه (که آشنا بود)، و سه کیلو نمک خریدم. و یک سطل و یکی از ترازوهای داخل مغازه رو هم، به امانت گرفتم و آوردم داخل آبدارخونه ی مسجد.
منتظر شدم تا سخنرانی حاج آقا تموم شه. بعد از سخنرانی از حاج آقا خواستم که به آبدارخونه بیاد. 😜
حاج آقا با دیدن سه بسته نمک و سطل آب و ترازو، اخمش در هم رفت. خوشش نیومد.
دوستم می گفت که من فقط در این فکر بودم که چطور به حاج آقا بفهمونم، که اصلا سه کیلو نمک، در یک کیلو آب حل نمیشه!
او به حاج آقا گفت:
- «حاج آقا می خوام نشون بدم که هر چقدر نمک رو در آب حل کنیم، به همون اندازه، وزن آب بالا میره.»
اما حاج آقا با اوقات تلخی گفت:
- «نخیر. وزنش بالا نمیره. نمک یک فرمول خاصی داره. با یک غلظت خاصی باید حل بشه، تا وزنش بالا نره. فرمولش رو براتون میارم»!
این رو گفت و آبدارخونه رو ترک کرد.
i
@zeus110
و دیگه خبری از فرمول نمک حاج آقا نشد! 😀
و اون حاج آقای پیش نماز، امروز عضو مجلس خبرگان و امام جمعه ی جنجالی مشهد هست. جناب آقای احمد علم الهدی!
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
اینستاگرام (جهت سوال و جواب):
https://www.instagram.com/iamzeus110
تلگرام«من زئوس هستم»:
https://www.telegram.me/zeus110
تلگرام آرشیو کلیپ ها:
https://www.telegram.me/IamZeusBot
—------------------------------------------—
پیش نماز در سخنرانی خودش، به حدیثی اشاره کرد که در اون آمده بود که «پیامبر ملیح است»!
پیش نماز مسجد، در توضیح این حدیث گفت:
«ملیح یعنی با نمک! و نمک خاصیت منحصر به فردی داره. اگه شما سه کیلو نمک رو، توی یک کیلو آب حل کنید، باز هم همون یک کیلو آب رو خواهید داشت. و وزن آب افزوده نمیشه»!
و خلاصه می خواست بگه خروارها نمک، در پیامبر حل شده ولی وزن پیامبر افزوده نشده!
i
@zeus110
این دوستم گفت:
بلافاصله من بلند شدم و رفتم مغازه ی خوارباری سر کوچه (که آشنا بود)، و سه کیلو نمک خریدم. و یک سطل و یکی از ترازوهای داخل مغازه رو هم، به امانت گرفتم و آوردم داخل آبدارخونه ی مسجد.
منتظر شدم تا سخنرانی حاج آقا تموم شه. بعد از سخنرانی از حاج آقا خواستم که به آبدارخونه بیاد. 😜
حاج آقا با دیدن سه بسته نمک و سطل آب و ترازو، اخمش در هم رفت. خوشش نیومد.
دوستم می گفت که من فقط در این فکر بودم که چطور به حاج آقا بفهمونم، که اصلا سه کیلو نمک، در یک کیلو آب حل نمیشه!
او به حاج آقا گفت:
- «حاج آقا می خوام نشون بدم که هر چقدر نمک رو در آب حل کنیم، به همون اندازه، وزن آب بالا میره.»
اما حاج آقا با اوقات تلخی گفت:
- «نخیر. وزنش بالا نمیره. نمک یک فرمول خاصی داره. با یک غلظت خاصی باید حل بشه، تا وزنش بالا نره. فرمولش رو براتون میارم»!
این رو گفت و آبدارخونه رو ترک کرد.
i
@zeus110
و دیگه خبری از فرمول نمک حاج آقا نشد! 😀
و اون حاج آقای پیش نماز، امروز عضو مجلس خبرگان و امام جمعه ی جنجالی مشهد هست. جناب آقای احمد علم الهدی!
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
اینستاگرام (جهت سوال و جواب):
https://www.instagram.com/iamzeus110
تلگرام«من زئوس هستم»:
https://www.telegram.me/zeus110
تلگرام آرشیو کلیپ ها:
https://www.telegram.me/IamZeusBot
—------------------------------------------—
👍29❤8😢4👎2
فرانک (aranak ZendighF )، این داستان رو، در پیج فیسبوک "من زئوس هستم" گذاشته. من هم با اجازه ی او، عینا، در اینجا میگذارم. داستان جالب و آموزنده ای هست.
i
@zeus110
توی ساختمان ما کمتر پیش میاد درگیری و دعوایی به گوش برسه، عمدۀ ساکنین تا حدودی متمول و تحصیلکرده هستند و بسیار ساختمون ساکتیه در کل، اما دیشب ساعت های 11- 12 بود، که شنیدم از توی حیاط صدای داد بی داد میاد.
به شخصه آدم فضولی نیستم اما خب احتیاط هم شرط عقله برای اینکه یه وقت شرّی نباشه که دامنش گریبان ما رو بگیره سرم رو از پنجره بردم بیرون، ببینم چه خبره.
که دیدم «آقای مرزداری» همسایه ط4، تو حیاط در حال مشایعت یه عده ست که همه کراوات زده و شیک و با کفشای فوقِ پاشنه بلند در حال فحاشی و ترک کردن خانه هستند.
جالب اینجا بود که گل و شیرینی دست آقای مرزداری بود و ایشون در برابر تمام فحاشی های مهمانانش که معلوم بود اومدن خواستگاری! سکوت محض بود. و هیچی نمی گفت. و وقتی رفتند بیرون جلوی چشمشون گل و شیرینیشون رو گذاشت دم در و برگشت...
i
@zeus110
فردای اون روز آقای مرزداری رو توی پارکینگ دیدم. بعد سلام و علیک بخاطر سر و صدای دیشب ازم عذرخواهی کرد.
گفتم مساله ای نیست اما عجیب بود از اون چهره ها همچون فحاشی های رکیکی!
گفت نه عزیزم عجیب نیست... بی اینکه بپرسم قضیه چی بوده خودش شروع کرد به شرح دادن که:
i
@zeus110
این جلسۀ سوم بود و همۀ قضایا حل شده بود و اومده بودن که قرار عقد و عروسی بذاریم.
وقتی همۀ کارها رو هماهنگ کردیم و نوشتیم. مادر داماد رو کرد به خانم من گفت:
- خب ایشالله نوگلمون رو کی ببریم برای معاینه دکتر؟
خانوم من گفت: - هر وقت آقاشون بگن!
من که فکر نمی کردم مساله همونی باشه که فکر می کنم پرسیدم:
- برای چی؟
که گفتن: - برای معاینه دوشیزگی دیگه...
گفتم: - هیچ مساله ای نیست. ایشالله خانوما یه قرار بذارین با دختر من برید برای این مساله. آقا داماد هم تشریف بیارن با بنده که بریم برای معاینه...!
پدر داماد گفت: - ببخشید برای چه معاینه ای؟ عدم اعتیاد و اینها رو که رسما می رن و می گیرن...
که گفتم: - نه خیر! برای معاینه پیش دکتر متخصص کولورکتال (راست روده و مقعد) که ایشون هم متقابلا گواهی کنن آقا داماد گلمون، احیانا اعتیاد به رابطۀ مقعدی نداشته باشن...!
و بعد از اونش رو خودتون می تونید حدس بزنید
گفتم بله!
i
@zeus110
و مدت هاست که دارم به این موضوع فکر می کنم که کاش واقعا تمام پدران و مادران دختران این سرزمین جسارت آقای مرزداری رو داشتند و مقابل این توهین بی شرمانه و در خواست گواهی بکارت از دختران به همین شکل ایستادگی می کردند و شدت وقاحت این موضوع رو به همین صورت نمایان می ساختند.
چه اینکه واقعا هم همین است و درخواست گواهی دوشیزگی به همان اندازه زننده ست که درخواست گواهی سلامت کولورکتال!
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
اینستاگرام (جهت سوال و جواب):
https://www.instagram.com/iamzeus110
تلگرام«من زئوس هستم»:
https://www.telegram.me/zeus110
تلگرام آرشیو کلیپ ها:
https://www.telegram.me/IamZeusBot
—------------------------------------------—
i
@zeus110
توی ساختمان ما کمتر پیش میاد درگیری و دعوایی به گوش برسه، عمدۀ ساکنین تا حدودی متمول و تحصیلکرده هستند و بسیار ساختمون ساکتیه در کل، اما دیشب ساعت های 11- 12 بود، که شنیدم از توی حیاط صدای داد بی داد میاد.
به شخصه آدم فضولی نیستم اما خب احتیاط هم شرط عقله برای اینکه یه وقت شرّی نباشه که دامنش گریبان ما رو بگیره سرم رو از پنجره بردم بیرون، ببینم چه خبره.
که دیدم «آقای مرزداری» همسایه ط4، تو حیاط در حال مشایعت یه عده ست که همه کراوات زده و شیک و با کفشای فوقِ پاشنه بلند در حال فحاشی و ترک کردن خانه هستند.
جالب اینجا بود که گل و شیرینی دست آقای مرزداری بود و ایشون در برابر تمام فحاشی های مهمانانش که معلوم بود اومدن خواستگاری! سکوت محض بود. و هیچی نمی گفت. و وقتی رفتند بیرون جلوی چشمشون گل و شیرینیشون رو گذاشت دم در و برگشت...
i
@zeus110
فردای اون روز آقای مرزداری رو توی پارکینگ دیدم. بعد سلام و علیک بخاطر سر و صدای دیشب ازم عذرخواهی کرد.
گفتم مساله ای نیست اما عجیب بود از اون چهره ها همچون فحاشی های رکیکی!
گفت نه عزیزم عجیب نیست... بی اینکه بپرسم قضیه چی بوده خودش شروع کرد به شرح دادن که:
i
@zeus110
این جلسۀ سوم بود و همۀ قضایا حل شده بود و اومده بودن که قرار عقد و عروسی بذاریم.
وقتی همۀ کارها رو هماهنگ کردیم و نوشتیم. مادر داماد رو کرد به خانم من گفت:
- خب ایشالله نوگلمون رو کی ببریم برای معاینه دکتر؟
خانوم من گفت: - هر وقت آقاشون بگن!
من که فکر نمی کردم مساله همونی باشه که فکر می کنم پرسیدم:
- برای چی؟
که گفتن: - برای معاینه دوشیزگی دیگه...
گفتم: - هیچ مساله ای نیست. ایشالله خانوما یه قرار بذارین با دختر من برید برای این مساله. آقا داماد هم تشریف بیارن با بنده که بریم برای معاینه...!
پدر داماد گفت: - ببخشید برای چه معاینه ای؟ عدم اعتیاد و اینها رو که رسما می رن و می گیرن...
که گفتم: - نه خیر! برای معاینه پیش دکتر متخصص کولورکتال (راست روده و مقعد) که ایشون هم متقابلا گواهی کنن آقا داماد گلمون، احیانا اعتیاد به رابطۀ مقعدی نداشته باشن...!
و بعد از اونش رو خودتون می تونید حدس بزنید
گفتم بله!
i
@zeus110
و مدت هاست که دارم به این موضوع فکر می کنم که کاش واقعا تمام پدران و مادران دختران این سرزمین جسارت آقای مرزداری رو داشتند و مقابل این توهین بی شرمانه و در خواست گواهی بکارت از دختران به همین شکل ایستادگی می کردند و شدت وقاحت این موضوع رو به همین صورت نمایان می ساختند.
چه اینکه واقعا هم همین است و درخواست گواهی دوشیزگی به همان اندازه زننده ست که درخواست گواهی سلامت کولورکتال!
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
اینستاگرام (جهت سوال و جواب):
https://www.instagram.com/iamzeus110
تلگرام«من زئوس هستم»:
https://www.telegram.me/zeus110
تلگرام آرشیو کلیپ ها:
https://www.telegram.me/IamZeusBot
—------------------------------------------—
👍36❤9👎3
باز هم سلام. باز هم این داستان واقعی است. باز هم، یکی از دوستان تعریف کرده. و باز هم، من از زبان دوستم میگم.
i
@zeus110
قدیما که بچه بودم، مادرم، هر ساله؛ برای زنان فامیل سفره ای نذر ابوالفضل؛ پهن می کرد. از همین سفره های زنانه که هنوز هم مرسومه.
مادرم، "آرد" مورد استفاده، برای پخت و پز اون سفره رو، از یک روز قبل، در یک سینی می ریخت و اون رو در گوشه ی حیاط می گذاشت. تا بلکه حضرت ابوالفضل، یک نظری بهش بندازه و به اصطلاح اون نذر رو پیذیره.!
هر گونه تغییری که درسطح آرد درون سینی، پیش می اومد، اون رو به حساب، نظر ابوالفضل می گذاشت و برای زنان فامیل، تعریف می کرد که چطور حضرت ابوالفضل، سفره ی نذری او رو پذیرفته.
i
@zeus110
یکبار، در همون روزی که مادرم آرد نذری رو، گوشه ی حیاط گذاشته بود، من جلوی تلویزیون نشسته بودم و برنامه ی کودک نگاه می کردم، که ناگهان صدای جیغ مادرم رو، از توی حیاط شنیدم.
همه ی خونواده، به سرعت در حیاط جمع شدیم. مادرم آرد رو نشون میداد، که جای پنجه ی یک دست راست مردانه، به وضوح روی اون، دیده می شد.
مادرم گریه می کرد. صورتش رو، گوشه ی آرد گذاشته بود و می گفت: «قربون پنجه ی ابوالفضل برم، که امسال، اینطور نذر من رو قبول کرده»!
همه با تعجب به آرد درون سینی نگاه می کردیم.
i
@zeus110
فردای اون روز، در پای سفره ی نذری، همه ی زنها، در مورد اون واقعه صحبت می کردند و همه می خواستن که دستکم، اندکی از اون خوراک نذری رو، برای تبرک، به منزل ببرند. ول وله ای در اون روز بود که هرگز ندیده بودم.
حدود یک ماه بعد، در یک شب، که خونواده، دور هم جمع بودیم، دوباره صحبت اون اثر پنجه ی ابوالفضل، شد. و من گفتم که راستش من، توی حیاط، وقتی اون سینی آرد رو دیدم، همچین با دست راستم، روی اون آرد، کوبیدم و بعد کمی دستم رو، تکون دادم تا جای دستم قدری بزرگتر بشه. و بعد هم رفتم پای تلویزیون!
i
@zeus110
اون شب، همه مون، کلی به این حرکت خندیدیم. مادرم دائم از حرفای زنان فامیل، پای سفره ی نذری، تعریف می کرد که چطور این نظر ابوالفضل رو، باور کرده بودند. و خلاصه خیلی خندیدیم. 😃
البته آخر شب، بخاطر کاری که یک ماه پیش کرده بودم، مادرم خیلی کتکم زد.! 😢
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
اینستاگرام (جهت سوال و جواب):
https://www.instagram.com/iamzeus110
تلگرام«من زئوس هستم»:
https://www.telegram.me/zeus110
تلگرام آرشیو کلیپ ها:
https://www.telegram.me/IamZeusBot
—------------------------------------------—
i
@zeus110
قدیما که بچه بودم، مادرم، هر ساله؛ برای زنان فامیل سفره ای نذر ابوالفضل؛ پهن می کرد. از همین سفره های زنانه که هنوز هم مرسومه.
مادرم، "آرد" مورد استفاده، برای پخت و پز اون سفره رو، از یک روز قبل، در یک سینی می ریخت و اون رو در گوشه ی حیاط می گذاشت. تا بلکه حضرت ابوالفضل، یک نظری بهش بندازه و به اصطلاح اون نذر رو پیذیره.!
هر گونه تغییری که درسطح آرد درون سینی، پیش می اومد، اون رو به حساب، نظر ابوالفضل می گذاشت و برای زنان فامیل، تعریف می کرد که چطور حضرت ابوالفضل، سفره ی نذری او رو پذیرفته.
i
@zeus110
یکبار، در همون روزی که مادرم آرد نذری رو، گوشه ی حیاط گذاشته بود، من جلوی تلویزیون نشسته بودم و برنامه ی کودک نگاه می کردم، که ناگهان صدای جیغ مادرم رو، از توی حیاط شنیدم.
همه ی خونواده، به سرعت در حیاط جمع شدیم. مادرم آرد رو نشون میداد، که جای پنجه ی یک دست راست مردانه، به وضوح روی اون، دیده می شد.
مادرم گریه می کرد. صورتش رو، گوشه ی آرد گذاشته بود و می گفت: «قربون پنجه ی ابوالفضل برم، که امسال، اینطور نذر من رو قبول کرده»!
همه با تعجب به آرد درون سینی نگاه می کردیم.
i
@zeus110
فردای اون روز، در پای سفره ی نذری، همه ی زنها، در مورد اون واقعه صحبت می کردند و همه می خواستن که دستکم، اندکی از اون خوراک نذری رو، برای تبرک، به منزل ببرند. ول وله ای در اون روز بود که هرگز ندیده بودم.
حدود یک ماه بعد، در یک شب، که خونواده، دور هم جمع بودیم، دوباره صحبت اون اثر پنجه ی ابوالفضل، شد. و من گفتم که راستش من، توی حیاط، وقتی اون سینی آرد رو دیدم، همچین با دست راستم، روی اون آرد، کوبیدم و بعد کمی دستم رو، تکون دادم تا جای دستم قدری بزرگتر بشه. و بعد هم رفتم پای تلویزیون!
i
@zeus110
اون شب، همه مون، کلی به این حرکت خندیدیم. مادرم دائم از حرفای زنان فامیل، پای سفره ی نذری، تعریف می کرد که چطور این نظر ابوالفضل رو، باور کرده بودند. و خلاصه خیلی خندیدیم. 😃
البته آخر شب، بخاطر کاری که یک ماه پیش کرده بودم، مادرم خیلی کتکم زد.! 😢
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
اینستاگرام (جهت سوال و جواب):
https://www.instagram.com/iamzeus110
تلگرام«من زئوس هستم»:
https://www.telegram.me/zeus110
تلگرام آرشیو کلیپ ها:
https://www.telegram.me/IamZeusBot
—------------------------------------------—
❤14👍10👎4