I am Zeus
24.2K subscribers
639 photos
480 videos
49 files
823 links
«من زئوس هستم»!
شبکه ایکس: https://x.com/IamZeus6
اینستاگرام: www.instagram.com/iamzeus110
آرشیو تلگرام (دانلود): https://t.me/joinchat/AAAAAFF1b1SX0Lo734TDdw
گروه زئوس:
https://t.me/joinchat/8I3oGBC9KvAxYTg1
Download Telegram
بیست و پنج دسامبر، سالروز تولد "دو نفر" هست. دو نفری که هر دو، زندگی مردم جهان رو، تا به امروز، به شدت تحت تاثیر قرار دادند.

- یکی دین معرفی کرد و دیگری انقلاب علمی عرضه کرد.

- یکی از رانده شدن آدم بسوی زمین گفت. و دیگری از قوانین جادبه ی زمین خبر داد.

- یکی برای آسمان افسانه های فراوان تعریف کرد. و دیگری برای حرکت های آسمان، قواعد ریاضی تعریف کرد.

- یکی برای نجات انسان از گناه موروثی، راه حل قربانی کردن انسان رو ارائه کرد. و دیگری نور و رنگ و حرکت ستارگان دنباله دار و چرخش سیارات و قواعد حساب دیفرانسیل و انتگرال و قوانین حرکت و مکانیک و خیلی چیزای دیگه رو ارائه کرد.

اما همه، 25 دسامبر رو برای زادروز تولد آن افسانه ها، جشن میگیرن. و کسی یادی از "آیزاک نیوتن" نمی کنه!
کریسمس مبارک :)
46👍12👎8😢5
👍42👎1312
----« ارزن نسیه »----
@zeus110
می خوام قصه ای رو براتون نعریف کنم. البته هیچ ربطی به پیج "من زئوس هستم" نداره. فقط قصه ی قشنگیه. گفتم شاید خوشتون بیاد.

@zeus110
این قصه رو سالها پیش در یک کتابی خوندم. اسم کتاب رو هم یادم نمیاد. قصه ای ظاهرا واقعی، از زندگی ملک الشعرای بهار هست.

@zeus110
—---------------------------—
ملک الشعرای بهار، با وجود هنر بی همتایی که داشت، فقیر بود. او در حیاط منزل، جند تا کفتر داشت و به کفترهاش خیلی علاقه داشت.

یک روز پسر همسایه رو (که شاید توی کوچه، مشغول بازی بوده) صدا میزنه و بهش میگه:
- پسر، برو سر کوچه از حاجی (مغازه دار)، برای کفترا، یک من ارزن، "نسیه" بگیر، بیار.

پسرک رفت و چند دقیقه بعد، دست خالی برگشت. و به ملک الشعرا گفت که:
- من به حاجی (ارزن فروش) گفتم. اما حاجی خنده ای کرد و اینطور جواب من رو داد که:
«حاج ممد تقی (یعنی همون ملک الشعرا) اگه شاعره، برای خودشه. اینجا باید "پول" بده، ارزن بخره.! با شعر و شاعری، نمیشه ارزن خرید.»!
@zeus110

ملک الشعرا، ناراحت شد. همون موقع، یک تکه کاغذ برداشت. و یک بیت شعر، نوشت. و اون رو به پسر داد. و گفت:
- برو این رو بده حاجی، یک من ارزن بگیر، بیار.!

پسرک، که متعجب بود، چیزی نگفت و به حرف ملک الشعرا گوش داد. رفت و اون کاغذ رو به حاجی داد. و به او گفت که در ازای اون تکه کاغذ، یک من ارزن بده.

حاجی ارزن فروش، کاغذ رو گرفت و اون رو خوند.
یک من ارزن جدا کرد و بدست پسرک داد. و دیگه هیچی نگفت.!
—------------------------
@zeus110

حالا اینکه ملک الشعرا در اون تکه کاغذ، چه نوشته بود، که حاجی ارزن فروش، دیگه ساکت شد و ارزن رو داد؟! ... بماند تا فردا.!

فکر نمیکنم اون کتاب رو نخونده باشید، و از متن اون یک بیت شعر بهار، اطلاع داشته باشید.
پس جز اینکه تا فردا صبر کنید، چاره ای ندارید. 😊
—---------------------------------------------------
@zeus110
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
19👍10👎3
27👍15👎5
ادامه ی قصه ی ملک الشعرای بهار ——
I
@zeus110

ظاهرا برخی دوستان، زرنگی کردند و اون ییت شعر مورد نظر قصه رو، از گوگل پیدا کرده اند.! 🙃
البته خود قصه، در اینترنت نیست. پس من ادامه میدم:
—------------------
I
@zeus110

گفتم که چطور حاجی ارزن فروش، با خوندن اون یک بیت، یک من ارزن رو جدا کرد و به پسرک داد و دیگه هیچی نگفت.!

اما او تک بیت ملک الشعرا، چی بود؟! چی بود، که دهان حاجی ارزن فروش رو، بست؟!

در اون بیت، ملک الشعرا نوشته بود که:
«از طرف من، به حاجی ارزن فروش بگو، اگه ارزن هاش رو می فروشه، خب می خرم».!

ولی ملک الشعرا، همین جمله ی ساده رو، در یک بیت ساده، آنچنان گفت که احتمالا حاجی ارزن فروش، چاره ای جز دادن ارزن، نداشته.!

متن اون بیت چنین بود:
«گو، ز من، بر حاجیِ ارزن فروش / ارزنت را می فروشی، می خرم»!

یعنی از طرف من به حاجی بگو ...
I
@zeus110

اما این بیت رو جور دیگر هم میشه خوند.
- مصرع اول، قدری بی تربیتی میشه، من نمی خونم.
- اما در مصرع دوم، میشه اینطور خوند که:
«ار زنت را می فروشی، می خرم»!

احتمالا حاجی ارزن فروش، پیش خودش فکر کرده که اگه ملک الشعرا، دو تا بیت دیگه، اینجوری بگه، او باید درب مغازه اش رو تخته کنه و از اون محله بره.!
ترجیح داده که، یک من ارزن رو "نسیه" بده، و با شاعرانی همچون ملک الشعرا، در نیفته! 😃
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
21👍12👎3
من هم که اینجا، توی تلگرام، شدم "زئوس قصه گو"! 😜

بازم می خوام براتون یک قصه تعریف کنم.
یک داستان کاملا واقعی.!
این داستان، برای دوست خودم، چندین سال پیش اتفاق افتاده.
تمام داستان واقعی است..! و من از زبان او نقل می کنم.

از اونجا که این قصه طولانیه، در سه قسمت، تعریفش می کنم. تا حوصله کنید و اون رو بخونید. باشه؟
19👍6👎4😢2
---- راز جاده ی طالقان (قسمت اول) —--
20👍3👎3
راز جاده ی طالقان (قسمت اول):
i
@zeus110

ماشین ژیانی داشتم، که حسابی جون دار و سر پا بود. آخه خودم در تعمیر مکانیک ماشین وارد هستم.
(دوباره تاکید کنم که من دارم از زبان دوستم تعریف میکنم. و گر نه من، یعنی "زئوس" از مکانیک ماشین چیزی نمیدونم!).

سالی چند بار، با این ژیان، از تهران به طالقان می رفتم. در مسیر طالقان، از جاده ی اصلی، یک جاده ی فرعی به سوی طالقان جدا میشه. و معمولا کسانی هستن که، در کنار این جاده ی فرعی، منتظر اتومبیل می ایستن، تا بلکه اتومبیلی اونها رو سوار کنه و به طالقان ببره. و مردم هم معمولا، همکاری می کنن.
i
@zeus110
یک بار که داشتم با ژیان خودم، به طالقان می رفتم، در سر این جاده ی فرعی، یک حاج آقای لاغر اندام، و یک حاج خانم، چادری و چاق و چله رو دیدم که زیر برق آفتاب، منتظر اتومبیل هستن.

خب طبیعی بود که جلوی پاشون بایستم تا اونها رو سوار کنم و به طالقان برسونم.
حاج خانوم وحاج آقا، بالاخره در صندلی عقب ماشین نشستن. دعایی به جونم کردند و بسم الله گفتن که یعنی بریم.
اما تا اومدم راه بیفتم، ناگهان ماشین خاموش کرد.

و هر چه استارت زدم، دیگه روشن نشد.!
ای بابا!
گفتم: - حاج آقا، شرمنده ماشین خراب شده!
حاج آقا: – اشکال نداره جوون. قسمت نبوده که باهات همسفر بشیم.
i
@zeus110
اونها پیاده شدن. و من یک بار دیگه، استارت زدم.
فریاد زدم: - حاج آقا... حاج خانوم، روشن شد.! بیاید سوار شید. درست شد.

اونها دوباره سوار شدن و باز تا اومدم راه بیفتم. ماشین خاموش کرد. و همین داستان، برای بار سوم هم، تکرار شد.

حاج آقا: - نه.! حتما حکمتی درش هست، که ما با ماشین تو، به طالقان نریم. بیخودی که ماشین خاموش نمیشه. خدا نمی خواد ما با این ماشین بریم.
و پیاده شدن. و باز بعد از پیاده شدن اونها، ماشین روشن شد. اینبار من تنهایی مسیر جاده ی طالقان رو رفتم.

و همش توی این فکر بودم که چرا ماشین خاموش کرد؟! یعنی به سوار شدن اونها، ربطی داشته؟!

پایان قسمت اول —-
i
@zeus110
چون می دونم دوست دارید که بقیه ی داستان رو هم بخونید، تا چند ساعت دیگه قسمت دوم رو هم آپلود می کنم.
(بازار گرمی صفحه ی زئوس هم اینطوریه دیگه.!) 🙃
—---------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
22👍15👎2
---- راز جاده ی طالقان (قسمت دوم) —--
13👍4👎3
راز جاده ی طالقان (قسمت دوم):
i
@zeus110

در مسیر جاده ی طالقان، می دیدم که ماشینم، صحیح و سالم کار میکنه. از اون حاج آقا و حاج خانوم، زیاد دور نشده بودم، که دور زدم. برگشتم که اونها رو، دوباره سوار کنم.

پیش خودم می گفتم که، این حکمت و قسمت، خرافاته. روشن شدن ماشین، ربطی به سوار شدن اونها، نمی تونه داشته باشه.
شاید هم کنجکاو بودم که ببینم، آیا بازهم، با نشستن اونها، ماشین خاموش می شه یا نه!
i
@zeus110
برگشتم و برای بار چهارم سوارشون کردم. اینبار...

اینبار هم مثل دفعه ی قبل، ماشین خاموش شد. دیگه یواش یواش، داشت باورم می شد که همه چیز خرافات نیست!

حاج آقا: - دیگه خدا به چه زبونی باید بگه که، نمی خواد ما با این ماشین حرکت کنیم؟! دیگه از این واضح تر؟ که هر دفعه نمی گذاره که راه بیفتیم؟!

حاج خانم: - پسرم، خمس و زکاتت رو دادی؟! نکنه پول این ماشین حرومه، که خدا نمی خواد ما باهاش بریم!
i
@zeus110
دیگه داشت بهم بر می خورد.
گفتم: - حاج خانوم، من با حقوق کارمندی و این ماشین قراضه، هیچوقت خمس و زکاتی بهم واجب نشده. پول این ماشین، از شیر مادر هم حلال تر هست.

حاج آقا: - بهر حال، ما اگه پیاده هم تا طالقان رفتیم، دیگه با این ماشین نمیایم. قسمت نیست. تو برو.
i
@zeus110
و من تنها رفتم. و تمام اون روز، در طالقان در فکر این بودم که موتور ماشینم، که سالم بود.
واقعا چه رازی بوده که با سوار شدن اونها، ماشین خراب می شد و دیگه حتی روشن هم نمی شد؟!
یعنی واقعا قسمت بوده؟! حکمتی بوده؟!...
i
@zeus110
فردای اون روز...
باشه فردای اون روز رو، "فردا" براتون تعریف می کنم. برای امروز کافیه.! شب خوش ...🙃

—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
👍189👎2
---- راز جاده ی طالقان (قسمت سوم) —--
14👍4👎2
راز جاده ی طالقان (قسمت سوم) :
i
@zeus110
فردای اون روز، دائما مشغول مرور ماجرا بودم.
و البته بین خودمون باشه، گاهی هم فکر می کردم که، آیا برای این ژیان، خمس باید میدادم یا نه؟!

دوست داشتم یک علتی رو برای خاموش کردن ماشین، پیدا کنم. علتی بجز قسمت و حکمت و خمس و زکات!

پیش خودم گفتم، شاید بنزین ماشین کم بوده و با نشستن اونها، ماشین به عقب کج میشده و بنزین، خوب به موتور نمی رسیده.
اما جدای از اینکه این توجیه، خیلی پرت و بچه گانه است، اصلا ژیان من، گاز سوز بود.

قبل از اینکه ماشینهای تهران، گازسوز بشن، من خودم، ژیان خودم رو، گازسوز کرده بودم.
با کپسول گاز خونگی کار میکرد. بد نبود. کپسول رو عقب ماشین می گذاشتم و ...
راستی، شلنگ گاز، از زیر صندلی عقب رد می شد ...
i
@zeus110
حالا فهمیدم که راز این خاموش کردنها، چی بود! 👌

اگه اون حاج خانوم، اونقدر چاق و چله نبود، که مسیر شلنگ رو، بند بیاره، ... اونوقت دیروز ما این همه علاف نمیشدیم.!
—------------------
نتیجه اخلاقی:
قسمت و حکمت، همش حرفه.! باید علت واقعی رو پیدا کرد.

پایان —-
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
👍3113👎3
کلیپ 185: «ازدواج محارم» - من زئوس هستم
👍146👎3
قصه «فرصت کوتاه زندگی»
13👍3😢3👎1
@zeus110
یک نفر، در پیجی نوشته بود:
«از وقتی فهمیدم که سرطان دارم، مدام کارم گریه کردن، هست!».
خب خیلی ناراحت شدم. 😔
یاد یک قصه ی کوتاه افتادم. البته این قصه، دیگه واقعی نیست. اما آموزنده است. شاید شنیده باشید:
i
@zeus110
جوانی کوهنورد، برای صعود از یک قله ی بلند، یک بومی رو، به عنوان راهنما، استخدام می کنه. اونها تا ارتفاعات بالا صعود می کنند. در جایی، شخص بومی، می ایسته و میگه:

(بومی) – بهتره که دیگه بالاتر نریم. از اینجا بالاتر، صعود، خیلی خطرناکه.!

(جوان کوهنورد) – اما من می خوام تا قله، صعود کنم. تو می تونی دیگه نیای. فقط بگو از کدوم مسیر باید برم.

(بومی) – باشه. میل خودته.

و شخص بومی ادامه داد:

- کمی بالاتر، از سمت راست برو. و از اون مسیر راست، صعود کن.
مواظب باش. خیلی خطرناکه.
اگه بداخل دره، سقوط کردی، موقع سقوط، به سمت راست دره نگاه کن. چون منظره ی بسیار زیبایی، از گل های رنگارنگ رو خواهی دید.
منظره ای که دیگه هرگز، نخواهی دید.!
i
@zeus110
حتی وقتی که انسان، زندگی خودش رو، در حال سقوط می بینه، می تونه بجای غصه خوردن و گریه کردن، از فرصت های کوتاه زندگی، لذت ببره.
چرا که نه؟!
شاد باشید. 😊


—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
20👍6👎3😢2
داستان اتومبیل مدیر کارخانه.! :)
10👎2👍1
نمیدونم که این داستان آموزنده هست یا نه! ولی به نظر من، قشنگه.
داستانی واقعی است. بدون اغراق!
i
@zeus110
یک کارخونه ی تولید قطعات اتومبیل، در تهران، یک مدیر داشت. باورتون نمیشه، اگه بگم که چقدر اتومبیل اون آقا مدیر، قراضه بود.!

یک روز صبح که مدیر کارخونه، با ماشین قراضه اش، داشت سر کار می رفت، درست سر کوچه ی کارخونه، ماشینش خراب شد.! خاموش شد و دیگه روشن نشد.

آقا مدیر اون کوچه رو، تا کارخونه، پیاده رفت و به کارگرهای کارخونه، ماجرا رو گفت. کارگرها، ماشین رو، تا داخل کارخونه، هل دادن.
i
@zeus110
در داخل کارخونه، پر از تکنسین ها و مهندسینی بود که خدای اتومبیل بودند. و همه شون، هم دانش فراوان، و هم ادعای فراوان در مورد اتومبیل داشتن.!

اولین تشخیص اونها، ایراد دلکو بود. دلکو رو عوض کردند. فایده نداشت.! بعد شمع ها رو عوض کردن. درست نشد.! و خلاصه همینطور، شروع کردن به تعویض قطعات ماشین مدیر. کلی متخصص، دور اتومبیل مدیر جمع شده بودن، اما همگی از درست کردن اون، عاجز بودن.
i
@zeus110
تا اینکه (گلاب به روی متخصصین)، یک کارگری رفت دستشویی.!

اصولا دستشویی، محل بسیار مناسبی هست. در دستشویی هم چشم آدم باز میشه، هم فکر آدم باز میشه، و هم آدم، بدون اقدام به هر عملی، فرصت داره که "فکر کنه".!

وقتی اون کارگر، از دستشویی، بیرون اومد، همینطور که داشت، دست هاش رو، با کناره های شلوارش، خشک می کرد، گفت:
- اصلا ببینید این زبون بسته، بنزین داره.!

و اونجا بود که همه، دو دستی، توی سر خودشون می زدند.!😝
i
@zeus110
با دولیتر بنزین، ماشین روشن شد. دونه دونه قطعات قدیمی رو، سر جاش برگردوندن، باز ماشین روشن شد...

نتیجه اخلاقی:
قبل از هر اقدامی، باید خوب فکر کرد.!
یا قبل از هر کاری، باید خوب دستشویی رفت.!
یا نمیدونم. نتیجه ی اخلاقی، دیگه با خودتون! 😜

—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
16👍12👎1
داستان «دکتر متخصص زنان»:
11👎1