#پریسا
خوابش نبرد... خاطرهها را قطار کرد
حالش دوباره بد شد و از خود فرار کرد
پاشد کنار پنجره... خود را به کوچه ریخت
آتش گرفته بود... خودش را مهار کرد
زل زد درون آینه و چشمهاش را
باریک کرد و غمزده کرد و خمار کرد
آمد کنار قوری سردی که سالها...
یک چای تلخ ریخت، کمی زهرمار کرد
وا شد دهان پاکت سیگار خالیاش
آهی کشید و فحش کشید و نثار کرد
فحشی نثار پنجره... مشتی نثار میز!
لعنت به آن شبی که دلش را قمار کرد
دیوانهوار رفت و به هم ریخت گنجه را
بین نوارها هوس لالهزار کرد
انگار بغض کرده کلاغی درون ضبط
تا آن صدای خسته کمی قارقار کرد
حس کرد این که باید از این شهر دور شود
مشتی کتاب و خاطره در کولهبار کرد
شاعر... هوایی غزلی عاشقانه بود
خود را قطار کرد و خودش را سوار کرد!
#اصغر_معاذی
#شعر_ایران
@AdabSar
خوابش نبرد... خاطرهها را قطار کرد
حالش دوباره بد شد و از خود فرار کرد
پاشد کنار پنجره... خود را به کوچه ریخت
آتش گرفته بود... خودش را مهار کرد
زل زد درون آینه و چشمهاش را
باریک کرد و غمزده کرد و خمار کرد
آمد کنار قوری سردی که سالها...
یک چای تلخ ریخت، کمی زهرمار کرد
وا شد دهان پاکت سیگار خالیاش
آهی کشید و فحش کشید و نثار کرد
فحشی نثار پنجره... مشتی نثار میز!
لعنت به آن شبی که دلش را قمار کرد
دیوانهوار رفت و به هم ریخت گنجه را
بین نوارها هوس لالهزار کرد
انگار بغض کرده کلاغی درون ضبط
تا آن صدای خسته کمی قارقار کرد
حس کرد این که باید از این شهر دور شود
مشتی کتاب و خاطره در کولهبار کرد
شاعر... هوایی غزلی عاشقانه بود
خود را قطار کرد و خودش را سوار کرد!
#اصغر_معاذی
#شعر_ایران
@AdabSar
❤1