خزان عشق
کاش میدانستی
آرزوهای من از جنس بلورند هنوز،
کاش میدانستی
شیشه از سنگ چه ترسی دارد،
کاش میدانستی
سنگ یعنی یک اخم
وعدهای پوشالی
قولی از روی هوس،
و من سوختهدل چشم براه دیدار
تا هوای فردا
تا پگاهی دیگر!
چه خیال خامی
من خودم میدانم
هیچگه آمدنی نیست تورا!
ولی ای کاش که این پونهی دل میفهمید
که به همسایگی لانهی مار
جای روییدن نیست!
کاش میدانستی
این دل من چه خیالاتی داشت،
و درون همهی روز و شبش
پنج حرف احساس را تجلا میداد،
دل من سمبلی از ذات اهورایی بود!
تو سراپای مرا خوب بدست آوردی!
جای پاهای تو با کفش گِلی
روی لوح قلبم
همچنان حکم به بیچارگی من میداد،
وای بر من که چه آسان با تو
راز هر کوچهی خود را گفتم
و تو میخندیدی
خندهای از ته دل
همهاش بر تپش سادگیام!
فرستنده و سراینده #احمد_آرش
@AdabSar
کاش میدانستی
آرزوهای من از جنس بلورند هنوز،
کاش میدانستی
شیشه از سنگ چه ترسی دارد،
کاش میدانستی
سنگ یعنی یک اخم
وعدهای پوشالی
قولی از روی هوس،
و من سوختهدل چشم براه دیدار
تا هوای فردا
تا پگاهی دیگر!
چه خیال خامی
من خودم میدانم
هیچگه آمدنی نیست تورا!
ولی ای کاش که این پونهی دل میفهمید
که به همسایگی لانهی مار
جای روییدن نیست!
کاش میدانستی
این دل من چه خیالاتی داشت،
و درون همهی روز و شبش
پنج حرف احساس را تجلا میداد،
دل من سمبلی از ذات اهورایی بود!
تو سراپای مرا خوب بدست آوردی!
جای پاهای تو با کفش گِلی
روی لوح قلبم
همچنان حکم به بیچارگی من میداد،
وای بر من که چه آسان با تو
راز هر کوچهی خود را گفتم
و تو میخندیدی
خندهای از ته دل
همهاش بر تپش سادگیام!
فرستنده و سراینده #احمد_آرش
@AdabSar