@AdabSar
تلخ است بی تو صبر دلِ غمفزوده را
نتوان چشید داروی ناآزموده را
ای ناله همدمی کن و از آب چشم من
بیدار ساز دیدهی بختِ غُنوده را
دل شد ربودهی سرِ زلف تو در کمند
نتوان به کوی عقل کشید آن ربوده را
با باغبان مگو که دلِ غنچه خون چراست
خواندن نمیتوان ورقِ ناگشوده را
«شاهی» خیال خام مگو از دهان دوست
چون نیست لذتی سخنِ ناشنوده را
#امیرشاهی_سبزواری
@AdabSar
تلخ است بی تو صبر دلِ غمفزوده را
نتوان چشید داروی ناآزموده را
ای ناله همدمی کن و از آب چشم من
بیدار ساز دیدهی بختِ غُنوده را
دل شد ربودهی سرِ زلف تو در کمند
نتوان به کوی عقل کشید آن ربوده را
با باغبان مگو که دلِ غنچه خون چراست
خواندن نمیتوان ورقِ ناگشوده را
«شاهی» خیال خام مگو از دهان دوست
چون نیست لذتی سخنِ ناشنوده را
#امیرشاهی_سبزواری
@AdabSar