@AdabSar
آن روزها نام مرا هتا نمیدانست
من عاشقش بودم ولی گویا نمیدانست
من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم
انگار او چیزی از این خطها نمیدانست
با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا
از عشق میدانست چیزی یا نمیدانست؟
هی خواب میدیدم که در گرداب گیسویم
اما کسی تعبیر رویا را نمیدانست
رمال هم از آینه چیزی نمیفهمید
از سرنوشتم نقطهای هتا نمیدانست
من تاجر ابریشم موهای او بودم
سرگشتهاش بودم ولی "دیبا" نمیدانست
یک شب برایش تا سحر"گلپونهها" خواندم
تنها به لبخندی مرا دیوانه میدانست
فردای آن شب رفت فهمیدم که معنای
"من ماندهام تنهای تنها"را نمیدانست!
#بهروز_آورزمان
@AdabSar
آن روزها نام مرا هتا نمیدانست
من عاشقش بودم ولی گویا نمیدانست
من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم
انگار او چیزی از این خطها نمیدانست
با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا
از عشق میدانست چیزی یا نمیدانست؟
هی خواب میدیدم که در گرداب گیسویم
اما کسی تعبیر رویا را نمیدانست
رمال هم از آینه چیزی نمیفهمید
از سرنوشتم نقطهای هتا نمیدانست
من تاجر ابریشم موهای او بودم
سرگشتهاش بودم ولی "دیبا" نمیدانست
یک شب برایش تا سحر"گلپونهها" خواندم
تنها به لبخندی مرا دیوانه میدانست
فردای آن شب رفت فهمیدم که معنای
"من ماندهام تنهای تنها"را نمیدانست!
#بهروز_آورزمان
@AdabSar
@AdabSar
نه! چشم دیدن ندارم، در پیش تو دیگری را
قدری رعایت کن ای زن، این مرد شهریوری را
کاشان پیراهنِ تو، در دست بیغیرتِ باد
هر سو پراکنده کرده، عطر خوش قمصری را
اینک بخارای من در تسخیر تاتار چشمت
ها! چند روزی رها کن این طرز یغماگری را
با شال شب میپسندم، در آسمان ماه خود را
ولله طاقت ندارم، مهتاب بیروسری را
لالایی سینهی تو، بیخواب کرده دلم را
آرام کن لرزش این گهوارهی مرمری را
من شاعرم، عاشق تو، چیزی ندارم جز این که
تنها به پایت بریزم، این واژههای دری را
آغوش اسفندی تو، شبهای شهریور من
پیوند برف است و آتش، تقویم ناباوری را
هم دل به عشق تو دادم، هم سر به راهت سپردم
با من بیا همدلی کن، آغاز کن همسری را
فرصت شبیه همین شعر، گاهی فقط چند بیت است
لبریز از بوسهات کن، این مصرع آخری را
#بهروز_آورزمان
@AdabSar
نه! چشم دیدن ندارم، در پیش تو دیگری را
قدری رعایت کن ای زن، این مرد شهریوری را
کاشان پیراهنِ تو، در دست بیغیرتِ باد
هر سو پراکنده کرده، عطر خوش قمصری را
اینک بخارای من در تسخیر تاتار چشمت
ها! چند روزی رها کن این طرز یغماگری را
با شال شب میپسندم، در آسمان ماه خود را
ولله طاقت ندارم، مهتاب بیروسری را
لالایی سینهی تو، بیخواب کرده دلم را
آرام کن لرزش این گهوارهی مرمری را
من شاعرم، عاشق تو، چیزی ندارم جز این که
تنها به پایت بریزم، این واژههای دری را
آغوش اسفندی تو، شبهای شهریور من
پیوند برف است و آتش، تقویم ناباوری را
هم دل به عشق تو دادم، هم سر به راهت سپردم
با من بیا همدلی کن، آغاز کن همسری را
فرصت شبیه همین شعر، گاهی فقط چند بیت است
لبریز از بوسهات کن، این مصرع آخری را
#بهروز_آورزمان
@AdabSar