#پریسا
واقعهی "گاو والا مقام"
به سال ۱۲۶۵ هجری قمری، قصابی در ميدان «صاحبالامر» تبریز میخواست گاوی ذبح کند.
گاو از زير دست وی در رفت و به مسجد قائم گريخت.
قصاب ريسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بيرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمين خورد و در حال قالب تهی کرد. در اين وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و اين امر معجزهای تلقی شد.
پس آن چنان که افتد و دانی، بازار تا يک ماه چراغانی گرديد. تبريز شهر «صاحبالزمان» بهشمار آمد و مردم خود را از پرداخت ماليات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. گاو را به منزل مجتهد جامعالشرايط وقت، آقا ميرفتاح، بردند و ترمهای رويش کشيدند. مردم دستهدسته با نذر و نياز به زيارت آن رفته و به شرف سُم بوسیاش نايل آمدند و ترمهی آن حيوان به تبرک همی ربودند.
در عرض يک ماه مویی از گاو بهجا نماند و همه به تبرک رفت.
لسان الملک سپهر در بارهی اين بخش ماجرا مینويسد:
ميرفتاح، مجتهد تبريزی عامل اصلی «فتنهی تبريز و غوغای عامه» بود و شورش به ظاهر مذهبی که در بوسيدن «سُم گاو مقدس» بر ديگران پيشی گرفته بود. عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربايجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستانها بسازند و نعره زنند که شهر تبريز مقدس و از ماليات ديوان و حکم معاف است. حتا چهرهی گاو را نقاشان زبردست ترسيم کردند و به زائرين بقعهی مبارکه فروختند و مردم نادان در خانههای خود شمايل گاو صاحبالزمان را آويختند. متوليان حضرت گاو از سر نادانی بهجای کاه و يونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بيمار شد و بمرد.
مردم با حزن و اندوه فراوان درحالی که بر سينهی خود میکوفتند، تشييع جنازهی مفصلی از آن «بزرگ مقام» کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحبالزمان برای اهل منبر معروف است.
کور و لنگ، غرفهها و شاهنشينهای مسجد را پر کرده بودند. هر روز معجزه و آوازی تازه بر سر زبانها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد میفرستادند. کنسول انگليس هم چهلچراغ فرستاد که هماکنون زير گنبد مسجد آويزان است.
حاج ميرزا باقر، امام جمعهی تبريز، که با کنسولگری انگليس رابطهی مستقيم داشت، فتوا داد که هرکس در جوار آن مسجد بهخصوص باده بنوشد يا قمار کند واجبالقتل خواهد بود و چون رسمن شهر تبريز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روايات و احاديث معتبر، مردم از پرداخت ماليات به دولت و اجرای قوانين وضع شدهی حکومتی معاف بودند.
بالاخره اميرکبير نيرویی از تهران فرستاد که حاج ميرزا باقر امام جمعه، و ميرزا علی شيخالاسلام و پسرش ميرزا ابوالقاسم را، که هر سه از ملايان بانفوذ بودند، دستگير و تبعيد کنند و با وجود مقاومت آنها و حمايت عوام اين مقصود حاصل و غائله تمام شد.
چون روشن شد که اين فتنهها نتيجهی تحريک و دخالت مستقيم استيونس، کنسول انگليس در تبريز بوده، اميرکبير نامهای به سفارت انگليس در تهران میفرستد که بخشی از آن چنين است:
...بعد از اين که مردم اجامر و اوباش تبريز به جهت شرارتهای خودشان در امور مملکتی و اتلاف ماليات ديوانی از برای خود مامن و بستی قرار گذاشته و خودسریها کنند، عالیجاه مشاراليه به جهت تقويت آنها و استحکام خيالاتشان چهلچراغی به مسجد صاحبالزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زياده از حد باعث جرات عوام و اشرار گشته و پای جسارت را بيشتر گذاشتهاند تا از اين خيالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند.
از کتاب #امیرکبیر_و_ایران
نوشتهی #فریدون_آدمیت
#ادبیات_ایران
#تاریخ_اجتماعی_ایران
@AdabSar
واقعهی "گاو والا مقام"
به سال ۱۲۶۵ هجری قمری، قصابی در ميدان «صاحبالامر» تبریز میخواست گاوی ذبح کند.
گاو از زير دست وی در رفت و به مسجد قائم گريخت.
قصاب ريسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بيرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمين خورد و در حال قالب تهی کرد. در اين وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و اين امر معجزهای تلقی شد.
پس آن چنان که افتد و دانی، بازار تا يک ماه چراغانی گرديد. تبريز شهر «صاحبالزمان» بهشمار آمد و مردم خود را از پرداخت ماليات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. گاو را به منزل مجتهد جامعالشرايط وقت، آقا ميرفتاح، بردند و ترمهای رويش کشيدند. مردم دستهدسته با نذر و نياز به زيارت آن رفته و به شرف سُم بوسیاش نايل آمدند و ترمهی آن حيوان به تبرک همی ربودند.
در عرض يک ماه مویی از گاو بهجا نماند و همه به تبرک رفت.
لسان الملک سپهر در بارهی اين بخش ماجرا مینويسد:
ميرفتاح، مجتهد تبريزی عامل اصلی «فتنهی تبريز و غوغای عامه» بود و شورش به ظاهر مذهبی که در بوسيدن «سُم گاو مقدس» بر ديگران پيشی گرفته بود. عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربايجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستانها بسازند و نعره زنند که شهر تبريز مقدس و از ماليات ديوان و حکم معاف است. حتا چهرهی گاو را نقاشان زبردست ترسيم کردند و به زائرين بقعهی مبارکه فروختند و مردم نادان در خانههای خود شمايل گاو صاحبالزمان را آويختند. متوليان حضرت گاو از سر نادانی بهجای کاه و يونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بيمار شد و بمرد.
مردم با حزن و اندوه فراوان درحالی که بر سينهی خود میکوفتند، تشييع جنازهی مفصلی از آن «بزرگ مقام» کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحبالزمان برای اهل منبر معروف است.
کور و لنگ، غرفهها و شاهنشينهای مسجد را پر کرده بودند. هر روز معجزه و آوازی تازه بر سر زبانها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد میفرستادند. کنسول انگليس هم چهلچراغ فرستاد که هماکنون زير گنبد مسجد آويزان است.
حاج ميرزا باقر، امام جمعهی تبريز، که با کنسولگری انگليس رابطهی مستقيم داشت، فتوا داد که هرکس در جوار آن مسجد بهخصوص باده بنوشد يا قمار کند واجبالقتل خواهد بود و چون رسمن شهر تبريز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روايات و احاديث معتبر، مردم از پرداخت ماليات به دولت و اجرای قوانين وضع شدهی حکومتی معاف بودند.
بالاخره اميرکبير نيرویی از تهران فرستاد که حاج ميرزا باقر امام جمعه، و ميرزا علی شيخالاسلام و پسرش ميرزا ابوالقاسم را، که هر سه از ملايان بانفوذ بودند، دستگير و تبعيد کنند و با وجود مقاومت آنها و حمايت عوام اين مقصود حاصل و غائله تمام شد.
چون روشن شد که اين فتنهها نتيجهی تحريک و دخالت مستقيم استيونس، کنسول انگليس در تبريز بوده، اميرکبير نامهای به سفارت انگليس در تهران میفرستد که بخشی از آن چنين است:
...بعد از اين که مردم اجامر و اوباش تبريز به جهت شرارتهای خودشان در امور مملکتی و اتلاف ماليات ديوانی از برای خود مامن و بستی قرار گذاشته و خودسریها کنند، عالیجاه مشاراليه به جهت تقويت آنها و استحکام خيالاتشان چهلچراغی به مسجد صاحبالزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زياده از حد باعث جرات عوام و اشرار گشته و پای جسارت را بيشتر گذاشتهاند تا از اين خيالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند.
از کتاب #امیرکبیر_و_ایران
نوشتهی #فریدون_آدمیت
#ادبیات_ایران
#تاریخ_اجتماعی_ایران
@AdabSar
🔥1
#پریسا
ناظمالاسلام کرمانی مینویسد:
میرزا حسنآقا، مدیر مدرسهی رشدیه از اشخاص با حرارت و درستکار، به تهران آمد و تاسیس مدرسه رشدیه را نمود. در واقع موسس مکاتب به وضع جدید این شخص است. در اوایل ورودش مقدسین و بعضی از مردم او را مثل یک نفر کافر، نجسالعین میدانستند! فریاد مقدسین در مجالس بلند شد که آخرالزمان نزدیک شده است که جماعتی بابی و لامذهب میخواهند الفبای ما را تغییر دهند، قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب به آنها یاد بدهند.
دیگر آن که اطفال را زبان خارجه تعلیم داده است! مجملن (مجملا) رساله هم از بعضی علما تالیف شد در رد مدارس و تکفیر اولیای مدارس!
از کتاب #مشروطه_ایرانی
اثر #ماشاالله_آجودانی
#ادبیات_ایران
#تاریخ_اجتماعی_ایران
@AdabSar
ناظمالاسلام کرمانی مینویسد:
میرزا حسنآقا، مدیر مدرسهی رشدیه از اشخاص با حرارت و درستکار، به تهران آمد و تاسیس مدرسه رشدیه را نمود. در واقع موسس مکاتب به وضع جدید این شخص است. در اوایل ورودش مقدسین و بعضی از مردم او را مثل یک نفر کافر، نجسالعین میدانستند! فریاد مقدسین در مجالس بلند شد که آخرالزمان نزدیک شده است که جماعتی بابی و لامذهب میخواهند الفبای ما را تغییر دهند، قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب به آنها یاد بدهند.
دیگر آن که اطفال را زبان خارجه تعلیم داده است! مجملن (مجملا) رساله هم از بعضی علما تالیف شد در رد مدارس و تکفیر اولیای مدارس!
از کتاب #مشروطه_ایرانی
اثر #ماشاالله_آجودانی
#ادبیات_ایران
#تاریخ_اجتماعی_ایران
@AdabSar