@AdabSar
غزل! دختر خوب و دلبند من
کنارم نشین، گوش کن این سخن
نه پند و نصیحت که گردی ملول
به طعنه بگویی که «باشد قبول»
کلامیست چون حرفهای دو دوست
نه وعظ و خطابه، که یک گفتگوست
عزیزم در این سرزمینِ کهن
بسی گنج باشد زِ شعر و سخن
همه حاصلِ علم و عشق و خِرَد
کزآن برتر اندیشه برنگذرد
یکی از چنین گنجهای سخن
که شد مایهی افتخارِ وطن
کتابیست چون گوهر شاهوار
ز فردوسی نامور یادگار
بلی شاهنامه، نهتنها کتاب
که از روشنی همچو سَد آفتاب
پر از معرفت، دانش و راز و پند
نه تلخ و دلآزار، شیرین چو قند
بِدان قدرِ این گوهرِ باستان
مخوانش تو افسانهی کودکان
به دقت بخوان شاهنامه و ز آن
به هر قصهای نکتهاش را بِدان
ز جمشید، شاهی که مغرور شد
بدان نخوت از لطفِ حق دور شد
که ضحاک ظالم، به گیتی نماند
وگرچه بسی جور و بیداد راند
ز ایرج که شد طعمهی خاک گور
ز کین و حسدبردنِ سلم و تور
چو شد ریخته خون آن بیگناه
شده خاندانی سراسر تباه
چرا سام، فرزند نیکونهاد
ز کفران نعمت به سیمرغ داد
ز رودابه و عشق پاکش به زال
که شد ماجرایی پر از قیلوقال
ز فرزندشان رستم پهلوان
به مازندران قصهی هفتخوان
جوانمردیاش بین که قبل از نبرد
ز خواب گران دیو بیدار کرد
ز تهمینه آن دختر تیرهبخت
ز فرجام عشقش که شد تلخ و سخت
به سهرابِ خود دلخوش، اما پسر
شده کشته، آن هم به دست پدر
ز گردآفریدی که آن شیرزن
نهاده به کف جان به راه وطن
سیاوش که چون یوسف راستگوی
بِگرداند مردانه از ننگ روی
بر آن ننگ چون متهم نیز گشت
چو فرزند آزر ز آذر گذشت
چو یحیا سپس قوم بیدادگر
سرش را بریدند در تشت زر
بجوشید خونش به روی زمین
نگون کرد بنیادِ آن ظلم و کین
سخن را به پایان برم این زمان
دگر خود بخوان شرحِ هر داستان
بیندیش بسیار در این کتاب
و مقصود هر قصهاش را بیاب
#محسن_مردانی
@AdabSar
غزل! دختر خوب و دلبند من
کنارم نشین، گوش کن این سخن
نه پند و نصیحت که گردی ملول
به طعنه بگویی که «باشد قبول»
کلامیست چون حرفهای دو دوست
نه وعظ و خطابه، که یک گفتگوست
عزیزم در این سرزمینِ کهن
بسی گنج باشد زِ شعر و سخن
همه حاصلِ علم و عشق و خِرَد
کزآن برتر اندیشه برنگذرد
یکی از چنین گنجهای سخن
که شد مایهی افتخارِ وطن
کتابیست چون گوهر شاهوار
ز فردوسی نامور یادگار
بلی شاهنامه، نهتنها کتاب
که از روشنی همچو سَد آفتاب
پر از معرفت، دانش و راز و پند
نه تلخ و دلآزار، شیرین چو قند
بِدان قدرِ این گوهرِ باستان
مخوانش تو افسانهی کودکان
به دقت بخوان شاهنامه و ز آن
به هر قصهای نکتهاش را بِدان
ز جمشید، شاهی که مغرور شد
بدان نخوت از لطفِ حق دور شد
که ضحاک ظالم، به گیتی نماند
وگرچه بسی جور و بیداد راند
ز ایرج که شد طعمهی خاک گور
ز کین و حسدبردنِ سلم و تور
چو شد ریخته خون آن بیگناه
شده خاندانی سراسر تباه
چرا سام، فرزند نیکونهاد
ز کفران نعمت به سیمرغ داد
ز رودابه و عشق پاکش به زال
که شد ماجرایی پر از قیلوقال
ز فرزندشان رستم پهلوان
به مازندران قصهی هفتخوان
جوانمردیاش بین که قبل از نبرد
ز خواب گران دیو بیدار کرد
ز تهمینه آن دختر تیرهبخت
ز فرجام عشقش که شد تلخ و سخت
به سهرابِ خود دلخوش، اما پسر
شده کشته، آن هم به دست پدر
ز گردآفریدی که آن شیرزن
نهاده به کف جان به راه وطن
سیاوش که چون یوسف راستگوی
بِگرداند مردانه از ننگ روی
بر آن ننگ چون متهم نیز گشت
چو فرزند آزر ز آذر گذشت
چو یحیا سپس قوم بیدادگر
سرش را بریدند در تشت زر
بجوشید خونش به روی زمین
نگون کرد بنیادِ آن ظلم و کین
سخن را به پایان برم این زمان
دگر خود بخوان شرحِ هر داستان
بیندیش بسیار در این کتاب
و مقصود هر قصهاش را بیاب
#محسن_مردانی
@AdabSar