💔💘
yon.ir/AdabSar09
«عباس کیارستمی» در جوانی دیوان «مهدی حمیدی شیرازی» را اَزبَر میکند و پس از سالها به گونهای بَختامَدی(اتفاقی) او را در لندن در بستر بیماری میبیند. او این داستان را اینگونه بازگو میکند:
سالها بعد که خیلی عصبانی بودم- مثل کسانی که بعد از مدتی از اینکه خالکوبی کردهاند پشیمان میشوند- از اینکه یک دیوان شعر «هارد» مغزم را پر کرده و هیچ جایی به دردم نمیخورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانه دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت میروم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمیشناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدی شیرازی. گفتم من نمیشناسم؟! (خنده) همانجا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ۱۰ دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و بهناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت: آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقهمندانتان هستند. همه دیوانتان را هم حفظاند (خنده) مایل هستید یکی از شعرهای شما را بخوانند؟ او هم با سر تایید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یکباره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود: خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من/... وای بر من وای بر من.
همانطور که این شعر را میخواندم، دیدم از گوشه چشمهایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوه ناصر ملکمطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانههایش تکان میخورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود: گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم/ قامت طناز دیدم گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم.
بهکلمه شیراز که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظبودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.
👥 گفتگوی عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو، سالنامه شرق
❗️۱۴ اردیبهشت زادروز #مهدی_حمیدی_شیرازی
✅چکامه را اینجا بخوانید: t.me/AdabSar/13844
💔💘 @AdabSar
yon.ir/AdabSar09
«عباس کیارستمی» در جوانی دیوان «مهدی حمیدی شیرازی» را اَزبَر میکند و پس از سالها به گونهای بَختامَدی(اتفاقی) او را در لندن در بستر بیماری میبیند. او این داستان را اینگونه بازگو میکند:
سالها بعد که خیلی عصبانی بودم- مثل کسانی که بعد از مدتی از اینکه خالکوبی کردهاند پشیمان میشوند- از اینکه یک دیوان شعر «هارد» مغزم را پر کرده و هیچ جایی به دردم نمیخورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانه دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت میروم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمیشناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدی شیرازی. گفتم من نمیشناسم؟! (خنده) همانجا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ۱۰ دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و بهناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت: آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقهمندانتان هستند. همه دیوانتان را هم حفظاند (خنده) مایل هستید یکی از شعرهای شما را بخوانند؟ او هم با سر تایید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یکباره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود: خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من/... وای بر من وای بر من.
همانطور که این شعر را میخواندم، دیدم از گوشه چشمهایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوه ناصر ملکمطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانههایش تکان میخورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود: گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم/ قامت طناز دیدم گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم.
بهکلمه شیراز که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظبودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.
👥 گفتگوی عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو، سالنامه شرق
❗️۱۴ اردیبهشت زادروز #مهدی_حمیدی_شیرازی
✅چکامه را اینجا بخوانید: t.me/AdabSar/13844
💔💘 @AdabSar
💕💕💞💞
@AdabSar
🔸اشک معشوق
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچه دیوی خود همین فردا برآرد شیون من
سر گذارد خواب را بر دامن سیمینتن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من! وای بر من!
راستی را وای بر من این همان سیمینبَر استم
این همان زیبنده ماه است، این همان افسونگر استم
این همان گل، این همان می، این همان سیسنبر استم
این همان برگ گل استم، این همان مشک تر استم
این همان شوخ است کاتش ریخت بر بام و در من
وای بر من! وای بر من!
آتشم بر جان زدی بر جان زدی جانت نبخشم
پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت نبخشم
سوختی جان و تنم زینگونه آسانت نبخشم
گر ببخشم هر گناهی را گناهانت نبخشم
داوریها را چه خواهی گفت پیش داور من؟
وای بر من! وای بر من!
گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم
در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم
قامت طناز دیدم گونهی غماز دیدم
برگ گل دیدم میان برگِ گل شیراز دیدم
دیدم آن بیدی که هرروز آمدی آنجا بَرِ من
وای بر من! وای بر من!
دیدم آن دشتِ سیه، شامِ سیه، شاخِ کهن را
جاده را و گله را، چوپانِ مستِ نایزن را
سروها را بیدها را مرغکان خوشسخن را
آن پرستوهای شورانگیز را آن نارون را
وانهمه پیمان که روزی سخت آمد باور من
وای برمن! وای برمن!
خواستم پیش آیم و لعل گهربارت ببوسم
نرگس مستت ببوسم چشم بیمارت ببوسم
طرهی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم
چون دگر باران که بوسیدم دگر بارت ببوسم
عشق من میخواند نوزت یار خویش و یاور من
وای برمن! وای بر من!
دل تپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد
بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد
دام را در طرهی زلف سمنسایت در افتد
در میان آتش از رخسار زیبایت در افتد
عقل آوا زد که ای نادان چه میسوزی پرِ من؟
وای بر من! وای بر من!
او دگر یار تو نی، یار تو نی، با دیگران شد
شمع بزم ناکسان خصم تنِ دانشوران شد
مست شد دیوانه شد همخوابهی افسونگران شد
گوهرش والا نبود از گوهریها دل گران شد
در کف دیوان مست افتاد آخر گوهر من
وای بر من! وای بر من!
خسته من رنجور من بیمار من بیبالوپر من
تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من
پر شکسته من بلاکش من به شیدایی سمر من
سوخته من کوفته من کشته من اختر شمُر من
دشمنیها کرد با من طالع من اختر من
وای بر من! وای بر من!
شکر لله چشم من روشن ز دیوان بار داری
بارداری، گوهر و گل داری و گلزار داری
باده داری عشق داری دلبر عیار داری
ماه داری سرو داری سرو خوشرفتار داری
پیش من زینسان میا زیرا که سوزی ز اخگر من
وای بر من! وای برمن!
ای درخت بارور بار آوری بار تو نازم
قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم
چشم عیار تو و عهد تو و کار تو نازم
وینهمه بیشرمی رخسار و دیدار تو نازم
اینچنین گردن مکش شرمنده بگذر از بر من
وای بر من! وای بر من!
یاد باد آن شب که نام از دختر آینده گفتی
سر به سوی آسمانها کردی و با خنده گفتی
گر بهیادت هست نام کوکبی تابنده گفتی
خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی
نام این دختر ثریا کن به یاد دختر من
وای بر من! وای بر من!
بوسه زن بر چهر او سنگ جفا بر لانهی دل
شانه کن بر زلف او آتشفشان کاشانهی دل
ناز او کش تا کشد آتش سر از ویرانهی دل
مهد او جنبان که جنبانی بنای خانهی دل
گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من
وای بر من! وای بر من!
ای بدآیین خانهی عشق تو ویران تو گردد
کودک آیندهی تو دشمن جان تو گردد
کشت پیمان توام، خصم تو پیمان تو گردد
هرشب از اشک تو گوهرریز دامان تو گردد
تا گهر ریزد به رنج و درد تو چشم تر من
وای برمن! وای بر من!
زین سفر گر بازگردم دست دلداری بگیرم
کوری چشم تورا شادیکنان یاری بگیرم
دختر شیرینلب و زیبنده رخساری بگیرم
ماهرویی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم
تا بگویی بار دیگر خاک عالم بر سرِ من
وای بر من! وای بر من!
#مهدی_حمیدی_شیرازی
@AdabSar
💞💞💕💕
@AdabSar
🔸اشک معشوق
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچه دیوی خود همین فردا برآرد شیون من
سر گذارد خواب را بر دامن سیمینتن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من! وای بر من!
راستی را وای بر من این همان سیمینبَر استم
این همان زیبنده ماه است، این همان افسونگر استم
این همان گل، این همان می، این همان سیسنبر استم
این همان برگ گل استم، این همان مشک تر استم
این همان شوخ است کاتش ریخت بر بام و در من
وای بر من! وای بر من!
آتشم بر جان زدی بر جان زدی جانت نبخشم
پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت نبخشم
سوختی جان و تنم زینگونه آسانت نبخشم
گر ببخشم هر گناهی را گناهانت نبخشم
داوریها را چه خواهی گفت پیش داور من؟
وای بر من! وای بر من!
گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم
در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم
قامت طناز دیدم گونهی غماز دیدم
برگ گل دیدم میان برگِ گل شیراز دیدم
دیدم آن بیدی که هرروز آمدی آنجا بَرِ من
وای بر من! وای بر من!
دیدم آن دشتِ سیه، شامِ سیه، شاخِ کهن را
جاده را و گله را، چوپانِ مستِ نایزن را
سروها را بیدها را مرغکان خوشسخن را
آن پرستوهای شورانگیز را آن نارون را
وانهمه پیمان که روزی سخت آمد باور من
وای برمن! وای برمن!
خواستم پیش آیم و لعل گهربارت ببوسم
نرگس مستت ببوسم چشم بیمارت ببوسم
طرهی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم
چون دگر باران که بوسیدم دگر بارت ببوسم
عشق من میخواند نوزت یار خویش و یاور من
وای برمن! وای بر من!
دل تپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد
بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد
دام را در طرهی زلف سمنسایت در افتد
در میان آتش از رخسار زیبایت در افتد
عقل آوا زد که ای نادان چه میسوزی پرِ من؟
وای بر من! وای بر من!
او دگر یار تو نی، یار تو نی، با دیگران شد
شمع بزم ناکسان خصم تنِ دانشوران شد
مست شد دیوانه شد همخوابهی افسونگران شد
گوهرش والا نبود از گوهریها دل گران شد
در کف دیوان مست افتاد آخر گوهر من
وای بر من! وای بر من!
خسته من رنجور من بیمار من بیبالوپر من
تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من
پر شکسته من بلاکش من به شیدایی سمر من
سوخته من کوفته من کشته من اختر شمُر من
دشمنیها کرد با من طالع من اختر من
وای بر من! وای بر من!
شکر لله چشم من روشن ز دیوان بار داری
بارداری، گوهر و گل داری و گلزار داری
باده داری عشق داری دلبر عیار داری
ماه داری سرو داری سرو خوشرفتار داری
پیش من زینسان میا زیرا که سوزی ز اخگر من
وای بر من! وای برمن!
ای درخت بارور بار آوری بار تو نازم
قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم
چشم عیار تو و عهد تو و کار تو نازم
وینهمه بیشرمی رخسار و دیدار تو نازم
اینچنین گردن مکش شرمنده بگذر از بر من
وای بر من! وای بر من!
یاد باد آن شب که نام از دختر آینده گفتی
سر به سوی آسمانها کردی و با خنده گفتی
گر بهیادت هست نام کوکبی تابنده گفتی
خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی
نام این دختر ثریا کن به یاد دختر من
وای بر من! وای بر من!
بوسه زن بر چهر او سنگ جفا بر لانهی دل
شانه کن بر زلف او آتشفشان کاشانهی دل
ناز او کش تا کشد آتش سر از ویرانهی دل
مهد او جنبان که جنبانی بنای خانهی دل
گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من
وای بر من! وای بر من!
ای بدآیین خانهی عشق تو ویران تو گردد
کودک آیندهی تو دشمن جان تو گردد
کشت پیمان توام، خصم تو پیمان تو گردد
هرشب از اشک تو گوهرریز دامان تو گردد
تا گهر ریزد به رنج و درد تو چشم تر من
وای برمن! وای بر من!
زین سفر گر بازگردم دست دلداری بگیرم
کوری چشم تورا شادیکنان یاری بگیرم
دختر شیرینلب و زیبنده رخساری بگیرم
ماهرویی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم
تا بگویی بار دیگر خاک عالم بر سرِ من
وای بر من! وای بر من!
#مهدی_حمیدی_شیرازی
@AdabSar
💞💞💕💕