@AdabSar
کاشکی آخر این قصه رسیدن باشد
قسمتم بار دگر روی تو دیدن باشد
کاشکی در همه احوال صدای تو رسد
و سراپای تنم گوشِ شنیدن باشد
کاشکی سردی پاییز به پایان برسد
موسمِ گل ز گلستانِ تو چیدن باشد
کاشکی در قفسِ چشمِ تواَم حبس شوم
گرچه عالم همهاش جای پریدن باشد
کاشکی ناز کنی با دل و جانم بخرم
روز وشب مشغلهام نازخریدن باشد
کاشکی باز میانِ دل ما صلح افتد
حاصلِ قهر فقط سینهدریدن باشد
کاشکی شاخ و برم تاب بیارد ز غمت
نشکند تا که مرا نای خمیدن باشد
کاشکی عشق تو از یاد دل و جان نرود
کاشکی عشق تو هر لحظه شدیدا باشد
سراینده و فرستنده #میثم_بهرام_میگونی
@AdabSar
کاشکی آخر این قصه رسیدن باشد
قسمتم بار دگر روی تو دیدن باشد
کاشکی در همه احوال صدای تو رسد
و سراپای تنم گوشِ شنیدن باشد
کاشکی سردی پاییز به پایان برسد
موسمِ گل ز گلستانِ تو چیدن باشد
کاشکی در قفسِ چشمِ تواَم حبس شوم
گرچه عالم همهاش جای پریدن باشد
کاشکی ناز کنی با دل و جانم بخرم
روز وشب مشغلهام نازخریدن باشد
کاشکی باز میانِ دل ما صلح افتد
حاصلِ قهر فقط سینهدریدن باشد
کاشکی شاخ و برم تاب بیارد ز غمت
نشکند تا که مرا نای خمیدن باشد
کاشکی عشق تو از یاد دل و جان نرود
کاشکی عشق تو هر لحظه شدیدا باشد
سراینده و فرستنده #میثم_بهرام_میگونی
@AdabSar
@AdabSar
قول دادم به تو تشبیه به ماهت نکنم
عاشقت باشم و دل گرمِ پناهت نکنم
قول دادم که طلبکارِ نگاهت نشوم
جانِ شوریدهسرم مستِ نگاهت نکنم
راهِ وصلت به تمنای خودم دور کنم
ذرهای هم گله از دوریِ راهت نکنم
یوسفی باشم و در چاهِ غمت غرق شوم
جز تو را باخبر از سردیِ چاهت نکنم
نامهای باشم و من هیچ به دستت نرسم
پاسخی باشی و من چشم به راهت نکنم
جوخهی جنگ شوم قلبِ سپاهت نَدرم
اسب شطرنج شوم حمله به شاهت نکنم
قطرهای اشک که از گوشهی چشمت بچکم
طاقتم طاق به چشمانِ سیاهت نکنم
قول دادم که پس از این ز گناهت نَرهم
قول دادم که دگر ترکِ گناهت نکنم
فرستنده و سراینده #میثم_بهرام_میگونی
@AdabSar
قول دادم به تو تشبیه به ماهت نکنم
عاشقت باشم و دل گرمِ پناهت نکنم
قول دادم که طلبکارِ نگاهت نشوم
جانِ شوریدهسرم مستِ نگاهت نکنم
راهِ وصلت به تمنای خودم دور کنم
ذرهای هم گله از دوریِ راهت نکنم
یوسفی باشم و در چاهِ غمت غرق شوم
جز تو را باخبر از سردیِ چاهت نکنم
نامهای باشم و من هیچ به دستت نرسم
پاسخی باشی و من چشم به راهت نکنم
جوخهی جنگ شوم قلبِ سپاهت نَدرم
اسب شطرنج شوم حمله به شاهت نکنم
قطرهای اشک که از گوشهی چشمت بچکم
طاقتم طاق به چشمانِ سیاهت نکنم
قول دادم که پس از این ز گناهت نَرهم
قول دادم که دگر ترکِ گناهت نکنم
فرستنده و سراینده #میثم_بهرام_میگونی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
با توام گوش کن ای آتشِ نمرود به دست
باده از خمرهی خون خوردهی دیوانهی مست
زادهی ساعت نحسیِ سرآغازِ الست
بانیِ قصهی پر پیچوخم عشق و شکست
من همانم که تورا هرچه دلش خواست نشد
آن که با دست خودش پای به زنجیر کشید
آن که میشد برود باز ولی اینجا ماند
مثل یک قمریِ زخمی به گلو تیر کشید
با همه مثل خودش بود و زمین میزدنش
در تکاپوی فرار از دل دیوانهی خویش
تا بهخودآمدنش بهر تماشا که نشست
دید تنهاست خودش در دل ویرانهی خویش
آن که بر دوش کشانَد غم جانسوز فراق
آنچنانی که دگر حسرت تو کورَش کرد
همچو بازندهی یک بازی نامرد قمار
دم آخر برسید عشقِ تو در گورش کرد
آن که از بودن تو با دگری هیچ نگفت
در دلش آتشِ افسانهایاش میسوزاند
هرنفس از تو و این عشق شکایت میکرد
دم نزد از همه آنچیز که بر لب میراند
ابر و باران شدنش را به سرش میبارید
برف و کولاک زمستان به دلش خانه که کرد
جز غم بیسر و بیرحم زمستانیِ تو
هیچکس جرات برگشت به این خانه نکرد
آنکه ویرانشدنش را به خودش نسبت داد
بیمحابا همهی هستی خود آتش زد
همهی خواستههایش ز جهان منحل شد
روزگارش پی کیشِ قدمت ماتش زد
هرچه میخواست از اندوه تو در جانش برد
هرچه میخواستی از جانِ ملولش کندی
من همانم که دو چشمان پر اشکم بستهست
باز بااینهمه روی از من و دل میبندی
آنکه روز و شبش از فکر تو بر خاک نشست
تیره و تار شد هرچیز که در دل میکاشت
این محال است که از عشق تو ممکن میشد
نشود فاش کسی آنچه ز دل برمیداشت
آنقدر مست میِ کهنهشرابت بودهست
تا که خود را به تمنای تو خواهش میکرد
هرچه در عالم ذهنش به تو نسبت میداد
صد نفر را به خیال تو نوازش میکرد
گاهگاهی که از اندوه تو کم میآورد
گله از زیر و بم قصهی خلقت میکرد
آنکه با اینهمه دوری ز تو باز عاشق بود
قلبِ بیمارِ خودش باز مرمّت میکرد
آنکه در حسرت دیدار تو یک عمر نشست
کوچههای سفرش تا به نهایت بودش
گرچه هر بار میان غمت و شادیِ او
جنگِ بیمنظره،ای مثل قیامت بودش
آنکه میگفت ولی هیچکسی نشنیدش
گوش و چشمی که کر و کور بهدنیا آمد
کودکی در همه ی پیریِ او میخوابید
باز با صد غزلش از دل دریا آمد
آنکه با هر قدمش باز به اینجا برگشت
تا که هر دیدن تو خانه خرابش بکند
آنکه در منزلهی یار تورا میدانست
ماند تا یادِ غمت آدم حسابش بکند
کوه و دشت و همهی دار و درختان بلند
همه در خاصیت عشق تو تعظیم کنند
من بیچارهی مفلوک به دار فلکت
ماندهام تا که مرا از وسطم نیم کنند
آنکه در هر نفسش عشق تو را میزایید
گشت آبستن همخوابگیات با دگران
آنکه با دست خودش راه خودش را میبست
اینک افسوس خورَد بر تو و حالِ دگران
من نفس پشت نفس میکشم و میگیرم
جان خود از پسِ این پردهی سنگینِ وجود
ناگهان هم تو از انکار بهخود میآیی
من ولی رفتهام از هرچه که هرجا ز تو بود
سراینده و فرستنده: #میثم_بهرام_میگونی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
با توام گوش کن ای آتشِ نمرود به دست
باده از خمرهی خون خوردهی دیوانهی مست
زادهی ساعت نحسیِ سرآغازِ الست
بانیِ قصهی پر پیچوخم عشق و شکست
من همانم که تورا هرچه دلش خواست نشد
آن که با دست خودش پای به زنجیر کشید
آن که میشد برود باز ولی اینجا ماند
مثل یک قمریِ زخمی به گلو تیر کشید
با همه مثل خودش بود و زمین میزدنش
در تکاپوی فرار از دل دیوانهی خویش
تا بهخودآمدنش بهر تماشا که نشست
دید تنهاست خودش در دل ویرانهی خویش
آن که بر دوش کشانَد غم جانسوز فراق
آنچنانی که دگر حسرت تو کورَش کرد
همچو بازندهی یک بازی نامرد قمار
دم آخر برسید عشقِ تو در گورش کرد
آن که از بودن تو با دگری هیچ نگفت
در دلش آتشِ افسانهایاش میسوزاند
هرنفس از تو و این عشق شکایت میکرد
دم نزد از همه آنچیز که بر لب میراند
ابر و باران شدنش را به سرش میبارید
برف و کولاک زمستان به دلش خانه که کرد
جز غم بیسر و بیرحم زمستانیِ تو
هیچکس جرات برگشت به این خانه نکرد
آنکه ویرانشدنش را به خودش نسبت داد
بیمحابا همهی هستی خود آتش زد
همهی خواستههایش ز جهان منحل شد
روزگارش پی کیشِ قدمت ماتش زد
هرچه میخواست از اندوه تو در جانش برد
هرچه میخواستی از جانِ ملولش کندی
من همانم که دو چشمان پر اشکم بستهست
باز بااینهمه روی از من و دل میبندی
آنکه روز و شبش از فکر تو بر خاک نشست
تیره و تار شد هرچیز که در دل میکاشت
این محال است که از عشق تو ممکن میشد
نشود فاش کسی آنچه ز دل برمیداشت
آنقدر مست میِ کهنهشرابت بودهست
تا که خود را به تمنای تو خواهش میکرد
هرچه در عالم ذهنش به تو نسبت میداد
صد نفر را به خیال تو نوازش میکرد
گاهگاهی که از اندوه تو کم میآورد
گله از زیر و بم قصهی خلقت میکرد
آنکه با اینهمه دوری ز تو باز عاشق بود
قلبِ بیمارِ خودش باز مرمّت میکرد
آنکه در حسرت دیدار تو یک عمر نشست
کوچههای سفرش تا به نهایت بودش
گرچه هر بار میان غمت و شادیِ او
جنگِ بیمنظره،ای مثل قیامت بودش
آنکه میگفت ولی هیچکسی نشنیدش
گوش و چشمی که کر و کور بهدنیا آمد
کودکی در همه ی پیریِ او میخوابید
باز با صد غزلش از دل دریا آمد
آنکه با هر قدمش باز به اینجا برگشت
تا که هر دیدن تو خانه خرابش بکند
آنکه در منزلهی یار تورا میدانست
ماند تا یادِ غمت آدم حسابش بکند
کوه و دشت و همهی دار و درختان بلند
همه در خاصیت عشق تو تعظیم کنند
من بیچارهی مفلوک به دار فلکت
ماندهام تا که مرا از وسطم نیم کنند
آنکه در هر نفسش عشق تو را میزایید
گشت آبستن همخوابگیات با دگران
آنکه با دست خودش راه خودش را میبست
اینک افسوس خورَد بر تو و حالِ دگران
من نفس پشت نفس میکشم و میگیرم
جان خود از پسِ این پردهی سنگینِ وجود
ناگهان هم تو از انکار بهخود میآیی
من ولی رفتهام از هرچه که هرجا ز تو بود
سراینده و فرستنده: #میثم_بهرام_میگونی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹