@AdabSar
داد چشمان تو در کشتن من دست بههم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست بههم
هر یک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست بههم؟
شیخ پیمانهشکن توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست بههم
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست بههم
مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست بههم
دست بردم که کِشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست بههم!
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد «وصال»
غیر آسودگی و عشق که ننشست بههم
#وصال_شیرازی
@AdabSar
داد چشمان تو در کشتن من دست بههم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست بههم
هر یک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست بههم؟
شیخ پیمانهشکن توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست بههم
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست بههم
مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست بههم
دست بردم که کِشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست بههم!
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد «وصال»
غیر آسودگی و عشق که ننشست بههم
#وصال_شیرازی
@AdabSar
@AdabSar
بیا که دیدهی غمدیده آرزوی تو دارد
به رهگذار سِتادهست و جستوجوی تو دارد
روانِ من به مَه و سال اشتیاق تو ورزد
زبانِ من به شب و روز گفتوگوی تو دارد
به هر دلی نبُود منزلِ وفا و محبت
بسی بگشتم این باده را سبوی تو دارد
به بوی موی تو دائم بنفشه بویم و لیکن
کجا بنفشهی این باغ بوی موی تو دارد؟
به راهِ بادِ سحر هرنفس نشینم و شادم
به این امید که گاهی گذر به کوی تو دارد
به هرکه مینگرم باشد آرزوی وصالش
به جز «وصال» که پیوسته آرزوی تو دارد
#وصال_شیرازی
@AdabSar
بیا که دیدهی غمدیده آرزوی تو دارد
به رهگذار سِتادهست و جستوجوی تو دارد
روانِ من به مَه و سال اشتیاق تو ورزد
زبانِ من به شب و روز گفتوگوی تو دارد
به هر دلی نبُود منزلِ وفا و محبت
بسی بگشتم این باده را سبوی تو دارد
به بوی موی تو دائم بنفشه بویم و لیکن
کجا بنفشهی این باغ بوی موی تو دارد؟
به راهِ بادِ سحر هرنفس نشینم و شادم
به این امید که گاهی گذر به کوی تو دارد
به هرکه مینگرم باشد آرزوی وصالش
به جز «وصال» که پیوسته آرزوی تو دارد
#وصال_شیرازی
@AdabSar