امیر طاهری- ایران و اروپا؛ لمپنهای عمامه و لچک و کلاه بیسبال بهسر
Unika
امیر طاهری- ایران و اروپا؛ لمپنهای عمامه و لچک و کلاه بیسبال بهسر
در این دور تازه از ارزیابی سیاست فرابردی در قبال جمهوری اسلامی، لازم است قدرتهای اروپایی کل ایران ــ یعنی یک ملت پرشور، خلاق، تشنه آزادی و مدرنیسمــ را در نظر داشته باشند و نگذارند که لمپنان عمامه و لچک و کلاه بیسبال بهسر افق دید آنان را محدود سازند.
نویسنده: امیر طاهری، روزنامه نگار و تحلیلگر ارشد بینالمللی
منبع: ایندپندنت فارسی
#امیر_طاهری
#تحلیل_سیاسی
#نه_به_جمهوری_اسلامی
@Unikador
https://www.youtube.com/watch?v=1Ye5oY6BKf0
@AmirTaheri4
در این دور تازه از ارزیابی سیاست فرابردی در قبال جمهوری اسلامی، لازم است قدرتهای اروپایی کل ایران ــ یعنی یک ملت پرشور، خلاق، تشنه آزادی و مدرنیسمــ را در نظر داشته باشند و نگذارند که لمپنان عمامه و لچک و کلاه بیسبال بهسر افق دید آنان را محدود سازند.
نویسنده: امیر طاهری، روزنامه نگار و تحلیلگر ارشد بینالمللی
منبع: ایندپندنت فارسی
#امیر_طاهری
#تحلیل_سیاسی
#نه_به_جمهوری_اسلامی
@Unikador
https://www.youtube.com/watch?v=1Ye5oY6BKf0
@AmirTaheri4
⚡️خوزستان، نمایشگاه شکست رژیم خمینیگرا
شعارها شاید یادآور نوشته معروف رضاشاه «سفرنامه خوزستان» باشد که در آن میگوید: «یا خوزستان را میسازم یا زیر ویرانههای شوش دفن میشوم.»
بیش از هر استان دیگر ایران، خوزستان را میتوان نمایشگاهی از اشتباهات، ندانمکاریها و خرابکاریهای دوران تسلط فرقه خمینیه بر ایران دانست.
در آخرین گزارش سازمان برنامه و بودجه در سال ۱۳۵۶، خوزستان از نظر درآمد سرانه، پس از تهران و آذربایجان شرقی، در مقام سوم قرار داشت. در همان سال، در زمینه سرمایهگذاریهای زیربنایی، با احتساب سرمایهگذاری مستقیم خارجی، خوزستان پس از استان مرکزی، در مقام دوم بود. به عبارت دیگر، خوزستان با تکیه بر منابع انرژی، نفت و پتروشیمی، واحدهای کشت و صنعت، گردشگری داخلی و خارجی رو به رشد، مراکز فلزگدازی مدرن، واحدهای هیدروالکتریک بزرگ، دانشگاههایی در بالاترین سطوح علمی، بزرگترین پایگاه نیروی هوایی ایران، بزرگترین بندر بازرگانی کشور، مجتمع نیشکر هفتتپه و صدها واحد تولیدی خصوصی و دولتی دیگر، پیشقراول ورود ایران به اقتصاد جهانی به شمار میرفت.
چهار دهه بعد، این جلگه زرخیر که با ۱۷ رودخانه، پرآبترین منطقه ایران به شمار میرفت، تبدیل شده است به کویری که در آن مردم حتی برای آب آشامیدنی در مضیقهاند. عدم سرمایهگذاریهای لازم صنایع نفت و پتروشیمی را به بحران کشانده است، بهطوری که هماکنون ظرفیت تولیدی آنان به یکچهارم کاهش یافته است. خوزستان که از نظر جذب جمعیت، در مقام دوم پس از تهران قرار داشت، اکنون صادرکننده جمعیت شده است زیرا بیکاری روزافزون و ناپدید شدن فرصتهای تولید و اشتغال جزو واقعیتهای زندگی این استان شده است. نقش تاریخی ایران بهعنوان کانون اجتماع ایرانیان از سراسر کشور به پایان رسیده است. بر اساس برآوردهای غیررسمی، هماکنون شمار متولدان خوزستان که خارج از آن استان به سر میبرندــ از جمله آوارگان جنگیــ نزدیک به ۳۰ درصد از جمعیت کل آن است.
البته نتایج خرابکاری فرقه خمینیه ازجمله تخریب منابع طبیعی، غارت سازمانیافته ثروتهای محلی، فراری دادن دانشآموختگان و کارآفرینان را در همه استانهای ایران میتوان دید. اما همانطور که یاد شد، خوزستان قربانی شماره یک این فرقه بوده است. از این رو، شگفتیآور نیست که مردم خوزستان بهستوهآمده از اختناق، سوءمدیریت، فساد و ندانمکاری جمهوری اسلامی سر به شورش برداشتهاند. نکته مهم این است که این شورش یا قیام مردمی خودجوش طی فقط دو هفته به اصل مطلب رسیده است: ضرورت تغییر ٰرژیم در ایران. اعتراضهایی که علیه بیآبی و تشنگی در سوسنگرد و دشت میشان آغاز شد، بهسرعت به دیگر شهرهای خوزستان به ویژه اهواز، آبادان، دزفول، شوشتر، بهبهان، ایذه، رامهرمز، ماهشهر و بندر شاهپور گسترش یافت.
رهبران فرقه خمینیه، مانند همیشه، بهدلیل ناتواتی در حل مشکلات، به دو حربه همیشگی خود یعنی سیاهنمایی قیامکنندگان و سرکوب بیرحمانه متوسل شدهاند.
در چارچوب این برنامه سیاهنمایی، قیامکنندگان خوزستان را «تجزیهطلب» و «پانعرب» میخوانند، در حالی که در سراسر تظاهراتهای اعتراضی کمترین اشارهای به تجزیهطلبی و پانعربیسم دیده نمیشد. البته ایرانیان عربزبان که بین ۲۵ تا ۳۰ درصد جمعیت خوزستان را تشکیل میدهند، علاوه بر فشارها و ستمگریهای اقتصادی و سیاسی که علیه همه هموطنانشان اعمال میشود، با اختناق و ترور فرهنگی نیز روبهرو بودهاند. اما آنان بهخوبی میدانند که تبلیغ قومگرایانه نتیجهای جز تقویت فرقه خمینیه نداردــ فرقهای که اصولا منکر وجود ملت ایران است و ادعا میکند ایرانیان پیوندی جز «اسلام» آن هم از نوع خمینیگرایانه ندارند.
قیام جاری مردم خوزستان از سه نظر اهمیتی ویژه دارد. نخست، این یک قیام براستی مردمی است که فراتر از طبقه و طایفه عمل میکند. در این قیام، زن و مرد، پیر و جوان، فقیر و غنی، روستایی و شهری در کنار یکدیگر قرار دارند. این عبور از مرزهای سنتی اجتماعی همواره به پیروزی قیامهای مردمی کمک کرده است. دوم، قیام جاری خوزستان جنبه حزبی، مسلکی و مذهبی نیز ندارد. هیچیک از احزاب و گروههای سیاسی کنونی، چه موافق رژیم چه مخالف آن، نمیتوانند مدعی سازماندهی و رهبری این قیام شوند. در این قیام، نه از «اللهاکبر» خبری بود نه از شعارهای کلاسیک راست یا چپ. در چند شهر از جمله ایذه، دزفول و سوسنگرد، بعضی معترضان شعارهایی مانند «رضاشاه روحت شاد» یا «رضاشاه شرمندهایم» سر دادند. اما این شعارها را نیز نمیتوان در قالب حزبی یا فرقهای درک کرد. رضاشاه رهبر هیچ حزبی نبود و به یاد آوردن او بههیچوجه جنبه حزبی ندارد، زیرا مشروطه پادشاهی هرگز یک حزب نبود و نمیتواند باشد.
@AmirTaheri4
شعارها شاید یادآور نوشته معروف رضاشاه «سفرنامه خوزستان» باشد که در آن میگوید: «یا خوزستان را میسازم یا زیر ویرانههای شوش دفن میشوم.»
بیش از هر استان دیگر ایران، خوزستان را میتوان نمایشگاهی از اشتباهات، ندانمکاریها و خرابکاریهای دوران تسلط فرقه خمینیه بر ایران دانست.
در آخرین گزارش سازمان برنامه و بودجه در سال ۱۳۵۶، خوزستان از نظر درآمد سرانه، پس از تهران و آذربایجان شرقی، در مقام سوم قرار داشت. در همان سال، در زمینه سرمایهگذاریهای زیربنایی، با احتساب سرمایهگذاری مستقیم خارجی، خوزستان پس از استان مرکزی، در مقام دوم بود. به عبارت دیگر، خوزستان با تکیه بر منابع انرژی، نفت و پتروشیمی، واحدهای کشت و صنعت، گردشگری داخلی و خارجی رو به رشد، مراکز فلزگدازی مدرن، واحدهای هیدروالکتریک بزرگ، دانشگاههایی در بالاترین سطوح علمی، بزرگترین پایگاه نیروی هوایی ایران، بزرگترین بندر بازرگانی کشور، مجتمع نیشکر هفتتپه و صدها واحد تولیدی خصوصی و دولتی دیگر، پیشقراول ورود ایران به اقتصاد جهانی به شمار میرفت.
چهار دهه بعد، این جلگه زرخیر که با ۱۷ رودخانه، پرآبترین منطقه ایران به شمار میرفت، تبدیل شده است به کویری که در آن مردم حتی برای آب آشامیدنی در مضیقهاند. عدم سرمایهگذاریهای لازم صنایع نفت و پتروشیمی را به بحران کشانده است، بهطوری که هماکنون ظرفیت تولیدی آنان به یکچهارم کاهش یافته است. خوزستان که از نظر جذب جمعیت، در مقام دوم پس از تهران قرار داشت، اکنون صادرکننده جمعیت شده است زیرا بیکاری روزافزون و ناپدید شدن فرصتهای تولید و اشتغال جزو واقعیتهای زندگی این استان شده است. نقش تاریخی ایران بهعنوان کانون اجتماع ایرانیان از سراسر کشور به پایان رسیده است. بر اساس برآوردهای غیررسمی، هماکنون شمار متولدان خوزستان که خارج از آن استان به سر میبرندــ از جمله آوارگان جنگیــ نزدیک به ۳۰ درصد از جمعیت کل آن است.
البته نتایج خرابکاری فرقه خمینیه ازجمله تخریب منابع طبیعی، غارت سازمانیافته ثروتهای محلی، فراری دادن دانشآموختگان و کارآفرینان را در همه استانهای ایران میتوان دید. اما همانطور که یاد شد، خوزستان قربانی شماره یک این فرقه بوده است. از این رو، شگفتیآور نیست که مردم خوزستان بهستوهآمده از اختناق، سوءمدیریت، فساد و ندانمکاری جمهوری اسلامی سر به شورش برداشتهاند. نکته مهم این است که این شورش یا قیام مردمی خودجوش طی فقط دو هفته به اصل مطلب رسیده است: ضرورت تغییر ٰرژیم در ایران. اعتراضهایی که علیه بیآبی و تشنگی در سوسنگرد و دشت میشان آغاز شد، بهسرعت به دیگر شهرهای خوزستان به ویژه اهواز، آبادان، دزفول، شوشتر، بهبهان، ایذه، رامهرمز، ماهشهر و بندر شاهپور گسترش یافت.
رهبران فرقه خمینیه، مانند همیشه، بهدلیل ناتواتی در حل مشکلات، به دو حربه همیشگی خود یعنی سیاهنمایی قیامکنندگان و سرکوب بیرحمانه متوسل شدهاند.
در چارچوب این برنامه سیاهنمایی، قیامکنندگان خوزستان را «تجزیهطلب» و «پانعرب» میخوانند، در حالی که در سراسر تظاهراتهای اعتراضی کمترین اشارهای به تجزیهطلبی و پانعربیسم دیده نمیشد. البته ایرانیان عربزبان که بین ۲۵ تا ۳۰ درصد جمعیت خوزستان را تشکیل میدهند، علاوه بر فشارها و ستمگریهای اقتصادی و سیاسی که علیه همه هموطنانشان اعمال میشود، با اختناق و ترور فرهنگی نیز روبهرو بودهاند. اما آنان بهخوبی میدانند که تبلیغ قومگرایانه نتیجهای جز تقویت فرقه خمینیه نداردــ فرقهای که اصولا منکر وجود ملت ایران است و ادعا میکند ایرانیان پیوندی جز «اسلام» آن هم از نوع خمینیگرایانه ندارند.
قیام جاری مردم خوزستان از سه نظر اهمیتی ویژه دارد. نخست، این یک قیام براستی مردمی است که فراتر از طبقه و طایفه عمل میکند. در این قیام، زن و مرد، پیر و جوان، فقیر و غنی، روستایی و شهری در کنار یکدیگر قرار دارند. این عبور از مرزهای سنتی اجتماعی همواره به پیروزی قیامهای مردمی کمک کرده است. دوم، قیام جاری خوزستان جنبه حزبی، مسلکی و مذهبی نیز ندارد. هیچیک از احزاب و گروههای سیاسی کنونی، چه موافق رژیم چه مخالف آن، نمیتوانند مدعی سازماندهی و رهبری این قیام شوند. در این قیام، نه از «اللهاکبر» خبری بود نه از شعارهای کلاسیک راست یا چپ. در چند شهر از جمله ایذه، دزفول و سوسنگرد، بعضی معترضان شعارهایی مانند «رضاشاه روحت شاد» یا «رضاشاه شرمندهایم» سر دادند. اما این شعارها را نیز نمیتوان در قالب حزبی یا فرقهای درک کرد. رضاشاه رهبر هیچ حزبی نبود و به یاد آوردن او بههیچوجه جنبه حزبی ندارد، زیرا مشروطه پادشاهی هرگز یک حزب نبود و نمیتواند باشد.
@AmirTaheri4
Telegraph
خوزستان، نمایشگاه شکست رژیم خمینیگرا
خوزستان، نمایشگاه شکست رژیم خمینیگرا شعارها شاید یادآور نوشته معروف رضاشاه «سفرنامه خوزستان» باشد که در آن میگوید: «یا خوزستان را میسازم یا زیر ویرانههای شوش دفن میشوم.» جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۲۳ ژوئیه ۲۰۲۱ ۲:۰۰
این شعارها شاید یادآور نوشته معروف رضاشاه «سفرنامه خوزستان» باشد که در آن میگوید: «یا خوزستان را میسازم یا زیر ویرانههای شوش دفن میشوم.»
سوم و شاید از همه مهمتر، قیامکنندگان نشان دادند که نه تنها میدانند چه چیز را نمیخواهند، بلکه بهخوبی میدانند چه چیز را میخواهند. شعارهای «اتحاد»، «همبستگی ملی» و «سازندگی» نشانه علاقه قیامکنندگان به تجهیز نیروهای ملی ایران برای مرمت ویرانیهای چهار دهه گذشته و نوسازی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور در چارچوب وحدت در کثرت است.
اکنون که اعتراضهای موسمی و موردی در حال تبدیل به یک قیام بالقوه سیاسی است، وظیفه مخالفان واقعی نظام ورشکسته کنونی این است که در تبیین هدفها، شکل دادن به شعارها، سازماندهی میدانی و مرکزی، جلب کمکهای سیاسی و دیپلماتیک در سطح بینالمللی و مذاکره با آن عواملی که در داخل رژیم کنونی بهدنبال راهی برای خروج و پیوستن به مردماند، بکوشند.
بسیاری از شرایط لازم برای تغییر رژیم در ایران هماکنون وجود دارد. رژیم مشروعیت خود را از دست داده است؛ بخشی از کارگزاران رژیم، گاه معروف به «اصلاحطلب» یا «معتدل»، از آن جدا شدهاند و در جستوجوی راهی برای تغییر اردوگاه هستند. فرقه خمینیه هیچ راهحلی برای هیچیک از مشکلات داخلی و خارجی ایران ندارد.
در این میان، همانطور که آیتالله علی خامنهای در دیدار اخیر خود با سران نظامی و امنیتی رژیم نشان داد، فرقه خمینیه چارهای جز تکیه به قوای قهریه و سیاست سرکوبگرانه ندارد. اما افراد این قوا در هر حال جزئی از خودمان هستند. بسیاری از آنان نیز تشنهاند. بسیاری از آنان نیز مخالف سیاستیاند که ۲۰ میلیارد دلار صرف کشتن مردم سوریه میکند اما حاضر نیست یکدهم آن را برای حل مشکل آب در خوزستان به کار گیرد. آنان نیز میدانند که رژیم اکنون مجبور شده است خود را از سوریه کنار بکشد و پرونده این ماجراجویی را با خواری و خفت ببندد. آنان نیز میدانند که بیکفایتی رژیم در مقابله با ویروس کرونا به مرگ دهها هزار ایرانی انجامیده است.
گفتوگو با افراد قوای قهریه در آغاز میتواند در سطوح فردی آغاز شود. همه ما خویشاوندان و دوستانی داریم که در چارچوب این قوای قهریه قرار دارند. آگاه کردن آنان از واقعیتها، بهویژه ضرورت نجات ایران با بستن پرونده نظام کنونی، حیاتی است.
در تاریخ بسیار قیامهای مردمی که به تغییر رژیم منجر شده است، میبینیم که جدایی قوای قهریه از رژیم شکستخورده و منفور از سطوح پایینی آغاز میشود و پس از رسیدن به سطوح میانی، سرانجام به بخشی از گردانندگان در سطح بالا نیز میرسد (لهستان که با شورش سربازان در حمایت از کارگران اعتصابی آغاز شد تا رسید به ژنرال یاروزلفسکی و سرانجام، سقوط رژیم کمونیستی یکی از دهها نمونه است).
مشاطهگران فرقه خمینیه، هم در داخل و هم در خارج، با تکان دادن مترسک «سوریهای شدن ایران»، میکوشند تا انرژی شورش کنونی را خنثی کنند. آنان اتلاف اموال ایران برای حفظ حزبالله و حماس و دیگر گروههای تروریستی بهبهانه «پیشگیری از ورود داعش به ایران» توجیه میکنند. مقابله با این تبلیغات خبیثانه یکی از وظایف هواداران ملی ایران هم در خارج و هم در داخل است.
و اما مهمترین وظیفه نیروهای مخالف در حال حاضر، شکل داده به یک تفاهم ملی برای عبور از جهنم کنونی است. این تفاهم را نمیتوان بر اساس آرزوها و تخیلات و شعارهای امتحان نشده شکل داد. ملت ایران در ۱۵۰سال گذشته، دو تجربه داشته است: مشروطیت به شکلهای گوناگون آن تا سال ۱۳۵۷ و سپس، مشروعیت از آغاز فرقه خمینیه تا امروز. به عبارت دیگر، دو در به روی ما باز است و جستوجوی درهای خیالی دیگر، هرچند جذاب باشد، ما را از بستن در جهنم کنونی دور میکند. درِ مشروطیت به ما امکان میدهد که بار دیگر خودمان بشویم، ایران متحد و تجزیهناپذیر بشویم، ایران کثرتگرا و جوینده آزادی و آبادی بشویم. پس از آن، میتوانیم با تکیه به منابع فرهنگی، تاریخی و اجتماعی خودمان، به درهای دیگر بیاندیشیم.
@AmirTaheri4
سوم و شاید از همه مهمتر، قیامکنندگان نشان دادند که نه تنها میدانند چه چیز را نمیخواهند، بلکه بهخوبی میدانند چه چیز را میخواهند. شعارهای «اتحاد»، «همبستگی ملی» و «سازندگی» نشانه علاقه قیامکنندگان به تجهیز نیروهای ملی ایران برای مرمت ویرانیهای چهار دهه گذشته و نوسازی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور در چارچوب وحدت در کثرت است.
اکنون که اعتراضهای موسمی و موردی در حال تبدیل به یک قیام بالقوه سیاسی است، وظیفه مخالفان واقعی نظام ورشکسته کنونی این است که در تبیین هدفها، شکل دادن به شعارها، سازماندهی میدانی و مرکزی، جلب کمکهای سیاسی و دیپلماتیک در سطح بینالمللی و مذاکره با آن عواملی که در داخل رژیم کنونی بهدنبال راهی برای خروج و پیوستن به مردماند، بکوشند.
بسیاری از شرایط لازم برای تغییر رژیم در ایران هماکنون وجود دارد. رژیم مشروعیت خود را از دست داده است؛ بخشی از کارگزاران رژیم، گاه معروف به «اصلاحطلب» یا «معتدل»، از آن جدا شدهاند و در جستوجوی راهی برای تغییر اردوگاه هستند. فرقه خمینیه هیچ راهحلی برای هیچیک از مشکلات داخلی و خارجی ایران ندارد.
در این میان، همانطور که آیتالله علی خامنهای در دیدار اخیر خود با سران نظامی و امنیتی رژیم نشان داد، فرقه خمینیه چارهای جز تکیه به قوای قهریه و سیاست سرکوبگرانه ندارد. اما افراد این قوا در هر حال جزئی از خودمان هستند. بسیاری از آنان نیز تشنهاند. بسیاری از آنان نیز مخالف سیاستیاند که ۲۰ میلیارد دلار صرف کشتن مردم سوریه میکند اما حاضر نیست یکدهم آن را برای حل مشکل آب در خوزستان به کار گیرد. آنان نیز میدانند که رژیم اکنون مجبور شده است خود را از سوریه کنار بکشد و پرونده این ماجراجویی را با خواری و خفت ببندد. آنان نیز میدانند که بیکفایتی رژیم در مقابله با ویروس کرونا به مرگ دهها هزار ایرانی انجامیده است.
گفتوگو با افراد قوای قهریه در آغاز میتواند در سطوح فردی آغاز شود. همه ما خویشاوندان و دوستانی داریم که در چارچوب این قوای قهریه قرار دارند. آگاه کردن آنان از واقعیتها، بهویژه ضرورت نجات ایران با بستن پرونده نظام کنونی، حیاتی است.
در تاریخ بسیار قیامهای مردمی که به تغییر رژیم منجر شده است، میبینیم که جدایی قوای قهریه از رژیم شکستخورده و منفور از سطوح پایینی آغاز میشود و پس از رسیدن به سطوح میانی، سرانجام به بخشی از گردانندگان در سطح بالا نیز میرسد (لهستان که با شورش سربازان در حمایت از کارگران اعتصابی آغاز شد تا رسید به ژنرال یاروزلفسکی و سرانجام، سقوط رژیم کمونیستی یکی از دهها نمونه است).
مشاطهگران فرقه خمینیه، هم در داخل و هم در خارج، با تکان دادن مترسک «سوریهای شدن ایران»، میکوشند تا انرژی شورش کنونی را خنثی کنند. آنان اتلاف اموال ایران برای حفظ حزبالله و حماس و دیگر گروههای تروریستی بهبهانه «پیشگیری از ورود داعش به ایران» توجیه میکنند. مقابله با این تبلیغات خبیثانه یکی از وظایف هواداران ملی ایران هم در خارج و هم در داخل است.
و اما مهمترین وظیفه نیروهای مخالف در حال حاضر، شکل داده به یک تفاهم ملی برای عبور از جهنم کنونی است. این تفاهم را نمیتوان بر اساس آرزوها و تخیلات و شعارهای امتحان نشده شکل داد. ملت ایران در ۱۵۰سال گذشته، دو تجربه داشته است: مشروطیت به شکلهای گوناگون آن تا سال ۱۳۵۷ و سپس، مشروعیت از آغاز فرقه خمینیه تا امروز. به عبارت دیگر، دو در به روی ما باز است و جستوجوی درهای خیالی دیگر، هرچند جذاب باشد، ما را از بستن در جهنم کنونی دور میکند. درِ مشروطیت به ما امکان میدهد که بار دیگر خودمان بشویم، ایران متحد و تجزیهناپذیر بشویم، ایران کثرتگرا و جوینده آزادی و آبادی بشویم. پس از آن، میتوانیم با تکیه به منابع فرهنگی، تاریخی و اجتماعی خودمان، به درهای دیگر بیاندیشیم.
@AmirTaheri4
Forwarded from Amir Taheri امیر طاهری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دکتر امیر طاهری: محمد رضاشاه پهلوی، آنگونه که من شناختم (لندن) – بخش پرسش و پاسخ – ۴ مرداد ۹۸
دیدن این برنامه به هر ایرانی با هر گرایشی اکیدا توصیه میشود.
پیشنهاد میکنم برای سی و نهمین سالگرد درگذشت #شاهنشاه_آریامهر به صفحه آقای طاهری رجوع کنید تا متوجه کاستی ها، دشمنی ها، بی مهری ها ما مردم ایران نسبت به شاه فقید که فقط به فکر خدمت و عظمت ایرانی بود بشوید
به مصدقی ها توصیه جدی میکنیم
Derafsh kaviani
@AmirTaheri4
دیدن این برنامه به هر ایرانی با هر گرایشی اکیدا توصیه میشود.
پیشنهاد میکنم برای سی و نهمین سالگرد درگذشت #شاهنشاه_آریامهر به صفحه آقای طاهری رجوع کنید تا متوجه کاستی ها، دشمنی ها، بی مهری ها ما مردم ایران نسبت به شاه فقید که فقط به فکر خدمت و عظمت ایرانی بود بشوید
به مصدقی ها توصیه جدی میکنیم
Derafsh kaviani
@AmirTaheri4
Audio
دکتر امیر طاهری: محمد رضاشاه پهلوی، آنگونه که من شناختم (لندن) – بخش پرسش و پاسخ – ۴ مرداد ۹۸
فایل صوتی با حجم کمتر
@AmirTaheri4
فایل صوتی با حجم کمتر
@AmirTaheri4
⚡️جمهوری اسلامی و «شاهدان» بیاختیار
اگر ایرانیان خواستار ترسیم تصویری متفاوت بر پرده قلمکار تاریخ خود هستند، میبایستی بکوشند تا نیروهایی را وارد صحنه کنند که میتوانند عامل و سازنده تاریخ باشند، نه «شاهد» و ناظر
پردههای قلمکار را به یاد میآورید؟ در آن پردهها، تصویری از یک رویداد در شاهنامه، هفت پیکر نظامی، هزارویک شب، داستانهای عامیانه مانند امیر ارسلان نامدار، حسین کرد شبستری و سرانجام، فاجعه کربلا عرضه میشد تا به نقال ماجرا کمک کند. در حاشیه پرده، همواره تصویر مردی بود که از دور به آنچه میگذرد مینگرد. این مرد که «شاهد» نامیده میشود گاه انگشت حیرت به دهان دارد و گاه لبخند رضایت بر لب اما هرگز وارد معرکه نمیشود. در کنار گود، او حتی یک «لنگش کن» عرضه نمیکند زیرا بههیچروی نمیخواهد مسئولیتی بپذیرد، حتی در حد اظهارنظر. او ناظر بریدن سرها در روز عاشورا یا وصال امیر ارسلان و فرخ لقا در کاخ بلوری است، بهرام را در تعقیب گورخر مینگرد و شاهد به خاک افتادن اسفندیار است اما هرگز نمیتوان حدس زد در کدام سو قرار دارد.
آیا این «شاهد» قلمکاری در هیات آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، تجلی یافته است؟ بررسی اظهارنظرها و موضعگیریهای «رهبر» بهویژه در سالهای اخیر ممکن است به پاسخی مثبت بینجامد. آقای خامنهای درباره بحران جاری در خوزستان میگوید «اگر به مشکلات مردم رسیدگی میشد، چنین وضعی پیش نمیآمد!» (نقل به مضمون). معنای این حرف این است که «رهبر» نه تنها از این مشکلات بیخبر بود بلکه اکنون نیز نمیتواند راهحلی عرضه کند. او یک «شاهد» بیطرف و یک ناظر بیاختیار است.
قیام مردم خوزستان تنها رویدادی نیست که آقای خامنهای کوشیده است تا در قبال آن نقش شاهد و ناظر پرده قلمکار را بازی کند. ایشان در مذاکرات اتمی با آمریکا، مذاکراتی که نزدیک به ۲۰ سال ادامه داشته، فقط ناظر و شاهد بوده است. در فاجعه شکست جمهوری اسلامی در مقابله با چالش کرونا نیز ایشان از گوشه خود روی پرده قلمکار به آنچه میگذرد نگریسته است.
یک نگاه دقیقتر به آنچه جمهوری اسلامی خوانده میشود، نشان میدهد که همه گردانندگان این ماشین دوزخی میخواهند نقش «شاهد» را بازی کنند. دریادار علی شمخانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، میگوید تصمیم گرفته شده است که از سوریه خارج شویم. اما نمیگوید این تصمیم کی، کجا و از سوی چه کسی یا کسانی گرفته شده است و به چه دلیلی.
حجهالاسلام حسن روحانی، رئیسجمهوری رو به پایان، مدعی بود که خبر افزایش بهای بنزین را در روزنامهها خوانده است.
آقای علیاکبر صالحی، رئیس سازمان انرژی اتمی، میگوید از برنامههای هستهای موازی که زیر نظر مرحوم سرتیپ فخریزاده در سپاه پاسداران در جریان بود، کمترین اطلاعی ندارد.
آقای حشمتالله فلاحتپیشه، رئیس پیشین کمیسیون امنیت ملی در مجلس شورای اسلامی، مدعی است که مجلس از مذاکرات با چین برای عقد یک قرارداد ۲۵ ساله و با روسیه در مورد کنوانسیون دریای خزر اطلاعی نداشت و به عبارت دیگر، حداکثر چیزی جز شاهد و ناظر وقایع نبود.
سابقه ایفای نقش «شاهد» به نخستین مراحل «انقلاب اسلامی» به رهبری آیتالله روحالله خمینی برمیگردد. پسر آیتالله، احمد، مدعی بود که پدرش از اعدامهای غالبا بیمحاکمه بیخبر بود، در حالی که آیتالله صادق گیوی (معروف به خلخالی) تاکید میکرد که همه اعدامها با اجازه یا دستور «ولی فقیه» صورت گرفته است.
حجهالاسلام محمد خاتمی در دوران رئیسجمهوریاش، اصرار داشت که از قتلهای زنجیرهای، گروگانگیریها، سانسور و خفقان کمسابقه و قانقاریای فساد بیخبر است. پیش از او، حجهالاسلام علیاکبر رفسنجانی خود را «شاهد» بیاختیار گروگانگیریها در لبنان، ترور مخالفان رژیم در اروپا و پیدایش یک اقتصاد موازی زیر کنترل نیروهای امنیتی و نظامی قلمداد میکرد.
چرا گردانندگان جمهوری اسلامی میکوشند تا خود را از هر مسئولیتی مبرا سازند؟ یک دلیل شاید این باشد که آنان واقعا دارای قدرتی که روی کاغذ دارند نیستند، نظامی که خمینی به راه انداخت فاقد دو عامل اساسی برای اقدامهای یک دولت نرمال است. این نظام نتوانسته است نهادها یا ارگانهای لازم برای اقدام دولتی را به وجود آورد. همچنین، نظام خمینیگرا مسیر لازم برای تصمیمگیری، انتقال تصمیم و قبول مسئولیت را مشخص نکرده است. در این نظام، تصمیمگیری به شکل نقطهچین صورت میگیرد، از یک نقطه شروع میشود و در نقطه دیگر پایان مییابد بیآنکه نقطهچینهای مجزا از هم به هم وصل شوند و در مجموع، تصویری کلی از سیاستهای یک دولت نرمال را شکل دهند.
@AmirTaheri4
اگر ایرانیان خواستار ترسیم تصویری متفاوت بر پرده قلمکار تاریخ خود هستند، میبایستی بکوشند تا نیروهایی را وارد صحنه کنند که میتوانند عامل و سازنده تاریخ باشند، نه «شاهد» و ناظر
پردههای قلمکار را به یاد میآورید؟ در آن پردهها، تصویری از یک رویداد در شاهنامه، هفت پیکر نظامی، هزارویک شب، داستانهای عامیانه مانند امیر ارسلان نامدار، حسین کرد شبستری و سرانجام، فاجعه کربلا عرضه میشد تا به نقال ماجرا کمک کند. در حاشیه پرده، همواره تصویر مردی بود که از دور به آنچه میگذرد مینگرد. این مرد که «شاهد» نامیده میشود گاه انگشت حیرت به دهان دارد و گاه لبخند رضایت بر لب اما هرگز وارد معرکه نمیشود. در کنار گود، او حتی یک «لنگش کن» عرضه نمیکند زیرا بههیچروی نمیخواهد مسئولیتی بپذیرد، حتی در حد اظهارنظر. او ناظر بریدن سرها در روز عاشورا یا وصال امیر ارسلان و فرخ لقا در کاخ بلوری است، بهرام را در تعقیب گورخر مینگرد و شاهد به خاک افتادن اسفندیار است اما هرگز نمیتوان حدس زد در کدام سو قرار دارد.
آیا این «شاهد» قلمکاری در هیات آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، تجلی یافته است؟ بررسی اظهارنظرها و موضعگیریهای «رهبر» بهویژه در سالهای اخیر ممکن است به پاسخی مثبت بینجامد. آقای خامنهای درباره بحران جاری در خوزستان میگوید «اگر به مشکلات مردم رسیدگی میشد، چنین وضعی پیش نمیآمد!» (نقل به مضمون). معنای این حرف این است که «رهبر» نه تنها از این مشکلات بیخبر بود بلکه اکنون نیز نمیتواند راهحلی عرضه کند. او یک «شاهد» بیطرف و یک ناظر بیاختیار است.
قیام مردم خوزستان تنها رویدادی نیست که آقای خامنهای کوشیده است تا در قبال آن نقش شاهد و ناظر پرده قلمکار را بازی کند. ایشان در مذاکرات اتمی با آمریکا، مذاکراتی که نزدیک به ۲۰ سال ادامه داشته، فقط ناظر و شاهد بوده است. در فاجعه شکست جمهوری اسلامی در مقابله با چالش کرونا نیز ایشان از گوشه خود روی پرده قلمکار به آنچه میگذرد نگریسته است.
یک نگاه دقیقتر به آنچه جمهوری اسلامی خوانده میشود، نشان میدهد که همه گردانندگان این ماشین دوزخی میخواهند نقش «شاهد» را بازی کنند. دریادار علی شمخانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، میگوید تصمیم گرفته شده است که از سوریه خارج شویم. اما نمیگوید این تصمیم کی، کجا و از سوی چه کسی یا کسانی گرفته شده است و به چه دلیلی.
حجهالاسلام حسن روحانی، رئیسجمهوری رو به پایان، مدعی بود که خبر افزایش بهای بنزین را در روزنامهها خوانده است.
آقای علیاکبر صالحی، رئیس سازمان انرژی اتمی، میگوید از برنامههای هستهای موازی که زیر نظر مرحوم سرتیپ فخریزاده در سپاه پاسداران در جریان بود، کمترین اطلاعی ندارد.
آقای حشمتالله فلاحتپیشه، رئیس پیشین کمیسیون امنیت ملی در مجلس شورای اسلامی، مدعی است که مجلس از مذاکرات با چین برای عقد یک قرارداد ۲۵ ساله و با روسیه در مورد کنوانسیون دریای خزر اطلاعی نداشت و به عبارت دیگر، حداکثر چیزی جز شاهد و ناظر وقایع نبود.
سابقه ایفای نقش «شاهد» به نخستین مراحل «انقلاب اسلامی» به رهبری آیتالله روحالله خمینی برمیگردد. پسر آیتالله، احمد، مدعی بود که پدرش از اعدامهای غالبا بیمحاکمه بیخبر بود، در حالی که آیتالله صادق گیوی (معروف به خلخالی) تاکید میکرد که همه اعدامها با اجازه یا دستور «ولی فقیه» صورت گرفته است.
حجهالاسلام محمد خاتمی در دوران رئیسجمهوریاش، اصرار داشت که از قتلهای زنجیرهای، گروگانگیریها، سانسور و خفقان کمسابقه و قانقاریای فساد بیخبر است. پیش از او، حجهالاسلام علیاکبر رفسنجانی خود را «شاهد» بیاختیار گروگانگیریها در لبنان، ترور مخالفان رژیم در اروپا و پیدایش یک اقتصاد موازی زیر کنترل نیروهای امنیتی و نظامی قلمداد میکرد.
چرا گردانندگان جمهوری اسلامی میکوشند تا خود را از هر مسئولیتی مبرا سازند؟ یک دلیل شاید این باشد که آنان واقعا دارای قدرتی که روی کاغذ دارند نیستند، نظامی که خمینی به راه انداخت فاقد دو عامل اساسی برای اقدامهای یک دولت نرمال است. این نظام نتوانسته است نهادها یا ارگانهای لازم برای اقدام دولتی را به وجود آورد. همچنین، نظام خمینیگرا مسیر لازم برای تصمیمگیری، انتقال تصمیم و قبول مسئولیت را مشخص نکرده است. در این نظام، تصمیمگیری به شکل نقطهچین صورت میگیرد، از یک نقطه شروع میشود و در نقطه دیگر پایان مییابد بیآنکه نقطهچینهای مجزا از هم به هم وصل شوند و در مجموع، تصویری کلی از سیاستهای یک دولت نرمال را شکل دهند.
@AmirTaheri4
Telegraph
جمهوری اسلامی و «شاهدان» بیاختیار
جمهوری اسلامی و «شاهدان» بیاختیار اگر ایرانیان خواستار ترسیم تصویری متفاوت بر پرده قلمکار تاریخ خود هستند، میبایستی بکوشند تا نیروهایی را وارد صحنه کنند که میتوانند عامل و سازنده تاریخ باشند، نه «شاهد» و ناظر امیر طاهری جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۳۰ ژوئیه…
حجهالاسلام روحانی میگوید هیچیک از اقدامهای دولت او بدون نظر «رهبر» نبوده است اما نمیگوید این «نظر» در هر مورد خاص چه بوده است. در نتیجه، میتوان گفت که در اینجا دو «شاهد» میبینیم که از دو سوی پرده قلمکار به یک ماجرای خاص مینگرند اما هیچیک در شکل دادن به آن ماجرا نقشی ندارندــ نه خامنهای امیر ارسلان است و نه روحانی فرخلقا.
دلیل دیگر برای فرار از مسئولیت یا جا خالی دادن مسئولان خمینیگرا شاید بیم آنان از محاکمات آینده باشدـ در دادگاههای نظام آینده ایران یا لااقل در دادگاه تاریخ و اگر هیچیک از آن دو نباشد، در دادگاه عدل الهی. این بیم از حسابرسیهای آینده در تمام نظامهای استبدادی دیده میشود. ویشینسکی که تالی صادق خلخالی در رژیم بلشویکی بود، همواره احکام اعدام را با امضای یکی از معاونانش تنفیذ میکرد تا خود را مبرا جلوه دهد.
صادق محصولی، وزیر دوران ریاستجمهوری محمود احمدینژاد، احکام خود را با مداد امضا میکرد زیرا نوشته با مداد را میشود پاک کرد. این امضاها با مداد به پیدایش بیش از ۳۰ شرکت خصوصی برای سهم گرفتن از غارت منابع نفتی ایران کمک کرد.
دلیل سوم، احتمالا بر اساس نظری خوشبینانه، این است که گردانندگان نظام از آنجا که میدانند تصمیمهایشان برخلاف منافع ملی ایران است، دچار عذاب وجداناند و بدین سبب میکوشند تا در نقش «شاهد» از گناه خود بکاهند. در پارهای از موارد، این عذاب وجدان بهخوبی نمایان است؛ مثلا سرلشکر صالحی، فرمانده پیشین ارتش، بهصراحت میگفت که ارتش از اقدامهای سرلشکر قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه، بیخبر است و تعدادی از ارتشیان که در آن اقدامها شرکت دارند با گرفتن مرخصی و بهطور انفرادی وارد ماجراجویی در سوریه شدهاند.
با آنکه محمدجواد ظریف، وزیر خارجه رو به بیرون، شهرت خوبی ندارد، شاید بتوان گفت که او نیز گهگاه با عذاب وجدان درگیر بوده است. البته مخالفان او، که کم نیستند، خواهند گفت «ظریف و وجدان؟ شوخی میکنید!» با این حال، او نیز دستکم در چند مورد، کوشیده است تا از بکارت از دست رفته خود دفاع کند.
در هر حال آنچه اهمیت دارد موقعیت افراد در یک رژیم محکوم به فنا نیست. آنچه اهمیت دارد صدمهای است که این بلبشوی بهاصطلاح اسلامی بر ایران وارد کرده است. امروز، هیچ دولتی «جمهوری اسلامی» را بهعنوان یک شریک احتمالی جدی نمیگیرد؛ بهطوری که آقای جهانگیری، دستیار اول حجهالاسلام روحانی، میگوید حتی روسیه نیز با ایران جفا کرده است. بلبشوی کنونی مانع از آن است که حاکمان کنونی ایران دستکم بر سر صورت مسئله به توافق برسند چه رسد به اینکه بتوانند راهحلی برای مسائل حیاتی مماتی میهن ما در این برهه زمانی عرضه کنند.
فاجعه محیط زیستی، انزوا در صحنه بینالمللی، سقوط دموگرافیک، فساد نهادینهشده، فروریزی ساختارهای قانون و عدالت، توسل به سرکوب وحشیانه، توسعه قانقاریای فساد و بازار سیاه به تمامی بخشهای اقتصاد ملی، و از همه مهمتر، کوشش برای جداییافکنی میان ایرانیان مسائلی هستنند که در مجموع، میهن ما را به مرحلهای خطرناک از تاریخ خود کشاندهاند. گردانندگان ماشین خمینیگرا حتی اگر بخواهند، نمیتوانند از نقش «شاهد» پرده قلمکار فراتر بروند.
اگر ایرانیان خواستار ترسیم تصویری متفاوت بر پرده قلمکار تاریخ خود هستند، میبایستی بکوشند تا نیروهایی را وارد صحنه کنند که میتوانند عامل و سازنده تاریخ باشند، نه «شاهد» و ناظر. تنها ۱۶ سال پس از سقوط صفویه با حمله اشرف افغان، نادرشاه در نقش فاتح وارد دهلی شد. بهعبارت دیگر، ایران میتواند بهسرعت تجلی تازهای پیدا کند. ۱۶ سال نادر شاید یادآور ۱۶ سال رضاشاه پهلوی نیز باشد، دو رهبری که در کنار صحنه نماندند تا انگشت حیرت به دهان گیرند.
@AmirTaheri4
دلیل دیگر برای فرار از مسئولیت یا جا خالی دادن مسئولان خمینیگرا شاید بیم آنان از محاکمات آینده باشدـ در دادگاههای نظام آینده ایران یا لااقل در دادگاه تاریخ و اگر هیچیک از آن دو نباشد، در دادگاه عدل الهی. این بیم از حسابرسیهای آینده در تمام نظامهای استبدادی دیده میشود. ویشینسکی که تالی صادق خلخالی در رژیم بلشویکی بود، همواره احکام اعدام را با امضای یکی از معاونانش تنفیذ میکرد تا خود را مبرا جلوه دهد.
صادق محصولی، وزیر دوران ریاستجمهوری محمود احمدینژاد، احکام خود را با مداد امضا میکرد زیرا نوشته با مداد را میشود پاک کرد. این امضاها با مداد به پیدایش بیش از ۳۰ شرکت خصوصی برای سهم گرفتن از غارت منابع نفتی ایران کمک کرد.
دلیل سوم، احتمالا بر اساس نظری خوشبینانه، این است که گردانندگان نظام از آنجا که میدانند تصمیمهایشان برخلاف منافع ملی ایران است، دچار عذاب وجداناند و بدین سبب میکوشند تا در نقش «شاهد» از گناه خود بکاهند. در پارهای از موارد، این عذاب وجدان بهخوبی نمایان است؛ مثلا سرلشکر صالحی، فرمانده پیشین ارتش، بهصراحت میگفت که ارتش از اقدامهای سرلشکر قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه، بیخبر است و تعدادی از ارتشیان که در آن اقدامها شرکت دارند با گرفتن مرخصی و بهطور انفرادی وارد ماجراجویی در سوریه شدهاند.
با آنکه محمدجواد ظریف، وزیر خارجه رو به بیرون، شهرت خوبی ندارد، شاید بتوان گفت که او نیز گهگاه با عذاب وجدان درگیر بوده است. البته مخالفان او، که کم نیستند، خواهند گفت «ظریف و وجدان؟ شوخی میکنید!» با این حال، او نیز دستکم در چند مورد، کوشیده است تا از بکارت از دست رفته خود دفاع کند.
در هر حال آنچه اهمیت دارد موقعیت افراد در یک رژیم محکوم به فنا نیست. آنچه اهمیت دارد صدمهای است که این بلبشوی بهاصطلاح اسلامی بر ایران وارد کرده است. امروز، هیچ دولتی «جمهوری اسلامی» را بهعنوان یک شریک احتمالی جدی نمیگیرد؛ بهطوری که آقای جهانگیری، دستیار اول حجهالاسلام روحانی، میگوید حتی روسیه نیز با ایران جفا کرده است. بلبشوی کنونی مانع از آن است که حاکمان کنونی ایران دستکم بر سر صورت مسئله به توافق برسند چه رسد به اینکه بتوانند راهحلی برای مسائل حیاتی مماتی میهن ما در این برهه زمانی عرضه کنند.
فاجعه محیط زیستی، انزوا در صحنه بینالمللی، سقوط دموگرافیک، فساد نهادینهشده، فروریزی ساختارهای قانون و عدالت، توسل به سرکوب وحشیانه، توسعه قانقاریای فساد و بازار سیاه به تمامی بخشهای اقتصاد ملی، و از همه مهمتر، کوشش برای جداییافکنی میان ایرانیان مسائلی هستنند که در مجموع، میهن ما را به مرحلهای خطرناک از تاریخ خود کشاندهاند. گردانندگان ماشین خمینیگرا حتی اگر بخواهند، نمیتوانند از نقش «شاهد» پرده قلمکار فراتر بروند.
اگر ایرانیان خواستار ترسیم تصویری متفاوت بر پرده قلمکار تاریخ خود هستند، میبایستی بکوشند تا نیروهایی را وارد صحنه کنند که میتوانند عامل و سازنده تاریخ باشند، نه «شاهد» و ناظر. تنها ۱۶ سال پس از سقوط صفویه با حمله اشرف افغان، نادرشاه در نقش فاتح وارد دهلی شد. بهعبارت دیگر، ایران میتواند بهسرعت تجلی تازهای پیدا کند. ۱۶ سال نادر شاید یادآور ۱۶ سال رضاشاه پهلوی نیز باشد، دو رهبری که در کنار صحنه نماندند تا انگشت حیرت به دهان گیرند.
@AmirTaheri4
⚡️ایران و موج نو «بریدگان» از انقلاب
«انقلاب اسلامی فاجعهای بود برای ملت ایران و نمیتوانست چیزی جز جنگ، ویرانی، فساد و ستم سازمانیافته عرضه کند»
در حالی که در علوم تجربی تغییر نظر و جهت بر اساس تغییر دادهها از زمره الزامات است، در دنیای سیاست هرگونه تغییر موضع میتواند با بدترین عکسالعملها روبهرو شود. در دنیای سیاست و دین، که البته خود نوعی سیاست است، کسی که نظر یا موضع خود را تغییر میدهد با القابی چون «دو دوزه باز»، «حربا صفت»، «بوقلمون»، «بادسنج»، «قبا عوضکرده» و «نفوذی» توصیف میشود.
در بسیاری موارد، تغییر نظر و موضع سیاسی بر اساس محاسبات کوردلانه فردی صورت میگیرد. در موارد دیگر، این تغییر حاصل تغییر خوانش نظر اولیه است. در جریان «انقلاب اسلامی» و شکلگیری نظام خمینیگرا شاهد هر دو نوع تغییر بودهایم. در نخستین سالهای انقلاب، پاریسنشینان اجباری هر روز شاهد ورود گروهی از فراریان از رژیم خمینیگرا بودند. همه این فراریان مدعی بودند که برای کمک به سرنگونی آیتالله به تبعید آمدهاند زیرا درک کردهاند که «حکومت آخوندی» حاصلی جز نابودی ایران نخواهد داشت. اما از آغاز روشن بود که یک جای کار این فراریان عیب دارد: همه آنان در حالی که رژیم جدید را «فاجعه» مینامیدند، حاضر نبودند مادر آن رژیم یعنی «انقلاب اسلامی» را محکوم کنند. افسانه «انقلاب دزدیدهشده» یکی از مضامین دایمی گفتمان این بریدگان از رژیم بود.
این بریدگان از رژیم شاید ناخودآگاهانه فکر میکردند که انقلاب بیشتر یک گاردن پارتی است تا صحنهای برای اعدامهای دستهجمعی، پر کردن زندانها، بیرون راندن میلیونها از خانه و کاشانه، و سرانجام، تحمیل بردگیمسلکی بر جامعه.
امروز، چهار دهه بعد از «انقلاب اسلامی» شاهد فرار گروهی روز به روز بزرگتر از اردوگاه خمینیگرایان هستیم. اما این بار، این گریز جنبه فیزیکی ندارد. گریز جاری در سطح فکری و فعالیتی، هم در داخل و هم در خارج ایران، در حال شکل گرفتن است. شکستهای پیدرپی رژیم در همه زمینهها، بحران اقتصادی جاری، قیامهای مردمی، فاجعه کرونای همهگیر و فساد رو به گسترش در ستون فقرات رژیم محرک این گریز هستند. فراریان فکری امروز، هر یک به شکلی، میکوشند تا جدایی یا دستکم برائت خود را از رژیم، گاه به زبان بیزبانی، اعلام کنند. روزی نمیگذرد که در آن یک یا چند تن از مسئولان یا مشاطهگران رژیم سرخوردگی خود را از اوضاع کنونی کشور ابراز نکنند. این ابراز سرخوردگی هم از راه تماسهای خصوصی با مخالفان شناخته شده رژیم و هم با اظهارنظرهای گاه آلوده به تقیه در فضای مجازی صورت میگیرد.
پرسشی که اکنون برای مخالفان دیرینه فرقه خمینیه مطرح است این است: آیا این تغییر نظرها جدی است و اگر چنین است، آیا باید راه را برای پیوستن آنان که میخواهند از رژیم ببرند باز کنیم یا نه؟
در حال حاضر، عکسالعمل اکثریت مخالفان دیرین رژیم منفی بوده است. برای بسیاری از آنان، تغییر نظر و جهت ادعایی مخالفان نوپا یا جنبه تاکتیکی دارد یا با هدف حفظ و کسب منافع فردی عرضه میشود.
در هر نبرد سیاسی، هدف شرکتکنندگان پیروز شدن در صحنه گفتمان و در نتیجه، افزودن بر شماره هواداران گفتمان خویش است. بر این اساس، آنچه اهمیت دارد موضع اینجا اکنون هر فعال سیاسی است. تغییر عقیده اگر حاصل تغییر دادهها، ارزیابیهای مجدد یا شواهد ملموس باشد، نه تنها مذموم نیست بلکه میتواند انرژی تازهای به گفتمان مخالف وضع موجود بدهد.
در طول تاریخ، بسیار مخالفان سرسخت یک گفتمان سرانجام در هیئت سرسختترین مبلغان آن بازتعریف شدهاند. پل قدیس دشمن شماره یک مسیحیت بود اما با تغییر نظر در طی سفرش به دمشق، ناگهان تبدیل شد به مبلغ یا مشاطهگر دین جدید و به نظر تاریخنویسان، مهمترین عامل در گسترش آن دین در امپراتوری روم. عمر بن خطاب نیز در آغاز از دشمنان محمد (ص) و اسلام بود اما بعد، در نقش یار و مشاور پیامبر و سرانجام دومین خلیفه، مهمترین نقش را در گسترش دین جدید بازی کرد. مهاتما گاندی در دوران زندگیاش در آفریقای جنوبی، مدافع امپراتوری بریتانیا و تحقیرکننده سیاهپوستان بود اما در طول زمان تبدیل شد به بزرگترین رهبر ضداستعمار و مدافع برابری نژادها و احترام به همه ادیان.
در ایران خودمان، البته در سطحی و متنی متفاوت، سه تن از چهار نماینده مجلس موسسان که علیه سلطنت رضا شاه رای دادند در طول زمان تبدیل شدند به خدمتگزاران رژیم جدید پهلوی. محمد مصدق و حسین علاء به نخستوزیری رسیدند و سیدحسن تقیزاده در نقش ریشسفید قوم ریاست مجلس سنا را بر عهده گرفت. نفر چهارم، سیدحسن مدرس، به مقام دولتی نرسید اما در مبارزه با نفوذ خارجی، بهویژه روس و انگلیس، در مسیر سیاست کلی پهلوی قرار داشت.
https://t.me/AmirTaheri4/2452
@AmirTaheri4
«انقلاب اسلامی فاجعهای بود برای ملت ایران و نمیتوانست چیزی جز جنگ، ویرانی، فساد و ستم سازمانیافته عرضه کند»
در حالی که در علوم تجربی تغییر نظر و جهت بر اساس تغییر دادهها از زمره الزامات است، در دنیای سیاست هرگونه تغییر موضع میتواند با بدترین عکسالعملها روبهرو شود. در دنیای سیاست و دین، که البته خود نوعی سیاست است، کسی که نظر یا موضع خود را تغییر میدهد با القابی چون «دو دوزه باز»، «حربا صفت»، «بوقلمون»، «بادسنج»، «قبا عوضکرده» و «نفوذی» توصیف میشود.
در بسیاری موارد، تغییر نظر و موضع سیاسی بر اساس محاسبات کوردلانه فردی صورت میگیرد. در موارد دیگر، این تغییر حاصل تغییر خوانش نظر اولیه است. در جریان «انقلاب اسلامی» و شکلگیری نظام خمینیگرا شاهد هر دو نوع تغییر بودهایم. در نخستین سالهای انقلاب، پاریسنشینان اجباری هر روز شاهد ورود گروهی از فراریان از رژیم خمینیگرا بودند. همه این فراریان مدعی بودند که برای کمک به سرنگونی آیتالله به تبعید آمدهاند زیرا درک کردهاند که «حکومت آخوندی» حاصلی جز نابودی ایران نخواهد داشت. اما از آغاز روشن بود که یک جای کار این فراریان عیب دارد: همه آنان در حالی که رژیم جدید را «فاجعه» مینامیدند، حاضر نبودند مادر آن رژیم یعنی «انقلاب اسلامی» را محکوم کنند. افسانه «انقلاب دزدیدهشده» یکی از مضامین دایمی گفتمان این بریدگان از رژیم بود.
این بریدگان از رژیم شاید ناخودآگاهانه فکر میکردند که انقلاب بیشتر یک گاردن پارتی است تا صحنهای برای اعدامهای دستهجمعی، پر کردن زندانها، بیرون راندن میلیونها از خانه و کاشانه، و سرانجام، تحمیل بردگیمسلکی بر جامعه.
امروز، چهار دهه بعد از «انقلاب اسلامی» شاهد فرار گروهی روز به روز بزرگتر از اردوگاه خمینیگرایان هستیم. اما این بار، این گریز جنبه فیزیکی ندارد. گریز جاری در سطح فکری و فعالیتی، هم در داخل و هم در خارج ایران، در حال شکل گرفتن است. شکستهای پیدرپی رژیم در همه زمینهها، بحران اقتصادی جاری، قیامهای مردمی، فاجعه کرونای همهگیر و فساد رو به گسترش در ستون فقرات رژیم محرک این گریز هستند. فراریان فکری امروز، هر یک به شکلی، میکوشند تا جدایی یا دستکم برائت خود را از رژیم، گاه به زبان بیزبانی، اعلام کنند. روزی نمیگذرد که در آن یک یا چند تن از مسئولان یا مشاطهگران رژیم سرخوردگی خود را از اوضاع کنونی کشور ابراز نکنند. این ابراز سرخوردگی هم از راه تماسهای خصوصی با مخالفان شناخته شده رژیم و هم با اظهارنظرهای گاه آلوده به تقیه در فضای مجازی صورت میگیرد.
پرسشی که اکنون برای مخالفان دیرینه فرقه خمینیه مطرح است این است: آیا این تغییر نظرها جدی است و اگر چنین است، آیا باید راه را برای پیوستن آنان که میخواهند از رژیم ببرند باز کنیم یا نه؟
در حال حاضر، عکسالعمل اکثریت مخالفان دیرین رژیم منفی بوده است. برای بسیاری از آنان، تغییر نظر و جهت ادعایی مخالفان نوپا یا جنبه تاکتیکی دارد یا با هدف حفظ و کسب منافع فردی عرضه میشود.
در هر نبرد سیاسی، هدف شرکتکنندگان پیروز شدن در صحنه گفتمان و در نتیجه، افزودن بر شماره هواداران گفتمان خویش است. بر این اساس، آنچه اهمیت دارد موضع اینجا اکنون هر فعال سیاسی است. تغییر عقیده اگر حاصل تغییر دادهها، ارزیابیهای مجدد یا شواهد ملموس باشد، نه تنها مذموم نیست بلکه میتواند انرژی تازهای به گفتمان مخالف وضع موجود بدهد.
در طول تاریخ، بسیار مخالفان سرسخت یک گفتمان سرانجام در هیئت سرسختترین مبلغان آن بازتعریف شدهاند. پل قدیس دشمن شماره یک مسیحیت بود اما با تغییر نظر در طی سفرش به دمشق، ناگهان تبدیل شد به مبلغ یا مشاطهگر دین جدید و به نظر تاریخنویسان، مهمترین عامل در گسترش آن دین در امپراتوری روم. عمر بن خطاب نیز در آغاز از دشمنان محمد (ص) و اسلام بود اما بعد، در نقش یار و مشاور پیامبر و سرانجام دومین خلیفه، مهمترین نقش را در گسترش دین جدید بازی کرد. مهاتما گاندی در دوران زندگیاش در آفریقای جنوبی، مدافع امپراتوری بریتانیا و تحقیرکننده سیاهپوستان بود اما در طول زمان تبدیل شد به بزرگترین رهبر ضداستعمار و مدافع برابری نژادها و احترام به همه ادیان.
در ایران خودمان، البته در سطحی و متنی متفاوت، سه تن از چهار نماینده مجلس موسسان که علیه سلطنت رضا شاه رای دادند در طول زمان تبدیل شدند به خدمتگزاران رژیم جدید پهلوی. محمد مصدق و حسین علاء به نخستوزیری رسیدند و سیدحسن تقیزاده در نقش ریشسفید قوم ریاست مجلس سنا را بر عهده گرفت. نفر چهارم، سیدحسن مدرس، به مقام دولتی نرسید اما در مبارزه با نفوذ خارجی، بهویژه روس و انگلیس، در مسیر سیاست کلی پهلوی قرار داشت.
https://t.me/AmirTaheri4/2452
@AmirTaheri4
Telegraph
ایران و موج نو «بریدگان» از انقلاب
ایران و موج نو «بریدگان» از انقلاب «انقلاب اسلامی فاجعهای بود برای ملت ایران و نمیتوانست چیزی جز جنگ، ویرانی، فساد و ستم سازمانیافته عرضه کند» امیر طاهری جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۶ اوت ۲۰۲۱ ۴:۰۰ در حالی که در علوم تجربی تغییر نظر و جهت بر اساس تغییر…
در دوران محمدرضا شاه، چند تن از رهبران حزب توده در نقش نماینده مجلس یا وزیر ظاهر شدند. در سطحی دیگر، دهها عضو سابق حزب توده در کابینههای متعدد شرکت داشتند یا به مقامهای حساس دیگر دست یافتند. در سال ۱۳۵۴، گروهی که زیر عنوان «سیمای ایران» برای جنگ روانی در وزارت اطلاعات تشکیل شده بود از این نویسنده برای یک سخنرانی درباره خلیج فارس دعوت کردند. شگفتیآور این بود که از ۱۵ عضو گروه جنگ روانی، دستکم ۱۰ تن از اعضای سابق حزب توده بودند. در رژیم خمینیگرا نیز دهها عضو سابق حزب توده و دیگر گروههای چپگرا از آغاز حضور فعال داشتهاند و هنوز هم دارند. احسان طبری، تئوریسین حزب، حتی به پذیرش رسمی تشیع تن داد و در ستایش آیتالله به قصیدهسرایی پرداخت.
همانطور که گفته شد در بسیاری موارد، این تغییر نظر و موضع حاصل محاسبات فردی حقیرانه است. محمدعلی افراشته، شاعر نامدار تودهای و سردبیر روزنامه چلنگر، در یک شعر خود از دو برادر سخن میگوید، یکی از دو برادر عضو حزب توده است در حالی که برادر دیگر به فداییان شاه پیوسته و برای بازگشت رضاه شاه پهلوی از تبعید فعالیت میکند. در نتیجه، حزب توده اگر آمد، که ما هم هستیمــ شاه سابق اگر برگشت، سلامت جستیم! در الفبای فارسی، سه حرف مصوت الف، واو، یا را «حروف عله» یا حروف بیمار مینامند زیرا در لغات گوناگون، بر حسب مورد، میتوانند جای یکدیگر را بگیرند. بدین سان، یک «ایرانی» میتواند تبدیل شود به یک «ایرونی».
«ایرانی» مانند هر دو الفش سربلند و سرکش است، در حالی که «ایرونی» همانطور که الف تبدیل شده به واو گوژپشت نشان میدهد، حاضر است سر خم کند و با وضع موجود، هرقدر فاجعهآمیز، بسازد و زمزمه کند «الخیر فی ماوقع».
در سالهای پایانی اتحاد جماهیر شوروی، بسیار رهبران و فعالان حزب کمونیست روسیه میکوشیدند تا «ایرونی بازی» درآورند، یعنی سر خم کنند تا ببینند چه میشود. در دیدار با خارجیان، از رژیم انتقاد میکردند اما در جلسات و روزنامههای حزبی، آنچه را استاد ازل دیکته میکرد تکرار میکردند. خط مشترک اغلب آنان این بود: انقلاب اکتبر پدیدهای مثبت بود اما اکنون به نتیجه منفی رسیده است. در آن میان، تنها بوریس یلتسین بود که با عرضه و شهامت لازم به مردم خود گفت که انقلاب اکتبر فاجعهای بود برای ملت روس و نمیتوانست نتیجهای مثبت داشته باشد.
در ایران امروز خودمان بسیاری از انقلابیون سابق و لاحق به نتیجهای مشابه رسیدهاند. مخالفان دیرین رژیم باید آنان را بپذیرند و هرگاه ممکن باشد، دشمن دیروز را تبدیل به دوست امروز کنند. هدف ما نباید انتقامجویی فردی یا تبدیل یک موضعگیری خطا در گذشته به یک ذنب لایغفرله (گناه نابخشودنی) باشد.
در بعضی موارد، تغییر نظر و جهت بر اساس تجربه و دادههای نو نه تنها مذموم نیست بلکه میتواند تحسینبرانگیز نیز باشد. اگر رضاشاه پهلوی توانست بسیاری از متمردان دوران آخر قاجاریه را ببخشد، چرا کسانی که او را الگوی خود قرار دادهاند نتوانند بریدگان از فرقه خمینیه را بپذیرند. پسر شیخ خزعل به آجودانی محمدرضا شاه پهلوی رسید و نواده او در پس گرفتن جزایر سهگانه از استعمار بریتانیا، لباس رزم پوشید. پسر قاضی محمد، رهبر متمردان کرد، در شبکه دیپلماسی دوران محمدرضا شاه به مقام بالا رسید.
در پذیرفتن، یا خوشامدگویی، به بریدگان از فرقه خمینیه سه شرط باید رعایت شود. نخست، فرد مورد بحث نباید در کشتار مردم و غارت اموال عمومی شرکت کرده باشد. دوم، این تغییر موضع نباید به منظور کسب کمک مالی و سیاسی از قدرتهای بیگانه یا سازمانهای پوششی آنان باشد. سوم، صمیمیت این بریدگی از رژیم باید در عمل آزموده شود و نمیتواند محدود باشد به غرغر زیرلبی یا سخنان دوپهلو. در این مورد، الگوی مورد نظر همان موضعگیری بوریس یلتسین است با نسخه ایرانی: انقلاب اسلامی فاجعهای بود برای ملت ایران و نمیتوانست چیزی جز جنگ، ویرانی، فساد و ستم سازمانیافته عرضه کند.
نباید بگذاریم که دعواهای گذشته همراهی و همرزمی آینده را غیرممکن سازد. در عین حال، باید مواظب باشیم که در دام وسوسه آیندهای مجهول نیفتیم. ایران امروز نیازمند بستن پرونده انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ساختن آینده خود بر اساس واقعیتهای تاریخ و فرهنگ خویش است. به عبارت دیگر، برای اینکه بار دیگر خودمان بشویم، نظام کنونی باید تغییر کند.
https://t.me/AmirTaheri4/2452
@AmirTaheri4
همانطور که گفته شد در بسیاری موارد، این تغییر نظر و موضع حاصل محاسبات فردی حقیرانه است. محمدعلی افراشته، شاعر نامدار تودهای و سردبیر روزنامه چلنگر، در یک شعر خود از دو برادر سخن میگوید، یکی از دو برادر عضو حزب توده است در حالی که برادر دیگر به فداییان شاه پیوسته و برای بازگشت رضاه شاه پهلوی از تبعید فعالیت میکند. در نتیجه، حزب توده اگر آمد، که ما هم هستیمــ شاه سابق اگر برگشت، سلامت جستیم! در الفبای فارسی، سه حرف مصوت الف، واو، یا را «حروف عله» یا حروف بیمار مینامند زیرا در لغات گوناگون، بر حسب مورد، میتوانند جای یکدیگر را بگیرند. بدین سان، یک «ایرانی» میتواند تبدیل شود به یک «ایرونی».
«ایرانی» مانند هر دو الفش سربلند و سرکش است، در حالی که «ایرونی» همانطور که الف تبدیل شده به واو گوژپشت نشان میدهد، حاضر است سر خم کند و با وضع موجود، هرقدر فاجعهآمیز، بسازد و زمزمه کند «الخیر فی ماوقع».
در سالهای پایانی اتحاد جماهیر شوروی، بسیار رهبران و فعالان حزب کمونیست روسیه میکوشیدند تا «ایرونی بازی» درآورند، یعنی سر خم کنند تا ببینند چه میشود. در دیدار با خارجیان، از رژیم انتقاد میکردند اما در جلسات و روزنامههای حزبی، آنچه را استاد ازل دیکته میکرد تکرار میکردند. خط مشترک اغلب آنان این بود: انقلاب اکتبر پدیدهای مثبت بود اما اکنون به نتیجه منفی رسیده است. در آن میان، تنها بوریس یلتسین بود که با عرضه و شهامت لازم به مردم خود گفت که انقلاب اکتبر فاجعهای بود برای ملت روس و نمیتوانست نتیجهای مثبت داشته باشد.
در ایران امروز خودمان بسیاری از انقلابیون سابق و لاحق به نتیجهای مشابه رسیدهاند. مخالفان دیرین رژیم باید آنان را بپذیرند و هرگاه ممکن باشد، دشمن دیروز را تبدیل به دوست امروز کنند. هدف ما نباید انتقامجویی فردی یا تبدیل یک موضعگیری خطا در گذشته به یک ذنب لایغفرله (گناه نابخشودنی) باشد.
در بعضی موارد، تغییر نظر و جهت بر اساس تجربه و دادههای نو نه تنها مذموم نیست بلکه میتواند تحسینبرانگیز نیز باشد. اگر رضاشاه پهلوی توانست بسیاری از متمردان دوران آخر قاجاریه را ببخشد، چرا کسانی که او را الگوی خود قرار دادهاند نتوانند بریدگان از فرقه خمینیه را بپذیرند. پسر شیخ خزعل به آجودانی محمدرضا شاه پهلوی رسید و نواده او در پس گرفتن جزایر سهگانه از استعمار بریتانیا، لباس رزم پوشید. پسر قاضی محمد، رهبر متمردان کرد، در شبکه دیپلماسی دوران محمدرضا شاه به مقام بالا رسید.
در پذیرفتن، یا خوشامدگویی، به بریدگان از فرقه خمینیه سه شرط باید رعایت شود. نخست، فرد مورد بحث نباید در کشتار مردم و غارت اموال عمومی شرکت کرده باشد. دوم، این تغییر موضع نباید به منظور کسب کمک مالی و سیاسی از قدرتهای بیگانه یا سازمانهای پوششی آنان باشد. سوم، صمیمیت این بریدگی از رژیم باید در عمل آزموده شود و نمیتواند محدود باشد به غرغر زیرلبی یا سخنان دوپهلو. در این مورد، الگوی مورد نظر همان موضعگیری بوریس یلتسین است با نسخه ایرانی: انقلاب اسلامی فاجعهای بود برای ملت ایران و نمیتوانست چیزی جز جنگ، ویرانی، فساد و ستم سازمانیافته عرضه کند.
نباید بگذاریم که دعواهای گذشته همراهی و همرزمی آینده را غیرممکن سازد. در عین حال، باید مواظب باشیم که در دام وسوسه آیندهای مجهول نیفتیم. ایران امروز نیازمند بستن پرونده انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ساختن آینده خود بر اساس واقعیتهای تاریخ و فرهنگ خویش است. به عبارت دیگر، برای اینکه بار دیگر خودمان بشویم، نظام کنونی باید تغییر کند.
https://t.me/AmirTaheri4/2452
@AmirTaheri4
Telegram
Amir Taheri امیر طاهری
پرسشی که اکنون برای مخالفان دیرینه فرقه خمینیه مطرح است این است: آیا این تغییر نظر بریدگان از رژیم جدی است و اگر چنین است، آیا باید راه را برای پیوستن آنان باز کنیم یا نه؟
در حال حاضر، عکسالعمل اکثریت مخالفان دیرین رژیم منفی بوده است.
@AmirTaheri4
ht…
در حال حاضر، عکسالعمل اکثریت مخالفان دیرین رژیم منفی بوده است.
@AmirTaheri4
ht…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پرسشی که اکنون برای مخالفان دیرینه فرقه خمینیه مطرح است این است: آیا این تغییر نظر بریدگان از رژیم جدی است و اگر چنین است، آیا باید راه را برای پیوستن آنان باز کنیم یا نه؟
در حال حاضر، عکسالعمل اکثریت مخالفان دیرین رژیم منفی بوده است.
@AmirTaheri4
https://t.me/AmirTaheri4/2450
Independent Persian
@AmirTaheri4
در حال حاضر، عکسالعمل اکثریت مخالفان دیرین رژیم منفی بوده است.
@AmirTaheri4
https://t.me/AmirTaheri4/2450
Independent Persian
@AmirTaheri4
امیر طاهری: سکوتِ گوسفندوار فریب خوردگان از خمینی و تقابل مشروطه…
Unika
امیر طاهری: سکوتِ گوسفندوار فریب خوردگان از خمینی و تقابل مشروطه با مشروعه
فریب خوردگان از خمینی، خود فریب بودند. آنان نخواستند ببینند که ایران پس از نزدیک به یک سده، هنوز با این انتخاب روبهرو است: مشروعه یا مشروطه؟
#مشروطه
https://www.youtube.com/watch?v=Oqu_JU6dQKg
@Unikador
@AmirTaheri4
فریب خوردگان از خمینی، خود فریب بودند. آنان نخواستند ببینند که ایران پس از نزدیک به یک سده، هنوز با این انتخاب روبهرو است: مشروعه یا مشروطه؟
#مشروطه
https://www.youtube.com/watch?v=Oqu_JU6dQKg
@Unikador
@AmirTaheri4
امیر طاهری: سکوتِ گوسفندوار فریب خوردگان از خمینی و تقابل مشروطه…
Unika
امیر طاهری: ایران و حکومت تفرقه افکن ملاها
برگردان فارسی تحلیلی به قلم امیر طاهری، روزنامهنگار و تحلیلگر ارشد بینالمللی با عنوان اصلی زیر در شرق الاوسط:
Iran and the Divisive Rule of the Mullah
روح الله خمینی تنها چند هفته پس از به دست گرفتن قدرت ،در ((سخنرانی)) برای تعدادی از روشنفکران!!! ضد شاه، گفت که رژیمی که او قصد دارد در ایران مستقر کند دارای یک دستورالعمل است: «انجام خلاف هر آنچه شاه انجام می داد». در چهار دهه ی گذشته، او و جانشینانش به این وعده وفادار ماندند و برای اثبات آن، تلاش مضاعفی انجام دادند.....
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#امیر_طاهری
#تحلیل_سیاسی
@Unikador
https://www.youtube.com/watch?v=CCS5NRd0D0E
@AmirTaheri4
برگردان فارسی تحلیلی به قلم امیر طاهری، روزنامهنگار و تحلیلگر ارشد بینالمللی با عنوان اصلی زیر در شرق الاوسط:
Iran and the Divisive Rule of the Mullah
روح الله خمینی تنها چند هفته پس از به دست گرفتن قدرت ،در ((سخنرانی)) برای تعدادی از روشنفکران!!! ضد شاه، گفت که رژیمی که او قصد دارد در ایران مستقر کند دارای یک دستورالعمل است: «انجام خلاف هر آنچه شاه انجام می داد». در چهار دهه ی گذشته، او و جانشینانش به این وعده وفادار ماندند و برای اثبات آن، تلاش مضاعفی انجام دادند.....
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#امیر_طاهری
#تحلیل_سیاسی
@Unikador
https://www.youtube.com/watch?v=CCS5NRd0D0E
@AmirTaheri4
جو بایدن در پیام سال نو اسلامی خود، حرف نسنجیدهای زد (سوتی داد).
ماه محرم "مقدس (آسمانی)" نیست، زیرا در اسلام این صفت منحصراً برای خدا استفاده میشود.
برخلاف مسیحیت، اسلام هیچ ماه، کتاب، سرزمین یا انسان مقدسی ندارد.
همچنین [آغاز] سال نو ایرانی، نوروز است.
@AmirTaheri4
ماه محرم "مقدس (آسمانی)" نیست، زیرا در اسلام این صفت منحصراً برای خدا استفاده میشود.
برخلاف مسیحیت، اسلام هیچ ماه، کتاب، سرزمین یا انسان مقدسی ندارد.
همچنین [آغاز] سال نو ایرانی، نوروز است.
@AmirTaheri4
"مقام معظم" خامنهای تصمیم اولیه خود، باید بگوییم جنایی، مبنی بر ممنوعیت خرید واکسن کرونا را لغو کرد.
اکنون میگوید که او میخواهد دولت "در هر صورت ممکن" واکسن تهیه کند.
در این میان احتمالاً هزاران ایرانی به دلیل بیگانه هراسی بچهگانه او جان باختهاند.
@AmirTaheri4
اکنون میگوید که او میخواهد دولت "در هر صورت ممکن" واکسن تهیه کند.
در این میان احتمالاً هزاران ایرانی به دلیل بیگانه هراسی بچهگانه او جان باختهاند.
@AmirTaheri4
امیر طاهری: لبنان و بمبهای تکاندهنده
امیر طاهری: لبنان و بمبهای تکاندهنده
برگردان فارسی تحلیلی به قلم امیر طاهری، روزنامهنگار و تحلیلگر ارشد بینالمللی با عنوان اصلی زیر در شرق الاوسط:
Lebanon and its Ticking Bombs
#امیر_طاهری
#خاورمیانه
#تحلیل_سیاسی
@unikador
@AmirTaheri4
برگردان فارسی تحلیلی به قلم امیر طاهری، روزنامهنگار و تحلیلگر ارشد بینالمللی با عنوان اصلی زیر در شرق الاوسط:
Lebanon and its Ticking Bombs
#امیر_طاهری
#خاورمیانه
#تحلیل_سیاسی
@unikador
@AmirTaheri4
⚡️ایران، کابینه جدید «عدهای» از «جای دیگر»
رئیسی و کابینه او ممکن است پرسروصداتر از روحانی و «بچههای نیویورک» باشند اما در عمل قابلیت بیشتری برای تسلیم در برابر قدرتهای بیگانه دارند
در آواز قو یا غزل خداحافظی خود بهعنوان رئیسجمهوری، حجهالاسلام دکتر حسن روحانی مدعی شد که در یک مرحله نامعلوم موفق شده بود با تایید «رهبر» یعنی آیتالله علی خامنهای، به توافقی برسد که به لغو همه تحریمها علیه جمهوری اسلامی میانجامید. روحانی سپس ادعا کرد که این توافق عملی نشد زیرا «کار ما در جای دیگری گیر کرد».
کدام جای دیگر؟ آیا این تصور که آقای خامنهای فصلالخطاب است دیگر مفهومی ندارد؟ آیا قدرت واقعی در نظام کنونی در دست افراد ناشناسی است که میتوانند نظر «رهبر» و رئیسجمهوری را نادیده بگیرند؟ حجهالاسلام مانند نویسندگان داستانهای سریالی که همیشه یک بخش از قصه خود را با یک معمای اشتهابرانگیز پایان میدهند، ایرانیان را در انتظار بخش بعدی قرار داده است.
از سوی دیگر، آقای حقانیان، یکی از نزدیکترین دستیاران رهبران، در اظهارنظر دیگری مدعی شده است که «عدهای» مانع انجام بعضی تصمیمهای نظام میشوند و یا مهرههای نظام را جابهجا میکنند. عدهای؟ کدام عدهای؟ این بار نیز خواننده یا شنونده این ادعا تشنهلب از چشمه بازمیگردد.
رژیمی که آیتالله روحالله خمینی در ایران بنیان نهاد همواره در محیطی سرشار از ابهام عمل کرده است. در این رژیم، هیچکس پاسخگو نیست و هیچکس مسئولیت نمیپذیرد؛ حتی آنجا که پای جان مردم در میان است، مانند فاجعه جاری ویروس کرونا، هم رهبر و هم دیگر شرکتکنندگان این نمایش مرگبار میتوانند بهسرعت تغییر موضع و گفتار بدهند. آقای خامنهای با اعلام ممنوعیت خرید واکسنهای کرونا، به احتمال قوی، باعث مرگ نابهنگام هزاران ایرانی شد اما سرانجام، بهاصطلاح بعد از خرابی بصره، از این موضع جنایتکارانه بازگشت تا خواستار تامین واکسن از هر طریق ممکن بشود.
تجزیه و تحلیل و ارزیابی سیاستهای رژیمی که در آن خطوط و روشهای تصمیمگیری و اجرا دایم در حال تغییرند، کار آسانی نیست. در زمانی که تحلیلگران از «معتدل شدن رژیم» و «حرکت به سوی اصلاحات» سخن میگفتند، ایرانی قربانی شدیدترین سرکوبها بود و با بالاترین شمار اعدامها و زندانیان سیاسی روبهرو شد. در زمانی دیگر که بهاصطلاح رادیکالترین گروه داخل رژیم مسئول امور بود، مذاکرات مخفیانه با «شیطان بزرگ» شکل گرفت.
بدینسان، گمانهزنی درباره سیاستها و روشهای تیم جدیدی که به رهبری حجهالاسلام دکتر ابراهیم رئیسی شکل گرفته امری است چالشبرانگیز. از یک سو، رئیسی دستکم در چند سال گذشته و بدون یادآوری نقش او در اعدامهای جمعی دهه شصت، بهعنوان یکی از تندروترین مهرههای رژیم شناخته شده است و از این رو، میتوان دولت او را یک تیم رادیکال هم در سیاستهای داخل و هم در سیاست خارجی تلقی کرد.
از سوی دیگر، نگاهی دقیقتر به کارکرد نظام خمینیگرا نشان میدهد که گردانندگان آن، برخلاف تصور بسیاری از تحلیلگران، با توجه تقریبا انحصاری به دو موضوع تصمیم میگیرند: ضرورت حفظ رژیم به هر قیمت و ضرورت حفظ و توسعه منافع خودی و جمعی خودشان در چارچوب سیاسیـاقتصادی کنونی. این گفته خمینی که «حفظ رژیم اوجب واجبات است» بیانگر تفکر برتر در فرقه خمینیه بوده و است.
از این رو، معرفی کابینه آقای رئیسی بهعنوان «دولت انقلابی» و این تصور که جمهوری اسلامی به سوی تشدید مواضع داخلی و خارجی خود خواهد رفت، احتمالا بیانگر واقعیت نیست. رئیسی در شرایطی به جلو صحنه رانده میشود که جمهوری اسلامی در ضعیفترین موقعیت خود قرار دارد. بحران کرونا، سقوط اقتصادی، انزوای بینالمللی و فساد گسترده در همه سطوح حکومت صحنه را برای یک فاجعه آراستهاند. در همان حال، ادامه اعتراضهای خودجوش مردمی، اعتصابهای گسترده و جدایی بخشی از هواداران رژیم از بدنه اصلی آن امکان مانوورهای سیاسی را به حداقل رسانده است.
حکومت در هر شرایط و در هر جامعهای سرانجام دو اهرم سیاسی در اختیار دارد: تشویق مردم به پذیرفتن قوانین، سیاستها و گفتمان مسلط از یک سو و به کار گرفتن قوه قهریه بهعنوان آخرین وسیله برای تامین آن پذیرش. در حال حاضر، کابینه آقای رئیسی در موقعیتی نیست که بتواند از این دو اهرم بهره بگیرد. قیامهای مردمی چهار سال گذشته و انتخابات تحریمشده اخیر بهخوبی نشان داد که اهرم تشویق اثری را که ۱۰ یا ۲۰ یا ۳۰ سال پیش در همین رژیم داشت، ندارد. امروز، پایگاه تودهای نظام خمینیگرا اساسا منحصر است به آنان که منافع شخصی یا گروهی خود را در ادامه وضع موجود میبینند. اهرم قوه قهریه نیز کارایی گذشته را ندارد. در فیلمهای اخیر شاهد صحنههای دور از انتظاری بودیم که در آن، نیروهای سرکوبگر نتوانستند یا نخواستند روشهای وحشیانه سنتی خود را به کار گیرند.
@AmirTaheri4
رئیسی و کابینه او ممکن است پرسروصداتر از روحانی و «بچههای نیویورک» باشند اما در عمل قابلیت بیشتری برای تسلیم در برابر قدرتهای بیگانه دارند
در آواز قو یا غزل خداحافظی خود بهعنوان رئیسجمهوری، حجهالاسلام دکتر حسن روحانی مدعی شد که در یک مرحله نامعلوم موفق شده بود با تایید «رهبر» یعنی آیتالله علی خامنهای، به توافقی برسد که به لغو همه تحریمها علیه جمهوری اسلامی میانجامید. روحانی سپس ادعا کرد که این توافق عملی نشد زیرا «کار ما در جای دیگری گیر کرد».
کدام جای دیگر؟ آیا این تصور که آقای خامنهای فصلالخطاب است دیگر مفهومی ندارد؟ آیا قدرت واقعی در نظام کنونی در دست افراد ناشناسی است که میتوانند نظر «رهبر» و رئیسجمهوری را نادیده بگیرند؟ حجهالاسلام مانند نویسندگان داستانهای سریالی که همیشه یک بخش از قصه خود را با یک معمای اشتهابرانگیز پایان میدهند، ایرانیان را در انتظار بخش بعدی قرار داده است.
از سوی دیگر، آقای حقانیان، یکی از نزدیکترین دستیاران رهبران، در اظهارنظر دیگری مدعی شده است که «عدهای» مانع انجام بعضی تصمیمهای نظام میشوند و یا مهرههای نظام را جابهجا میکنند. عدهای؟ کدام عدهای؟ این بار نیز خواننده یا شنونده این ادعا تشنهلب از چشمه بازمیگردد.
رژیمی که آیتالله روحالله خمینی در ایران بنیان نهاد همواره در محیطی سرشار از ابهام عمل کرده است. در این رژیم، هیچکس پاسخگو نیست و هیچکس مسئولیت نمیپذیرد؛ حتی آنجا که پای جان مردم در میان است، مانند فاجعه جاری ویروس کرونا، هم رهبر و هم دیگر شرکتکنندگان این نمایش مرگبار میتوانند بهسرعت تغییر موضع و گفتار بدهند. آقای خامنهای با اعلام ممنوعیت خرید واکسنهای کرونا، به احتمال قوی، باعث مرگ نابهنگام هزاران ایرانی شد اما سرانجام، بهاصطلاح بعد از خرابی بصره، از این موضع جنایتکارانه بازگشت تا خواستار تامین واکسن از هر طریق ممکن بشود.
تجزیه و تحلیل و ارزیابی سیاستهای رژیمی که در آن خطوط و روشهای تصمیمگیری و اجرا دایم در حال تغییرند، کار آسانی نیست. در زمانی که تحلیلگران از «معتدل شدن رژیم» و «حرکت به سوی اصلاحات» سخن میگفتند، ایرانی قربانی شدیدترین سرکوبها بود و با بالاترین شمار اعدامها و زندانیان سیاسی روبهرو شد. در زمانی دیگر که بهاصطلاح رادیکالترین گروه داخل رژیم مسئول امور بود، مذاکرات مخفیانه با «شیطان بزرگ» شکل گرفت.
بدینسان، گمانهزنی درباره سیاستها و روشهای تیم جدیدی که به رهبری حجهالاسلام دکتر ابراهیم رئیسی شکل گرفته امری است چالشبرانگیز. از یک سو، رئیسی دستکم در چند سال گذشته و بدون یادآوری نقش او در اعدامهای جمعی دهه شصت، بهعنوان یکی از تندروترین مهرههای رژیم شناخته شده است و از این رو، میتوان دولت او را یک تیم رادیکال هم در سیاستهای داخل و هم در سیاست خارجی تلقی کرد.
از سوی دیگر، نگاهی دقیقتر به کارکرد نظام خمینیگرا نشان میدهد که گردانندگان آن، برخلاف تصور بسیاری از تحلیلگران، با توجه تقریبا انحصاری به دو موضوع تصمیم میگیرند: ضرورت حفظ رژیم به هر قیمت و ضرورت حفظ و توسعه منافع خودی و جمعی خودشان در چارچوب سیاسیـاقتصادی کنونی. این گفته خمینی که «حفظ رژیم اوجب واجبات است» بیانگر تفکر برتر در فرقه خمینیه بوده و است.
از این رو، معرفی کابینه آقای رئیسی بهعنوان «دولت انقلابی» و این تصور که جمهوری اسلامی به سوی تشدید مواضع داخلی و خارجی خود خواهد رفت، احتمالا بیانگر واقعیت نیست. رئیسی در شرایطی به جلو صحنه رانده میشود که جمهوری اسلامی در ضعیفترین موقعیت خود قرار دارد. بحران کرونا، سقوط اقتصادی، انزوای بینالمللی و فساد گسترده در همه سطوح حکومت صحنه را برای یک فاجعه آراستهاند. در همان حال، ادامه اعتراضهای خودجوش مردمی، اعتصابهای گسترده و جدایی بخشی از هواداران رژیم از بدنه اصلی آن امکان مانوورهای سیاسی را به حداقل رسانده است.
حکومت در هر شرایط و در هر جامعهای سرانجام دو اهرم سیاسی در اختیار دارد: تشویق مردم به پذیرفتن قوانین، سیاستها و گفتمان مسلط از یک سو و به کار گرفتن قوه قهریه بهعنوان آخرین وسیله برای تامین آن پذیرش. در حال حاضر، کابینه آقای رئیسی در موقعیتی نیست که بتواند از این دو اهرم بهره بگیرد. قیامهای مردمی چهار سال گذشته و انتخابات تحریمشده اخیر بهخوبی نشان داد که اهرم تشویق اثری را که ۱۰ یا ۲۰ یا ۳۰ سال پیش در همین رژیم داشت، ندارد. امروز، پایگاه تودهای نظام خمینیگرا اساسا منحصر است به آنان که منافع شخصی یا گروهی خود را در ادامه وضع موجود میبینند. اهرم قوه قهریه نیز کارایی گذشته را ندارد. در فیلمهای اخیر شاهد صحنههای دور از انتظاری بودیم که در آن، نیروهای سرکوبگر نتوانستند یا نخواستند روشهای وحشیانه سنتی خود را به کار گیرند.
@AmirTaheri4
Telegraph
ایران، کابینه جدید «عدهای» از «جای دیگر»
ایران، کابینه جدید «عدهای» از «جای دیگر» رئیسی و کابینه او ممکن است پرسروصداتر از روحانی و «بچههای نیویورک» باشند اما در عمل قابلیت بیشتری برای تسلیم در برابر قدرتهای بیگانه دارند جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۱۳ اوت ۲۰۲۱ ۵:۰۰
این سخن که در ایران امروز، اردوگاه ترس عوض شده است سخنی بیهوده نیست. محاکمه یکی از همکاران آقای رئیسی به اتهام نقش در اعدامهای جمعی دهه شصت، در حال حاضر در استکهلم صورت میگیرد. اما مراحل تعقیب قانونی دیگر مهرههای نظام در چند کشور اروپایی دیگر در حال شکل گرفتن است. تصمیم اخیر دولت جدید سودان به تحویل سردار عمر البشیر، رئیسجمهوری پیشین، و چند همکار او به دادگاه جنایی بینالمللی یادآور این واقعیت است که جنابتهای جنگی و جنایت علیه بشریت سرانجام بیبادافره نمیماند. پروندهای که علیه سردارد احمد وحیدی، وزیر پیشنهادی کشور در کابینه آقای رئیسی، به اتهام شرکت در حمله تروریستی در بوئنوس آیرس در آرژانتین باز شده است احتمالا بهآسانی بسته نخواهد شد.
همه این عوامل کابینه آقای رئیسی را آسیبپذیرتر از پیشینیان خود میسازد. اکنون پرسش مهم این است که مخالفان رژیم هم در داخل و هم در خارج چگونه خواهند توانست از این آسیبپذیری در پیشبرد هدفهای خود بهره گیرند.
سال گذشته، آقای خامنهای خواستار تشکیل یک کابینه «جوان و انقلابی» شد. اما کابینه آقای رئیسی نه جوان بلکه میانسال است و انقلابی نیز نیست زیرا هیچیک از اعضای آن از نظر سنی و موقعیتی در دوران شکلگیری انقلاب در جایی نبودند که بتوانند نقشی بازی کنند. بعضی از آنان از جمله خود آقای رئیسی ممکن است چند «مرگ بر شاه» گفته باشند اما کوچکترین سهمی در آنچه آقای خمینی «انقلاب» میخواند، نداشتند. «انقلاب خمینی» در واقع یک بحران چندماهه بود با ۲۳ راهپیمایی خیابانی در تهران و چند شهر دیگر و بدینسان، فرصتی برای کارهای کلاسیک انقلابی عرضه نمیکرد. چند کار انقلابی مانند حمله به کلانتریها، کشتن پاسبانان، آتش زدن بانکها، سینماها و مدارس دخترانه نیز مختص گروههای چپگرا یا مبارزان وارداتی از لبنان و فلسطین بودــ کسانی که بهتدریج از مجموعه انقلاب حذف شدند.
با این حال، کابینه آقای رئیسی احتمالا یک امتیاز مهم نسبت به کابینههای آقایان علیاکبر هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی و حسن روحانی دارد. اعضای این کابینه، با آنکه عاشق عنوان «دکتر» هستند، جامعه آرمانی خود را در تلفیقی از شرق و غرب نمیبینند. آقای روحانی با دکترای خود از یک کالج اسکاتلندی پز میداد. بهطور کلی، زبدگان جناح بهاصطلاح «اصلاحطلب» کسانی بودند و هستند که زندگی «جور دیگر» به گفته محمدجواد ظریف، را برای مردم ایران میخواهند و زندگی به سبک غربی را برای خود. آنان از نظر مسلکی ذوالحیاتیناند، در پاریس و لندن و نیویورک مدافع حقوق بشر و در تهران و تبریز و اهواز مبلغ سرکوب و خفقان. در داخل ایران، الگوی کره شمالی را می خواهند و در خارج، از الگوی سوسیال دموکرات سوئدی سخن میگویند. آقای خاتمی در سخنرانیهای خود از هابس، جان لاک، دکارت و دوتکویل سخن میگفت اما آقای رئیسی از یاسر بن عمار، اباذر غفاری و البته، روحالله خمینی سخن میگوید.
به عبارت دیگر، کابینه آقای رئیسی مرکب است از افرادی که سالها در سطوح پایین و میانه این رژیم عجیبوغریب شکل گرفتهاند و به هیچ روی نمیتوانند زیر نقاب «اصلاحات» یا «امروزیسازی ایران» پنهان شوند. این فرو ریختن نقابها پدیدهای است مثبت. اکنون، بسیاری از مشاطهگران رژیم ناچارند یا سکوت کنند یا به منتقدان رژیم بپیوندند، یا اگر شجاعت داشته باشند، آشکارا بپذیرند که مدافع یک رژیم سرکوبگر و فاسدند که هدف نهایی آن نابودی ایران بهعنوان یک ملتـکشور بوده و است.
از دید قدرتهای بیگانه، ترکیب تازه دولت در تهران فرصتی است برای تحمیل نظرات و منافع نواستعماری. رئیسی و کابینه او ممکن است از نظر «هارتوپورت» پرسروصداتر از روحانی و «بچههای نیویورک» باشند اما در عمل، به گمان بسیاری از تحلیلگران، قابلیت بیشتری برای تسلیم در برابر قدرتهای بیگانه دارند. حسین امیرعبداللهیان، وزیر پیشنهادی امور خارجه، در بازی «نرمش قهرمانانه» کارهایی میتواند بکند که ظریف حتی جرات تصورش را نداشت.
@AmirTaheri4
همه این عوامل کابینه آقای رئیسی را آسیبپذیرتر از پیشینیان خود میسازد. اکنون پرسش مهم این است که مخالفان رژیم هم در داخل و هم در خارج چگونه خواهند توانست از این آسیبپذیری در پیشبرد هدفهای خود بهره گیرند.
سال گذشته، آقای خامنهای خواستار تشکیل یک کابینه «جوان و انقلابی» شد. اما کابینه آقای رئیسی نه جوان بلکه میانسال است و انقلابی نیز نیست زیرا هیچیک از اعضای آن از نظر سنی و موقعیتی در دوران شکلگیری انقلاب در جایی نبودند که بتوانند نقشی بازی کنند. بعضی از آنان از جمله خود آقای رئیسی ممکن است چند «مرگ بر شاه» گفته باشند اما کوچکترین سهمی در آنچه آقای خمینی «انقلاب» میخواند، نداشتند. «انقلاب خمینی» در واقع یک بحران چندماهه بود با ۲۳ راهپیمایی خیابانی در تهران و چند شهر دیگر و بدینسان، فرصتی برای کارهای کلاسیک انقلابی عرضه نمیکرد. چند کار انقلابی مانند حمله به کلانتریها، کشتن پاسبانان، آتش زدن بانکها، سینماها و مدارس دخترانه نیز مختص گروههای چپگرا یا مبارزان وارداتی از لبنان و فلسطین بودــ کسانی که بهتدریج از مجموعه انقلاب حذف شدند.
با این حال، کابینه آقای رئیسی احتمالا یک امتیاز مهم نسبت به کابینههای آقایان علیاکبر هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی و حسن روحانی دارد. اعضای این کابینه، با آنکه عاشق عنوان «دکتر» هستند، جامعه آرمانی خود را در تلفیقی از شرق و غرب نمیبینند. آقای روحانی با دکترای خود از یک کالج اسکاتلندی پز میداد. بهطور کلی، زبدگان جناح بهاصطلاح «اصلاحطلب» کسانی بودند و هستند که زندگی «جور دیگر» به گفته محمدجواد ظریف، را برای مردم ایران میخواهند و زندگی به سبک غربی را برای خود. آنان از نظر مسلکی ذوالحیاتیناند، در پاریس و لندن و نیویورک مدافع حقوق بشر و در تهران و تبریز و اهواز مبلغ سرکوب و خفقان. در داخل ایران، الگوی کره شمالی را می خواهند و در خارج، از الگوی سوسیال دموکرات سوئدی سخن میگویند. آقای خاتمی در سخنرانیهای خود از هابس، جان لاک، دکارت و دوتکویل سخن میگفت اما آقای رئیسی از یاسر بن عمار، اباذر غفاری و البته، روحالله خمینی سخن میگوید.
به عبارت دیگر، کابینه آقای رئیسی مرکب است از افرادی که سالها در سطوح پایین و میانه این رژیم عجیبوغریب شکل گرفتهاند و به هیچ روی نمیتوانند زیر نقاب «اصلاحات» یا «امروزیسازی ایران» پنهان شوند. این فرو ریختن نقابها پدیدهای است مثبت. اکنون، بسیاری از مشاطهگران رژیم ناچارند یا سکوت کنند یا به منتقدان رژیم بپیوندند، یا اگر شجاعت داشته باشند، آشکارا بپذیرند که مدافع یک رژیم سرکوبگر و فاسدند که هدف نهایی آن نابودی ایران بهعنوان یک ملتـکشور بوده و است.
از دید قدرتهای بیگانه، ترکیب تازه دولت در تهران فرصتی است برای تحمیل نظرات و منافع نواستعماری. رئیسی و کابینه او ممکن است از نظر «هارتوپورت» پرسروصداتر از روحانی و «بچههای نیویورک» باشند اما در عمل، به گمان بسیاری از تحلیلگران، قابلیت بیشتری برای تسلیم در برابر قدرتهای بیگانه دارند. حسین امیرعبداللهیان، وزیر پیشنهادی امور خارجه، در بازی «نرمش قهرمانانه» کارهایی میتواند بکند که ظریف حتی جرات تصورش را نداشت.
@AmirTaheri4
⚡️افغانستان، پایان یک نبرد و آغاز نبردی دیگر
نبرد افغانستان برای آزادی و کرامت انسانی به یک توقف شدید و ناگهانی رسیده است. اما این توقف، به گمان من، کوتاهمدت خواهد بود و این نبرد به شکلهای گوناگون از سر گرفته خواهد شد
سقوط دو جمهوری اسلامی، نخست در سودان و اکنون در افغانستان، بار دیگر نشان میدهد که تلفیق این دو عنوان متضاد حتی اگر در عالم فرضیات ممکن باشد، در زندگی واقعی چیزی جز پدیدهای گذرا در مقیاس تاریخی نخواهد بود. در سودان، نظام اسلامی که از پشتیبانی نیروهای مسلح و گروههای امنیتی برخوردار بود نتوانست در برابر نیروهای مردمی مقاومت کند. در افغانستان، جمهوری اسلامی حامد کرزی و اشرف غنی به محض از دست دادن حامی اصلی خود یعنی ایالات متحده آمریکا، ارادهای را که برای حفظ خویش لازم بود از دست داد. در سودان، پایان جمهوری اسلامی راه را برای حرکت آن جامعه تشنه آزادی به سوی یک نظام مردمی باز کرده است. در افغانستان، سقوط جمهوری اسلامی احتمال تحمیل نظامی سرکوبگر و بسا ضدمردمیتر به رهبری طالبان را قوت داده است. در سودان، نتیجه مثبت بود و در افغانستان منفی.
سه جمهوری اسلامی باقیمانده یعنی پاکستان، ایران و موریتانی در مسیرهای گوناگون حرکت میکنند. در پاکستان، جمهوری اسلامی با آنکه در دهههای اخیر در مسیر سرکوب و اختناق مذهبی حرکت کرده است، هنوز پارهای از مقررات زندگی دموکراتیک آموخته از دوران استعمار بریتانیا را تا حدی رعایت میکند. در ایران، جمهوری اسلامی با «انتخابات» اخیر ظاهر جمهوری خود را کمرنگ کرد و اکنون، عملا در حال تبدیل به نوعی «امامت» است؛ همانطور که طالبان با رد کردن عنوان «جمهوری»، امیدوارند که «امارت اسلامی» خود را احیا کنند. در موریتانی، عنوان «جمهوری اسلامی» وسیلهای است برای حفظ حداقلی از وحدت میان قبایل گوناگون با سابقه نژادی گوناگون و میلیونها برده آزادهشده یا نشده.
هر پنج جمهوری اسلامی تقریبا در همه زمینهها شکست خوردهاند. همه آنان جوامع خود را به یک بنبست تاریخی کشاندهاند. هر پنج جمهوری اسلامی ادامه وجود خود را مدیون درآمد نفتی، بهویژه در ایران و سودان، و کمکهای خارجی، بهویژه در افغانستان و موریتانی، بودهاند. پاکستان نیز با دریافت یک چک سه میلیارد دلاری سالانه از ایالات متحده آمریکا و اخاذی از کشورهای ثروتمند عرب، توانسته است ارتش خود را بهعنوان ستون فقرات یک نظام اساسا ناپایدار حفظ کند.
با این حال، نباید فراموش کرد که سقوط جمهوری اسلامی «Made in America» (ساخت آمریکا) در افغانستان میتواند عواقبی بس وخیمتر داشته باشد. طالبان، گروهی که اکنون میکوشد تا بر افغانستان مسلط شود، از نظر مرام و مسلک و منش، بهمراتب از هیئتهای حاکمه در پاکستان، ایران، سودان (پیش از سقوط جمهوری اسلامی) و موریتانی خشنتر، کوردلتر و از نظر اخلاقی فاسدترند.
از این رو، لازم است که از همین آغاز کار، بعضی افسانههایی را که مشاطهگران دانسته یا ندانسته طالبان انتشار میدهند بشناسیم و رد کنیم. نخستین افسانه این است که افغانستان هرگز کنترل هیچ قدرت خارجی را نپذیرفته است. هواخواهان جو بایدن، رئیسجمهوری آمریکا، حتی مدعیاند که اسکندر مقدونی و چنگیزخان و امپراتوری بریتانیا هم نتوانستند بر افغانستان مسلط شوند.
اما واقعیتهای تاریخی نشان میدهد که این بخش از آسیای غربی که از دو قرن پیش نام افغانستان را بر آن نهادهاند، همواره جزئی از امپراتوریهای گوناگون بوده است. در بخش بزرگی از تاریخ، سرزمین هندوکش پایگاهی بود برای حمله دودمانهای مغول، تاتار و گورخانی به شبهقاره هند. از نیمه سده نوزدهم به بعد، دستکم تا نیمه سده بیستم، بریتانیا در واقع کنترلکننده سرنوشت افغانستان بود.
حتی اگر بپذیریم که افسانه مذکور واقعیت دارد، به هیچ روی نمیتوان گفت که طالبان نماینده اکثریت مردم افغانستان است. نظرخواهیهای گوناگون در ۲۰ سال اخیر نشان میدهد که فقط بین ۱۳ تا ۱۵ درصد از افغانها نظر خوبی به طالبان دارند.
افسانه دیگر این است که طالبان نماینده قوم پشتون است که بین ۳۸ تا ۴۰ درصد از کل جمعیت را تشکیل میدهند. اما این نیز درست نیست. جالب است که در جریانهای اخیر تنها مقاومت مسلحانه علیه بازگشت طالبان در دو شهر قندهار (با ۸۵ درصد جمعیت پشتون) و لشکرگاه (تقریبا ۱۰۰ درصد پشتون) صورت گرفت. نخستین و بزرگترین تظاهرات اعتراضی علیه طالبان نیز در جلالآباد (با ۷۰ درصد جمعیت پشتون) رخ داد. از این گذشته، پشتونها در جمهوری اسلامی کرزی و غنی نیز اهرمهای اصلی قدرت را در دست داشتند. از همه مهمتر، به گمان من در جامعه امروز افغانستان، پرسشهای قومی اهمیت گذشته را ندارد. تجربیات تلخ و شیرین، البته غالبا تلخ، چهار دهه اخیر به ظهور یک هویت مشترک افغان کمک کرده است.
@AmirTaheri4
نبرد افغانستان برای آزادی و کرامت انسانی به یک توقف شدید و ناگهانی رسیده است. اما این توقف، به گمان من، کوتاهمدت خواهد بود و این نبرد به شکلهای گوناگون از سر گرفته خواهد شد
سقوط دو جمهوری اسلامی، نخست در سودان و اکنون در افغانستان، بار دیگر نشان میدهد که تلفیق این دو عنوان متضاد حتی اگر در عالم فرضیات ممکن باشد، در زندگی واقعی چیزی جز پدیدهای گذرا در مقیاس تاریخی نخواهد بود. در سودان، نظام اسلامی که از پشتیبانی نیروهای مسلح و گروههای امنیتی برخوردار بود نتوانست در برابر نیروهای مردمی مقاومت کند. در افغانستان، جمهوری اسلامی حامد کرزی و اشرف غنی به محض از دست دادن حامی اصلی خود یعنی ایالات متحده آمریکا، ارادهای را که برای حفظ خویش لازم بود از دست داد. در سودان، پایان جمهوری اسلامی راه را برای حرکت آن جامعه تشنه آزادی به سوی یک نظام مردمی باز کرده است. در افغانستان، سقوط جمهوری اسلامی احتمال تحمیل نظامی سرکوبگر و بسا ضدمردمیتر به رهبری طالبان را قوت داده است. در سودان، نتیجه مثبت بود و در افغانستان منفی.
سه جمهوری اسلامی باقیمانده یعنی پاکستان، ایران و موریتانی در مسیرهای گوناگون حرکت میکنند. در پاکستان، جمهوری اسلامی با آنکه در دهههای اخیر در مسیر سرکوب و اختناق مذهبی حرکت کرده است، هنوز پارهای از مقررات زندگی دموکراتیک آموخته از دوران استعمار بریتانیا را تا حدی رعایت میکند. در ایران، جمهوری اسلامی با «انتخابات» اخیر ظاهر جمهوری خود را کمرنگ کرد و اکنون، عملا در حال تبدیل به نوعی «امامت» است؛ همانطور که طالبان با رد کردن عنوان «جمهوری»، امیدوارند که «امارت اسلامی» خود را احیا کنند. در موریتانی، عنوان «جمهوری اسلامی» وسیلهای است برای حفظ حداقلی از وحدت میان قبایل گوناگون با سابقه نژادی گوناگون و میلیونها برده آزادهشده یا نشده.
هر پنج جمهوری اسلامی تقریبا در همه زمینهها شکست خوردهاند. همه آنان جوامع خود را به یک بنبست تاریخی کشاندهاند. هر پنج جمهوری اسلامی ادامه وجود خود را مدیون درآمد نفتی، بهویژه در ایران و سودان، و کمکهای خارجی، بهویژه در افغانستان و موریتانی، بودهاند. پاکستان نیز با دریافت یک چک سه میلیارد دلاری سالانه از ایالات متحده آمریکا و اخاذی از کشورهای ثروتمند عرب، توانسته است ارتش خود را بهعنوان ستون فقرات یک نظام اساسا ناپایدار حفظ کند.
با این حال، نباید فراموش کرد که سقوط جمهوری اسلامی «Made in America» (ساخت آمریکا) در افغانستان میتواند عواقبی بس وخیمتر داشته باشد. طالبان، گروهی که اکنون میکوشد تا بر افغانستان مسلط شود، از نظر مرام و مسلک و منش، بهمراتب از هیئتهای حاکمه در پاکستان، ایران، سودان (پیش از سقوط جمهوری اسلامی) و موریتانی خشنتر، کوردلتر و از نظر اخلاقی فاسدترند.
از این رو، لازم است که از همین آغاز کار، بعضی افسانههایی را که مشاطهگران دانسته یا ندانسته طالبان انتشار میدهند بشناسیم و رد کنیم. نخستین افسانه این است که افغانستان هرگز کنترل هیچ قدرت خارجی را نپذیرفته است. هواخواهان جو بایدن، رئیسجمهوری آمریکا، حتی مدعیاند که اسکندر مقدونی و چنگیزخان و امپراتوری بریتانیا هم نتوانستند بر افغانستان مسلط شوند.
اما واقعیتهای تاریخی نشان میدهد که این بخش از آسیای غربی که از دو قرن پیش نام افغانستان را بر آن نهادهاند، همواره جزئی از امپراتوریهای گوناگون بوده است. در بخش بزرگی از تاریخ، سرزمین هندوکش پایگاهی بود برای حمله دودمانهای مغول، تاتار و گورخانی به شبهقاره هند. از نیمه سده نوزدهم به بعد، دستکم تا نیمه سده بیستم، بریتانیا در واقع کنترلکننده سرنوشت افغانستان بود.
حتی اگر بپذیریم که افسانه مذکور واقعیت دارد، به هیچ روی نمیتوان گفت که طالبان نماینده اکثریت مردم افغانستان است. نظرخواهیهای گوناگون در ۲۰ سال اخیر نشان میدهد که فقط بین ۱۳ تا ۱۵ درصد از افغانها نظر خوبی به طالبان دارند.
افسانه دیگر این است که طالبان نماینده قوم پشتون است که بین ۳۸ تا ۴۰ درصد از کل جمعیت را تشکیل میدهند. اما این نیز درست نیست. جالب است که در جریانهای اخیر تنها مقاومت مسلحانه علیه بازگشت طالبان در دو شهر قندهار (با ۸۵ درصد جمعیت پشتون) و لشکرگاه (تقریبا ۱۰۰ درصد پشتون) صورت گرفت. نخستین و بزرگترین تظاهرات اعتراضی علیه طالبان نیز در جلالآباد (با ۷۰ درصد جمعیت پشتون) رخ داد. از این گذشته، پشتونها در جمهوری اسلامی کرزی و غنی نیز اهرمهای اصلی قدرت را در دست داشتند. از همه مهمتر، به گمان من در جامعه امروز افغانستان، پرسشهای قومی اهمیت گذشته را ندارد. تجربیات تلخ و شیرین، البته غالبا تلخ، چهار دهه اخیر به ظهور یک هویت مشترک افغان کمک کرده است.
@AmirTaheri4
Telegraph
افغانستان، پایان یک نبرد و آغاز نبردی دیگر
افغانستان، پایان یک نبرد و آغاز نبردی دیگر نبرد افغانستان برای آزادی و کرامت انسانی به یک توقف شدید و ناگهانی رسیده است. اما این توقف، به گمان من، کوتاهمدت خواهد بود و این نبرد به شکلهای گوناگون از سر گرفته خواهد شد جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۲۰ اوت ۲۰۲۱…
شوروی در دوران حضورش در افغانستان، بین پشتون و تاجیک و هزاره و ازبک و غیره تفاوتی قائل نبود. بمبهایش بر سر همه افغانها ریخته میشد و میدانهای مین بچههای افغان را صرفنظر از تفاوت قومی به رده توانخواهان میفرستاد. میلیونها آواره درونی و بیرونی در چهار دهه گذشته دریافتهاند که یک وجه مشترک دارند: افغان بودند.
یک مشاطهگر طالبان، آقایی که مدتها در خدمت آقایان خمینی و خامنهای بوده است، افسانه دیگری را تبلیغ میکند: بازگشت طالبان به قدرت نشانه علاقه مردم افغانستان به اسلام است. اما این افسانه نیز دروغی بیش نیست. افغانستان که در دوران سلطه کمونیستها ۲.۵ میلیون آواره تحویل جهان داد، در دوران سلطه مجاهدین و سپس، طالبان این رقم را تقریبا دو برابر کرد. اکنون نیز با سلطه مجدد طالبان، سیلابی از فراریان از حکومت اسلامی در حال شکل گرفتن است.
یک افسانه دیگر را پرزیدنت بایدن عرضه میکند: خودداری ارتش افغانستان از مقاومت باعث پیروزی طالبان شد. اما واقعیت این است که تصمیم آمریکا به خروج شتابزده از افغانستان سبب اصلی عدم مقاومت ارتش افغانستان بود. در فوریه ۲۰۲۰، ایالات متحده آمریکا، ابرقدرت بزرگ، برای نخستین بار با یک گروه تروریستی نه تنها مذاکره کرد بلکه به امضای یک معاهده نیز تن داد. در این معاهده، دو طرفــ که تلویحا از نظر اخلاقی، سیاسی و نظامی، برابر قلمداد میشوندــ میپذیرند که بر اساس یک آتشبس دوجانبه، از حمله به نیروهای یکدیگر خودداری کنند. به عبارت دیگر، واشنگتن چراغ سبز را برای حمله طالبان به نیروهای دولتی افغانستان روشن کرد.
معاهده دوحه که تنها میتواند «شرمآور» توصیف شود، یک سال به طالبان فرصت داد که با اطمینان از بیطرفی آمریکا، هرگاه و هرجا که خواست نیروهای دولتی را هدف قرار دهد. سقوط سریع تقریبا تمامی شهرهای بزرگ افغانستان بسیاری از ناظران را شگفتزده کرده است. اما واقعیت این است که تقریبا در تمامی این شهرها نیروهای طالبان از یک سال پیش مستقر بودند و منتظر فرصت که ایالات متحده آمریکا باقیمانده نیروهای خود را بیرون ببرد. طالبان در جنگ پیروز نشد زیرا جنگی در کار نبود.
شاید خطرناکترین افسانه، که اخیرا در شبکههای تلویزیونی ایالات متحده آمریکا نیز مطرح شد، این است که طالبان تغییر کرده است و رهبری جدیدش بیشتر به جناح «اصلاحطلب» و «معتدل» در جمهوری اسلامی ایران نزدیک است تا جناح «اصولگرا». اما یک نگاه کوتاه به پرونده هیبتالله آخوندزاده، سراجالدین حقانی، ملاعبدالغنی برادر، ذبیحالله مجاهد و پسران ملامحمدعمر مرحوم نشان میدهد که رهبری کنونی طالبان احتمالا حتی از رهبری آن در سالهای ۱۹۹۰ افراطیتر، انتقامجوتر و خشکمغزتر است. ساختوپاخت با آمریکا، همانطور که در جمهوری اسلامی ایران و تجربه «بچههای نیویورک» دیدیم، به معنای «معتدل» و «اصلاحطلب» شدن نیست.
فراموش نکنیم که در اوت سال ۲۰۰۰ طرحی که پرزیدنت بیل کلینتون برای برقراری رابطه با طالبان تمهید کرده بود در آستانه اجرا قرار داشت. این طرح سه مبلغ اساسی در واشنگتن داشت: حامد کرزی، محمد اشرف غنی احمدزی و زلمی خلیلزاد. بر اساس آن طرح قرار بود کرزی بهعنوان نخستین سفیر «امارت اسلامی» طالبان در واشنگتن تعیین شود. حمله القاعده به نیویورک و واشنگتن که چند هفته بعد رخ داد، آن طرح را به سبد زباله فرستاد. با این حال، مثلث کرزی، غنی و خلیلزاد موفق شد نقش مهمی در تعیین سرنوشت افغانستان به دست آورد. در وقایع اخیر نیز خلیلزاد مبتکر معاهده آمریکاـطالبان در دوحه بود. غنی نقش خنثیکننده نیروی مقاومت افغانستان را بر عهده گرفت و کرزی اکنون بهعنوان ریشسفید محلی میکوشد تا با تلفیق طالبان و چند گروه بیریشه در کابل، راه را برای سلطه طالبان هموار کند. تعجب نکنید اگر دولت بایدن طی چند ماه آینده، با وساطت کرزی و خلیلزاد، امارت اسلامی طالبان را به رسمیت بشناسد و طرح کلینتون را پس از دو دهه، تحقق بخشد.
با این حال، نباید تصور کرد که تراژدی افغانستان با «The End» (پایان) هالیوودی تمام شده است. برای پژوهندگان امور افغانستان مسلم است که طالبان، مانند همگنان خود در خلافت اسلامی داعش، قادر به پیریزی یک دولت به معنای متعارف آن نیست و نخواهد بود. حضور آنان در این مرحله از تاریخ افغانستان مانند حضور یک زلزله یا سیلاب در یک مقطع جغرافیایی است که بهرغم تاثیرگذاری در کوتاهمدت، نمیتواند واقعیت پایان آن مقطع را در درازمدت تغییر دهد.
نبرد افغانستان برای آزادی و کرامت انسانی به یک توقف شدید و ناگهانی رسیده است. اما این توقف، به گمان من، کوتاهمدت خواهد بود و این نبرد به شکلهای گوناگون از سر گرفته خواهد شد.
@AmirTaheri4
یک مشاطهگر طالبان، آقایی که مدتها در خدمت آقایان خمینی و خامنهای بوده است، افسانه دیگری را تبلیغ میکند: بازگشت طالبان به قدرت نشانه علاقه مردم افغانستان به اسلام است. اما این افسانه نیز دروغی بیش نیست. افغانستان که در دوران سلطه کمونیستها ۲.۵ میلیون آواره تحویل جهان داد، در دوران سلطه مجاهدین و سپس، طالبان این رقم را تقریبا دو برابر کرد. اکنون نیز با سلطه مجدد طالبان، سیلابی از فراریان از حکومت اسلامی در حال شکل گرفتن است.
یک افسانه دیگر را پرزیدنت بایدن عرضه میکند: خودداری ارتش افغانستان از مقاومت باعث پیروزی طالبان شد. اما واقعیت این است که تصمیم آمریکا به خروج شتابزده از افغانستان سبب اصلی عدم مقاومت ارتش افغانستان بود. در فوریه ۲۰۲۰، ایالات متحده آمریکا، ابرقدرت بزرگ، برای نخستین بار با یک گروه تروریستی نه تنها مذاکره کرد بلکه به امضای یک معاهده نیز تن داد. در این معاهده، دو طرفــ که تلویحا از نظر اخلاقی، سیاسی و نظامی، برابر قلمداد میشوندــ میپذیرند که بر اساس یک آتشبس دوجانبه، از حمله به نیروهای یکدیگر خودداری کنند. به عبارت دیگر، واشنگتن چراغ سبز را برای حمله طالبان به نیروهای دولتی افغانستان روشن کرد.
معاهده دوحه که تنها میتواند «شرمآور» توصیف شود، یک سال به طالبان فرصت داد که با اطمینان از بیطرفی آمریکا، هرگاه و هرجا که خواست نیروهای دولتی را هدف قرار دهد. سقوط سریع تقریبا تمامی شهرهای بزرگ افغانستان بسیاری از ناظران را شگفتزده کرده است. اما واقعیت این است که تقریبا در تمامی این شهرها نیروهای طالبان از یک سال پیش مستقر بودند و منتظر فرصت که ایالات متحده آمریکا باقیمانده نیروهای خود را بیرون ببرد. طالبان در جنگ پیروز نشد زیرا جنگی در کار نبود.
شاید خطرناکترین افسانه، که اخیرا در شبکههای تلویزیونی ایالات متحده آمریکا نیز مطرح شد، این است که طالبان تغییر کرده است و رهبری جدیدش بیشتر به جناح «اصلاحطلب» و «معتدل» در جمهوری اسلامی ایران نزدیک است تا جناح «اصولگرا». اما یک نگاه کوتاه به پرونده هیبتالله آخوندزاده، سراجالدین حقانی، ملاعبدالغنی برادر، ذبیحالله مجاهد و پسران ملامحمدعمر مرحوم نشان میدهد که رهبری کنونی طالبان احتمالا حتی از رهبری آن در سالهای ۱۹۹۰ افراطیتر، انتقامجوتر و خشکمغزتر است. ساختوپاخت با آمریکا، همانطور که در جمهوری اسلامی ایران و تجربه «بچههای نیویورک» دیدیم، به معنای «معتدل» و «اصلاحطلب» شدن نیست.
فراموش نکنیم که در اوت سال ۲۰۰۰ طرحی که پرزیدنت بیل کلینتون برای برقراری رابطه با طالبان تمهید کرده بود در آستانه اجرا قرار داشت. این طرح سه مبلغ اساسی در واشنگتن داشت: حامد کرزی، محمد اشرف غنی احمدزی و زلمی خلیلزاد. بر اساس آن طرح قرار بود کرزی بهعنوان نخستین سفیر «امارت اسلامی» طالبان در واشنگتن تعیین شود. حمله القاعده به نیویورک و واشنگتن که چند هفته بعد رخ داد، آن طرح را به سبد زباله فرستاد. با این حال، مثلث کرزی، غنی و خلیلزاد موفق شد نقش مهمی در تعیین سرنوشت افغانستان به دست آورد. در وقایع اخیر نیز خلیلزاد مبتکر معاهده آمریکاـطالبان در دوحه بود. غنی نقش خنثیکننده نیروی مقاومت افغانستان را بر عهده گرفت و کرزی اکنون بهعنوان ریشسفید محلی میکوشد تا با تلفیق طالبان و چند گروه بیریشه در کابل، راه را برای سلطه طالبان هموار کند. تعجب نکنید اگر دولت بایدن طی چند ماه آینده، با وساطت کرزی و خلیلزاد، امارت اسلامی طالبان را به رسمیت بشناسد و طرح کلینتون را پس از دو دهه، تحقق بخشد.
با این حال، نباید تصور کرد که تراژدی افغانستان با «The End» (پایان) هالیوودی تمام شده است. برای پژوهندگان امور افغانستان مسلم است که طالبان، مانند همگنان خود در خلافت اسلامی داعش، قادر به پیریزی یک دولت به معنای متعارف آن نیست و نخواهد بود. حضور آنان در این مرحله از تاریخ افغانستان مانند حضور یک زلزله یا سیلاب در یک مقطع جغرافیایی است که بهرغم تاثیرگذاری در کوتاهمدت، نمیتواند واقعیت پایان آن مقطع را در درازمدت تغییر دهد.
نبرد افغانستان برای آزادی و کرامت انسانی به یک توقف شدید و ناگهانی رسیده است. اما این توقف، به گمان من، کوتاهمدت خواهد بود و این نبرد به شکلهای گوناگون از سر گرفته خواهد شد.
@AmirTaheri4