جبرخانه ای که من در آن محکوم به #عذاب_ابدی هستم بیش از یک میلیون و ششصدهزار کیلومتر مربع مساحت دارد و قسمت زیادی از آن حاصلخیز و با طراوات است، وسعت این فضا بقدری است که چهار فصل مختلف در یک زمان در آن وجود دارد، موقعی که در یک قسمت آن کوه ها از برف و یخ پوشیده شده در قسمت دیگر حرارت هوا بیش از بیست و پنج درجه بالای صفر است و زمانی که در نقطه ی سردسیر آن گل های یخ شکفته شده در نقاط گرمسیر آن سنبله های گندم نزدیک درو کردن است ولی با وجود اینها، این فضای وسیع و این اقلیم حاصلخیز، جهنم روی زمین است و مردمی که در آن زندگی می کنند در حال اختناق و خفقان می باشند!
من در این اقیانوس بدبختی و بینوایی محکوم به فنا هستم، فریاد یا ناله، فحش یا التماس، بغض یا محبت، کوشش یا سستی، هیچکدام مانع غوطه خوردن و غرق شدن من نخواهد شد، من محکوم به عذاب ابدی هستم. در این باتلاق متعفن که عمقش بی انتهاست لحظه به لحظه فروتر می روم. شیون و نعره و فریاد به جایی نمی رسد، زاری و استغاثه ام دلی را غمگین و روحی را متاثر نمی سازد چون هرکسی در اطراف من، در این منجلاب پرعفونتی که مملو از تیغ های زهرآگین و اشباع از حیوانات گزنده و کشنده است وجود دارد، همه هم درد و هم بند من هستند. هر کدام به نحوی خاص با این عذاب ابدی دست به گریبانند، همه ناله می کنند! همه فریاد می زنند! همه می گریند! همه آرزوی مرگ می کنند! و در عین حال همه از مرگ هراسانند! چون هنوز هیچکدام ولو برای یک لحظه هم باشد طعم شیرین زندگی را نچشیده اند!
در این جهنم سوزانی که من زندگی می کنم نور و هوا وجود ندارد. نعره و فریاد از نزدیک ترین مسافت شنیده نمی شود. تشنجات جانفرسا و آلام روح گدازی که ما را به بدترین وضعی شکنجه می دهد از کوتاه ترین فاصله دیده نمی شود.
سکوت و ظلمت بر این قبرستان وسیع حکمفرماست. این سکوت مطلق و ظلمت بی انتها بقدری وحشتناک و رعب آورند که آلام و رنج های دیگرمان در مقابل آنها قابل اهمیت نیست. ترس و وحشت سراسر وجودمان را فراگرفته، سوءظن و بدبینی به منتها درجه رسیده. از سایه ی خود بیمناک و از برادر خود بدگمانیم. ما محکوم به عذاب ابدی هستیم. همه از هم و باهم رنج می بریم. همه از هم و باهم می ترسیم، همه از دست هم و باهم فریاد می زنیم، همه از هم و باهم ناراضی هستیم! همگی از هم متنفر و بیزاریم ولی همگی باهم این جهنم واقعی را بوجود آورده ایم!
سکوت و ظلمت بر این قبرستان وسیع حکمفرماست. این سکوت مطلق و ظلمت بی انتها بقدری وحشتناک و رعب آورند که آلام و رنج های دیگرمان در مقابل آنها قابل اهمیت نیست. ترس و وحشت سراسر وجودمان را فراگرفته، سوءظن و بدبینی به منتها درجه رسیده. از سایه ی خود بیمناک و از برادر خود بدگمانیم. ما محکوم به عذاب ابدی هستیم. همه از هم و باهم رنج می بریم. همه از هم و باهم می ترسیم، همه از دست هم و باهم فریاد می زنیم، همه از هم و باهم ناراضی هستیم! همگی از هم متنفر و بیزاریم ولی همگی باهم این جهنم واقعی را بوجود آورده ایم!
شخص تازه ای که بدون سابقه وارد این سرزمین می شود، ابتدا از اظهار هر نوع عقیده و هر نوع قضاوتی در مورد این اقلیم عاجز خواهد بود، اوضاع ظاهری از هر نوع آراسته و بیراسته است، در اینجا هم مثل تمام کشورهای متمدن دنیا حکومت دمکراسی وجود دارد. مجلس شورای ملی و قانون اساسی دارد، عدلیه و نظمیه، قاضی و پاسبان، قوه ی مقننه و قوه ی قضاییه و قوه ی مجریه. همگی با تمام تشریفات و ترکیباتی که در سایر ممالک عالم هست، در اینجا هم عینا موجود است، مطبوعات با کمال آزادی مشغول انجام وظایف اجتماعی خود می باشند!
نطق های آتشین است که از طرف نمایندگان ملت در مجلس شورا ایراد می شود. بیانیه و ابلاغیه های مرتبی است که از طرف دولت منتشر می گردد. هیات دولت از مجلس شورا که نماینده ی مردمند رای اعتماد می طلبند و نمایندگان از طرف ملت رای اعتماد می دهند وزیر مالیه و معارف و داخله و خارجه و بهداری و طرق و پیشه و هنر و کشاورزی و پست و تلگراف و وزیر جنگ داریم، تشکیلات مذهبی ما مرتب است، موسسات خیریه و صندوق های اعانه در هر رشته فراوان است، انجمن ها و احزاب ملی در هر گوشه و کنار وجود دارد. هر چه در متمدن ترین کشور دنیاست در اینجا نیز موجود می باشد.
راستی، درستی، نوع پروری، فقیرنوازی، وطن خواهی، خداپرستی، اصلاح طلبی، نیک نفسی، معارف دوستی کلمات متدواله ما هستند. با تمام این احوال ما جز #بدبختی و #رنج دائمی و ترس و کینه هیچ چیز دیگر نداریم و آنچه در محیط ما وجود دارد همه و همه برای تشدید شکنجه و افزایش رنج های جگر گداز ماست. …
نطق های آتشین است که از طرف نمایندگان ملت در مجلس شورا ایراد می شود. بیانیه و ابلاغیه های مرتبی است که از طرف دولت منتشر می گردد. هیات دولت از مجلس شورا که نماینده ی مردمند رای اعتماد می طلبند و نمایندگان از طرف ملت رای اعتماد می دهند وزیر مالیه و معارف و داخله و خارجه و بهداری و طرق و پیشه و هنر و کشاورزی و پست و تلگراف و وزیر جنگ داریم، تشکیلات مذهبی ما مرتب است، موسسات خیریه و صندوق های اعانه در هر رشته فراوان است، انجمن ها و احزاب ملی در هر گوشه و کنار وجود دارد. هر چه در متمدن ترین کشور دنیاست در اینجا نیز موجود می باشد.
راستی، درستی، نوع پروری، فقیرنوازی، وطن خواهی، خداپرستی، اصلاح طلبی، نیک نفسی، معارف دوستی کلمات متدواله ما هستند. با تمام این احوال ما جز #بدبختی و #رنج دائمی و ترس و کینه هیچ چیز دیگر نداریم و آنچه در محیط ما وجود دارد همه و همه برای تشدید شکنجه و افزایش رنج های جگر گداز ماست. …
من برای این از مرگ گریزانم که زندگی فوق العاده مدیون من است! من با زندگی محاسبات زیادی دارم و معامله زندگی با من همیشه نسیه بوده است! به این واسطه از زندگی طلبکارم و به هیچ وجه حاضر نیستم دست از گریبان مدیون خود بردارم… اصلا من زندگی به معنی زمان حال ندارم، زندگانی من هر روز به فردا حواله می شود… من به فردا علاقمندم.
این فردایی که همیشه فردایی دیگر در عقب دارد و هیچوقت امروز نخواهد شد، تنها امید من است(چه امید محالی!)فردا، فردا، آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشی است که سرتاسر #جهنم شنیده می شود، #فردا سرود ابدی ماست، فردا نان خواهی خورد، فردا را راحت خواهیم کرد، فردا رفع ظلم خواهد شد! فردا آلام و مصائب مان تخفیف خواهد یافت.
فردا دژخیمان دست از شکنجه و عذاب ما خواهند کشید! فردا صدای تازیانه ی جان گدازی که گوشت ها و استخوان های ما را به هم می کوبد شنیده نخواهد شد! فردا کابوس مرگ و وحشت، اعصاب مان را مرتعش نخواهد کرد! فردا آتش جهنم خاموش خواهد شد. این فردایی که از روز ازل اجداد ما انتظار داشته و اعقاب ما تا ابد منتظر خواهند بود.
این فردایی که همیشه فردایی دیگر در عقب دارد و هیچوقت امروز نخواهد شد، تنها امید من است(چه امید محالی!)فردا، فردا، آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشی است که سرتاسر #جهنم شنیده می شود، #فردا سرود ابدی ماست، فردا نان خواهی خورد، فردا را راحت خواهیم کرد، فردا رفع ظلم خواهد شد! فردا آلام و مصائب مان تخفیف خواهد یافت.
فردا دژخیمان دست از شکنجه و عذاب ما خواهند کشید! فردا صدای تازیانه ی جان گدازی که گوشت ها و استخوان های ما را به هم می کوبد شنیده نخواهد شد! فردا کابوس مرگ و وحشت، اعصاب مان را مرتعش نخواهد کرد! فردا آتش جهنم خاموش خواهد شد. این فردایی که از روز ازل اجداد ما انتظار داشته و اعقاب ما تا ابد منتظر خواهند بود.
در این کشور حرف بد جزء جرایم، بلکه جنایات است لیکن اعمال بد قابل اهمیت نیست! در اینجا همه کارهای بد عمل می شود بدون اینکه حرفی از آنها زده شود و کلیه حرفه های خوب زده می شود بدون اینکه کوچکترین عملی در آنها باشد!
ندای فضیلت و تقوا از زمین و آسمان بلند است ولی فضیحت و روسیاهی از در و دیوار می بارد. راستی و درستی الفبا و درس اول کتاب های مدارس ماست ولی اولین دروغ و نادرستی است که به طفل گفته و تعلیم داده می شود.
قهقهه ما زهرخند بغض و عداوتی است که به هر طرف متوجه شود مانند شعله آتش سوزنده و کشنده است، گریه ما اشک های مسرتی است که در ناکامی و مرگ اقوام و دوستان مان بی اختیار سرازیر می شود. بدبختی و بینوایی نزدیک ترین اقوام و دوستان مان بزرگ ترین سبب شادی و نشاط ماست! ظاهرا چهره خود را غمگین کرده می گوییم، ای بیچاره، لیکن در قلب مان موجی از مسرت آتش ناکامی و اندوه مان را موقتا تسکین می دهد!
بالعکس موقعی که دوستان و اقوام حتی برادرمان از شادی و موفقیت های خود سخن می راند، خنده کنان می گوییم الحمدالله چقدر خوشحال شدم! اما در باطن آتش خشم و حسادت مان تا اعماق روح مان زبانه کشیده قلب و مغزمان را می گدازد.
ندای فضیلت و تقوا از زمین و آسمان بلند است ولی فضیحت و روسیاهی از در و دیوار می بارد. راستی و درستی الفبا و درس اول کتاب های مدارس ماست ولی اولین دروغ و نادرستی است که به طفل گفته و تعلیم داده می شود.
قهقهه ما زهرخند بغض و عداوتی است که به هر طرف متوجه شود مانند شعله آتش سوزنده و کشنده است، گریه ما اشک های مسرتی است که در ناکامی و مرگ اقوام و دوستان مان بی اختیار سرازیر می شود. بدبختی و بینوایی نزدیک ترین اقوام و دوستان مان بزرگ ترین سبب شادی و نشاط ماست! ظاهرا چهره خود را غمگین کرده می گوییم، ای بیچاره، لیکن در قلب مان موجی از مسرت آتش ناکامی و اندوه مان را موقتا تسکین می دهد!
بالعکس موقعی که دوستان و اقوام حتی برادرمان از شادی و موفقیت های خود سخن می راند، خنده کنان می گوییم الحمدالله چقدر خوشحال شدم! اما در باطن آتش خشم و حسادت مان تا اعماق روح مان زبانه کشیده قلب و مغزمان را می گدازد.
اینجا سرزمین عجایب و اسرار است موقعی که سر یکدیگر را از بدن جدا می کنیم با آهنگ پدرانه به هم می گوییم : میازار موری که دانه کش است- که جان دارد و جان شیرین خوش است.
پدر روحانی ما مذهب ندارد، پاسبان دزد است، قاضی آدم کش است، وکلایمان را نه به اسم انتخاب کرده و نه به عمر شناخته ایم، دولت دشمن جانی ماست، فرهنگ مان کانون فساد و جهل است، عدلیه مان مرکز ظلم و شقاوت است!
همه می دانیم همه! هسته این قضایا را بهم می گوییم، لیکن به پدر روحانی احترام می گذاریم از پاسبان می ترسیم، به قاضی التماس می کنیم، به وکلا و مجلس متوسل می شویم، از دولت انتظار شفقت و مساعدت داریم و برای رفع ظلم به عدلیه پناه می بریم!
احترام مان به روسای مذهبی، ترس مان از پلیس، التماس مان به قاضی، توسل مان به مجلس، دادخواهی مان به عدلیه، همه #ریاکاری و #دروغ است. دعای علما، حفاظت پلیس و عدالت قاضی و دفاعی که مجلس از حقوق ما می کند از دروغ هم دروغ تر است! دروغ هیزم آتش جهنم ماست، دروغ ماده ی اولیه ی این کارخانه ی رنج و عذاب است، دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعه ی آفت زده است، دروغ تخم پر حاصل و با برکتی است که لاینقطع در این سرزمین بلا کاشته شده و ثمر آن هر لحظه بر قطر خرمن های بغض و عداوت و تنفر و بدبینی و عدم اعتماد ما نسب به هم می افزاید، دروغ کنسرت غولان و آهنگ عزایی است که در سرتاسر این قبرستان رعب آور نواخته می شود. دروغ سرود ملی جهنمیان است.
زندگی ما این قسم می گذرد. در میان شعله های جهنم می خندیم، گریه می کنیم، می ترسیم، امیدواریم، مایوسیم، می روییم، رشد می کنیم، گل می دهیم، پژمرده و پرپر می شویم، خشک شده می سوزیم و خاکستر می شویم، از عدم به وجود و از وجود به عدم می رویم، لیکن لهیب آتش ابدی است، ما و نسل های آینده در این جهنم الی الابد خواهیم سوخت...
پدر روحانی ما مذهب ندارد، پاسبان دزد است، قاضی آدم کش است، وکلایمان را نه به اسم انتخاب کرده و نه به عمر شناخته ایم، دولت دشمن جانی ماست، فرهنگ مان کانون فساد و جهل است، عدلیه مان مرکز ظلم و شقاوت است!
همه می دانیم همه! هسته این قضایا را بهم می گوییم، لیکن به پدر روحانی احترام می گذاریم از پاسبان می ترسیم، به قاضی التماس می کنیم، به وکلا و مجلس متوسل می شویم، از دولت انتظار شفقت و مساعدت داریم و برای رفع ظلم به عدلیه پناه می بریم!
احترام مان به روسای مذهبی، ترس مان از پلیس، التماس مان به قاضی، توسل مان به مجلس، دادخواهی مان به عدلیه، همه #ریاکاری و #دروغ است. دعای علما، حفاظت پلیس و عدالت قاضی و دفاعی که مجلس از حقوق ما می کند از دروغ هم دروغ تر است! دروغ هیزم آتش جهنم ماست، دروغ ماده ی اولیه ی این کارخانه ی رنج و عذاب است، دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعه ی آفت زده است، دروغ تخم پر حاصل و با برکتی است که لاینقطع در این سرزمین بلا کاشته شده و ثمر آن هر لحظه بر قطر خرمن های بغض و عداوت و تنفر و بدبینی و عدم اعتماد ما نسب به هم می افزاید، دروغ کنسرت غولان و آهنگ عزایی است که در سرتاسر این قبرستان رعب آور نواخته می شود. دروغ سرود ملی جهنمیان است.
زندگی ما این قسم می گذرد. در میان شعله های جهنم می خندیم، گریه می کنیم، می ترسیم، امیدواریم، مایوسیم، می روییم، رشد می کنیم، گل می دهیم، پژمرده و پرپر می شویم، خشک شده می سوزیم و خاکستر می شویم، از عدم به وجود و از وجود به عدم می رویم، لیکن لهیب آتش ابدی است، ما و نسل های آینده در این جهنم الی الابد خواهیم سوخت...
وقایع سال های اخیر در تاریخ #جهنم کم سابقه و قابل اهمیت است، سرزمین وسیعی که همیشه دچار اغتشاش و ناامنی و هرج و مرج و قتل و غارت بود ناگهان سکون و آرامشی یافت که مایه ی بهت و حیرت تمام جهنمیان گردید، غولان سرکشی که در این میدان وسیع مشغول تاخت و تاز و کشتار و چپاول بودند وحشت زده در مقابل دیوی که مـَلـِک دوزخ شده بود سر تسلیم و تعظیم فرود آوردند.
چندی نگذشت که فرمانروای جهنم قدرت خدایی یافت! آیا خداوند برای اولین بار در سرنوشت جهنم دخالت کرده و ناله و استغاثه ی دوزخیان او را به برانگیختن قدرتی برای آرامش جهنم حاضر نموده است؟
آیا قوت و غذای ما دیگر بدست راهزنان تاراج نخواهد شد؟ و سینه و شکم عیال و اولادمان زیر سم اسبان یاغیان و گردنکشان لگدکوب و پایمال نخواهد شد؟ آیا نظم و آرامش برقرار خواهد شد؟ و شعله های آتش ابدی رو به خاموشی رفته و حرارت سوزان دوزخ تخفیف خواهد یافت؟
آواز نشاط از هر طرف بلند شد. جشن ها گرفته چراغانی ها کردیم، کاروان شادی از هر سو براه افتاد. بالاخره فرشته نشاط در جهنم پر و بال گشوده بود! هنوز از حیرت این واقعه شگفت انگیز خارج نشده بودیم که بهت و تحیر عجیبی بر وجودمان استیلا یافت.
چندی نگذشت که فرمانروای جهنم قدرت خدایی یافت! آیا خداوند برای اولین بار در سرنوشت جهنم دخالت کرده و ناله و استغاثه ی دوزخیان او را به برانگیختن قدرتی برای آرامش جهنم حاضر نموده است؟
آیا قوت و غذای ما دیگر بدست راهزنان تاراج نخواهد شد؟ و سینه و شکم عیال و اولادمان زیر سم اسبان یاغیان و گردنکشان لگدکوب و پایمال نخواهد شد؟ آیا نظم و آرامش برقرار خواهد شد؟ و شعله های آتش ابدی رو به خاموشی رفته و حرارت سوزان دوزخ تخفیف خواهد یافت؟
آواز نشاط از هر طرف بلند شد. جشن ها گرفته چراغانی ها کردیم، کاروان شادی از هر سو براه افتاد. بالاخره فرشته نشاط در جهنم پر و بال گشوده بود! هنوز از حیرت این واقعه شگفت انگیز خارج نشده بودیم که بهت و تحیر عجیبی بر وجودمان استیلا یافت.
مـَلـِک دوزخ مریض بود! مـَلـِک دوزخ مرض جوع و استسقا داشت. از خوردن و آشامیدن سیر نمی شد، خوراکش طلا و مشروبش خون بود! #ملک_دوزخ مانند جهنم هر چه می خورد و می آشامید هل من مزید می گفت، ریزه طلا و قطره خونی نبود که وسط عمال مـَلـِک صورت آن برداشته نشود، ترس و وحشت بی نظیری سراسر جهنم را فرا گرفت!
این ترس، ترس عادی و معمول دوزخیان نبود. این ترس در اعماق، پی ها و در میان سلول ها و در تمام گلبول های خون و مغز نفوذ کرده بود، این ترس موقتی و آنی نبود این ترس مانند میکروب سل مغزمان را می گداخت و قلب مان را سوراخ می کرد، وحشت زده، در ظلمت و تاریکی، در تنهایی و عزلت در گمنامی و مرگ پناه می بردیم که مبادا عمال مـَلـِک برای جستجوی غذا و شراب او دست روی شانه ی ما گذارند ما هر چه فقیر و هر چه بی خون باشیم، باز هم با فشار یک ارزن طلا در کیسه و یک قطره ی خون در عروق مان یافت می شود، غذای مـَلـِک از همین ارزن ها و قطره ها انباشته خواهد شد!
فرار کنیم، فرار در بیغوله ها، در بیابان ها، در کویرها، در وادی های بی آب و علف، در قبرستان ها، در گودال ها، در گورها پناهنده و پنهان شویم!
این ترس، ترس عادی و معمول دوزخیان نبود. این ترس در اعماق، پی ها و در میان سلول ها و در تمام گلبول های خون و مغز نفوذ کرده بود، این ترس موقتی و آنی نبود این ترس مانند میکروب سل مغزمان را می گداخت و قلب مان را سوراخ می کرد، وحشت زده، در ظلمت و تاریکی، در تنهایی و عزلت در گمنامی و مرگ پناه می بردیم که مبادا عمال مـَلـِک برای جستجوی غذا و شراب او دست روی شانه ی ما گذارند ما هر چه فقیر و هر چه بی خون باشیم، باز هم با فشار یک ارزن طلا در کیسه و یک قطره ی خون در عروق مان یافت می شود، غذای مـَلـِک از همین ارزن ها و قطره ها انباشته خواهد شد!
فرار کنیم، فرار در بیغوله ها، در بیابان ها، در کویرها، در وادی های بی آب و علف، در قبرستان ها، در گودال ها، در گورها پناهنده و پنهان شویم!
خیر، لباس خود را آتش زده لخت و عریان رگ های خود را قطع نماییم. بدین ترتیب #طلا و #خون پیش ما یافت نخواهد شد و از تعرض عمال ملک محفوظ خواهیم ماند! زیرا فرار به هیچ وجه ممکن نیست، از شهری به شهر، از ده به ده، از محله به محله از کوچه به کوچه، از خانه به خانه رفت و آمدمان تحت نظر و بازرسی است و کوچک ترین حرکت مان جواز لازم دارد.
آه که از یادآوری این اوضاع پشتم می لرزد و خون در عروقم یخ می بندد، همین نامه ای که امروز به تو می نویسم در زمان ملک دوزخ بدون هیچ تردید آخرین قطره ی خون مرا به باد فنا می داد، تمام نامه ها تحت نظارت و تفتیش بود و پای هر صندوق پستی ماموری در کمین خون و طلا انتظار می کشید!
هیچ جای تردید نبود که نویسنده ی چنین نامه ای دارای خون است، بودن خون در رگ ها تولید عصبانیت می کند و عصبانیت، قوه ی مخالف و منفی به وجود می آورد، خون ها را از رگ ها باید گرفت بودن خون در رگ های مردم مانع تمرکز طلاست و طلا و خون بیش از آنچه که رنگشان شبیه هم است فریفته ی هم می باشند، اگر خون متفرق باشد طلا هم پراکنده است، خون مردم را بگیرند طلای آنها بالطبع گرفته خواهد شد!
آه که از یادآوری این اوضاع پشتم می لرزد و خون در عروقم یخ می بندد، همین نامه ای که امروز به تو می نویسم در زمان ملک دوزخ بدون هیچ تردید آخرین قطره ی خون مرا به باد فنا می داد، تمام نامه ها تحت نظارت و تفتیش بود و پای هر صندوق پستی ماموری در کمین خون و طلا انتظار می کشید!
هیچ جای تردید نبود که نویسنده ی چنین نامه ای دارای خون است، بودن خون در رگ ها تولید عصبانیت می کند و عصبانیت، قوه ی مخالف و منفی به وجود می آورد، خون ها را از رگ ها باید گرفت بودن خون در رگ های مردم مانع تمرکز طلاست و طلا و خون بیش از آنچه که رنگشان شبیه هم است فریفته ی هم می باشند، اگر خون متفرق باشد طلا هم پراکنده است، خون مردم را بگیرند طلای آنها بالطبع گرفته خواهد شد!
گرفتن خون های ما تازگی نداشت و از قدیم ترین ازمنه تاریخ، خون در ما علامت مرض خطرناکی بوده که فورا باید جلوگیری شود. این هم گویا از خصوصیات جهنم است، شاید دوای بی خونی بهترین علاج دردهای روحی ما دوزخیان باشد چون وقتی که رگ هایمان از خون تهی است، اعضایمان کرخت است و آلام و مطایب مان را کمتر حس می کنیم، هنوز یک قرن نگذشته است که یکی از معروف ترین صدراعظم های ما دچار مرض پرخونی شده بود. ملک آن وقت دستور داد در حمام خونش را بگیرند و از اعمال بی رویه ای که در اثر زیادی خون بجا می آورد جلوگیری نمایند!
ما هر سال ایام عید یعنی روزهای اول بهار از کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان، استادان متخصص را برای گرفتن خون های زیادی به منزل می طلبیم و با تشریفات تمام از رگ های دست و پشت سر میان دو کتف خود خون مفصلی گرفته به این طریق یک سال سلامتی خود را بیمه می کنیم!
اطفال خردسال با چهره ی زرد و بدن لاغر و استخوان های خشکیده با تسلیم فوری خود به مادران و استادان نشان می دهند که خون در بدن شان وجود ندارد و به این طریق بیش از چند قطره خون از پشت آنها گرفته نمی شود لیکن اطفال لجوج با شیون و زاری و فرار خود زیادی خون شان را ثابت نموده لذا تا آخرین قطره ی خون شان با تیغ استاد از پشت خارج نشود فارغ نخواهند شد.
خون بزرگ ترین دشمن ما است، ما به هر وسیله ای باشد باید آن را از خود دفع نماییم. حتی اگر به هیچ طریقی نبود لازم است با زدن شمشیر به فرق خود خون زیادی را از بدن خارج نموده خود را از شر خسارت خون داشتن محفوظ بداریم.
ما هر سال ایام عید یعنی روزهای اول بهار از کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان، استادان متخصص را برای گرفتن خون های زیادی به منزل می طلبیم و با تشریفات تمام از رگ های دست و پشت سر میان دو کتف خود خون مفصلی گرفته به این طریق یک سال سلامتی خود را بیمه می کنیم!
اطفال خردسال با چهره ی زرد و بدن لاغر و استخوان های خشکیده با تسلیم فوری خود به مادران و استادان نشان می دهند که خون در بدن شان وجود ندارد و به این طریق بیش از چند قطره خون از پشت آنها گرفته نمی شود لیکن اطفال لجوج با شیون و زاری و فرار خود زیادی خون شان را ثابت نموده لذا تا آخرین قطره ی خون شان با تیغ استاد از پشت خارج نشود فارغ نخواهند شد.
خون بزرگ ترین دشمن ما است، ما به هر وسیله ای باشد باید آن را از خود دفع نماییم. حتی اگر به هیچ طریقی نبود لازم است با زدن شمشیر به فرق خود خون زیادی را از بدن خارج نموده خود را از شر خسارت خون داشتن محفوظ بداریم.
در تاریخ باستانی ما دو فصل بیشتر یافت نمی شود، دو فصل مهمی که از آغاز اجتماع ما شروع شده و با انقراض عالم خاتمه خواهد یافت.
دو فصل مکرری که همیشه مانند دو عاشق و معشوق یکدیگر را تعقیب نموده و مثل شب و روز دائما دنبال یک دیگرند. این دو فصل با اهمیتی که قطر تاریخ حیات ما را تشکیل داده است، #هرج_و_مرج و #استبداد است.
استبداد پس از هرج و مرج و هرج و مرج پس از استبداد، تاریخ گذشته ی ما غیر از این دو فصل نیست و به هر لفظ و عنوانی ذکر شود تا روز قیامت جز این دو فصل نخواهد بود! درخت آرامش و سکون ما همیشه با خون آبیاری شده و با ظلم و شقاوت و بی رحمی و جنایت تغذیه نموده و وقتی به ثمر رسیده است، ریشه ی آن گندیده و پوسیده شده و به کوچکترین باد حادثه واژگون و ریشه کن گردیده و بلافاصله بجای آن، قارچ های سمی هرج و مرج و اغتشاش از هر گوشه سبز و روییده شده است.
گاهی در زیر سایه ی استبداد با رنگ پریده و اعصاب مرتعش، چشمان وحشت زده ی خود را به دستان خون آلود دژخیمانی که پاسبان درخت امنیت بوده دوخته، سیل های خون و توده های جنایت و شقاوتی که برای آبیاری و تغذیه ی این شجره ی خبیث بوده تماشا کرده، از ترس جرئت نفس کشیدن نداشته ایم و زمانی در میان شعله های آتش اغتشاش و ناامنی که از تصادم صاعقه ی انقلاب در میان این درخت خونخوار ایجاد گشته، سوخته و بریان شده و نعره زنان و فریاد زنان محو و خاکستر شده ایم!
فشار و سنگینی سال ها و قرن هایی که بدین منوال بر ما گذشته، مغزمان را کرخ و جسم مان را زایل نموده است. توده واقعی ما دچار رخوت کامل و بی حسی است که او را در میان آن سکوت مرگ زا و این اغتشاش جان فرسا حفظ نموده است!
در میان جمجمه ی توده ی ما ماده سفید و سنگینی هست که به گچ مرده و آهک آب دیده شبیه تر است تا مغز و در میان رگ های آنها مایع تیره رنگ نیم گرمی وجود دارد که به لای و لجن نزدیک تر است تا خون انسان و در اثر همین خون منجمد است که این توده ی بینوا گوسفندوار میلیون میلیون زیر تیغ ظلم و شقاوت عده ی معدودی گردن نهاده و در نتیجه ی همین مغز کرخ است که دیوانه وار جلّادان خود را ستایش کرده آنها را پیامبر و عادل کبیر نامیده اند!
زندگی در جهنم با خون گرم و مغز سالم محال است. خون باید بقدری منجمد باشد که هزاران درجه حرارت نتواند آن را به جوش و غلیان آورده و مغز باید بقدری بی حس باشد که هیچ واقعه و حادثه ناگواری نتواند سلول های آن را حرکت دهد!
دو فصل مکرری که همیشه مانند دو عاشق و معشوق یکدیگر را تعقیب نموده و مثل شب و روز دائما دنبال یک دیگرند. این دو فصل با اهمیتی که قطر تاریخ حیات ما را تشکیل داده است، #هرج_و_مرج و #استبداد است.
استبداد پس از هرج و مرج و هرج و مرج پس از استبداد، تاریخ گذشته ی ما غیر از این دو فصل نیست و به هر لفظ و عنوانی ذکر شود تا روز قیامت جز این دو فصل نخواهد بود! درخت آرامش و سکون ما همیشه با خون آبیاری شده و با ظلم و شقاوت و بی رحمی و جنایت تغذیه نموده و وقتی به ثمر رسیده است، ریشه ی آن گندیده و پوسیده شده و به کوچکترین باد حادثه واژگون و ریشه کن گردیده و بلافاصله بجای آن، قارچ های سمی هرج و مرج و اغتشاش از هر گوشه سبز و روییده شده است.
گاهی در زیر سایه ی استبداد با رنگ پریده و اعصاب مرتعش، چشمان وحشت زده ی خود را به دستان خون آلود دژخیمانی که پاسبان درخت امنیت بوده دوخته، سیل های خون و توده های جنایت و شقاوتی که برای آبیاری و تغذیه ی این شجره ی خبیث بوده تماشا کرده، از ترس جرئت نفس کشیدن نداشته ایم و زمانی در میان شعله های آتش اغتشاش و ناامنی که از تصادم صاعقه ی انقلاب در میان این درخت خونخوار ایجاد گشته، سوخته و بریان شده و نعره زنان و فریاد زنان محو و خاکستر شده ایم!
فشار و سنگینی سال ها و قرن هایی که بدین منوال بر ما گذشته، مغزمان را کرخ و جسم مان را زایل نموده است. توده واقعی ما دچار رخوت کامل و بی حسی است که او را در میان آن سکوت مرگ زا و این اغتشاش جان فرسا حفظ نموده است!
در میان جمجمه ی توده ی ما ماده سفید و سنگینی هست که به گچ مرده و آهک آب دیده شبیه تر است تا مغز و در میان رگ های آنها مایع تیره رنگ نیم گرمی وجود دارد که به لای و لجن نزدیک تر است تا خون انسان و در اثر همین خون منجمد است که این توده ی بینوا گوسفندوار میلیون میلیون زیر تیغ ظلم و شقاوت عده ی معدودی گردن نهاده و در نتیجه ی همین مغز کرخ است که دیوانه وار جلّادان خود را ستایش کرده آنها را پیامبر و عادل کبیر نامیده اند!
زندگی در جهنم با خون گرم و مغز سالم محال است. خون باید بقدری منجمد باشد که هزاران درجه حرارت نتواند آن را به جوش و غلیان آورده و مغز باید بقدری بی حس باشد که هیچ واقعه و حادثه ناگواری نتواند سلول های آن را حرکت دهد!
در آن وقت که هنوز اثرات خون در مغز نامعلوم بود و تصور می شد که مغز بالاستقلال دارای اثری است، مغزهای سالم برای اطفال شعله های جهنم اقدام نمودند. ملوکِ دوزخ که جز در میان آتش و خون زندگانی آنها محال بود، این مغزهای متمرد و لجوج را که زندگانی آنها خطرناک بود به سختی مورد توجه قرار دادند.
مغز سالم خطرناک بود مخصوصا اگر آن مغز، مغزِ جوان باشد! از طرف یکی از ملوک دوزخ دستور صادر شد که برای حفظ او از رنج بیماری، برای شفای دو غده ای که روی دوش های او بود لازم است هر روز دو جوان کشته شود و مغز سرشان مرهم سردوشی های ملک گردد!
#مغز_جوان دشمن سردوشی ظالم است، برای حفظ سردوشی ها باید مغزهای جوان را نابود کرد، مغز جوان طالب #آزادی و #عدالت است. برای محو آزادی و اجرای ظلم باید مغز جوان پراکنده و متلاشی شود. مغز جوان مرکز بروز افکار و احساسات انسانی است، برای اجرای اصول بربریت و توحش باید مغز جوان معدوم گردد.
مغز جوان شخصیت و شرافت دارد، عقل و منطق دارد، وجدان و استقلال دارد، مغز جوان دشمن زور و نیرنگ است، مغز جوان در مقابل ظلم و قساوت طغیان می کند و از طغیان او طوفان انقلاب بوجود می آید.
تنها انقلاب است که از هر ظلم و زور و نیرنگی قوی تر است، کاخ های ظلم و بیدادگری را سرنگون می کند و بنای پوشالی حکومتی که بر روی پایه های زور و حقه بازی و خیانت و تهدید و چپاول قرار گرفته ویران و زیر و زبر می سازد.
مغز جوان آیینه ی تمام نمای چهره ی زیبای عدالت و حقیقت است، به محض اینکه در سیمای عدالت آثار نقاهت و در قیافه ی حقیقت علایم مرض مشاهده می شود، انعکاس آن در مغز جوان احساس شده، عدالت را با فداکاری و حقیقت را با ایمان معالجه می کند، به هر قیمت ولو به قیمت جان هم باشد آنها را از مرگ و انهدام نجات می دهد زیرا این دو منبع نور و حرارتند و بی وجود آنها سلول های مغز در ظلمت و برودت فرو رفته و فنا خواهند شد.
مغز سالم خطرناک بود مخصوصا اگر آن مغز، مغزِ جوان باشد! از طرف یکی از ملوک دوزخ دستور صادر شد که برای حفظ او از رنج بیماری، برای شفای دو غده ای که روی دوش های او بود لازم است هر روز دو جوان کشته شود و مغز سرشان مرهم سردوشی های ملک گردد!
#مغز_جوان دشمن سردوشی ظالم است، برای حفظ سردوشی ها باید مغزهای جوان را نابود کرد، مغز جوان طالب #آزادی و #عدالت است. برای محو آزادی و اجرای ظلم باید مغز جوان پراکنده و متلاشی شود. مغز جوان مرکز بروز افکار و احساسات انسانی است، برای اجرای اصول بربریت و توحش باید مغز جوان معدوم گردد.
مغز جوان شخصیت و شرافت دارد، عقل و منطق دارد، وجدان و استقلال دارد، مغز جوان دشمن زور و نیرنگ است، مغز جوان در مقابل ظلم و قساوت طغیان می کند و از طغیان او طوفان انقلاب بوجود می آید.
تنها انقلاب است که از هر ظلم و زور و نیرنگی قوی تر است، کاخ های ظلم و بیدادگری را سرنگون می کند و بنای پوشالی حکومتی که بر روی پایه های زور و حقه بازی و خیانت و تهدید و چپاول قرار گرفته ویران و زیر و زبر می سازد.
مغز جوان آیینه ی تمام نمای چهره ی زیبای عدالت و حقیقت است، به محض اینکه در سیمای عدالت آثار نقاهت و در قیافه ی حقیقت علایم مرض مشاهده می شود، انعکاس آن در مغز جوان احساس شده، عدالت را با فداکاری و حقیقت را با ایمان معالجه می کند، به هر قیمت ولو به قیمت جان هم باشد آنها را از مرگ و انهدام نجات می دهد زیرا این دو منبع نور و حرارتند و بی وجود آنها سلول های مغز در ظلمت و برودت فرو رفته و فنا خواهند شد.
فرمانروایان دوزخ مدت ده قرن با مغزهای جوان مبارزه کرده، آنها را له و خمیر نموده و مرهم سردوشی های خود نمودند ولی عاقبت مغز آهنگری که جوان مانده بود و تمام عمر با آتش سرو کار داشت از آتش غضب خداوند دوزخ واهمه ننموده یک مرتبه طغیان نموده، چرم پاره ای که سال ها با صدای پتک و زبانه ی آتش مانوس بود بیرق فتح و ظفر قرار داد. در آن روز هنوز در جمجمه ها مغز و رگ ها خون یافت می شد، جهنم هنوز جهنم نشده بود.
مردم طغیان کردند، خونِ خونخواران را ریخته و مغزِ مغزکُشان را پریشان نمودند!
مَلِک دوزخ منکوب و مغلوب شده و در میان کوهی که پس از قرن ها هنوز از دهانه آن دود دل مظلومانی که مغزشان مرهم شانه های او شده بود، به هوا می رود محبوس گردید.
#انقلاب بر استبداد غالب شد و پیشوای انقلابیون فرشته ای را که از ترس ملکِ دوزخ به کوه ها فرار کرده بود، برتخت فرمانروایی نشانیده، خود از پی کار خود رفت.
پیشوای انقاب با این عمل خود نشان داد که طغیان او طغیان نور برعلیه ظلمت و فرشته بر علیه دیو بوده، و او از خود هیچ اراده و نظر شخصی نداشته است.
او آهنگری بیش نیست خدای خوبی او را برگزیده تا اهریمن ظلم را از جایگاه فرشتگان دور نموده دوباره تخت و تاج را تسلیم فرشته نماید.
مردم طغیان کردند، خونِ خونخواران را ریخته و مغزِ مغزکُشان را پریشان نمودند!
مَلِک دوزخ منکوب و مغلوب شده و در میان کوهی که پس از قرن ها هنوز از دهانه آن دود دل مظلومانی که مغزشان مرهم شانه های او شده بود، به هوا می رود محبوس گردید.
#انقلاب بر استبداد غالب شد و پیشوای انقلابیون فرشته ای را که از ترس ملکِ دوزخ به کوه ها فرار کرده بود، برتخت فرمانروایی نشانیده، خود از پی کار خود رفت.
پیشوای انقاب با این عمل خود نشان داد که طغیان او طغیان نور برعلیه ظلمت و فرشته بر علیه دیو بوده، و او از خود هیچ اراده و نظر شخصی نداشته است.
او آهنگری بیش نیست خدای خوبی او را برگزیده تا اهریمن ظلم را از جایگاه فرشتگان دور نموده دوباره تخت و تاج را تسلیم فرشته نماید.