در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف، بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را #شفا دادم! از خواب که بیدار شدم، خود را #بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!
هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش #آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را ابوالوکیل نامیدند.
اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و #پدر_خر_دزد مرا صاحب کرامت و #معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!
مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.
🔚 پایان...
📎 #داستان_کوتاه #کریم_خان_زند #مرد_حقه_باز #چاپلوس #متملق #شفا #معجزه
🗂 @AntiReligionArchives
اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و #پدر_خر_دزد مرا صاحب کرامت و #معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!
مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.
🔚 پایان...
📎 #داستان_کوتاه #کریم_خان_زند #مرد_حقه_باز #چاپلوس #متملق #شفا #معجزه
🗂 @AntiReligionArchives