کمپین بازگشت شاهزاده
32.9K subscribers
85.9K photos
73.9K videos
461 files
44.6K links
https://telegram.me/C_B_SHAHZADEH
کانال کمپین👆
https://t.me/joinchat/QGibi-Oc3jFYRx5E
ابرگروه کمپین👆

https://twitter.com/payandeiranam
توییتر

@azadi5555
ارتباط با ما
Download Telegram
Forwarded from اتچ بات
🔴‍ لحظه‌های دردناک دختر ایرانشهری تجاوز شده از پیدا کردن مخفیگاه متجاوز تا محکوم شدن در دادگاه

دختر ایرانشهری تجاوز شده پس از اینکه #شکایت و مدارکش به نتیجه نرسید اجبارا برای حفظ #آبرو به #عقد_شرعی متجاوز که نزدیک به #ارگان_امنیتی و به نام ع ت است در آمد.

به گزارش کمپین فعالین بلوچ، مائده (اسم مستعار جهت حفظ هویت)، معلم رسمی آموزش و پروش از اهالی شهرستان خاش است و چندین سال در شهرستان ایرانشهر تدریس میکند.

مائده می گوید: ” طی سال هایی که در ایرانشهر تدریس میکردم چندین مرتبه توسط افرادی در پوشش تاکسی مورد #تهدید قرار گرفتم، این تهدید ها تا جایی ادامه داشت که به نزد ریاست #حراست اداره کل آموزش و پرورش، مراجعه کردم و مسئله را مطرح کرده اما پاسخی دریافت نکردم”.

دختر ایرانشهری تجاوز شده در ادامه گفت: “پس از مدت کوتاهی توسط دو فرد ناشناس #مسلح در ایرانشهر ربوده شده و پس از آن #بیهوش شده و تا وقت به هوش آمدن متوجه چیزی نشدم. یک بار دیگر نیز در شهر زاهدان پس از خروج از ترمینال سوار یک پراید شدم و به خیال اینکه مسافرکش است ادرس دادم تا مرا به مقصد برساند. اما راننده بدون توجه به اعتراض من ، مرا با تهدید اسلحه به مجتمع نسیم برد و این شخص نیز مربوط به ماجرای قبلی بود.

در آنجا یه دختر دیگر را هم جلوی چشمم آزار داد. بعد بیهوش شدم تا اینکه پس از چند ساعت بیدار شدم، هوا تاریک شده و کسی در خانه نبود و توانستم با دراوردن لولای در از خانه خارج شوم”.

این معلم اهل خاش در ادامه توضیح داد: “پس از این ماجرا از فامیل و آشنایان شایعاتی در مورد خودم شنیدم، که فردی به نام “ع.ت” با یکی دو نفر از آشنایان من گفته است که با من ارتباط داشته است، این صحبت ها و شایعات تا حدی در بین فامیل و آشنایان پخش شده بود که مردان فامیل من “ع.ت” را #تهدید کرده بودند و او در جواب گفته بوده که من با وی دوست بوده و ارتباط دارم و از من عکس دارد!

پس از این خانواده و فامیل مرا تهدید به مرگ کردند تا اینکه ریش سفیدان قبیله #پادرمیانی کرده مرا به #عقد شخص #متجاوز دراوردند و بدین صورت به وی میدان دادند تا به کارهای غیراخلاقی اش ادامه دهد.

این قربانی افزود: پنج ماه است که شکایت کردم اما قاضی حتی اصلا پرونده مرا نگاه نمی‌کند در جلسه ی #دادگاه قاضی نه بهم اجازه ی #دفاع داد و نه اجازه ی درخواست #وکیل نه اجازه ی خروج و تماس تلفنی گفت: یا بازداشت و زندان میشی یا #اتهامات فرد متجاوز را قبول میکنی.

حتی وقتی گفتم میخوام با وکیلم تماس بگیرم و در حضور ایشان صحبت کنم بهم اتهام #فرار کردن و در رفتن رو زدند. دقیقا مرا #شکنجه_روانی کرد که به خیال خودش اتهام بگیره.

همچنین با ایجاد #مزاحمت در محل کار و محل اقامتم و ایجاد مزاحمت برای همکارانم و #تهدیدهای مکرر در نهایت مرا وادار کرد تا حاضر به عقد محضری شوم تا #نتوانم از وی شکایت کنم”.

وی در ادامه افزود: “با تحقیق فراوان توانستم محل اقامت این فرد را در مجتمع اطلاعات زاهدان پیدا کنم و وارد منزل شدم که در داخل منزل کیفی پیدا کردم پر از موبایل و مموری کارت که تماما #تصاویر من و سایر #دخترانی بود که مورد #آزار و #اذیت این فرد قرار گرفته بود #مدارک را به مولوی… نشان دادم به من گفت برای حفظ #آبروی بقیه فیلم های دختران دیگر را #پاک کن.”

باوجود #آشکار بودن تمامی شواهد و قرائن این زن اهل شهرستان خاش به دلیل #ترس از #برخورد_سنتی نسبت به خودش و تهدیداتی که صورت گرفته قادر به شکایت کردن نبوده و حتی بارها مورد تهدید قرار گرفته که در صورت طرح موضوع امکان دعوای طایفه ای وجود دارد.

مائده دختر ایرانشهری تجاوز شده میگوید که “ع.ت” دست بالا گرفته و چندین بار از وی به عناوین مختلف منجمله افترا و هتک آبرو و همچنین بخاطر برداشتن موبایلها و مدارک تجاوز از خانه اش به اتهام سرقت و… شکایت کرده است.

گفتنی است، خرداد ماه سال جاری مولوی محمد طیب ملازهی در نماز عید از #راز سر به مهر تجاوز به دختران در ایرانشهر توسط یک باند #تجاوز کار دارای “زر و زور” خبر داد.

این موضوع با واکنشهای متعددی رو به رو شده و مردم برای درخواست امنیت دختران در ایرانشهر #تجمع کردند. برخی از تجمع کنندگان منجمله عبدالله بزرگزاده #بازداشت شده و تا این لحظه همچنان در دست #اطلاعات_سپاه است.

#اتحاد_عمل_سرنگونی_فرقه_تبهکار
#اعتراضات_سراسری
#ایران_نوین_با_بازگشت_شاهزاده
@c_b_shahzadeh
Forwarded from اتچ بات
🔴منوچهر بختیاری در گفتگو با رادیوفردا از داخل زندان کرج:

«تاریخ دوباره تکرار شده. #دیکتاتور، #ضحاک زمان، #جمجمه‌ی_فرزند_من را متلاشی کرده و #من دارم #کاوه‌وار_علیه_ضحاک_زمان #مبارزه می‌کنم #تا_بتوانیم_فریدون را بر #تخت_بنشانیم. ۴۳ سال است که آمدند #اعتبار و #شخصیت و #احترام و همه چیز #ایرانی را از# بین_بردند. چون #اینها_ایرانی #نیستند... انشاءالله بتوانیم با #یکپارچگی و #همصدایی_و_هم‌زبانی #ملت دوباره آن #اعتبار و #آبرو و #حیثیت_ایرانی را #برگردانیم... #اعتصاب_غذای_من ۲۰ روز طول کشید تا #اینکه_شاهزاده_عزیز_رضا_پهلوی و# مردم عزیز، جامعه معلمان و کارگران، مبارزان و دادخواهان و آزادیخواهان از من خواستند اعتصاب را بشکنم. من هم #اطاعت_امر کردم... من به دادستان، رییس زندان، نیروهای امنیتی و همه‌شان گفتم که طرف من شخص #خامنه‌ای است. او قاتل فرزند من، #آمر_قاتل_فرزند_من است. طرف من او است، من با او دارم مبارزه می‌کنم. به من گفتند آزادم می‌کنند اگر حرفی نزنم. گفتم بیایید دهان مرا بدوزید. گفتم مگر می‌شود حرف نزنم؟ #من_دادخواه_همه_ملت_ایران هستم. از کولبر کوهستانی گرفته تا سوخت‌بر سیستانی. سراسر ایران. و برای همین از من می‌ترسند.»

@C_B_SHAHZADEH
🔴 عجب دیسلایک کردن کار کی بوده!!😳

چقدر باید بگذرد تا #زن ،
سوراخِ دِرِیل شده ی روی دیوار فرض نشود ؟

چند قرن طول میکشد
که به اسمِ دوست ، #دستمالی نشود ؟
چقدر باید بگذرد که در مدرسه بدانند ،
خوب بودن دختر نوجوان ،
به بَرنداشتن #ابرو نیست ؟

چقدر طول میکشد که دختری ،
به #مادر هم جنسش دردش را بگوید ؟
چه زمانی #پریود
یک اتفاق طبیعی در بدن تلقّی می شود ،
نه یک‌کلمه خنده دار ؟

در چه سال نوری ای
#گذشته ی یک زن نادیده گرفته میشود
و با او آینده ساخته میشود ؟

چقدر طول می کشد‌ که
دَرِبِ دکترهای #بکارت دوزی گِل گرفته شود ؟
چقدر باید خفه خون گرفت
تا بابت #سیگار و مشروب
به یک دختر نگویند #هرزه ؟
چقدر زمان می برَد که به جای لِنگ و #چاک_سینه ، افکارِ زن به چشم بیاید ؟

چقدر باید پیش رود تا دختری ،
بهانه ی از اسب افتادن و
هزار کوفت و زهرمار دیگر نیاورد
برای از دست دادن #بکارتش ؟

آقای #زرین_کوب عزیز ،
زمان آن رسیده که کتابِ جدیدت را بنویسی
و به جای" #دو_قرن_سکوت " ،

نامش را " #ده_قرن_خفه_خون "بگذاری .



@C_B_SHAHZADEH
👍1
در اعتراض به بهداشت روزنامه ای
در اعتراض به حقوق های کاغذی
تقدیم به بانوان در بند چون منیره برادران.

بعضی وقتها به خودم میگویم چرا انچه از گذشته ها در خاطرم مانده پاک نمیشود؟!
نکند من هم به قول پدربزرگ بی نمازم که به مادربزرگ همیشه دست به وضو ام میگفت دلتو سفید کن، سجاده و قبله برات کاری نمیکنه، داره قلبم سیاه میشه! اما امروز میفهمم،
میفهمم که دلم سیاه نیست، بلکه این سیاهی های دوپا و لب و دهنهای متعفن هستند که بر ما چنپره زدند و نمیگذارند خودمان باشیم.
گویی موجودی که جوجه مرغ ها را شکار میکند، اما نمیخورد بلکه خونشان را میمکد و میرود، میرود که دیگری را چنین کند، خشک و عاری از زندگی و لذت و ازادی و حیات میخواهمان تا چون خودش به نجوا کنندگان، انسانیت، خودمان را بزک کنیم تا به شکارچی دیگری تبدیل شویم و شکر جنایت به جا اوریم!

بچه بودم هشت نه ساله، عمه بزرگتر ازدواج کرده بود با پسر همسایه، حسین اقا بچه مذهبی و هیئتی و رزمنده همیشه ی پشت خط.. درس میخواند وسط جنگ! حالا چطوری زیر توپ و خمپاره! بگذریم.
یک روز مادربزرگ بعد از ملاقات عمه تازه عروس، به خانه بازگشت. چشمانش خون بود، به قول پدربزرگم جهنمی شده بود و خودش هم نباید نزدیک خودش میشد.
چند دقیقه بعد پدربزرگ جدی و عبوس، اما همیشه ارامم هم همان شد که مادربزرگ شده بود! گوله ی اتش!
بهترین کار این زمانها خریدن سوراخ موش بود.
هر دو از خانه باهم خارج شدند و بعد از ساعتی بازگشتند سه نفری، عمه تازه عروس هم امده بود.

فرزانه ی همیشه ساکت و ارام دخترکی پانزده شانزده ساله به زیر چادر و یک پلاستیک لباس.
عمه ایی که برعکس دیگر خواهر برادرش هیچوقت دست روی ما بلند نکرد هرگز.
ارام بود و صبور و دوست داشتنی.
چی شده عمه؟
هیچی عزیزم خوبی مهدی جان؟ خوبم عمه چیشده فقط بگو چیشده؟ خودم میزنمش!
دستی به سرم کشید و گفت عمه تشنه است ی لیوان اب یخ میخواد.
چشم عمه چشم.
رفتم اب یخ ریختم توی لیوان دودستی گرفتم که برسم به عمه. اما برگشتم، لیوان گذاشتم روی کابینت.
رفتم سمت چخچال پارچ و ابلیمو و شکر و قند، دو زانو کف اشپزخانه تند و تند ریختم و هم زدم، خلاصه ی پارچ مثلا شربت ابلیمو درست کردم، گرفتم و دویدم وسط پذیرایی کوبیدم بین سه چهار پنج.... اع چقدرسریع اومدن؟
عمو و زن عمو و بقیه...
اینا کجا بودند؟
شماها کی فهمیدید؟
خب یکی به منم بگه چیشده؟
عمو امیر که دوست حسین اقا هم میشد، هر دو کمیته ای و بسیجی و سپاهی بودند و همیشه پوتین به پا داشتند.
داد زد اخه توله سگ به تو چه اخه برو لیوان بیار انچوچک.

نگاه در نگاه در نگاه، چشم در چشم عمو امیر بودم که دمپایی خورد توی سرم.
مادر بزرگم بود، چیه چشم سفید
بدو برو زود باش برو اینجا وای نسا.

رفتم و رفتند.
یواش یواش و خونه خلوت شد تا شب.
شب اما شب جنگ بود..چه جنگی عزیز کوتاه نمی امد و خانواده داماد سعی داشتند قاعله را ختم به خیر کنند.( روحت شاد منیرخانم )

پدربزرگ، تازه داماد را، راه نداد.
وقتی همه رفتند، فرزانه هم با خانواده داماد رفت.

فقط فهمیدم صحبت دستمال کاغذی بود، بجای نوار بهشتی!

نمیدونستم نوار بهداشتی چه کاربردی داره؟
فقط داخل مغازه دیده بودم.
ما مغازه داشتیم،
اسمش سوپرفرزانه بود.

مشتری وقتی می امد فقط اشاره میکرد حتی اسمش هم نمیگفت.
من هم یاد گرفته بودم که باید بذارمش داخل ی پلاستیک سیاه یا لای روزنامه و داخل پلاستیک سفید، و به چشم مشتری حتی اگر مرد هم بود نگاه نکنم و فقط بگم بفرما.


جرات هم نمیکردیم از کسی بپرسیم. چون بی برو برگرد پاسخش تو دهنی محکم بود.

نوار چه بهداشتی چه موسیقی اش خط قرمز بود برای فهمیدن و دانستن.
من هم تا شانزده هفده سالگی نفهم ماندم که چرا وقتی عمه فرزانه از حسین اقا پول خواسته برای نوار بهداشتی، گفته خرج واجبتر دارم برو دستمال کاغذی استفاده کن! اون جنگ و قهر و لشگر کشی شده بود.

نفهمیدم و نپرسیدم و نگفتند.
چون این قانون گذاران و کارگزارانشان که امروزه بسیاری چون شوهر عمه من بودند که یا واقعا فرق بین نوار بهداشتی و دستمال کاغذی نمیدونستند یا خریدن نوارهای اهنگران و کویتی پور و خمینی براشون مهمتر بوده تا بهداشت و زن و خانواده.
یادنگرفتند و نمیخواهند یاد بدهند که اگر میخواستند از سند 2030 یونسکو کهیر نمیزدند و قبولش میکردند.
بنیادگرایان اینچنینند، ساختن بمب و موشک برایشان از تامین بهداشت و پوشک واجبتره.

واجبتره که دیروز میگفتند دستمال کاغذی و امروز، میگویند روزنامه استفاده کن.
واعظان اینگونه اند، جلوه در محراب و منبر میکنند.
جلد و کاغذ را صرف بهداشت میکنند.

واعظان بنیادگرا، که خون مردم میخورند و خلق را خر میکنند تا با پول اش موشک بسازند پس پوشک را حذف میکنند.

اری منیره بانو این برادران بنیادگرا نمیخواهند عادت کنی، عادت بشی.

مهدی مسکین نواز
https://t.me/C_B_SHAHZADEH/122707
👍4