در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهان شان می کردم.
.
#پائولو_کوئلیو
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
Nemo @Diiaazepam
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهان شان می کردم.
.
#پائولو_کوئلیو
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
Nemo @Diiaazepam
بابت آن روزى كه بايد براى رويام مى جنگيدم و نجنگيدم
از خودم معذرت مى خوام...
.
آغوشى_براى_يك_سفر_طولانى
سیدمحمدمرکبیان
Nemo @Diiaazepam
از خودم معذرت مى خوام...
.
آغوشى_براى_يك_سفر_طولانى
سیدمحمدمرکبیان
Nemo @Diiaazepam
يک سوم زندگی رو در خواب هستيم
و شايد وقتی که در خواب هستیم
زمانیه که بیشتر از هر وقتی احساس آزادی میکنيم.
"او (Her) / اسپایک جونز"
#فیلم
Nemo @Diiaazepam
و شايد وقتی که در خواب هستیم
زمانیه که بیشتر از هر وقتی احساس آزادی میکنيم.
"او (Her) / اسپایک جونز"
#فیلم
Nemo @Diiaazepam
بر چادرِ قدیمیِ مادر
بگذار مثل ابر ببارم
شاید خدات معجزهای کرد
با اینکه اعتقاد ندارم...
سید مهدی موسوی
Diamond @Diiaazepam
بگذار مثل ابر ببارم
شاید خدات معجزهای کرد
با اینکه اعتقاد ندارم...
سید مهدی موسوی
Diamond @Diiaazepam
پسر بچه داشت با دستمال کاغذی که روی فرش افتاده بود،چشمش را پاک میکرد.
شیرین خانوم برای زن همسایه داشت میگفت:به این دختره احمق گفتم با شوهر عوضیت سر کن،طلاق نگیر.حالا تا اخر عمرش باید بشینه ور دل من،مگه دیگه شوهر گیرش میاد.
زن همسایه زد پس کله ی پسر بچه اش و گفت:اون دستمال و نمال به چشمت،استفاده شده.
بعد برای همدردی به شیرین خانوم گفت:راست میگی به خدا مردم خیلی بد شدن.
#شرق_غمگین
#علی_توکلی
Schindler @Diiaazepam
شیرین خانوم برای زن همسایه داشت میگفت:به این دختره احمق گفتم با شوهر عوضیت سر کن،طلاق نگیر.حالا تا اخر عمرش باید بشینه ور دل من،مگه دیگه شوهر گیرش میاد.
زن همسایه زد پس کله ی پسر بچه اش و گفت:اون دستمال و نمال به چشمت،استفاده شده.
بعد برای همدردی به شیرین خانوم گفت:راست میگی به خدا مردم خیلی بد شدن.
#شرق_غمگین
#علی_توکلی
Schindler @Diiaazepam
ﻫﯿﭻ ﺑﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻫﺎ
ﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﻠﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪﻩ
ﻣﮕﺮ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻨﻢ
ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﭙﯿﭽﺪ
ﺩﺭ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﻢ ...
#احمد_شاملو
Schindler @Diiaazepam
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻫﺎ
ﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﻠﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪﻩ
ﻣﮕﺮ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻨﻢ
ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﭙﯿﭽﺪ
ﺩﺭ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﻢ ...
#احمد_شاملو
Schindler @Diiaazepam
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
#حافظ
Diamond @Diiaazepam
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
#حافظ
Diamond @Diiaazepam
دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می کند اندوه
#شمس_لنگرودی
Schindler @Diiaazepam
خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می کند اندوه
#شمس_لنگرودی
Schindler @Diiaazepam
آیدای خوشگلم!
آن قدر خوشگل که، خودم را از تماشای هر چیز زیبایی بی نیاز می بینم. ....
شبی عالی را گذرانده ام. عصرش تو را دیده ام که بسیار شاد و سرحال بودی. با من مهربان تر از همیشه.- شبش را با هم "همکاری" کرده ایم. درست مثل زن و شوهری که در کارهای خودشان به هم کمک می کنند... توی استودیو را می گویم، که تو برای من ترجمه کردی و من نوشتم.- ....
شب بسیار عالی و قشنگی را گذرانده ام ... و حالا، نزدیک صبح، ناگهان دلم هوای تو را کرده. راستش را بخواهی، ناگهان فکر کردم تو کنار منی. چه قدر تو را دوست می دارم، خدای من.
چه قدر! چه قدر!
یک حالت لزج و گریزان، یک احساس مستی، یک جور مستی شهوی در همه ی رگ و پی من دوید. تصور این که تو کنار منی، حالی نظیر یک جور کامکاری جسمی، یک کشش دور و دراز در اعصاب، نمی دانم چه بگویم، یک احساس جسمی لذت بخش را در من برانگیخت.- آه، اگر واقعا کنار من بودی! ....
مشامم از عطر آغوش تو پر است، همان عطری که تو ناقلا هیچ وقت نمی گذاری به مراد دلم از آن سیراب شوم. دست هایم بوی اطلسی های تو را به خود گرفته است و همه ی پست و بلند اندامت را با پست و بلند اندام خودم حس می کنم ... حس می کنم که مثل گربه ی کوچولوی شیطانی در آغوش من چپیده ای و من با همه ی تنم تو را در بر گرفته ام... احساس دست نوازشگرت (که این جور موقع ها با من دشمنی دارد) دلم را از غمی که نزدیک دو سال است تلخیش را چکه چکه می چشم پر کرد:-
آخر چرا تو نباید الان پیش من باشی!؟
تو همزاد من هستی. من سایه یی هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم.-
تو را دوست، دوست، دوست می دارم.
....
احمد
تهران- 27 مهرماه...
از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
#احمد_شاملو
Schindler @Diiaazepam
آن قدر خوشگل که، خودم را از تماشای هر چیز زیبایی بی نیاز می بینم. ....
شبی عالی را گذرانده ام. عصرش تو را دیده ام که بسیار شاد و سرحال بودی. با من مهربان تر از همیشه.- شبش را با هم "همکاری" کرده ایم. درست مثل زن و شوهری که در کارهای خودشان به هم کمک می کنند... توی استودیو را می گویم، که تو برای من ترجمه کردی و من نوشتم.- ....
شب بسیار عالی و قشنگی را گذرانده ام ... و حالا، نزدیک صبح، ناگهان دلم هوای تو را کرده. راستش را بخواهی، ناگهان فکر کردم تو کنار منی. چه قدر تو را دوست می دارم، خدای من.
چه قدر! چه قدر!
یک حالت لزج و گریزان، یک احساس مستی، یک جور مستی شهوی در همه ی رگ و پی من دوید. تصور این که تو کنار منی، حالی نظیر یک جور کامکاری جسمی، یک کشش دور و دراز در اعصاب، نمی دانم چه بگویم، یک احساس جسمی لذت بخش را در من برانگیخت.- آه، اگر واقعا کنار من بودی! ....
مشامم از عطر آغوش تو پر است، همان عطری که تو ناقلا هیچ وقت نمی گذاری به مراد دلم از آن سیراب شوم. دست هایم بوی اطلسی های تو را به خود گرفته است و همه ی پست و بلند اندامت را با پست و بلند اندام خودم حس می کنم ... حس می کنم که مثل گربه ی کوچولوی شیطانی در آغوش من چپیده ای و من با همه ی تنم تو را در بر گرفته ام... احساس دست نوازشگرت (که این جور موقع ها با من دشمنی دارد) دلم را از غمی که نزدیک دو سال است تلخیش را چکه چکه می چشم پر کرد:-
آخر چرا تو نباید الان پیش من باشی!؟
تو همزاد من هستی. من سایه یی هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم.-
تو را دوست، دوست، دوست می دارم.
....
احمد
تهران- 27 مهرماه...
از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
#احمد_شاملو
Schindler @Diiaazepam
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جنگجوتاکه#عاشق رادرنیافته است یک قُلدراست، مزدوری که نه برای قلب خویش که برای اعتباری که سیستم به اومیدهد میجنگد.مردان تابا#آنیما وجه(زنانۀ درون خویش)آشتی نکنندزندگی برایشان وقتی دیگراست
@Diiaazepam
@Diiaazepam
در نامهِ دیروزت
چراغی کوچک برایم فرستاده بودی
منِ تاریک
روشنش که کردم
در آیینه روبرویم
خود را دیدم
که تاریخی هستم تیره و تار
از مردانی که
چراغ را در زن کشتند!
شیرکو بی کس
Schindler @Diiaazepam
چراغی کوچک برایم فرستاده بودی
منِ تاریک
روشنش که کردم
در آیینه روبرویم
خود را دیدم
که تاریخی هستم تیره و تار
از مردانی که
چراغ را در زن کشتند!
شیرکو بی کس
Schindler @Diiaazepam
Diazepam
خلاصه و جمع بندي آنچه از دكارت گفته شد. #دكارت_تا_كانت #فلسفه Schindler @Diiaazepam
از دکارت تا کانت ...
دکارت (8) : خلاصه و جمع بندی
برای اینکه تفکر دکارت در ذهن باقی بماند تصمیم گرفتم یک خلاصه یا یک جمع بندی از او داشته باشم و با یک نتیجه گیری مهم از او در پست بعدی ، مبحث اسپینوزا را باز می کنم
خلاصه و جمع بندی:
دکارت در اغاز کار تصمیم میگیرد فلسفه را مانند ریاضیات ، مجموعه ای از امور یقینی کند ، در پی ان تصمیم می گیرد به همه چیز شک کند ، در پایان شک های خود به این نتیجه می رسد که وجود دارم که شک می کنم و اصل کوژیتو (می اندیشم پس هستم) را ارائه می دهد ، در ادامه تصمیم می گیرد جهان مادی را اثبات کند ولی برای اثبات ان نیاز دارد ، خدا را اثبات کند تا شر شیطان خبیث را کم کند ، با سه برهان وجودی خدا را اثبات می کند و بعد از ان با دلایلی وجود جهان را اثبات می کند ، تا به اینجا او وجود سه جوهر را اثبات می کند که عبارتند از : خداوند / نفس (روح یا اندیشه) / جسم (مادی)
و در ادامه گفتیم تحت تاثیر نظرات کوپرنیک و گالیله ماده را دارای دو نوع کیفیت واقعی (امتداد و حرکت) و کیفیاتی وابسته به ما (مانند رنگ ، بو ، مزه و...) می داند و در مورد جهان هستی ، انرا یک دستگاه مکانیکی غول پیکر می داند
این تمام ان چیزی بود که از دکارت گفتیم و این جمع بندی سبب می شود کلیات تاملات او و بعبارتی اصل فلسفه ی او در ذهن بماند
****************
با دیدن عنوان تاملات او هم می توان فهمید که در هر تامل چه تفکری را ارائه داده است:
تامل اول اول دکارت:
درباره اموری که ممکن است مورد شک واقع شود
(ابتدای شروع شک کردن دکارت)
تامل دوم:
درباره اینکه شناخت نفس، از شناخت بدن ، آسانتر است
(که کوژیتو را از ان استخراج میکند)
تامل سوم:
درباره خداوند و این که او وجود دارد
(اثبات خدا برای رسیدن به یقینیات دیگر در پله های بعدی)
تامل چهارم:
درباره ماهیت حقیقت و خطا
(چه تصوراتی حقیقت و چه تصوراتی خطا افرین هستند)
تامل پنجم:
درباره ماهیت اشیاء مادی و بار دیگر اثبات وجود خداوند
(اثبات جوهر مادی)
تامل ششم:
درباره تمایز نفس از بدن
****************
در اخر اینکه :
بعد از دکارت این سوال ها بوجود امد که اگر جوهر مادی و جوهر نفسانی دو چیزکاملا مجزا از هم هستند پس چگونه بر روی هم تاثیر می گذارند ؟ مثلا چرا وقتی من شرمنده میشوم عرق بر پیشانی ام می نشیند ؟
دکارت برای خالی نبودن عریضه گفت که غده ی صنوبری سبب ارتباط بین روح و جسم است
سوال مهم بعدی در مورد جبر و اختیار بود ، اگر تمام عالم مکانیکی است ، انسان چطور ؟ خود دکارت می گفت : انسان دارای دو ساحت است ، یکی جوهر مادیست که کاملا مکانیکی است و تمام کارهای ان نتیجه ضروری یک سری علل است ولی انسان دارای جوهر نفسانی نیز هست و به عنوان اندیشنده در رفتارها و کنش های خود ، کاملا مختار و ازاد است
با سپاس / اهورا
#دكارت_تا_كانت
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
دکارت (8) : خلاصه و جمع بندی
برای اینکه تفکر دکارت در ذهن باقی بماند تصمیم گرفتم یک خلاصه یا یک جمع بندی از او داشته باشم و با یک نتیجه گیری مهم از او در پست بعدی ، مبحث اسپینوزا را باز می کنم
خلاصه و جمع بندی:
دکارت در اغاز کار تصمیم میگیرد فلسفه را مانند ریاضیات ، مجموعه ای از امور یقینی کند ، در پی ان تصمیم می گیرد به همه چیز شک کند ، در پایان شک های خود به این نتیجه می رسد که وجود دارم که شک می کنم و اصل کوژیتو (می اندیشم پس هستم) را ارائه می دهد ، در ادامه تصمیم می گیرد جهان مادی را اثبات کند ولی برای اثبات ان نیاز دارد ، خدا را اثبات کند تا شر شیطان خبیث را کم کند ، با سه برهان وجودی خدا را اثبات می کند و بعد از ان با دلایلی وجود جهان را اثبات می کند ، تا به اینجا او وجود سه جوهر را اثبات می کند که عبارتند از : خداوند / نفس (روح یا اندیشه) / جسم (مادی)
و در ادامه گفتیم تحت تاثیر نظرات کوپرنیک و گالیله ماده را دارای دو نوع کیفیت واقعی (امتداد و حرکت) و کیفیاتی وابسته به ما (مانند رنگ ، بو ، مزه و...) می داند و در مورد جهان هستی ، انرا یک دستگاه مکانیکی غول پیکر می داند
این تمام ان چیزی بود که از دکارت گفتیم و این جمع بندی سبب می شود کلیات تاملات او و بعبارتی اصل فلسفه ی او در ذهن بماند
****************
با دیدن عنوان تاملات او هم می توان فهمید که در هر تامل چه تفکری را ارائه داده است:
تامل اول اول دکارت:
درباره اموری که ممکن است مورد شک واقع شود
(ابتدای شروع شک کردن دکارت)
تامل دوم:
درباره اینکه شناخت نفس، از شناخت بدن ، آسانتر است
(که کوژیتو را از ان استخراج میکند)
تامل سوم:
درباره خداوند و این که او وجود دارد
(اثبات خدا برای رسیدن به یقینیات دیگر در پله های بعدی)
تامل چهارم:
درباره ماهیت حقیقت و خطا
(چه تصوراتی حقیقت و چه تصوراتی خطا افرین هستند)
تامل پنجم:
درباره ماهیت اشیاء مادی و بار دیگر اثبات وجود خداوند
(اثبات جوهر مادی)
تامل ششم:
درباره تمایز نفس از بدن
****************
در اخر اینکه :
بعد از دکارت این سوال ها بوجود امد که اگر جوهر مادی و جوهر نفسانی دو چیزکاملا مجزا از هم هستند پس چگونه بر روی هم تاثیر می گذارند ؟ مثلا چرا وقتی من شرمنده میشوم عرق بر پیشانی ام می نشیند ؟
دکارت برای خالی نبودن عریضه گفت که غده ی صنوبری سبب ارتباط بین روح و جسم است
سوال مهم بعدی در مورد جبر و اختیار بود ، اگر تمام عالم مکانیکی است ، انسان چطور ؟ خود دکارت می گفت : انسان دارای دو ساحت است ، یکی جوهر مادیست که کاملا مکانیکی است و تمام کارهای ان نتیجه ضروری یک سری علل است ولی انسان دارای جوهر نفسانی نیز هست و به عنوان اندیشنده در رفتارها و کنش های خود ، کاملا مختار و ازاد است
با سپاس / اهورا
#دكارت_تا_كانت
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
Diazepam
خلاصه و جمع بندي آنچه از دكارت گفته شد. #دكارت_تا_كانت #فلسفه Schindler @Diiaazepam
از دکارت تا کانت ...
دکارت (9) : نتیجه گیری
از تمام پست هایی که گذشت یک نتیجه گیری کلی داشته باشیم خالی از لطف نیست
این نتیجه گیری برایم بسیار مهم بود ، زیرا مسائل مهمی از این نتیجه گیری روشن می شود
اهمیت دکارت در تاریخ فلسفه در کجاست ؟ چرا دکارت را با وجود این همه خطای فاحش و اعتقاد جزمی که بخاطر جدا نشدن اندیشه ی او از فلسفه ی مدرسی است تا این حد با اهمیت می دانند ؟ دکارت با این تفکرات یا بهتر بگوییم تاملات چه کار مهمی در فلسفه کرد؟
مگر نه این است که گفتیم "می اندیشم پس هستم" یا بعبارتی اصل کوژیتوی او ایراد دارد ؟
ابن سینا در اشارات و تنبیهات انصافا به حق ، دکارت را رد می کند و هیوم هم که برای خود ماجرایی جداگانه دارد
مگر نه این است که گفتیم برهان های او در اثبات وجود خدا ، نامعتبر است و توسط کانت رد می شوند ؟
مگر نه این است که دوگانه انگاری (ثنویت) او به بن بست می خورد؟ طوری که حتی خودش هم فهمید نمی تواند پاسخ دهد که اگر روح و جسم دو جوهر مجزا هستند پس چگونه بر روی هم تاثیر می گذارند و برای اینکه چیزی گفته باشد که خالی از عریضه نباشد پاسخ داد روح و جسم از طریق غده ی صنوبری (pineal gland) با هم در ارتباط هستند
پس چه چیزی دکارت را تا این حد مهم کرده است ؟
اهمیت دکارت :
اول اینکه دکارت در ابتدای کار خود تقکرنو و بدیعی را در پیش گرفت ، او گفت می خواهم فلسفه را هم مانند ریاضیات به گونه ای بسازم که داده های ان ، همه بدیهی یقینی باشند
در قدم بعدی دکارت تصمیم گرفت ببیند می تواند به همه چیز شک کند یا خیر؟ که پاسخ مثبت بود ولی نکته مهم کار او این بود که او همه چیز را پله پله به وادی شک برد ولی وقتی می خواست این پله ها را برگردد و یقینیات را بسازد قدمش سست شد و دائما دست به دامن تفاسیر و براهینی شد که پر بودند از خطاهای فاحش ...
دکارت چه قوی و چه ضعیف روند شک را به خوبی طی کرد ولی در بازگشت پله ها ، واقعا با مشکل روبرو شد و از اینجا موتور شک گرایی ای را دوباره روشن کرد که سالها قبل سوفیست ها انرا استارت زده بودند و مدرسی ها طی قرن ها تلاش انرا خاموش (یا پنهان) کرده بودند
نکته مهم دیگر در مورد او این است که او توانست اثبات کند که بسیاری از کیفیات ، مادی نیستند و خارج از ما وجود ندارند (مثل رنگ و بو و مزه) و وجود انها قائم به حضور ماست ، این بخش تفکرات او ، در اینده (چنان که می بینیم) محل بحث های فراوانی بخصوص در بین تجربه گرایان شد ، تا جایی که اسقف بارکلی از راه رسید و برای اینکه اثبات کند جهان ماتریالیستی دکارت و لاک (که به زعم او منجر به شکاکیت نسبت به وجود خدا می شد) واقعی نیست ، نظراتی را اورد که ثابت می کرد اصلا جهان مادی و جوهر مادی وجود ندارد و هر چه هست از مقوله اندیشه است ، بارکلی می خواست شک به وجود خدا را از بین ببرد ، ناخواسته کاری کرد که نه تنها خدا ، بلکه جهان مادی هم زیر سوال برود ، به قول معروف ، خواست ابرو را درست کند چشمش را هم کور کرد
در مورد دکارت نکات بسیار مهم دیگری هم هست ، مثلا من ای که دکارت ثابت می کند در اینده مورد بحث قرار گرفت و نقطه اتکای تفکر مدرن و نیز بسیاری از فلاسفه برای ساختن نظام فلسفی شان شد (چه با تایید و چه با انکار و چه با نقد روی این من جوهری) ، یا اینکه تفکر او تحت تاثیر کوپرنیک و گالیه فصل جدیدی از مبحث جبر و اختیار در غرب باز کرد ، یا اینکه بن بست فکری او در مورد دوئالیسم (ثنویت) مابعدالطبیعی اش سبب شد اندیشه های فکری متفاوتی در غرب پدید اید و در اخر اینکه عقل گرایی جزمی او سبب شد در نقطه ی مقابل او ، فیلسوف بزرگ و قدرتمندی به نام "جان لاک" با سلاح نیرومند تجربه گرایی پدید اید که من خودم شخصا فکر میکنم موثرترین فیلسوف پیش از کانت در عصر روشنگریست.
#دكارتت_تا_كانت
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
دکارت (9) : نتیجه گیری
از تمام پست هایی که گذشت یک نتیجه گیری کلی داشته باشیم خالی از لطف نیست
این نتیجه گیری برایم بسیار مهم بود ، زیرا مسائل مهمی از این نتیجه گیری روشن می شود
اهمیت دکارت در تاریخ فلسفه در کجاست ؟ چرا دکارت را با وجود این همه خطای فاحش و اعتقاد جزمی که بخاطر جدا نشدن اندیشه ی او از فلسفه ی مدرسی است تا این حد با اهمیت می دانند ؟ دکارت با این تفکرات یا بهتر بگوییم تاملات چه کار مهمی در فلسفه کرد؟
مگر نه این است که گفتیم "می اندیشم پس هستم" یا بعبارتی اصل کوژیتوی او ایراد دارد ؟
ابن سینا در اشارات و تنبیهات انصافا به حق ، دکارت را رد می کند و هیوم هم که برای خود ماجرایی جداگانه دارد
مگر نه این است که گفتیم برهان های او در اثبات وجود خدا ، نامعتبر است و توسط کانت رد می شوند ؟
مگر نه این است که دوگانه انگاری (ثنویت) او به بن بست می خورد؟ طوری که حتی خودش هم فهمید نمی تواند پاسخ دهد که اگر روح و جسم دو جوهر مجزا هستند پس چگونه بر روی هم تاثیر می گذارند و برای اینکه چیزی گفته باشد که خالی از عریضه نباشد پاسخ داد روح و جسم از طریق غده ی صنوبری (pineal gland) با هم در ارتباط هستند
پس چه چیزی دکارت را تا این حد مهم کرده است ؟
اهمیت دکارت :
اول اینکه دکارت در ابتدای کار خود تقکرنو و بدیعی را در پیش گرفت ، او گفت می خواهم فلسفه را هم مانند ریاضیات به گونه ای بسازم که داده های ان ، همه بدیهی یقینی باشند
در قدم بعدی دکارت تصمیم گرفت ببیند می تواند به همه چیز شک کند یا خیر؟ که پاسخ مثبت بود ولی نکته مهم کار او این بود که او همه چیز را پله پله به وادی شک برد ولی وقتی می خواست این پله ها را برگردد و یقینیات را بسازد قدمش سست شد و دائما دست به دامن تفاسیر و براهینی شد که پر بودند از خطاهای فاحش ...
دکارت چه قوی و چه ضعیف روند شک را به خوبی طی کرد ولی در بازگشت پله ها ، واقعا با مشکل روبرو شد و از اینجا موتور شک گرایی ای را دوباره روشن کرد که سالها قبل سوفیست ها انرا استارت زده بودند و مدرسی ها طی قرن ها تلاش انرا خاموش (یا پنهان) کرده بودند
نکته مهم دیگر در مورد او این است که او توانست اثبات کند که بسیاری از کیفیات ، مادی نیستند و خارج از ما وجود ندارند (مثل رنگ و بو و مزه) و وجود انها قائم به حضور ماست ، این بخش تفکرات او ، در اینده (چنان که می بینیم) محل بحث های فراوانی بخصوص در بین تجربه گرایان شد ، تا جایی که اسقف بارکلی از راه رسید و برای اینکه اثبات کند جهان ماتریالیستی دکارت و لاک (که به زعم او منجر به شکاکیت نسبت به وجود خدا می شد) واقعی نیست ، نظراتی را اورد که ثابت می کرد اصلا جهان مادی و جوهر مادی وجود ندارد و هر چه هست از مقوله اندیشه است ، بارکلی می خواست شک به وجود خدا را از بین ببرد ، ناخواسته کاری کرد که نه تنها خدا ، بلکه جهان مادی هم زیر سوال برود ، به قول معروف ، خواست ابرو را درست کند چشمش را هم کور کرد
در مورد دکارت نکات بسیار مهم دیگری هم هست ، مثلا من ای که دکارت ثابت می کند در اینده مورد بحث قرار گرفت و نقطه اتکای تفکر مدرن و نیز بسیاری از فلاسفه برای ساختن نظام فلسفی شان شد (چه با تایید و چه با انکار و چه با نقد روی این من جوهری) ، یا اینکه تفکر او تحت تاثیر کوپرنیک و گالیه فصل جدیدی از مبحث جبر و اختیار در غرب باز کرد ، یا اینکه بن بست فکری او در مورد دوئالیسم (ثنویت) مابعدالطبیعی اش سبب شد اندیشه های فکری متفاوتی در غرب پدید اید و در اخر اینکه عقل گرایی جزمی او سبب شد در نقطه ی مقابل او ، فیلسوف بزرگ و قدرتمندی به نام "جان لاک" با سلاح نیرومند تجربه گرایی پدید اید که من خودم شخصا فکر میکنم موثرترین فیلسوف پیش از کانت در عصر روشنگریست.
#دكارتت_تا_كانت
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
کارش شده گریه کردن.شب ها تا صبح گریه میکند.برای بچه ی سه ساله ی زنی که شوهرش معتاد است.برای دختر بیست و هشت ساله ای که هنوز در خانه ماندهو افسردگی گرفته.برای دختر چهارده ساله ای که در روستا به هنگام زایمان از دنیا رفت.برای مردی که از کار اخراج شده و دارد فرش خانه را می فروشد.برای مادر بزرگی که دیگر نمیتواند حرف یزند و بی صدا روی تخت افتاده.برای پیر مردی که بی اختیار خودش را خیس میکند و از بچه هایش خجالت میک شد.برای پدری که میداند دخترش خود فروشی میکند.برای پسری که فهمیده پدرش فروشنده ی مواد مخدر است.گاهی برای گریه کردن وقت کم می آورد.
#شرق_غمگین
#علی_توکلی
Schindler @Diiaazepam
#شرق_غمگین
#علی_توکلی
Schindler @Diiaazepam
.
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود،
هنوز هم با مشتی نخ و کمی کاغذ
میشود به گیس طلای خورشید رسید.
کودکی که با مسلسل بازی کند،
جهان را نجات نخواهد داد...
.
مقدمه کتاب یک مرد
اوریانا فالاچی
Nemo @Diiaazepam
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود،
هنوز هم با مشتی نخ و کمی کاغذ
میشود به گیس طلای خورشید رسید.
کودکی که با مسلسل بازی کند،
جهان را نجات نخواهد داد...
.
مقدمه کتاب یک مرد
اوریانا فالاچی
Nemo @Diiaazepam
مارکو: از بوسه من خوشت نیومد؟
ورونیکا: کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم..
مارکو: ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه ...
"پائولو کوئیلو"
از کتاب: ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
Schindler @Diiaazepam
ورونیکا: کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم..
مارکو: ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه ...
"پائولو کوئیلو"
از کتاب: ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
نصرت رحمانی پدیده ای فراتر از شعرش بود اگر بسیاری از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پیش بینی ناپذیرتر از زندگی روزمره شان بوده اند, رحمانی گاهی حتی از دیوارهای بلند شعرش عبور می کرد و زندگی نامتعارف تری را پی می گرفت. اگر فروغ فرخزاد را برای عرضه زنانگی در شعرش شاعری جسور می دانیم نصرت رحمانی شاعری بود که تمام زوایای زندگی اش را در شعرش می ریخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش می گوید؛ «نصرت شنیده ام تریاک می کشی؟))
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی
گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... می کِشد!
نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر!... بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی دانی چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که می کشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی
گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... می کِشد!
نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر!... بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی دانی چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که می کشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
خوردني ها را
در فاصله جنگ ها خوردم
خواب را، در ميان مردم کش ها خفتم
بي پروا عشق ورزيدم وطبيعت رانابردبار يافتم
چنين گذشت عمري كه در زمين به من بخشيدند
#برتولت_برشت
Blueish @Diiaazepam
در فاصله جنگ ها خوردم
خواب را، در ميان مردم کش ها خفتم
بي پروا عشق ورزيدم وطبيعت رانابردبار يافتم
چنين گذشت عمري كه در زمين به من بخشيدند
#برتولت_برشت
Blueish @Diiaazepam