در پس هر قانون
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه..،
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم
#نصرت_رحمانی
#شعرنو
@diiazpam
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه..،
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم
#نصرت_رحمانی
#شعرنو
@diiazpam
آه اینگونه گر بوزد باد تا پگاه
اینگونه گر ببارد باران
فردا از شکوفه های سپید به
در روی شاخه ها خبری هست؟
آری...،هست
نه...،نیست؟
مرا چه باک ز بارانی
که گیسوان تو چتری گشوده اند؟
#نصرت_رحمانی
#شعرنو
@diiazpam
اینگونه گر ببارد باران
فردا از شکوفه های سپید به
در روی شاخه ها خبری هست؟
آری...،هست
نه...،نیست؟
مرا چه باک ز بارانی
که گیسوان تو چتری گشوده اند؟
#نصرت_رحمانی
#شعرنو
@diiazpam
شاملوی بزرگ((پدر))میگفت:در بین ما نصرت رحمانی شاعر تر است.همه ما زندگی میکنیم و بعد شعر میگوییم اما نصرت شعر میگوید و بعد زندگی میکند.
شعر کویر از معروف ترین و بهترین سروده های نصرت رحمانی:
ای رهگذر،درنگ که چون مار تشنه کام
خوابیده ام کنار گون های نیمه راه
زنجیر تن به زهر هوس اب داده ام
تا بپیچمت بپای در این دوزخ سیاه
ابلیسم آی رهگذر ابلیس زندگی
مردم فریب و رهزن و خوخواه و خون پرست
خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت
هستی من تباهی و پیروزی ام شکست
بر سینه ام مکاو کویریست جای دل
تف کرده از نفس های ناکسان
امید های من همه در او فنا شدند
جز جای پا نمانده از آنها بجا نشان
در دیده ام مخواب که گوریست جای چشم
در آن نگاه های مرا خاک کرده اند
هر گه که طرح عشق کشیدم،به گونه ای
با زهر کینه عشق مرا پاک کرده اند
تابوت من کجاست که در انتظآر مرگ
در این کویر شب زده تنها غنوده ام
ای مرگ سرگذآر دمی روی شانه ام
شعری برای آمدنت من سروده ام
#نصرت_رحمانی
#شعر_کلاسیک
@diiazpam
شعر کویر از معروف ترین و بهترین سروده های نصرت رحمانی:
ای رهگذر،درنگ که چون مار تشنه کام
خوابیده ام کنار گون های نیمه راه
زنجیر تن به زهر هوس اب داده ام
تا بپیچمت بپای در این دوزخ سیاه
ابلیسم آی رهگذر ابلیس زندگی
مردم فریب و رهزن و خوخواه و خون پرست
خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت
هستی من تباهی و پیروزی ام شکست
بر سینه ام مکاو کویریست جای دل
تف کرده از نفس های ناکسان
امید های من همه در او فنا شدند
جز جای پا نمانده از آنها بجا نشان
در دیده ام مخواب که گوریست جای چشم
در آن نگاه های مرا خاک کرده اند
هر گه که طرح عشق کشیدم،به گونه ای
با زهر کینه عشق مرا پاک کرده اند
تابوت من کجاست که در انتظآر مرگ
در این کویر شب زده تنها غنوده ام
ای مرگ سرگذآر دمی روی شانه ام
شعری برای آمدنت من سروده ام
#نصرت_رحمانی
#شعر_کلاسیک
@diiazpam
آیا انسان یعنی که:انفجار
و زندگی:پرتاب از رحم به ته گور؟
دیگر شفای عقل در اعتبار عشق و جنون نیست؟
ویرانم،ویرانم،ویران
#نصرت_رحمانی
#شعرنو
@diiazpam
و زندگی:پرتاب از رحم به ته گور؟
دیگر شفای عقل در اعتبار عشق و جنون نیست؟
ویرانم،ویرانم،ویران
#نصرت_رحمانی
#شعرنو
@diiazpam
من خسته نیستم
دیریست خستگیام
تعویض گشته است به درهمشکستگی.
من خسته نیستم
درهمشکستهام
این خود امید بزرگی نیست؟
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
دیریست خستگیام
تعویض گشته است به درهمشکستگی.
من خسته نیستم
درهمشکستهام
این خود امید بزرگی نیست؟
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
با اشک هایمان
تهمت به جاودانگی درد می زدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانگی
رسالت ما بود
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
تهمت به جاودانگی درد می زدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانگی
رسالت ما بود
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
مگو قفس
نفسم می برد و می میرم
مگو قفس
قفس برای مردم آزاده همیشه زندان است
مگو قفس
که من از شنیدن نامش هراسانم
مگو
شنیده ام که گفتی دوستش دارم
نمی کنم باور
اگر حقیقت دارد
ای مهربان ترین با من
دیگر مگو قفس
بگو که آزادی!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
نفسم می برد و می میرم
مگو قفس
قفس برای مردم آزاده همیشه زندان است
مگو قفس
که من از شنیدن نامش هراسانم
مگو
شنیده ام که گفتی دوستش دارم
نمی کنم باور
اگر حقیقت دارد
ای مهربان ترین با من
دیگر مگو قفس
بگو که آزادی!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
نصرت رحمانی پدیده ای فراتر از شعرش بود اگر بسیاری از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پیش بینی ناپذیرتر از زندگی روزمره شان بوده اند, رحمانی گاهی حتی از دیوارهای بلند شعرش عبور می کرد و زندگی نامتعارف تری را پی می گرفت. اگر فروغ فرخزاد را برای عرضه زنانگی در شعرش شاعری جسور می دانیم نصرت رحمانی شاعری بود که تمام زوایای زندگی اش را در شعرش می ریخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش می گوید؛ «نصرت شنیده ام تریاک می کشی؟))
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی
گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... می کِشد!
نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر!... بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی دانی چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که می کشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی
گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... می کِشد!
نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر!... بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی دانی چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که می کشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
• برای معرفی نصرت رحمانی شاید این جمله احمد شاملو کافی باشد.((در بین همه ی ما نصرت شاعر تر است،ما ابتدا زندگی میکنیم بعد شعر میسرایم اما نصرت ابتدا شعر میگوید بعد زندگی میکند.)) یا طاهباز در وصف نصرت میگفت((سردار شعر معاصر)) .در معرفی این شاعر معترض بر هر چیز مستقر این شاعر سیاه و نا امید با انبوهی از اتوپیاهای منفی شاعر شکست هاو شاعر عصیانگر چه میتوان نوشت؟ شاعری که هدایت او را به ادبیات هل داد و نیما به او فرم را اموزش داد .شاعری همیشه جوان و معتقد که اگر شاعر پیر شود سیر سقوطی خودش را طی میکند.شاعری که شب ها یا در خیابان های پایین شهر قدم میزد یا در کافه ها برای مردمان شعر میخواندشاعر همان قشر های پایین که دعوا میکردند و چاقو میکشیدند و در فقر زندگی میکردند.او از جمله شاخص ترین شاعران نسل پس از نیماست که شعر هایش هم در عوام مقبولیت داشت و هم در خواص.او از محدود مبارزانی ست که با هیولا جنگید و به هیولا تبدیل نشد.
نصرت رحمانی پدیده ای فراتر از شعرش بود اگر بسیاری از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پیش بینی ناپذیرتر از زندگی روزمره شان بوده اند, رحمانی گاهی حتی از دیوارهای بلند شعرش عبور می کرد و زندگی نامتعارف تری را پی می گرفت. اگر فروغ فرخزاد را برای عرضه زنانگی در شعرش شاعری جسور می دانیم نصرت رحمانی شاعری بود که تمام زوایای زندگی اش را در شعرش می ریخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش می گوید؛ «نصرت شنیده ام تریاک می کشی؟))
از اثار این شاعر نا امید و سیاه میتوان به : کوچ ۱۳۳۳،• کویر ۱۳۳۴،• ترمه ۱۳۳۴،• میعاد در لجن ۱۳۳۶،• حریق باد ۱۳۴۹،درو،• شمشیر معشوقه قلم،• پیاله دور دگر زد،• در جنگ باد
نصرت را نباید خواند باید با او زندگی کرد با او قدم زد و با انتحار های او مرد
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
نصرت رحمانی پدیده ای فراتر از شعرش بود اگر بسیاری از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پیش بینی ناپذیرتر از زندگی روزمره شان بوده اند, رحمانی گاهی حتی از دیوارهای بلند شعرش عبور می کرد و زندگی نامتعارف تری را پی می گرفت. اگر فروغ فرخزاد را برای عرضه زنانگی در شعرش شاعری جسور می دانیم نصرت رحمانی شاعری بود که تمام زوایای زندگی اش را در شعرش می ریخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش می گوید؛ «نصرت شنیده ام تریاک می کشی؟))
از اثار این شاعر نا امید و سیاه میتوان به : کوچ ۱۳۳۳،• کویر ۱۳۳۴،• ترمه ۱۳۳۴،• میعاد در لجن ۱۳۳۶،• حریق باد ۱۳۴۹،درو،• شمشیر معشوقه قلم،• پیاله دور دگر زد،• در جنگ باد
نصرت را نباید خواند باید با او زندگی کرد با او قدم زد و با انتحار های او مرد
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
گوشه ای از صحبت های نصرت رحمانی:
متولد شدن هر شاعری به معنی دوباره نگریسته شدن به جهان است.
سالیان گذشته به من این فرصت را داد که با فراغت در انزوای خود اشتباهات ناگزیر گذشته را جمع بندی کنم و جمع هستی را بر نیستی بزنم، با حافظه پریش خود بستیزم، شاید بتوانم از چنگ جنونی که نامش شعر است خود را برهانم. پس در چند کلمه می توان گفت: می اندیشم، می خوانم و گاه گاه، با قلم قرطاس بازی می کنم. روی هم رفته اگر نام این کارها زندگی باشد، زندگی می کنم. به خزان زندگی، به پیری زود رس، به خاطرات گذشته، و به مرگ رهایی بخش می اندیشم. «سیسرون» در کتاب «عیش پیری» معتقد است که: «دوران پیری از ایام جوانی بسیار زیبا تر و آرام بخش تر است. چرا که امیال سرکش هوس ها و عصیان های جوانی به اعتدال می گراید.» این نظریه البته در مورد «سیسرون» ادیب و دیپلمات صحت دارد. اما یک شاعر در اوج جوانی پیر می شود. شاعر پیر، جایی در جدول زندگی ندارد. باید همواره جوان باشد و این در توان هرکس نیست. من به سهم خود اعتراف می کنم که هر چه فاصله ام از جوانی بیشتر می شود، زمان هم به سرعت خود می افزاید. زمان به سرعت در گذر است و من همچنان که بی توشه ی ره، پا به جهان نهادم، به همان صورت عازم دیار مرگ می شوم.
هرچه به دستم می رسد، با ولع می خوانم: رمان، فلسفه، شعر، گاهی هم خوانده شده ها را دوره می کنم. اخیراً بار دیگر آثار داستایوسکی را خواندم. آنقدر نکته های تازه در آن یافتم که قبلاً متوجه نشده بودم. من در گذشته از کنار خیلی چیزهای مهم بی اعتنا گذر کردم. آنها را دیده ولی در حقیقت ندیدم. در مورد نوشتن باید اعتراف کنم، نوعی بیماری بی درمان است که رهایم نمی کند. بی شک اوضاع و حالی که من دارم، نامش جنون است. جواب یک نامه را قادر نیستم به موقع بنویسم. آن گاه حاشیه ی کتاب هایی را که می خوانم از نوشته سیاه می کنم.
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
متولد شدن هر شاعری به معنی دوباره نگریسته شدن به جهان است.
سالیان گذشته به من این فرصت را داد که با فراغت در انزوای خود اشتباهات ناگزیر گذشته را جمع بندی کنم و جمع هستی را بر نیستی بزنم، با حافظه پریش خود بستیزم، شاید بتوانم از چنگ جنونی که نامش شعر است خود را برهانم. پس در چند کلمه می توان گفت: می اندیشم، می خوانم و گاه گاه، با قلم قرطاس بازی می کنم. روی هم رفته اگر نام این کارها زندگی باشد، زندگی می کنم. به خزان زندگی، به پیری زود رس، به خاطرات گذشته، و به مرگ رهایی بخش می اندیشم. «سیسرون» در کتاب «عیش پیری» معتقد است که: «دوران پیری از ایام جوانی بسیار زیبا تر و آرام بخش تر است. چرا که امیال سرکش هوس ها و عصیان های جوانی به اعتدال می گراید.» این نظریه البته در مورد «سیسرون» ادیب و دیپلمات صحت دارد. اما یک شاعر در اوج جوانی پیر می شود. شاعر پیر، جایی در جدول زندگی ندارد. باید همواره جوان باشد و این در توان هرکس نیست. من به سهم خود اعتراف می کنم که هر چه فاصله ام از جوانی بیشتر می شود، زمان هم به سرعت خود می افزاید. زمان به سرعت در گذر است و من همچنان که بی توشه ی ره، پا به جهان نهادم، به همان صورت عازم دیار مرگ می شوم.
هرچه به دستم می رسد، با ولع می خوانم: رمان، فلسفه، شعر، گاهی هم خوانده شده ها را دوره می کنم. اخیراً بار دیگر آثار داستایوسکی را خواندم. آنقدر نکته های تازه در آن یافتم که قبلاً متوجه نشده بودم. من در گذشته از کنار خیلی چیزهای مهم بی اعتنا گذر کردم. آنها را دیده ولی در حقیقت ندیدم. در مورد نوشتن باید اعتراف کنم، نوعی بیماری بی درمان است که رهایم نمی کند. بی شک اوضاع و حالی که من دارم، نامش جنون است. جواب یک نامه را قادر نیستم به موقع بنویسم. آن گاه حاشیه ی کتاب هایی را که می خوانم از نوشته سیاه می کنم.
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
ای دوست
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی
این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما ...، شکست خورد
#نصرت_رحمانی
#شعر
Schindler @Diiaazepam
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی
این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما ...، شکست خورد
#نصرت_رحمانی
#شعر
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
من خسته نیستم
دیریست خستگیام
تعویض گشته است به درهمشکستگی.
من خسته نیستم
درهمشکستهام
این خود امید بزرگی نیست؟
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
دیریست خستگیام
تعویض گشته است به درهمشکستگی.
من خسته نیستم
درهمشکستهام
این خود امید بزرگی نیست؟
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
نصرت رحمانی پدیده ای فراتر از شعرش بود اگر بسیاری از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پیش بینی ناپذیرتر از زندگی روزمره شان بوده اند, رحمانی گاهی حتی از دیوارهای بلند شعرش عبور می کرد و زندگی نامتعارف تری را پی می گرفت. اگر فروغ فرخزاد را برای عرضه زنانگی در شعرش شاعری جسور می دانیم نصرت رحمانی شاعری بود که تمام زوایای زندگی اش را در شعرش می ریخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش می گوید؛ «نصرت شنیده ام تریاک می کشی؟))
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی
گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... می کِشد!
نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر!... بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی دانی چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که می کشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی
گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... می کِشد!
نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر!... بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی دانی چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که می کشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
Forwarded from Diazepam
• برای معرفی نصرت رحمانی شاید این جمله احمد شاملو کافی باشد.((در بین همه ی ما نصرت شاعر تر است،ما ابتدا زندگی میکنیم بعد شعر میسرایم اما نصرت ابتدا شعر میگوید بعد زندگی میکند.)) یا طاهباز در وصف نصرت میگفت((سردار شعر معاصر)) .در معرفی این شاعر معترض بر هر چیز مستقر این شاعر سیاه و نا امید با انبوهی از اتوپیاهای منفی شاعر شکست هاو شاعر عصیانگر چه میتوان نوشت؟ شاعری که هدایت او را به ادبیات هل داد و نیما به او فرم را اموزش داد .شاعری همیشه جوان و معتقد که اگر شاعر پیر شود سیر سقوطی خودش را طی میکند.شاعری که شب ها یا در خیابان های پایین شهر قدم میزد یا در کافه ها برای مردمان شعر میخواندشاعر همان قشر های پایین که دعوا میکردند و چاقو میکشیدند و در فقر زندگی میکردند.او از جمله شاخص ترین شاعران نسل پس از نیماست که شعر هایش هم در عوام مقبولیت داشت و هم در خواص.او از محدود مبارزانی ست که با هیولا جنگید و به هیولا تبدیل نشد.
نصرت رحمانی پدیده ای فراتر از شعرش بود اگر بسیاری از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پیش بینی ناپذیرتر از زندگی روزمره شان بوده اند, رحمانی گاهی حتی از دیوارهای بلند شعرش عبور می کرد و زندگی نامتعارف تری را پی می گرفت. اگر فروغ فرخزاد را برای عرضه زنانگی در شعرش شاعری جسور می دانیم نصرت رحمانی شاعری بود که تمام زوایای زندگی اش را در شعرش می ریخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش می گوید؛ «نصرت شنیده ام تریاک می کشی؟))
از اثار این شاعر نا امید و سیاه میتوان به : کوچ ۱۳۳۳،• کویر ۱۳۳۴،• ترمه ۱۳۳۴،• میعاد در لجن ۱۳۳۶،• حریق باد ۱۳۴۹،درو،• شمشیر معشوقه قلم،• پیاله دور دگر زد،• در جنگ باد
نصرت را نباید خواند باید با او زندگی کرد با او قدم زد و با انتحار های او مرد
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
نصرت رحمانی پدیده ای فراتر از شعرش بود اگر بسیاری از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پیش بینی ناپذیرتر از زندگی روزمره شان بوده اند, رحمانی گاهی حتی از دیوارهای بلند شعرش عبور می کرد و زندگی نامتعارف تری را پی می گرفت. اگر فروغ فرخزاد را برای عرضه زنانگی در شعرش شاعری جسور می دانیم نصرت رحمانی شاعری بود که تمام زوایای زندگی اش را در شعرش می ریخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش می گوید؛ «نصرت شنیده ام تریاک می کشی؟))
از اثار این شاعر نا امید و سیاه میتوان به : کوچ ۱۳۳۳،• کویر ۱۳۳۴،• ترمه ۱۳۳۴،• میعاد در لجن ۱۳۳۶،• حریق باد ۱۳۴۹،درو،• شمشیر معشوقه قلم،• پیاله دور دگر زد،• در جنگ باد
نصرت را نباید خواند باید با او زندگی کرد با او قدم زد و با انتحار های او مرد
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
گوشه ای از صحبت های نصرت رحمانی:
متولد شدن هر شاعری به معنی دوباره نگریسته شدن به جهان است.
سالیان گذشته به من این فرصت را داد که با فراغت در انزوای خود اشتباهات ناگزیر گذشته را جمع بندی کنم و جمع هستی را بر نیستی بزنم، با حافظه پریش خود بستیزم، شاید بتوانم از چنگ جنونی که نامش شعر است خود را برهانم. پس در چند کلمه می توان گفت: می اندیشم، می خوانم و گاه گاه، با قلم قرطاس بازی می کنم. روی هم رفته اگر نام این کارها زندگی باشد، زندگی می کنم. به خزان زندگی، به پیری زود رس، به خاطرات گذشته، و به مرگ رهایی بخش می اندیشم. «سیسرون» در کتاب «عیش پیری» معتقد است که: «دوران پیری از ایام جوانی بسیار زیبا تر و آرام بخش تر است. چرا که امیال سرکش هوس ها و عصیان های جوانی به اعتدال می گراید.» این نظریه البته در مورد «سیسرون» ادیب و دیپلمات صحت دارد. اما یک شاعر در اوج جوانی پیر می شود. شاعر پیر، جایی در جدول زندگی ندارد. باید همواره جوان باشد و این در توان هرکس نیست. من به سهم خود اعتراف می کنم که هر چه فاصله ام از جوانی بیشتر می شود، زمان هم به سرعت خود می افزاید. زمان به سرعت در گذر است و من همچنان که بی توشه ی ره، پا به جهان نهادم، به همان صورت عازم دیار مرگ می شوم.
هرچه به دستم می رسد، با ولع می خوانم: رمان، فلسفه، شعر، گاهی هم خوانده شده ها را دوره می کنم. اخیراً بار دیگر آثار داستایوسکی را خواندم. آنقدر نکته های تازه در آن یافتم که قبلاً متوجه نشده بودم. من در گذشته از کنار خیلی چیزهای مهم بی اعتنا گذر کردم. آنها را دیده ولی در حقیقت ندیدم. در مورد نوشتن باید اعتراف کنم، نوعی بیماری بی درمان است که رهایم نمی کند. بی شک اوضاع و حالی که من دارم، نامش جنون است. جواب یک نامه را قادر نیستم به موقع بنویسم. آن گاه حاشیه ی کتاب هایی را که می خوانم از نوشته سیاه می کنم.
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
متولد شدن هر شاعری به معنی دوباره نگریسته شدن به جهان است.
سالیان گذشته به من این فرصت را داد که با فراغت در انزوای خود اشتباهات ناگزیر گذشته را جمع بندی کنم و جمع هستی را بر نیستی بزنم، با حافظه پریش خود بستیزم، شاید بتوانم از چنگ جنونی که نامش شعر است خود را برهانم. پس در چند کلمه می توان گفت: می اندیشم، می خوانم و گاه گاه، با قلم قرطاس بازی می کنم. روی هم رفته اگر نام این کارها زندگی باشد، زندگی می کنم. به خزان زندگی، به پیری زود رس، به خاطرات گذشته، و به مرگ رهایی بخش می اندیشم. «سیسرون» در کتاب «عیش پیری» معتقد است که: «دوران پیری از ایام جوانی بسیار زیبا تر و آرام بخش تر است. چرا که امیال سرکش هوس ها و عصیان های جوانی به اعتدال می گراید.» این نظریه البته در مورد «سیسرون» ادیب و دیپلمات صحت دارد. اما یک شاعر در اوج جوانی پیر می شود. شاعر پیر، جایی در جدول زندگی ندارد. باید همواره جوان باشد و این در توان هرکس نیست. من به سهم خود اعتراف می کنم که هر چه فاصله ام از جوانی بیشتر می شود، زمان هم به سرعت خود می افزاید. زمان به سرعت در گذر است و من همچنان که بی توشه ی ره، پا به جهان نهادم، به همان صورت عازم دیار مرگ می شوم.
هرچه به دستم می رسد، با ولع می خوانم: رمان، فلسفه، شعر، گاهی هم خوانده شده ها را دوره می کنم. اخیراً بار دیگر آثار داستایوسکی را خواندم. آنقدر نکته های تازه در آن یافتم که قبلاً متوجه نشده بودم. من در گذشته از کنار خیلی چیزهای مهم بی اعتنا گذر کردم. آنها را دیده ولی در حقیقت ندیدم. در مورد نوشتن باید اعتراف کنم، نوعی بیماری بی درمان است که رهایم نمی کند. بی شک اوضاع و حالی که من دارم، نامش جنون است. جواب یک نامه را قادر نیستم به موقع بنویسم. آن گاه حاشیه ی کتاب هایی را که می خوانم از نوشته سیاه می کنم.
#معرفی
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
آه اینگونه گر بوزد باد تا پگاه
اینگونه گر ببارد باران
فردا از شکوفه های سپید به
در روی شاخه ها خبری هست ؟
آری ... هست
نه ... نیست
مرا چه باک ز بارانی
که گیسوان تو چتری گشوده اند
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
اینگونه گر ببارد باران
فردا از شکوفه های سپید به
در روی شاخه ها خبری هست ؟
آری ... هست
نه ... نیست
مرا چه باک ز بارانی
که گیسوان تو چتری گشوده اند
#نصرت_رحمانی
Schindler @Diiaazepam
می آید و من می روم،بدرود،بدرود
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم
بیهوده بودن ، تلخ دردی بود ،اما
اما چه دردانگیز ما بیهوده مردیم...
#نصرت_رحمانی
"۲۷خردادماه سالمرگ
Nemo @Diiaazepam
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم
بیهوده بودن ، تلخ دردی بود ،اما
اما چه دردانگیز ما بیهوده مردیم...
#نصرت_رحمانی
"۲۷خردادماه سالمرگ
Nemo @Diiaazepam