Diazepam
78 subscribers
2.42K photos
56 videos
47 files
104 links
تنها راه نجات آگاهي است🕊
با شعر📝، با كتاب📕، موسيقي🎵، با فيلم📽، با ما با ديازپام💊 قدم بزنيد...
Download Telegram
‏گاهی خراب کردن پل های
پشت سر
چیز زیاد بدی هم نیست!
چون باعث میشود
نتوانی به جایی برگردی که
از همان اول هم نباید
قدم می گذاشتی...!
#مارک_تواین

Nemo @Diiaazepam
تحقیقات دانشگاه آکسفورد نشان می‌دهد افراد نابغه معمولا شلخته و بی نظم، شب بیدار و لاغر هستند و به حیوانات خانگی علاقه مند هستند و تفریحات عجیب و غریبی دارند!

Nemo @Diiaazepam
بکوش تا یک موجود انسانی بمانی. و این بدان معناست که محکم، روشن‌بین و سرزنده باشی. یک موجودانسانی ماندن، یعنی اگر نیاز باشد، تمام زندگی خودرا، شادمانه، بر«ترازوی بزرگ سرنوشت» افکندن، اما، درهمان حال، ازهر روز آفتابی، از هرابر زیبا به وجدآمدن.

#روزا_لوکزامبورگ

"زن شورشی "

Nemo @Diiaazepam
وقتی پرنده‌ای را
معتاد می‌کنند
تا فالی از قفس بدر آرد
و اهدا نماید فال را
به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه‌ای
به هدیه بگیرد
پرواز
قصه‌ی بس
ابلهانه‌ای است
از معبر قفس..

نصرت رحمانی


Schindler @Diiaazepam
ما همیشه از چراغ سبز خوشحال می‌شیم اما یه وقتایی هم هست که دعا می‌کنیم همه‌ چراغ‌ها قرمز باشن تا چندثانیه بیشتر کنار اونایی باشیم که دوست‌شون داریم.

بريكينگ بد / وینس گیلیگان


Nemo @Diiaazepam
اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به‌دست آورید،
کسی نمی‌تواند به آنها توهین کند
اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمی‌شوید،
یا می‌خندید یا به فکر فرو می‌روید

برتراند راسل

‏Nemo @Diiaazepam
‌ مرا تو بی سببی نيستی
به راستی
صلت کدامٖ قصيده ای ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دريچه ی تاريک؟

#احمد_شاملو

Nemo @Diiaazepam
در استانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و ياس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دست هاي سيماني
زمان گذشت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته ست
و خاك،خاك پذيرنده اشارتي ست به ارامش

#فروغ_فرخزاد
Schindler @Diiaazepam
اگر متوجه مقصودم نمى شوى
بيا با هم سكوت كنيم
بگذار راز من،
رازِ تو را لمس كند
شايد سكوتت شبيه سكوت من باشد.

ژول سوپرويل
Diamond @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
صادق هدایت:عاشق زندگی یا مرگ؟

#نیچه_شناس
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
بخش اول:

صادق هدایت:عشق به زندگی یا مرگ

بیش از نیم قرن از خودکشی هدایت می گذرد و با اینکه امروزه نه چون روزگار خودش،بسیاری از ایرانیان،او را میشناسد و دوست می دارند،اما او همچنان تنهاست.کمتر کسی او را چنان که باید در می یابد.
اندیشه های هدایت به مردم است حال آنکه کتاب های هدایت را باید سطر به سطر خواند ونمیتوان یک جمله را از دل یک داستان،بیرون کشید و به عنوان مظهر اندیشه های او در پیشگاه مردم نهاد.حتی گزین گویه های نیچه را نباید_چنان که مرسوم است_ بدون روشنگری،اینجا و آنجا بازگو کرد.این کار،سود که ندارد هیچ،زیانبار هم هست.نیچه خود می گوید:{از سرسری خوانان بیزارم} دیگر چه رسد به کسانی که فقط جمله های پراکنده او را میخوانند و دست به دست میدهند.این از سرسری خواندن هم بدتر است.نخواندن بهتر از اینگونه خواندن است.ندانستن بهتر از دانستنی نا تمام است.
آری سخن بر سر هدایت بود و تنهایی دیرینه ی او.
هدایت بدبین نبود.هدایت آنچه را که می دید می نوشت.اگر از زشتی و پلشتی این زندگی می گفت،انگ نمیزد.همان را که هست نشان میداد.اگر ما زندگی امروزه مان چون او تیره و تار نمی بینیم،برای این است که نگاه بسیار تیزبین و ژرفانگر هدایت را نداریم.اگر از نهفت این زندگی ،سیاه است گناه هدایت چیست؟
نه گفتن به زندگی ،همیشه نشانه دست شستن از زندگی و هیچ نخواستن نیست.نیچه،خود بزرگترین نه گوی در سراسر تاریخ بشریت بود،اما همچنین بزرگترین آری گوی نیز بود چرا که بنابر گفته ی خودش:خواردارندگان بزرگ،پاس دارندگان بزرگ اند.
کسانی که از جنس نیچه و هدایت نه می گویند و ویران میکنند و سر به نومیدی می سپارند،اما این ها همه آغاز راه آفرینندگی است.برای ساختن،نخست باید خراب کرد.نمی توان بر پایه های سست و لرزان ارزش های کهن،طرحی نو در انداخت.آفریننده باید نابودگری بزرگ باشد.

#نیچه_شناس
#صادق_هدایت
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
بخش دوم:

هدایت،جسورانه نه میگفت و زندگی را پس می زد.چرا که فراسوی این زندگی را میخواست.پس باید ویران کرد و خوار می شمرد.او شادمان نبود از این که در این زندگی،شادمانی نیست.او در پی شادمانی راستین خود بود.کمتر کسی را در جهان می شناستم که چون او عاشق زندگی بوده باشد.کسی که همه را هیچ می انگارد و پوچ می شمارد،دیگر سخنی برای گفتن و اندیشه ای برای گستردن و راهی برای پیمودن ندارد که پیش روی انسان بگذارد.اما هدایت،مدینه ی فاضله ای داشت که انسان امروز را بسیار دور از آن می دید و همه ی نا امیدی و دلسردی اش از زندگی،بخاطر همین فاصله بود.او گرفتار تهوع بزگی بود که نیچه از آن سخن میگفت.تهوع بزرگ از وضع کنونی بشر.زرتشت نیچه از این مرحله ی سخت فرا می گذرد و شفا می یابد.آری،شفایافتگی او از سر گیجه ی{بازگشت جاودانه همان}است اما اندیشه ی بازگشت جاودانه چرا تا به این اندازه،تهوع آور و اعصاب شکن میتواند باشد؟به خاطر بازگشت ابدی تمامی چیز های پست و پلید و پلشت در چرخه ی زندگی.
زندگی بشر از گذشته های دور تا به امروز،چندان اسیر زشتی و تباهی بوده است که تصور بازگشت همه ی این سیاهی ها و رویارویی جاودانه با آنها،انسانی از جنس زرتشت نیچه را دچار تهوعی بزرگ می کند.باید انسانی بس والا بود که به مرحله ی تهوع بزرگ رسید.
هدایت به این مرحله رسیده بود و دل آشوبه ای بی پایان داشت.اما زرتشت نیچه،از همان دل آشوبه ی خود بهخر خویش بالی آفرید برای چرواز به بلندی هایی که هیچ فرومایه ای را بدان راه نباشد.ولی راوی بوف کور در ستاسر داستان تلخ و روایت جانفرسایی که به تصویر می کشد،اسیر این تهوع بزرگ می ماند و نمیداند چگونه باید جان آزادهی خود را از شر رجاله ها و فرومایه ها برهاند.اما همی حس بیزاری و حالت تهوع راوی بوف کور،برآمده از عشق شدید او به زندگیست.او زندگی دیگری را می طلبد.اما در میانه رجاله ها تنهاست و نمیواند راهی به مدینه فاضله ی خود بگشاید.

#نیچه_شناس
#صادق_هدایت
Schindler @Diiaazepam
نگاه نکن.
دنیا در کار فروپاشی ست.
نگاه نکن.
دنیا در کار بیرون راندن تمام نورهای خود است
و درون مان را از تاریکی ترسناکش پر می کند،
و ما در این مکان سیاه و فربه و خفه
کشته می شویم یا می میریم یا می رقصیم یا می گرییم
فریاد می زنیم یا می نالیم یا مثل موشی جیغ می کشیم
تا بر سر قیمت پایه مان چانه بزنیم.

هارولد پینتر

Schindler @Diiaazepam
خواهر عزیز! برادر گرامی!

اگر مشکلت تنها بودن است، اگر مشکلت حرف خانواده و فامیل است، اگر فکر می کنی به سنی رسیده ای که باید ازدواج کنی، اگر دوست دختر یا دوست پسر مناسب گیر نمی آوری یا آنهایی که گیر می آوری آدم های جالبی نیستند، اگر عاشق بچه داشتنی، اگه دلت جشن عروسی می خواهد!، اگه خانواده اذیتت می کنند و می خواهی مستقل بشوی، اگر اعتیاد داری، اگر یکی را می خواهی که خانه را تمیز کند و غذا بپزد، اگر یکی را می خواهی که کار کند و برایت لباس و ماشین و خانه بخرد، اگر دوست داری بروی شهر بزرگتر، اگر دنبال وام هستی، اگر حوصله ات سر رفته، اگر خوشی زده زیر دلت، اگر دانشگاهت تمام شده و سر کار می روی و دیگر نمی دانی چه کار کنی، اگر عاشق کسی شده ای و نمی توانی توی شهر کوچک بدون ازدواج کردن با او باشی، اگر می خواهی سربازی ات کم بشود، اگر می خواهی طرف مال خودت باشد و با کس دیگری نباشد!!، اگر فکر می کنی برای عروسی کردن دیر شده یا نگران حرف مردمی، اگر فکر می کنی بدون انسان دیگر، کامل نیستی...

چاره اش ازدواج کردن نیست!!

می توانی بروی با آنهایی که به این دلایل ازدواج کرده اند حرف بزنی و ببینی چقدر به هدف هایشان رسیده اند.
مواظب باش از چاله در چاه نیفتی...

ازدواج پروسه ای جداگانه دارد که به مسائل بالا هیچ ربطی ندارد و آنهایی که برای هدف های بالا ازدواج کرده اند همین دوستان شکست خورده ی خودمان را تشکیل می دهند... ازدواج، وظیفه ی شما نیست بلکه یک انتخاب از بین صدها انتخاب مسیر در زندگی است.

این پست نمی گوید که ازدواج نکنید بلکه می گوید به همین سادگی ها ازدواج نکنید و قدر زندگی تان را بدانید تا بتوانید در صورت ازدواج، زندگی دو نفره ای را تجربه کنید که لذتی مداوم و شادی ابدی باشد نه تحمل و صبر...
ازدواج، بلوغ فکری می خواهد که خیلی از ما هنوز نداریم یا اینکه طرف مقابلمان ندارد.
دقت کنیم!!


سید مهدی موسوی


Nemo @Diiaazepam
کار شاقی نکرده ام،
فقط به زانو در نیامدم
فقط تاریکی را از تکلم بیهودگی بازداشته ام.
دشوار نیست
شما هم بگویید نور !
بگویید امید !
بگویید عشق !
آدمی چیزی شبیه بوی خوش باران است.

#سید_علی_صالحي

Nemo @Diiaazepam
نمی‌خواهم چیزی بشوم
تنها می‌خواهم یک انسان باشم!
دوست من باور کن
مشکل است که آدم یک انسان بشود!


صمد بهرنگی

Nemo @Diiaazepam
اگر برای گذران زندگی کار میکنی، چرا خودت رو با کار کردن به کشتن میدی؟!


The Good, the Bad and the Ugly

#دیالوگ

Nemo @Diiaazepam
مقاله ای از تیم گورچیناز با عنوان در کتاب خانه فهمیدم که تو بخشی از منی.که ترجمه این مقاله به همت بابک طهماسبی است.

#مقاله
Schindler @Diiaazepam
بخش اول

مدام خبر تعطیلی یا خلوتی کتابخانه‌ها را می‌شنویم و افسوس می‌خوریم که ای کاش مردم بیشتر اهل مطالعه بودند. اما شاید گاهی هم لازم باشد بپرسیم چرا در عصر اینترنت هنوز باید به کتابخانه رفت؟ می‌شود جور دیگری هم البته نگاه کرد، مثلاً پرسید: چرا کتابخانه‌ها نباید حمام داشته باشند؟ به‌هرحال، به نظر می‌رسد از رونق افتادن کتابخانه‌ها فرصت خیلی خوبی است برای پرسیدن اینکه آیا فهم ما از دانش‌اندوزی و آموزش، خیلی کلیشه‌ای نیست؟
اگر در جست‌وجوی عکس گوگل بپرسید که کتابخانه چگونه جایی است، پاسخ بسیار واضحی دریافت خواهید کرد: ساختمانی با ستون‌های بسیار که در آن قفسه‌هایی مملو از کتاب هست.

بسیاری از ما نیز همچون گوگل کتابخانه را انباری برای کتاب‌ها تصور می‌کنیم. چنین پنداشتی چندان هم خطا نیست. در زبان انگلیسی از واژۀ لایبرری (library) برای کتابخانه استفاده می‌شود که از لغت لاتین لایبراریوم (librarium) به‌معنی قفسۀ کتاب می‌آید. مترادف کتابخانه در زبان‌های لاتین و یونانی –به‌ترتیب بیبلیوتکا (bibliotheca) و بیبلیوتیکی (bibliothiki) - نیز به‌معنی قفسۀ کتاب است که واژۀ کتابخانه در اکثر زبان‌های هندواروپایی مدرن از این لغات مشتق شده است. این نکته نیز جالب توجه است که واژۀ کتاب در زبان لاتین، یعنی لایبر (liber)، در اصل اشاره به نوعی از پوستۀ درخت دارد که در تهیۀ کتاب استفاده می‌شد. این‌ها همه حاکی از این است که ما کتابخانه را به‌تمامی در قالب اشیای مادی تصور کرده‌ایم. پوستۀ درخت، کتاب، قفسه، ساختمان.

با توجه به این نکات، ما نیز کتابخانه‌ها را مأمن عشاق کتاب به تصویر می‌کشیم. برای مثال رمان کافکا در کرانه۱ نوشتۀ هاروکی موراکامی را در نظر بگیرید که شخصیت کتاب به نامِ کافکا تامورا در تولد پانزده سالگیش از خانه فرار می‌کند.
کافکا عضلانی و خوش‌قیافه ولی درون‌گرا و خورۀ کتاب است. چنانکه می‌گوید: «از کوچکی عاشق وقت‌گذرانی در قرائت‌خانۀ کتابخانه‌ها بودم ... حتی در تعطیلات نیز می‌توانستید مرا آنجا پیدا کنید. هرچیزی را می‌بلعیدم – رمان، زندگی‌نامه، تاریخ و هرچیز دیگری که دم دستم بود. وقتی تمام کتاب‌های کودک را تمام کردم سراغ بخش کتاب‌های عمومی و کتاب‌های بزرگسالان رفتم». پس طبیعی است که کافکا به‌عنوان یک فراری در کتابخانه پناه گرفت. (شاید چندان هم مهم نباشد ولی در زبان ژاپنی نیز معنی واژه‌ای که برای کتابخانه به کار می‌برند، یعنی توشوکان (toshokan)، به معنی ساختمانی برای کتاب‌هاست).

اگر کتابخانه صرفاً جایی است که جامعه کتاب‌هایش را آنجا نگه می‌دارد پس به‌راحتی می‌توان دریافت که چرا دیگر بسیاری از مردم کتابخانه‌ها را مربوط و مناسب نمی‌دانند. در روزگاران قدیم بنایی مملو از کتاب استعاره‌ای آشکار از دانش جمعی بود. ولی امروزه دانش دیگر محدود به نسخۀ چاپی نیست و اشکال الکترونیک و غیرمتنیِ رسانه در حال رشد و فزونی است. دیگر متون داخل کتاب نمایانگرِ اصلیِ دانش فرهنگی ما نیست. علاوه بر این‌ها با وجود اینترنت، دانشِ فرهنگیِ چندرسانه‌ایِ ما تقریباً از همه‌جا قابل دسترس است.

#مقاله
Schindler @Diiaazepam
بخش دوم

بر کسی پوشیده نیست که کتابخانه‌ها در وضعیت بدی دست‌وپا می‌زنند. بسیاری از مجموعه کتابخانه‌های عمومی در سراسر کشور در کسب حمایت‌های مالی وضع وخیمی دارند زیرا عموم مردم دیگر علاقه و احتیاجی به انبارهای مرکزی کتاب ندارند.می‌شنویم که می‌گویند «حال که گوگل داریم دیگر چه نیازی به کتابخانه‌هاست؟». حتی رشتۀ دانشگاهی مختص به مطالعۀ کتابخانه‌ها نیز به نظر می‌رسد در حال عقب نشستن است: یک قرن پیش علم کتابداری نام داشت؛ پس از جنگ جهانی دوم بیشتر با نام علم کتابداری و اطلاع‌رسانی شناخته می‌شد؛ طی چند دهۀ گذشته نیز بخش کتابداری را کنار گذاشت (و در اغلب موارد واژگانی مانند رایانه یا داده را به جای آن نشاند).
ولی کتابخانه‌ها هنوز هم مهم هستند زیرا برخلاف نام و تصورات فرهنگی دیرپای ما کتابخانه‌ها اساساً انباری برای کتاب‌ها نیستند. در مثالی که از کتاب کافکا در کرانه آوردیم اگر از سطح عبور کنیم و ورای آن را بنگریم این نکته را درخواهیم یافت. اینطور نیست که کافکا صرفاً چون کتاب‌ها را دوست دارد از کتابخانه سردرآورده باشد. کار کافکا به کتابخانه کشید زیرا خانۀ دیگری نداشت و کتابخانه محیطی آزاد و امن در اختیارش می‌گذاشت. درواقع کافکا در طول کتاب با صاحبان کتابخانه آشنا شد و در نهایت کارش به زندگی در یک اتاق خالی کتابخانه کشید. کتابخانه پناهگاهی نه صرفاً برای ذهن بلکه برای کل شخص است.

به گمانم تمام این سالها ما کتابخانه‌ها را کم‌ارزش تلقی کرده‌ایم و بخشی از علت آن این است که به کلام مکتوب بیش از حد ارزش داده‌ایم. از همان ریشه‌های یهودی-مسیحی‌مان قدرتی اسطوره‌ای به کتاب‌ها بخشیده‌ایم. گفته می‌شود که خدا همان تورات است. اگرچه از عصر روشنگری بدین‌سو فرهنگ عامه برخی از این دست جلاهای اسطوره‌ای خویش را از دست داده است ولی بت‌وارگیِ کتاب کاهش نیافته است: در سنت علمی مدرن به این نتیجه رسیده‌ایم که دانش چیزی است که فقط از طریق متن قابل تبادل است. ولی این نگاهی به‌شدت کم‌مایه و ضعیف به آن چیزی است که دانش بشری می‌تواند باشد.
این نگاه تاحدودی معلول نوع تصوری است که از خواندن داریم. معمولاً کتاب‌ها را اشیایی حاوی اطلاعات تصور می‌کنیم و بر این باوریم که وقتی کتاب می‌خوانیم، اطلاعات به درون مغزمان می‌جهند. اگر چنین بود، چگونه است که دو نفر یک متن را می‌خوانند ولی اطلاعات متفاوتی از آن می‌گیرند؟ این اتفاق هم در علم و هم در عرصۀ زندگی همواره روی می‌دهد. دانستنْ آشکارا چیزی بیش از صِرفِ کسب اطلاعات است. همان‌طور که در رمان گنجشک۳ نوشتۀ ماری دوریا راسل نیز شخصیت امیلیو در اشاره به یک مأموریت فضایی شکست‌خورده می‌گوید: «به‌راستی تمامی اطلاعات را داشتیم. همه‌چیز جلوی چشممان بود. ولی ما نمی‌فهمیدیم».

#مقاله
Schindler @Diiaazepam