Forwarded from Diazepam
نتایج کوتاه مدت انقلاب
به دنبال بسیاری از انقلابها یک دوره جنگ داخلی پدید می آید، که طی آن رژیم تازه باید گروههای مخالف را شکست دهد.انقلابها معمولا در شرایطی رخ می دهد که در آن اقتدار حکومت قبلی به طور اساسی تحلیل رفته است و جنبشهای مختلفی برای جانشینی آن با یکدیگر رقابت میکنند.برخی از آنها ممکن است از نظر نظامی به اندازه کافی نیرومند باشند و به مبارزه بر ضد حکومت جدید ادامه دهند،یا از کشورهای دیگری که از هدف آنها حمایت می کنند کمک مالی دریافت کنند. در انقلابهای روسیه،چین و کوبا چنین حالتی وجود داشت،اگر چه میزان مخالفتی که هر یک از این انقلابها با آن مواجه گردیدند متفاوت بود_روسیه عملا مورد تهاجم نیروهایی قرار گرفت که توسط دولتهای غربی برای کمک به نیروهای وفادار به رژیم پیشین فرستاده شده بودند.
انقلابها به نام آزادی صورت می گیرند، اما اغلب به دنبال آنها یک دوره سرکوب شدید اجتماعی به وجود می آید.در انقلاب آمریکا چنین نشد و استثنائات دیگری نیز وجود دارد.برای مثال، در کوبا، اگر چه برخی از ثروتمندان از کشور گریختند،حبس و کشتار خودسرانه توسط مقامات حکومتی جدید کمتر وجود داشت. اما در موارد بیشتری به دنبال انقلابها دوره های حبس و اعدامهای گسترده خودسرانه و سانسور شدید آمده است.بعضی از انقلابها خشونت زیادی در پی داشته اند. اصطلاح وحشت انقلابی که اولین بار برای توصیف پیامد انقلاب 1789 فرانسه به کار رفت به معنای استفاده منظم از خشونت برای تحمیل اطاعت نسبت به مقامات حاکم جدید است . تعداد زیادی از افرادی که پشتیبانان رژیم پیشین یا دشمنان انقلاب دانسته می شدند،تحت پیگرد قرار گرفته و در برابر عموم اعدام شدند.
این گونه حوادث معمولا چند سال پس از در دست گرفتن قدرت توسط رژیم جدید اتفاق می افتد،و نه بلافاصله پس از پیروزی انقلاب،زیرا معمولا پیش از آنکه حکومت انقلابی دست به اجرای برنامه رادیکال جدید خود بزند یک دوره استقرار وجود دارد. در این مرحله مقامتی که از جانب حامیان رژیم گذشته یا از سوی گروههای ناراضی دیگر صورت می گیرد ممکن است با مخالفت ایجاد شده در نتیجه سیاستهای جدید ترکیب شود. برای مثال، در شوروی، استالین سیاست ایجاد مزارع جمعی را در برابر مقاومت گسترده دهقانان دنبال کرد. دراین فرایند ودر تصفیه های گروهای ناراضی،افراد بسیاری جان خود را از دست دادند یا به اردوهای کار اجباری انتقال یافتند،برآورد گردیده این که 5 درصد جمعیت شوروی طی این دوره بازداشت شدند. اما این حوادث تقریبا یک دهه پس از خود انقلاب روی داد.
#جامعه_شناسي
#انتوني_گيدنز
#انقلاب
Schindler @Diiaazepam
به دنبال بسیاری از انقلابها یک دوره جنگ داخلی پدید می آید، که طی آن رژیم تازه باید گروههای مخالف را شکست دهد.انقلابها معمولا در شرایطی رخ می دهد که در آن اقتدار حکومت قبلی به طور اساسی تحلیل رفته است و جنبشهای مختلفی برای جانشینی آن با یکدیگر رقابت میکنند.برخی از آنها ممکن است از نظر نظامی به اندازه کافی نیرومند باشند و به مبارزه بر ضد حکومت جدید ادامه دهند،یا از کشورهای دیگری که از هدف آنها حمایت می کنند کمک مالی دریافت کنند. در انقلابهای روسیه،چین و کوبا چنین حالتی وجود داشت،اگر چه میزان مخالفتی که هر یک از این انقلابها با آن مواجه گردیدند متفاوت بود_روسیه عملا مورد تهاجم نیروهایی قرار گرفت که توسط دولتهای غربی برای کمک به نیروهای وفادار به رژیم پیشین فرستاده شده بودند.
انقلابها به نام آزادی صورت می گیرند، اما اغلب به دنبال آنها یک دوره سرکوب شدید اجتماعی به وجود می آید.در انقلاب آمریکا چنین نشد و استثنائات دیگری نیز وجود دارد.برای مثال، در کوبا، اگر چه برخی از ثروتمندان از کشور گریختند،حبس و کشتار خودسرانه توسط مقامات حکومتی جدید کمتر وجود داشت. اما در موارد بیشتری به دنبال انقلابها دوره های حبس و اعدامهای گسترده خودسرانه و سانسور شدید آمده است.بعضی از انقلابها خشونت زیادی در پی داشته اند. اصطلاح وحشت انقلابی که اولین بار برای توصیف پیامد انقلاب 1789 فرانسه به کار رفت به معنای استفاده منظم از خشونت برای تحمیل اطاعت نسبت به مقامات حاکم جدید است . تعداد زیادی از افرادی که پشتیبانان رژیم پیشین یا دشمنان انقلاب دانسته می شدند،تحت پیگرد قرار گرفته و در برابر عموم اعدام شدند.
این گونه حوادث معمولا چند سال پس از در دست گرفتن قدرت توسط رژیم جدید اتفاق می افتد،و نه بلافاصله پس از پیروزی انقلاب،زیرا معمولا پیش از آنکه حکومت انقلابی دست به اجرای برنامه رادیکال جدید خود بزند یک دوره استقرار وجود دارد. در این مرحله مقامتی که از جانب حامیان رژیم گذشته یا از سوی گروههای ناراضی دیگر صورت می گیرد ممکن است با مخالفت ایجاد شده در نتیجه سیاستهای جدید ترکیب شود. برای مثال، در شوروی، استالین سیاست ایجاد مزارع جمعی را در برابر مقاومت گسترده دهقانان دنبال کرد. دراین فرایند ودر تصفیه های گروهای ناراضی،افراد بسیاری جان خود را از دست دادند یا به اردوهای کار اجباری انتقال یافتند،برآورد گردیده این که 5 درصد جمعیت شوروی طی این دوره بازداشت شدند. اما این حوادث تقریبا یک دهه پس از خود انقلاب روی داد.
#جامعه_شناسي
#انتوني_گيدنز
#انقلاب
Schindler @Diiaazepam
اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلیهایش خالیست
قطاری میرود از تبریز
یکی از کوپههایش خالیست
سینماهای شیراز پر از تماشاچیست
که حتماً ردیفی از آن خالیست
انگار یک نفر هست که اصلاً نیست
انگار عدهای هستند که نمیآیند
شاید کسی در چشم من است
که از چشمم رفته...
بیژن نجدی
@Diiaazepam
یکی از صندلیهایش خالیست
قطاری میرود از تبریز
یکی از کوپههایش خالیست
سینماهای شیراز پر از تماشاچیست
که حتماً ردیفی از آن خالیست
انگار یک نفر هست که اصلاً نیست
انگار عدهای هستند که نمیآیند
شاید کسی در چشم من است
که از چشمم رفته...
بیژن نجدی
@Diiaazepam
هیچ کس یک حکومت دیکتاتوری را برای محافظت از یک انقلاب به وجود نمی آورد؛بلکه انقلاب میکند تا یک حکومت دیکتاتوری درست کند.
#جرج_اورول
1984📚📚
@diiazpam
#جرج_اورول
1984📚📚
@diiazpam
لاشخور
لاشخوری بود که منقار در پاهای من فرو میکرد. پیشتر چکمهها و جورابهایم را از هم دریده بود و حال به گوشت پاهایم رسیده بود. پس از هر نوک چند بار ناآرام به گرد سرم میچرخید و باز کار خود را از سر میگرفت. اربابزادهای از کنارم میگذشت. زمانی کوتاه به تماشا ایستاد. میخواست بداند چرا وجود لاشخور را تحمل میکنم. گفتم: «از دستم کاری برنمیآید. لاشخور از راه رسید و شروع به نوک زدن کرد. مسلماً کوشیدم او را برانم، حتی خواستم خفهاش کنم. اما چنین حیوانی بسیار نیرومند است. میخواست به صورتم بپرد. این بود که بهتر دیدم پاهایم را قربانی کنم و حالا پاهایم تقریباً به تمامی از هم دریده شدهاند.» اربابزاده گفت: «از اینکه اجازه میدهید اینطور زجرتان بدهد تعجب میکنم. تنها با شلیک یک گلوله کار لاشخور تمام است.» پرسیدم: «راستی؟ شما این کار را میکنید؟» اربابزاده گفت: «با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. میتوانید نیمساعتی منتظر بمانید؟» گفتم: «نمیدانم.» و لحظهای از درد به خود پیچیدم. سپس گفتم: «خواهش میکنم بههرحال تلاشتان را بکنید.» اربابزاده گفت: «بسیار خوب، عجله خواهم کرد.» در طول گفتوگو، لاشخور در حالیکه نگاهش را به تناوب میان من و اربابزاده به این سو آنسو میچرخاند، گوش ایستاده بوه. دریافتم که همهچیز را فهمیده است. به هوا بلند شد، سر را به عقب برد تا هرچه بیشتر شتاب بگیرد، سپس منقار خود را مانند نیزهاندازی ماهر از دهان تا اعماق وجودم فرو برد. پس افتادم و در عین رهایی احساس کردم که در خونم، خونی که هر ژرفنایی را میانباشت و هر ساحلی را در برمیگرفت، بیهیچ امید نجات غرق شده است.
کافکا
Schindler @Diiaazepam
لاشخوری بود که منقار در پاهای من فرو میکرد. پیشتر چکمهها و جورابهایم را از هم دریده بود و حال به گوشت پاهایم رسیده بود. پس از هر نوک چند بار ناآرام به گرد سرم میچرخید و باز کار خود را از سر میگرفت. اربابزادهای از کنارم میگذشت. زمانی کوتاه به تماشا ایستاد. میخواست بداند چرا وجود لاشخور را تحمل میکنم. گفتم: «از دستم کاری برنمیآید. لاشخور از راه رسید و شروع به نوک زدن کرد. مسلماً کوشیدم او را برانم، حتی خواستم خفهاش کنم. اما چنین حیوانی بسیار نیرومند است. میخواست به صورتم بپرد. این بود که بهتر دیدم پاهایم را قربانی کنم و حالا پاهایم تقریباً به تمامی از هم دریده شدهاند.» اربابزاده گفت: «از اینکه اجازه میدهید اینطور زجرتان بدهد تعجب میکنم. تنها با شلیک یک گلوله کار لاشخور تمام است.» پرسیدم: «راستی؟ شما این کار را میکنید؟» اربابزاده گفت: «با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. میتوانید نیمساعتی منتظر بمانید؟» گفتم: «نمیدانم.» و لحظهای از درد به خود پیچیدم. سپس گفتم: «خواهش میکنم بههرحال تلاشتان را بکنید.» اربابزاده گفت: «بسیار خوب، عجله خواهم کرد.» در طول گفتوگو، لاشخور در حالیکه نگاهش را به تناوب میان من و اربابزاده به این سو آنسو میچرخاند، گوش ایستاده بوه. دریافتم که همهچیز را فهمیده است. به هوا بلند شد، سر را به عقب برد تا هرچه بیشتر شتاب بگیرد، سپس منقار خود را مانند نیزهاندازی ماهر از دهان تا اعماق وجودم فرو برد. پس افتادم و در عین رهایی احساس کردم که در خونم، خونی که هر ژرفنایی را میانباشت و هر ساحلی را در برمیگرفت، بیهیچ امید نجات غرق شده است.
کافکا
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
آزادی هرگز شایعهای نیست که تکذیب شود. آزادی هدف والاییست که برای آن میجنگیم و به دستش میآوریم. یقین داشته باشید.
احمد شاملو
Schindler @Diiaazepam
احمد شاملو
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
در حالی که ما نیز آگاهیم
حتی نفرت از فرودستان هم
چهره را زشت میکند
حتی خشم از ستم نیز
صدا را خشن می سازد
نتوانستیم خود،انسان باشیم...
برتولت برشت
Schindler @Diiaazepam
حتی نفرت از فرودستان هم
چهره را زشت میکند
حتی خشم از ستم نیز
صدا را خشن می سازد
نتوانستیم خود،انسان باشیم...
برتولت برشت
Schindler @Diiaazepam
- اصلاً درک نمیکنم مردم چرا ازدواج میکنن. مخصوصاً امروزه. بهنظر منطقی نمیاد.
+ داری جدی میگی؟
- آره، واقعاً.
+ اگه اینجوریه پس ما چرا اینجاییم؟ تو چرا اینجایی؟
- بهم گفتن اینجا غذاش حرف نداره! ... نه، نه، اینو شوخی کردم.
- میدونی، منظورم اینه که مثلاً آدم میاد یه رستوران و یه زوج رو میبینه که کنار هم نشستن و حتی با همدیگه صحبت هم نمیکنن. انگار هیچی واسه گفتن ندارن.
+ احتمالاً مجبور نیستن با هم حرف بزنن چون از لحاظ عاطفی به هم متصل هستن.
- یا اینکه فقط از هم خسته شدن.
+ طولانیترین مدت یه رابطهت چقدر بوده؟ دقیق بگو.
- چهار ماه.
+ تو باید دست بهکار شی. باید دل رو به دریا بزنی.
- اینکارو کردم. واسه چهار ماه!
"شرم (Shame) / استیو مککوئین"
#فیلم
📷 goo.gl/CTQmGG
Nemo @Diiaazepam
+ داری جدی میگی؟
- آره، واقعاً.
+ اگه اینجوریه پس ما چرا اینجاییم؟ تو چرا اینجایی؟
- بهم گفتن اینجا غذاش حرف نداره! ... نه، نه، اینو شوخی کردم.
- میدونی، منظورم اینه که مثلاً آدم میاد یه رستوران و یه زوج رو میبینه که کنار هم نشستن و حتی با همدیگه صحبت هم نمیکنن. انگار هیچی واسه گفتن ندارن.
+ احتمالاً مجبور نیستن با هم حرف بزنن چون از لحاظ عاطفی به هم متصل هستن.
- یا اینکه فقط از هم خسته شدن.
+ طولانیترین مدت یه رابطهت چقدر بوده؟ دقیق بگو.
- چهار ماه.
+ تو باید دست بهکار شی. باید دل رو به دریا بزنی.
- اینکارو کردم. واسه چهار ماه!
"شرم (Shame) / استیو مککوئین"
#فیلم
📷 goo.gl/CTQmGG
Nemo @Diiaazepam
در حقیقت زیستن -به خود و دیگران دروغ نگفتن- تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض این که بدانیم کسی شاهد کارهای ماست، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر تطبیق می دهیم و دیگر هیچ یک از کارهای مان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن ، در دروغ زیستن است.
بار هستی
میلان کوندرا
Diamond @Diiaazepam
بار هستی
میلان کوندرا
Diamond @Diiaazepam
سرگذشت مردانی را شنیدهام که سراسرش ماجراست. اگر بخواهم قصهی زندگیام را بنویسم، شاید یک صفحه شود؛ نه... یک پاراگراف خواهد شد. حتی کمتر، زندگیام تنها یک جمله است: «هرگز به دنیا نیامدم.».
#معین_دهاز
بخشی از یک داستان کوتاه
Diamond @Diiaazepam
#معین_دهاز
بخشی از یک داستان کوتاه
Diamond @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
هوا دلگير ، درها بسته ،
سرها در گريبان، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است
#مهدی_اخوان_ثالث
Nemo @Diiaazepam
سرها در گريبان، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است
#مهدی_اخوان_ثالث
Nemo @Diiaazepam
13 نکته طلایی از زبان نویسندگان بزرگ ادبی جهان در مورد نوشتن
پرسش از نویسندگان در مورد عادات نویسندگی و نوشتن از سوالاتی بوده که همواره مطرح شده و نویسندگان پاسخهای متفاوتی به آن دادهاند. هر یک از آنها توصیفی برای خود از نوشتن داشتهاند و عادات نوشتن خاصی برای خود برگزیده بودند. برای نمونه همینگوی عادت داشت همیشه صبحها پشت ماشین تحریر به صورت سرپا بنویسد و یا فوئنتس همیشه با خودکار مینوشت و ....
در ادامه توصیه 13 نویسنده در مورد نوشتن به نویسندگان جوان ذکر میشود:
گوستاو فلوبر نویسنده کتاب «مادام بواری»: هنر نویسندگی، هنر پی بردن به چیزهایی است که به آنها اعتقاد دارید.
ری بردبری نویسنده کتاب «فارنهایت 451»: هر کسی که به نوشتن ادامه میدهد، هنوز شکست نخورده است. ممکن است که او نویسنده بزرگی نشود، اما اگر او سنت قدیم سخت کوشی و کار مداوم را پیگیری کند، سرانجام او نیز برای خود نویسندهای خواهد شد
اسکات فیتز جرالد نویسنده کتاب «گتسبی بزرگ»: با یک شخصیت شروع کن و قبل از اینکه خودت هم متوجه شوی یک تیپ را برای خودت خلق کردهای؛ اما اگر با یک تیپ شروع کنی بعد متوجه میشوی که هیچ چیزی خلق نکردهای.
ارنست همینگوی نویسنده کتاب «پیرمرد و دریا»: یاد گرفتم که هرگز در حین نوشتن تمام ایدههای خود را ننویسم و همیشه قبل از اینکه همه چیز را بنویسم دست از نوشتن بردارم. با این کار این اجازه را به خود میدهم تا شب دوباره این ایدهها صیقل بخورند. اولین دست نوشتهها معمولا به هیچ دردی نمیخورند.
آنتوان چخوف نویسنده کتاب گناهکار شهر تولدو: تجربه من از نوشتن این است که زمانی که نوشتن داستانی را به پایان بردم، کسی باید از ابتدا تا انتهای آن را بخواند و بر غلطهای آن خط بکشد. این گونه است که ما نویسندگان دروغ های خود را میپوشانیم.
جی کی رولینگ نویسنده مجموعه کتابهای هری پاتر: به هنگام نوشتن، مجبورم داستانی را که دوست دارم بنویسم. من هرگز در حین نوشتن به این فکر نمیکنم که داستانهای خود را برای گروه سنی 8 سال بنویسم. من مجبورم داستان را آن گونهای که دوست دارم روایت کنم.
استیون کینگ نویسنده کتاب «در قتلگاه»: اگر زمانی برای خواندن ندارید، زمانی برای نوشتن هم نخواهید داشت.
فیلیپ راث نویسنده کتاب «یکی مثل همه»: نوشتن تنها کاری است که هشت ساعت در روز، هفت روز در هفته، سیصد و شصت و پنج روز در سال میتوانم به آن بپردازم.
ویرجینیا وولف نویسنده کتاب «خانم دالووی»: عادت نوشتن برای چشمهای من تمرین بسیار خوبی است.
نوشتن رباط های چشم من را فراختر میکند.
سامرست موام نویسنده کتاب «دن فرناندو»: اگر این قابلیت را دارید که خوب داستان بگویید، شخصیتهایی را خلق کنید، صحنههایی را ایجاد کنید و احساس و صداقت دارید، اصلا مسئلهای نیست که شما چگونه مینویسید
ویلیام فاکنر نویسنده کتاب خشم و هیاهو: نوشتن رو شروع کن. شانست رو امتحان کن، ممکنه بد بشه، اما این تنها راهی است که میتونی کار واقعا خوبی را انجام دهی.
رالف امرسون نویسنده کتاب «جامعه و فرد»: به همان نسبتی که خواننده خلاق وجود دارد، نوشته خلاق هم وجود دارد.
جورج اورول نویسنده کتاب «مزرعه حیوانات»: نوشته خوب به مانند شیشه شفاف است.
Schindler @Diiaazepam
پرسش از نویسندگان در مورد عادات نویسندگی و نوشتن از سوالاتی بوده که همواره مطرح شده و نویسندگان پاسخهای متفاوتی به آن دادهاند. هر یک از آنها توصیفی برای خود از نوشتن داشتهاند و عادات نوشتن خاصی برای خود برگزیده بودند. برای نمونه همینگوی عادت داشت همیشه صبحها پشت ماشین تحریر به صورت سرپا بنویسد و یا فوئنتس همیشه با خودکار مینوشت و ....
در ادامه توصیه 13 نویسنده در مورد نوشتن به نویسندگان جوان ذکر میشود:
گوستاو فلوبر نویسنده کتاب «مادام بواری»: هنر نویسندگی، هنر پی بردن به چیزهایی است که به آنها اعتقاد دارید.
ری بردبری نویسنده کتاب «فارنهایت 451»: هر کسی که به نوشتن ادامه میدهد، هنوز شکست نخورده است. ممکن است که او نویسنده بزرگی نشود، اما اگر او سنت قدیم سخت کوشی و کار مداوم را پیگیری کند، سرانجام او نیز برای خود نویسندهای خواهد شد
اسکات فیتز جرالد نویسنده کتاب «گتسبی بزرگ»: با یک شخصیت شروع کن و قبل از اینکه خودت هم متوجه شوی یک تیپ را برای خودت خلق کردهای؛ اما اگر با یک تیپ شروع کنی بعد متوجه میشوی که هیچ چیزی خلق نکردهای.
ارنست همینگوی نویسنده کتاب «پیرمرد و دریا»: یاد گرفتم که هرگز در حین نوشتن تمام ایدههای خود را ننویسم و همیشه قبل از اینکه همه چیز را بنویسم دست از نوشتن بردارم. با این کار این اجازه را به خود میدهم تا شب دوباره این ایدهها صیقل بخورند. اولین دست نوشتهها معمولا به هیچ دردی نمیخورند.
آنتوان چخوف نویسنده کتاب گناهکار شهر تولدو: تجربه من از نوشتن این است که زمانی که نوشتن داستانی را به پایان بردم، کسی باید از ابتدا تا انتهای آن را بخواند و بر غلطهای آن خط بکشد. این گونه است که ما نویسندگان دروغ های خود را میپوشانیم.
جی کی رولینگ نویسنده مجموعه کتابهای هری پاتر: به هنگام نوشتن، مجبورم داستانی را که دوست دارم بنویسم. من هرگز در حین نوشتن به این فکر نمیکنم که داستانهای خود را برای گروه سنی 8 سال بنویسم. من مجبورم داستان را آن گونهای که دوست دارم روایت کنم.
استیون کینگ نویسنده کتاب «در قتلگاه»: اگر زمانی برای خواندن ندارید، زمانی برای نوشتن هم نخواهید داشت.
فیلیپ راث نویسنده کتاب «یکی مثل همه»: نوشتن تنها کاری است که هشت ساعت در روز، هفت روز در هفته، سیصد و شصت و پنج روز در سال میتوانم به آن بپردازم.
ویرجینیا وولف نویسنده کتاب «خانم دالووی»: عادت نوشتن برای چشمهای من تمرین بسیار خوبی است.
نوشتن رباط های چشم من را فراختر میکند.
سامرست موام نویسنده کتاب «دن فرناندو»: اگر این قابلیت را دارید که خوب داستان بگویید، شخصیتهایی را خلق کنید، صحنههایی را ایجاد کنید و احساس و صداقت دارید، اصلا مسئلهای نیست که شما چگونه مینویسید
ویلیام فاکنر نویسنده کتاب خشم و هیاهو: نوشتن رو شروع کن. شانست رو امتحان کن، ممکنه بد بشه، اما این تنها راهی است که میتونی کار واقعا خوبی را انجام دهی.
رالف امرسون نویسنده کتاب «جامعه و فرد»: به همان نسبتی که خواننده خلاق وجود دارد، نوشته خلاق هم وجود دارد.
جورج اورول نویسنده کتاب «مزرعه حیوانات»: نوشته خوب به مانند شیشه شفاف است.
Schindler @Diiaazepam
کار جهان بر این مدار است که گویی تمام آدمیان چشم بر رفتار هر یک از افراد دوخته اند و روش خود را طبق رفتار همین یک نفر تنظیم می کنند.
#سارتر
Schindler @Diiaazepam
#سارتر
Schindler @Diiaazepam
قسمت اول
شوپنهاور به ندرت به کسی اعتماد می کرد روایت می کنند که همواره در اتاق خوابش سلاحی پنهان کرده بود هرگز به آرایشگاه نمی رفت, زیرا بیم آن داشت که آرایشگر گلوی او را با تیغ ریش تراشی ببرد
فیلسوفان معمولا افراد خوشبینی بوده اند. ولی در میان آنان نادر کسانی هم یافت می شوند که جهان را با نگاهی بدبینانه می نگریسته اند. آرتور شوپنهاور یکی از آنان است. ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۰ برابر است با صد و پنجاه و پنجمین سالگرد مرگ او.
مادر آرتور شوپنهاور که خود نویسنده بود یک بار گفته بود: «نمی دانم دنیا و مردمش با پسر من چه کرده اند که او چنین آن ها را تقبیح می کند؟». شوپنهاور به دلیل نگاه به غایت بدبینانه ای که به عالم و آدم داشت، در تاریخ اندیشه در زمره نادر متفکرانی است که به آنان «فیلسوفان سیاه» می گویند. جهان در نظر او ابلهانه و انسان موجودی نکبت زده بود.
فیلسوفی که سلاح داشت
شوپنهاور به ندرت به کسی اعتماد می کرد. روایت می کنند که همواره در اتاق خوابش سلاحی پنهان کرده بود. هرگز به آرایشگاه نمی رفت، زیرا بیم آن داشت که آرایشگر گلوی او را با تیغ ریش تراشی ببرد. هرگز اجازه نمی داد کسی بیش از اندازه به او نزدیک شود. یک بار زن خیاطی را که در راهرو خانه اش با سروصدای زیاد آرامش او را برهم زده بود چنان هل داده بود که زن نگونبخت با سقوط از پله ها دچار آسیب دیدگی مادام العمر شده بود. با شکایت زن به دادگاه، شوپنهاور ناچار شده بود تا پایان عمر آن زن، ماهانه مبلغی بابت غرامت به او بپردازد.
شوپنهاور همواره با ناشران آثار خود دعوا داشت. آنان را متهم می کرد که به اندازه کافی در نشر آثار او نمی کوشند. دوستان کمی داشت و در سال های پایانی عمر، زندگی تنها با سگش را به معاشرت با اطرافیان ترجیح می داد. شوپنهاور از بیشتر فیلسوفان هم عصر خود متنفر بود. هگل را شیادی می دانست که کارش «لفاظی جنون آمیز» و «مهمل بافی» و «یاوه گویی» است. درباره فیشته نیز گفته بود که کار او «صوفیگری» و «جمبل و جادوست» و به فلسفه ارتباطی ندارد. او معتقد بود که آنها فلسفه را به وسیله معاش و به خدمتکار دین و دولت تبدیل کرده اند و سخنان آنهارا تنها می توان در تیمارستان ها از دیوانگان شنید.
گفتنی است که شوپنهاور با وکیلی مشورت کرده بود تا ببیند در توهین به دیگران تا کجا می تواند پیش رود و چه توهین هایی از مرزهایی که قانون تعیین کرده فراتر و قابل مجازات است. ولی از سوی دیگر، شوپنهاور برای کانت احترام ویژه ای قائل بود و خود را وارث حقیقی او می شمرد.
Schindler @Diiaazepam
شوپنهاور به ندرت به کسی اعتماد می کرد روایت می کنند که همواره در اتاق خوابش سلاحی پنهان کرده بود هرگز به آرایشگاه نمی رفت, زیرا بیم آن داشت که آرایشگر گلوی او را با تیغ ریش تراشی ببرد
فیلسوفان معمولا افراد خوشبینی بوده اند. ولی در میان آنان نادر کسانی هم یافت می شوند که جهان را با نگاهی بدبینانه می نگریسته اند. آرتور شوپنهاور یکی از آنان است. ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۰ برابر است با صد و پنجاه و پنجمین سالگرد مرگ او.
مادر آرتور شوپنهاور که خود نویسنده بود یک بار گفته بود: «نمی دانم دنیا و مردمش با پسر من چه کرده اند که او چنین آن ها را تقبیح می کند؟». شوپنهاور به دلیل نگاه به غایت بدبینانه ای که به عالم و آدم داشت، در تاریخ اندیشه در زمره نادر متفکرانی است که به آنان «فیلسوفان سیاه» می گویند. جهان در نظر او ابلهانه و انسان موجودی نکبت زده بود.
فیلسوفی که سلاح داشت
شوپنهاور به ندرت به کسی اعتماد می کرد. روایت می کنند که همواره در اتاق خوابش سلاحی پنهان کرده بود. هرگز به آرایشگاه نمی رفت، زیرا بیم آن داشت که آرایشگر گلوی او را با تیغ ریش تراشی ببرد. هرگز اجازه نمی داد کسی بیش از اندازه به او نزدیک شود. یک بار زن خیاطی را که در راهرو خانه اش با سروصدای زیاد آرامش او را برهم زده بود چنان هل داده بود که زن نگونبخت با سقوط از پله ها دچار آسیب دیدگی مادام العمر شده بود. با شکایت زن به دادگاه، شوپنهاور ناچار شده بود تا پایان عمر آن زن، ماهانه مبلغی بابت غرامت به او بپردازد.
شوپنهاور همواره با ناشران آثار خود دعوا داشت. آنان را متهم می کرد که به اندازه کافی در نشر آثار او نمی کوشند. دوستان کمی داشت و در سال های پایانی عمر، زندگی تنها با سگش را به معاشرت با اطرافیان ترجیح می داد. شوپنهاور از بیشتر فیلسوفان هم عصر خود متنفر بود. هگل را شیادی می دانست که کارش «لفاظی جنون آمیز» و «مهمل بافی» و «یاوه گویی» است. درباره فیشته نیز گفته بود که کار او «صوفیگری» و «جمبل و جادوست» و به فلسفه ارتباطی ندارد. او معتقد بود که آنها فلسفه را به وسیله معاش و به خدمتکار دین و دولت تبدیل کرده اند و سخنان آنهارا تنها می توان در تیمارستان ها از دیوانگان شنید.
گفتنی است که شوپنهاور با وکیلی مشورت کرده بود تا ببیند در توهین به دیگران تا کجا می تواند پیش رود و چه توهین هایی از مرزهایی که قانون تعیین کرده فراتر و قابل مجازات است. ولی از سوی دیگر، شوپنهاور برای کانت احترام ویژه ای قائل بود و خود را وارث حقیقی او می شمرد.
Schindler @Diiaazepam
قسمت دوم
نگاهی گذرا به اندیشه های شوپنهاور
سیستم فلسفی شوپنهاور در تداوم سیستم کانتی است، ولی گرانیگاه نقد آن در جای دیگری قرار دارد. کانت در سنجش نیروی شناخت آدمی، به این نتیجه رسیده بود که ذهن شناسنده، هرگز اشیا را آن گونه که واقعا در خود یا به طور فی نفسه و مستقل از شرایط شناخت ما وجود دارند درک نمی کند. در همین راستاست که کانت از ناممکنی شناخت از کنه و سرشت «چیز در خود» (شی فی نفسه) سخن گفته بود.
شوپنهاور در تلاش است تا درونمایه این «شی فی نفسه» را معین کند. برای شوپنهاور نیز مانند کانت جهان حسی چیزی جز پدیدار نیست؛ به سخن دیگر: «جهان تصور من است». شوپنهاور مهم ترین اثر فلسفی خود را با همین جمله آغاز می کند.
آنچه در این تصور پدیدار می شود، چیزی است که من نخست به عنوان هسته ای متافیزیکی در ذات خویشتن کشف می کنم و آن همانا اراده است؛ اراده ای کور و فاقد خرد. هر شی دیگری در طبیعت نیز چیزی نیست جز بخشی از عینیت یافتگی اراده ا ی جهانی، کور، بی نظم و فاقد خرد. طبیعت در کل خود عینیت یافتگی اراده جهانی واحدی است و به باور شوپنهاور این همان چیزی است که کانت آن را «شی فی نفسه» می نامد. بر این پایه شاید بتوان گفت آنچه در فلسفه افلاطون «ایده»، در فلسفه لایبنیتس «موناد» و در فلسفه کانت «شی فی نفسه» نام دارد، برای شوپنهاور در قالب مفهومی «اراده» جای می گیرد.
از دیدگاه شوپنهاور، اراده جهانی به گونه سلسله مراتب در «ایده هایی» مافوق حسی عینیت می یابد. این اراده در اشیای طبیعی غیرارگانیک کاملا کور باقی می ماند، ولی در طبیعت ارگانیک به سطح آگاهی اعتلا می یابد. این اراده سرانجام در شعور انسانی فانوسی برمی افروزد تا در پرتو آن بتواند جهان را روشنی بخشد و امور خود را در این جهان بهتر پیش برد.
به باور شوپنهاور، در جهان پدیدارها، تغییرات بر پایه «اصل علیت» صورت می پذیرند. «اصل علیت» تنها اصلی است که شوپنهاور آن را از مفاهیم بنیادین (کته گوری ها) دوازده گانه کانت درباره قوه فاهمه برمی گیرد. رفتارها و کنش های انسان نیز که از اراده تجربی او سرچشمه می گیرند، به گونه ای فرسخت تابع اصل علیت هستند. بر این پایه می توان گفت که شوپنهاور در این زمینه کاملا جبرگرایانه می اندیشد.
Schindler @Diiaazepam
نگاهی گذرا به اندیشه های شوپنهاور
سیستم فلسفی شوپنهاور در تداوم سیستم کانتی است، ولی گرانیگاه نقد آن در جای دیگری قرار دارد. کانت در سنجش نیروی شناخت آدمی، به این نتیجه رسیده بود که ذهن شناسنده، هرگز اشیا را آن گونه که واقعا در خود یا به طور فی نفسه و مستقل از شرایط شناخت ما وجود دارند درک نمی کند. در همین راستاست که کانت از ناممکنی شناخت از کنه و سرشت «چیز در خود» (شی فی نفسه) سخن گفته بود.
شوپنهاور در تلاش است تا درونمایه این «شی فی نفسه» را معین کند. برای شوپنهاور نیز مانند کانت جهان حسی چیزی جز پدیدار نیست؛ به سخن دیگر: «جهان تصور من است». شوپنهاور مهم ترین اثر فلسفی خود را با همین جمله آغاز می کند.
آنچه در این تصور پدیدار می شود، چیزی است که من نخست به عنوان هسته ای متافیزیکی در ذات خویشتن کشف می کنم و آن همانا اراده است؛ اراده ای کور و فاقد خرد. هر شی دیگری در طبیعت نیز چیزی نیست جز بخشی از عینیت یافتگی اراده ا ی جهانی، کور، بی نظم و فاقد خرد. طبیعت در کل خود عینیت یافتگی اراده جهانی واحدی است و به باور شوپنهاور این همان چیزی است که کانت آن را «شی فی نفسه» می نامد. بر این پایه شاید بتوان گفت آنچه در فلسفه افلاطون «ایده»، در فلسفه لایبنیتس «موناد» و در فلسفه کانت «شی فی نفسه» نام دارد، برای شوپنهاور در قالب مفهومی «اراده» جای می گیرد.
از دیدگاه شوپنهاور، اراده جهانی به گونه سلسله مراتب در «ایده هایی» مافوق حسی عینیت می یابد. این اراده در اشیای طبیعی غیرارگانیک کاملا کور باقی می ماند، ولی در طبیعت ارگانیک به سطح آگاهی اعتلا می یابد. این اراده سرانجام در شعور انسانی فانوسی برمی افروزد تا در پرتو آن بتواند جهان را روشنی بخشد و امور خود را در این جهان بهتر پیش برد.
به باور شوپنهاور، در جهان پدیدارها، تغییرات بر پایه «اصل علیت» صورت می پذیرند. «اصل علیت» تنها اصلی است که شوپنهاور آن را از مفاهیم بنیادین (کته گوری ها) دوازده گانه کانت درباره قوه فاهمه برمی گیرد. رفتارها و کنش های انسان نیز که از اراده تجربی او سرچشمه می گیرند، به گونه ای فرسخت تابع اصل علیت هستند. بر این پایه می توان گفت که شوپنهاور در این زمینه کاملا جبرگرایانه می اندیشد.
Schindler @Diiaazepam
قسمت سوم
ریشه های بدبینی شوپنهاور
به باور شوپنهاور از آنجا که اراده ای بی نظم و فاقد خرد در کانون برجاهستی آدمی قرار دارد، زندگی یکسره رنج است. زیرا این اراده همواره ناخشنود باقی می ماند. برای شوپنهاور لذت های زندگی فی نفسه مثبت نیستند، زیرا اموری گذرا و در واقع لحظاتی هستند که ناخرسندی در آن ها حاکم نیست. ولی این لحظات به زودی سپری می شوند و جای خود را به درد و رنجی می دهند که بر زندگی انسان مسلط است، درد و رنجی که ما را تا دم مرگ همراهی می کنند.
شوپنهاور زندگینامه هر انسانی را یک «رنجنامه» می دانست و معتقد بود که این امر برای هر انسانی در پایان زندگی آشکار می شود که آرزوهایش در زندگی او را فریفته اند تا سرانجام به آغوش مرگ رهنمون شوند. «هر انسانی سرانجام چونان کشتی شکسته ای به بندر مرگ می رسد». از این منظر است که شوپنهاور زندگی آدمی را «نمایشی خنده دار و سوگ نمایشی توامان» می دید.
افزون بر آن، خود آدمیان نیز متقابلا زندگی خود را به رنجی بیشتر تبدیل می کنند، رنجی که از گذرگاه بی عدالتی، سنگدلی و ستم متقابل بر آنان تحمیل می شود. «وحشیان یکدیگر را می درند و متمدنان یکدیگر را می فریبند؛ این است چرخه جهان».
شوپنهاور جهان انسانی را به جهنمی تشبیه می کند که «هم ارواح شکنجه دیده و هم شیاطین شکنجه گر آن خود انسان ها هستند». بدین سان زندگی برای او سراسر رنج است، نه چیزی خواستنی. او خوشبینی را پوچ می داند و رویکردی ابلهانه که رنج بشریت را با تلخی به تمسخر می گیرد.
برای شوپنهاور باور به آزادی اراده، مبتنی بر توهم است. آزاد بودن به معنای آن است که آدمی آنچه را که میخواهد انجام دهد، نه آنچه را که میخواهد، بتواند بخواهد. اگر آدمی تلاش کند به معنای درک رایج، ارادهای آزاد تصور کند، فهمش بازمی ایستد، زیرا تلاش میکند چیزی نیندیشیدنی را به اندیشه درآورد. هر چه را که ما میفهمیم، به یاری اصل سبب کافی به اندیشه در میآوریم، ولی خواستنی بی سبب و مستقل از انگیزه، قابل درک نیست. بر این پایه، آزادیای که در حوزه خواستن یافتنی نیست، باید در هستی یعنی در شخصیت جستجو شود. راهی را که به آنجا منتهی میگردد، احساس مسئولیت نشان میدهد.
برای شوپنهاور، کسی به شناخت واقعی رسیده که فهمیده باشد زندگی سراسر رنج است. برای رهایی از این رنج تنها یک راه وجود دارد و آن خاموش کردن اراده از درون است. ولی این امر برای شوپنهاور به معنای خودکشی نیست. به باور او، اراده را میتوان از گذرگاه هنر، زیباییشناسی و نگرش ایدهها موقتا خاموش ساخت. فراتر از آن، اراده را میتوان از گذر خاموشساختن نیازها و رانشهای زندگی از کار انداخت، تا به آرامش و صلح درونی رسید.
اگر لایبنیتس، فیلسوف آلمانی سده هفدهم بر این باور بود که جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، بهترین جهان ممکن است؛ شوپنهاور آن را بدترین جهان ممکن میدانست. وی میگفت اگر این جهان حتی کمی بد بود، اصلا نمیتوانست وجود داشته باشد.
Schindler @Diiaazepam
ریشه های بدبینی شوپنهاور
به باور شوپنهاور از آنجا که اراده ای بی نظم و فاقد خرد در کانون برجاهستی آدمی قرار دارد، زندگی یکسره رنج است. زیرا این اراده همواره ناخشنود باقی می ماند. برای شوپنهاور لذت های زندگی فی نفسه مثبت نیستند، زیرا اموری گذرا و در واقع لحظاتی هستند که ناخرسندی در آن ها حاکم نیست. ولی این لحظات به زودی سپری می شوند و جای خود را به درد و رنجی می دهند که بر زندگی انسان مسلط است، درد و رنجی که ما را تا دم مرگ همراهی می کنند.
شوپنهاور زندگینامه هر انسانی را یک «رنجنامه» می دانست و معتقد بود که این امر برای هر انسانی در پایان زندگی آشکار می شود که آرزوهایش در زندگی او را فریفته اند تا سرانجام به آغوش مرگ رهنمون شوند. «هر انسانی سرانجام چونان کشتی شکسته ای به بندر مرگ می رسد». از این منظر است که شوپنهاور زندگی آدمی را «نمایشی خنده دار و سوگ نمایشی توامان» می دید.
افزون بر آن، خود آدمیان نیز متقابلا زندگی خود را به رنجی بیشتر تبدیل می کنند، رنجی که از گذرگاه بی عدالتی، سنگدلی و ستم متقابل بر آنان تحمیل می شود. «وحشیان یکدیگر را می درند و متمدنان یکدیگر را می فریبند؛ این است چرخه جهان».
شوپنهاور جهان انسانی را به جهنمی تشبیه می کند که «هم ارواح شکنجه دیده و هم شیاطین شکنجه گر آن خود انسان ها هستند». بدین سان زندگی برای او سراسر رنج است، نه چیزی خواستنی. او خوشبینی را پوچ می داند و رویکردی ابلهانه که رنج بشریت را با تلخی به تمسخر می گیرد.
برای شوپنهاور باور به آزادی اراده، مبتنی بر توهم است. آزاد بودن به معنای آن است که آدمی آنچه را که میخواهد انجام دهد، نه آنچه را که میخواهد، بتواند بخواهد. اگر آدمی تلاش کند به معنای درک رایج، ارادهای آزاد تصور کند، فهمش بازمی ایستد، زیرا تلاش میکند چیزی نیندیشیدنی را به اندیشه درآورد. هر چه را که ما میفهمیم، به یاری اصل سبب کافی به اندیشه در میآوریم، ولی خواستنی بی سبب و مستقل از انگیزه، قابل درک نیست. بر این پایه، آزادیای که در حوزه خواستن یافتنی نیست، باید در هستی یعنی در شخصیت جستجو شود. راهی را که به آنجا منتهی میگردد، احساس مسئولیت نشان میدهد.
برای شوپنهاور، کسی به شناخت واقعی رسیده که فهمیده باشد زندگی سراسر رنج است. برای رهایی از این رنج تنها یک راه وجود دارد و آن خاموش کردن اراده از درون است. ولی این امر برای شوپنهاور به معنای خودکشی نیست. به باور او، اراده را میتوان از گذرگاه هنر، زیباییشناسی و نگرش ایدهها موقتا خاموش ساخت. فراتر از آن، اراده را میتوان از گذر خاموشساختن نیازها و رانشهای زندگی از کار انداخت، تا به آرامش و صلح درونی رسید.
اگر لایبنیتس، فیلسوف آلمانی سده هفدهم بر این باور بود که جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، بهترین جهان ممکن است؛ شوپنهاور آن را بدترین جهان ممکن میدانست. وی میگفت اگر این جهان حتی کمی بد بود، اصلا نمیتوانست وجود داشته باشد.
Schindler @Diiaazepam
قسمت آخر
تاثیر و آثار شوپنهاور
آرتور شوپنهاور بر اندیشه های شماری از متفکران پس از خود تاثیر داشته است. در میان آنان می توان به هارتمن، بورکهارت، نیچه، فروید، هایدگر و نیز هورکهایمر اشاره کرد. همچنین تاثیر اندیشه های شوپنهاور بر هنر و ادبیات انکارناپذیر است. فریدریش هبل، ریچار واگنر و ویلهلم بوش تحت تاثیر او بودند.
از مهم ترین آثار شوپنهاور می توان به «درباره ریشه های چهارگانه اصل سبب کافی» (۱۸۱۳)، «درباره دیدن و رنگ ها» (۱۸۱۶)، «جهان چونان اراده و تصور» (جلد نخست ۱۸۱۹) و (جلد دوم ۱۸۴۷)، «درباره اراده در طبیعت» (۱۸۳۶) و «دو مسئله اساسی فلسفه اخلاق» (۱۸۴۱) اشاره کرد.
Schindler @Diiaazepam
تاثیر و آثار شوپنهاور
آرتور شوپنهاور بر اندیشه های شماری از متفکران پس از خود تاثیر داشته است. در میان آنان می توان به هارتمن، بورکهارت، نیچه، فروید، هایدگر و نیز هورکهایمر اشاره کرد. همچنین تاثیر اندیشه های شوپنهاور بر هنر و ادبیات انکارناپذیر است. فریدریش هبل، ریچار واگنر و ویلهلم بوش تحت تاثیر او بودند.
از مهم ترین آثار شوپنهاور می توان به «درباره ریشه های چهارگانه اصل سبب کافی» (۱۸۱۳)، «درباره دیدن و رنگ ها» (۱۸۱۶)، «جهان چونان اراده و تصور» (جلد نخست ۱۸۱۹) و (جلد دوم ۱۸۴۷)، «درباره اراده در طبیعت» (۱۸۳۶) و «دو مسئله اساسی فلسفه اخلاق» (۱۸۴۱) اشاره کرد.
Schindler @Diiaazepam