Diazepam
دیروز #آگوتا_کریستف #معرفی_کتاب Schindler @Diiaazepam
: این رمان روایت زندگی پسر جوانی به نام «توبیاس هوروات» است که مادر او اِستر در هفده سالگی از کشورش فرار میکند و در فقر و بیپناهی ناگزیر به زندگی ناخوشایندی میشود که طی آن دست به دزدی و خودفروشی میزند. در حقیقت مشخص نیست که پدر توبیاس چه کسی است.
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
Diazepam
دیروز #آگوتا_کریستف #معرفی_کتاب Schindler @Diiaazepam
چند جمله از این کتاب:
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
دزد
درهاتان را خوب ببندید.من بی صدا می آیم.با دستکش های سیاه بر دستم.من بی رحم نیستم.حریص و ابله هم نیستم.
میتوانید روی شقیقه ها و مچ هایم طرح ظریف رگ ها را تحسین کنید،اگر فرصتش را داشته باشید.
اما من دیر وقت وارد اتاق هاتان می شوم،وقتی آخرین مهمان رفته است،وقتی لوستر های زشت تان خاموش شده اند،وقتی همه خوابیده اند.درهاتان را خوب ببندید.من بی صدا می آیم،با دست کش های سیاه بر دستم.
فقط برای چند ثانیه می آیم،اما هر شب بی وقفه و به تمام خانه ها بی استثنا.
من بی رحم نیستم.حریص و ابله هم نیستم
صبح،بیدار که میشوید،پول ها و جواهر هاتان را بشمارید،هیچ چیز کم نخواهد بود.
هیچ چیز جز یک روز از عمرتان.
#آگوتا_کریستف
از کتاب:بی سواد و فرقی نمیکند📚📚
Schindler @Diiaazepam
درهاتان را خوب ببندید.من بی صدا می آیم.با دستکش های سیاه بر دستم.من بی رحم نیستم.حریص و ابله هم نیستم.
میتوانید روی شقیقه ها و مچ هایم طرح ظریف رگ ها را تحسین کنید،اگر فرصتش را داشته باشید.
اما من دیر وقت وارد اتاق هاتان می شوم،وقتی آخرین مهمان رفته است،وقتی لوستر های زشت تان خاموش شده اند،وقتی همه خوابیده اند.درهاتان را خوب ببندید.من بی صدا می آیم،با دست کش های سیاه بر دستم.
فقط برای چند ثانیه می آیم،اما هر شب بی وقفه و به تمام خانه ها بی استثنا.
من بی رحم نیستم.حریص و ابله هم نیستم
صبح،بیدار که میشوید،پول ها و جواهر هاتان را بشمارید،هیچ چیز کم نخواهد بود.
هیچ چیز جز یک روز از عمرتان.
#آگوتا_کریستف
از کتاب:بی سواد و فرقی نمیکند📚📚
Schindler @Diiaazepam
بچه
نشسته اندآنجا،در تراس یک کافه.به آدم های رهگذر نگاه میکنند.آدم ها میگذرند،مثل همیشه،هر که باشند،آنطور که باید،میگذرند.آدم ها گذشتن را دوست دارند.
من،ول میگردم،پشت سر آنها ول میگردم.عصبانی میشوم،می ایستم،تف می اندازم،گریه میکنم،بعد مینشینم لب پیاده رو،و برای همه رهگذرانی که میگذرند زبان در می آورم.
رهگذران میگویند:
_تو بی تربیتی
پدر و مادرم میگویند:
_بله تو آبروی مارا میبری
آنها هم آبروی من را میبرند.برایم تفنگ نخریدند ،همان تفنگ زیباییی که میخواستم.میگویند:
_اسباب بازی خوبی نیست
با این همه،من پدرم را موقع سربازی دیدم.تفنگ داشت،یک تفنگ واقعی برای کشتن . اما وقتی من آن تفنگ های زیبای بچگانه را دیدم،تفنگ های سرخ پوستی،برای شکار،برای بازی،گفتند اینها اسباب بازی های خطرناکی هستند،و برایم فرفره خریدند!
من اینجا هستم،نشتم لب پیاده رو.بلند میشوم،از کوره در میروم،گریه میکنم،تف می اندازم،داد میزنم:
_شما بی تربیت هستید،آبروی مرا میبرید:دروغ میگویید،وانمود میکنید مهربانید!بزرگ که شدم،میکشم تان.
#آگوتا_کریستف
از کتاب:بی سواد و فرقی نمیکند📚📚
Schindler @Diiaazepam
نشسته اندآنجا،در تراس یک کافه.به آدم های رهگذر نگاه میکنند.آدم ها میگذرند،مثل همیشه،هر که باشند،آنطور که باید،میگذرند.آدم ها گذشتن را دوست دارند.
من،ول میگردم،پشت سر آنها ول میگردم.عصبانی میشوم،می ایستم،تف می اندازم،گریه میکنم،بعد مینشینم لب پیاده رو،و برای همه رهگذرانی که میگذرند زبان در می آورم.
رهگذران میگویند:
_تو بی تربیتی
پدر و مادرم میگویند:
_بله تو آبروی مارا میبری
آنها هم آبروی من را میبرند.برایم تفنگ نخریدند ،همان تفنگ زیباییی که میخواستم.میگویند:
_اسباب بازی خوبی نیست
با این همه،من پدرم را موقع سربازی دیدم.تفنگ داشت،یک تفنگ واقعی برای کشتن . اما وقتی من آن تفنگ های زیبای بچگانه را دیدم،تفنگ های سرخ پوستی،برای شکار،برای بازی،گفتند اینها اسباب بازی های خطرناکی هستند،و برایم فرفره خریدند!
من اینجا هستم،نشتم لب پیاده رو.بلند میشوم،از کوره در میروم،گریه میکنم،تف می اندازم،داد میزنم:
_شما بی تربیت هستید،آبروی مرا میبرید:دروغ میگویید،وانمود میکنید مهربانید!بزرگ که شدم،میکشم تان.
#آگوتا_کریستف
از کتاب:بی سواد و فرقی نمیکند📚📚
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
: این رمان روایت زندگی پسر جوانی به نام «توبیاس هوروات» است که مادر او اِستر در هفده سالگی از کشورش فرار میکند و در فقر و بیپناهی ناگزیر به زندگی ناخوشایندی میشود که طی آن دست به دزدی و خودفروشی میزند. در حقیقت مشخص نیست که پدر توبیاس چه کسی است.
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
چند جمله از این کتاب:
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
Forwarded from Diazepam
: این رمان روایت زندگی پسر جوانی به نام «توبیاس هوروات» است که مادر او اِستر در هفده سالگی از کشورش فرار میکند و در فقر و بیپناهی ناگزیر به زندگی ناخوشایندی میشود که طی آن دست به دزدی و خودفروشی میزند. در حقیقت مشخص نیست که پدر توبیاس چه کسی است.
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
چند جمله از این کتاب:
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,