Diazepam
73 subscribers
2.42K photos
56 videos
47 files
104 links
تنها راه نجات آگاهي است🕊
با شعر📝، با كتاب📕، موسيقي🎵، با فيلم📽، با ما با ديازپام💊 قدم بزنيد...
Download Telegram
همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم.
چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند.تنها یک چیز به من دلداری میدهد.دو هفته پیش بود.در روزنامه خواندم که در اتریش کسی سیزده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرده و همه مراحل آنرا پیموده است.خودش را دار زده ریسمان پاره شده.خودش را در رودخانه انداخته.او را از آب بیرون کشیده اند و غیره...بالاخره برای آخرین بار که خانه را خلوت دیده با کارد آشپزخانه همه رگ و پی خودش را بریده و ایندفعه می میرد.
این به من دلداری میدهد.
نه.کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد.خودکشی با بعضی هاست.در خمیره و سرشت آنهاست.نمیتوانند از دستش بگریزند.این سرنوشت است که فرما نروایی دارد ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام.حالا دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم.نمیتوانم فرار کنم.باری چه می شود کرد؟سرنوشت پر زور تر از من است

#صادق_هدایت
#زنده_به_گور
Schindler @Diiaazepam
هزار جور فکر های شگفت انگیز در مغزم می چرخد،میگردد.همه انها را می بینم،اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای،باید سرتا سر زندگانی خودم را شرح بدهم و ان ممکن نیست.این اندیشه ها،این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است،نتیجه طرز زندگانی افکار موروثی انچه دیده شنیده،خوانده،حس کرده یا سنجیده ام.همه انها وجود موهوم مزخرف مرا ساخته.

#صادق_هدایت
#زنده_به_گور📚
Schindler @Diiaazepam
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم. حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارد؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم. نه به چپ بروم و نه به راست، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
نه، نمیتوانم از سرنوشت خود بگریزم، این فکرهای دیوانه، این احساسات، این خیالهای گذرنده که برایم میآید آیا حقیقی نیست؟ در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر میآید تا افکار منطقی من. گمان میکنم آزادم ولی جلوی سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم. افسار من به دست اوست، اوست که مرا به این سو و آن سو میکشاند. پستی، پستی زندگی که نمیتوانند از دستش بگریزند. نمیتوانند فریاد بکشند، نمیتوانند نبرد بکنند، زندگی احمق.
حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم میآید و نه بدم میآید، من با مرگ آشنا و مانوس شده ام. یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجویی میکند. قبرستان منپارناس به یادم میآید، دیگر به مرده ها حسادت نمیورزم، من هم از دنیای آنها به شمار میآیم. من هم با آنها هستم، یک زنده به گور هستم...
گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رو در بایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافیهایش میخندم. هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمیدانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آنها به من میخندند، نمیدانند که من بیشتر به آنها میخندم، من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم.


 
این یادداشتها با یک دسته ورق در کشوی میز او بود. ولیکن خود او در تختخواب افتاده نفس کشیدن از یادش رفته بود.
پاریس 11 اسفند 1308

#زنده_به_گور
#صادق_هدایت

Ugmid @Diiaazepam