بعد از ۴ سال هنوز باید حواسم را جمع کنم. گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی می افتد و فکرم پی خاطره یی میرود، دستهایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست میکنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
سه کتاب
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
سه کتاب
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
در رمان «چراغها را من خاموش می کنم» با یک داستان خطی و کلاسیک طرف هستیم. زویا پیرزاد به خوبی توانسته است حس یک رمان زنانه را به خواننده انتقال دهد و القا کند. اشاراتی که در طول رمان به جزئیات شده است و توصیفات ریز و دقیقی که تنها از یک ذهن زنانه می توان انتظار چنین توجهی را داشت، این مسأله را تایید می کند. زویا پیرزاد در این رمان بیشتر توجه خود را به یک زن-مادر و خصوصیات و رفتارهای این طیف از زنان معطوف داشته است؛ زنانی که عاشق خانواده هستند و آنقدر خود را غرق در مسائل خانواده کرده اند که در آن ذوب شده و خود را به کل فراموش کرده اند. زنانی که بعد از مدتی یادشان می رود که اصلا خودی هم وجود دارد و احساسات، تمایلات، خواسته ها و ارضای نیازهای خانواده بیشتر از شخص زن-مادر مهم می شود. مثلا در جایی از داستان کلاریس (راوی داستان) با خودش می گوید: «در این هفده سال چند بار ظرف های صبحانه تا عصر نشسته مانده بود؟ شاید فقط یکی دو بار در ماه های آخری که دوقلوها را حامله بودم.». کلاریس زنی میانسال است که 17 سال از ازدواج او با آرتوش می گذرد. آنها صاحب سه فرزند به نام های آرمن (15 ساله)، آرمینه و آرسینه (دوقلوهای شیرین) هستند. آرتوش در شرکت نفت در آبادان کار می کند و اتفاقات رمان نیز در آبادان می افتد.
کلاریسی که خود راوی داستان است آنقدر حضور او در کنار اعضای خانواده و دوستان مسلم و دائمی شده است که نام او کمتر صدا زده می شود. هر چند همه از او انتظار دارند و در مواقع سخت اوست که به داد همه می رسد و کارها را انجام می دهد اما حضور او تبدیل به عادت شده است. این مسأله آنقدر بارز است که بعضا در طول داستان فراموش میکنیم که نام راوی داستان چه بوده است. حتی خود کلاریس هم خیلی از مواقع خودش را فراموش میکند. مثلا در بخشی از داستان که یک مهمانی در خانه کلاریس در حال برگزاری است و همه دور میز شام جمع شدهاند، کلاریس به میز شام نگاه میکند تا کم و کسری نباشد و متوجه میشود که برای خودش بشقاب نیاورده است: «وقت میز چیدن برای مهمانها همیشه یادم میرفت خودم را بشمارم».
مهمترین مسأله ای که می توان در مورد این رمان بیان داشت این است که عشق در طول داستان به طور آشکار بیان نمیشود. نمیدانم این مسأله را ناشی از خصوصیات کلاریس بدانیم یا نوعی ترس از ابراز آن توسط نویسنده. به هر حال نوعی ترس از ابراز آن هم در راوی داستان (کلاریس) و هم در نویسنده داستان (زویا پیرزاد) به خوبی دیده می شود. همه احساسات و علاقه کلاریس به امیل در لفافه بیان می شود. زویا پیرزاد سعی کرده این عشق را بیشتر از روی تجلیات آن نشان دهد تا مستقیما به آن بپردازد. در هر صورت نویسنده در پرداخت به این مسائل نوعی ظرافت به خرج داده است و عشق و علاقه را در زیر این ظرافتها نشان داده است. این تجلیات و یا این ظرافت ها، بیشتر در قالب نوعی حسادت زنانه بیان شده است.
. در کل زویا پیرزاد اگر کمی به خود جرات میداد میتوانست بیشتر از این، حوادث داستان و یا حداقل عشق کلاریس را بست و گسترش دهد و تا حدودی به جذابیت بیشتر داستان کمک کند اما این کار را نکرده و شاید هم نتوانسته است بکند.
به طور کلی می توان چنین گفت که به نظر می رسد داستان تا صفحه 150 مقدمه ای است برای صفحات بعد و پس از صفحه 150 است که داستان تا حدودی به اوج می رسد. هر چند بنده شک دارم که از «به اوج رسیدن» استفاده کنم. اما در مجموع با اینکه شاهد مقدمهای طولانی هستیم اما رمان خوشخوان است و به هیچ وجه حوصله آدم سر نمی رود و تا حدودی لذت بخش نیز هست. صحبت های کلاریس با خودش (ورِ خوشبین، ورِ بدبین) که به نوعی کشمکش درونی او را نشان می داد از قسمت های جالب رمان است. همچنین خانواده آرتوش و کلاریس خوب توصیف شده و شخصیت پردازی افراد خانواده خوب از آب درآمده و زویا پیرزاد از پس این مهم به خوبی برآمده است.
#چراغها_را_من_خاموش_می_کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
کلاریسی که خود راوی داستان است آنقدر حضور او در کنار اعضای خانواده و دوستان مسلم و دائمی شده است که نام او کمتر صدا زده می شود. هر چند همه از او انتظار دارند و در مواقع سخت اوست که به داد همه می رسد و کارها را انجام می دهد اما حضور او تبدیل به عادت شده است. این مسأله آنقدر بارز است که بعضا در طول داستان فراموش میکنیم که نام راوی داستان چه بوده است. حتی خود کلاریس هم خیلی از مواقع خودش را فراموش میکند. مثلا در بخشی از داستان که یک مهمانی در خانه کلاریس در حال برگزاری است و همه دور میز شام جمع شدهاند، کلاریس به میز شام نگاه میکند تا کم و کسری نباشد و متوجه میشود که برای خودش بشقاب نیاورده است: «وقت میز چیدن برای مهمانها همیشه یادم میرفت خودم را بشمارم».
مهمترین مسأله ای که می توان در مورد این رمان بیان داشت این است که عشق در طول داستان به طور آشکار بیان نمیشود. نمیدانم این مسأله را ناشی از خصوصیات کلاریس بدانیم یا نوعی ترس از ابراز آن توسط نویسنده. به هر حال نوعی ترس از ابراز آن هم در راوی داستان (کلاریس) و هم در نویسنده داستان (زویا پیرزاد) به خوبی دیده می شود. همه احساسات و علاقه کلاریس به امیل در لفافه بیان می شود. زویا پیرزاد سعی کرده این عشق را بیشتر از روی تجلیات آن نشان دهد تا مستقیما به آن بپردازد. در هر صورت نویسنده در پرداخت به این مسائل نوعی ظرافت به خرج داده است و عشق و علاقه را در زیر این ظرافتها نشان داده است. این تجلیات و یا این ظرافت ها، بیشتر در قالب نوعی حسادت زنانه بیان شده است.
. در کل زویا پیرزاد اگر کمی به خود جرات میداد میتوانست بیشتر از این، حوادث داستان و یا حداقل عشق کلاریس را بست و گسترش دهد و تا حدودی به جذابیت بیشتر داستان کمک کند اما این کار را نکرده و شاید هم نتوانسته است بکند.
به طور کلی می توان چنین گفت که به نظر می رسد داستان تا صفحه 150 مقدمه ای است برای صفحات بعد و پس از صفحه 150 است که داستان تا حدودی به اوج می رسد. هر چند بنده شک دارم که از «به اوج رسیدن» استفاده کنم. اما در مجموع با اینکه شاهد مقدمهای طولانی هستیم اما رمان خوشخوان است و به هیچ وجه حوصله آدم سر نمی رود و تا حدودی لذت بخش نیز هست. صحبت های کلاریس با خودش (ورِ خوشبین، ورِ بدبین) که به نوعی کشمکش درونی او را نشان می داد از قسمت های جالب رمان است. همچنین خانواده آرتوش و کلاریس خوب توصیف شده و شخصیت پردازی افراد خانواده خوب از آب درآمده و زویا پیرزاد از پس این مهم به خوبی برآمده است.
#چراغها_را_من_خاموش_می_کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
Diazepam
#معرفی_کتاب #چراغ_هارا_من_خاموش_می_کنم #زویا_پیرزاد Diamond @Diiaazepam
کنارهای سرخ را تک تک خوردم و به یاد پدرم افتادم که میگفت: «نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست وخودت رو خلاص کن. آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بی فایدهست.»
چراغ ها را من خاموش می کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
چراغ ها را من خاموش می کنم
#زویا_پیرزاد
Diamond @Diiaazepam
آدمهایی هستند که شاید، کم بگویند "دوستت دارم" !
یا شاید اصلا به زبان نیاورند، دوست داشتنِشان را ...!
بهشان خُرده نگیرید ...!
این آدم ها فهمیدهاند، "دوستت دارم" حرمت دارد، مسئولیت دارد ...!
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی، دوست داشتن واقعی را می فهمی ...!
میفهمی که همه کار می کنند، تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی ، آزارت نمی دهند ، دلت را نمیشکنند !
من این دوست داشتن را میستایم ...!
#زویا_پیرزاد
Nemo @Diiaazepam
یا شاید اصلا به زبان نیاورند، دوست داشتنِشان را ...!
بهشان خُرده نگیرید ...!
این آدم ها فهمیدهاند، "دوستت دارم" حرمت دارد، مسئولیت دارد ...!
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی، دوست داشتن واقعی را می فهمی ...!
میفهمی که همه کار می کنند، تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی ، آزارت نمی دهند ، دلت را نمیشکنند !
من این دوست داشتن را میستایم ...!
#زویا_پیرزاد
Nemo @Diiaazepam