✍آتش می سوزاندم !
🔹هر روز سرشان یک بازی در میآوردم. آتیش میسوزاندم و میخواستند از مدرسه بیرونمکنند .
هیچکس نمیدانست علت تندخویی من چه بود، فقط میخواستم ثابت کنم اگر بچه طلاق هم هستم یک سر و گردن از بقیه بچهها بالاترم و اینطوری خودی نشان بدهم .
🔹یک روز از مدرسه زنگ زدند به مادرم . خودش را رساند. مانده بود چه بگوید. میگفت به سختی مرخصی گرفته و باید به کارگاه تولیدی برگردد.
مادرم آن روز مرا با خود به خانه برد. گفت می خواهم چند کلمه حرف حساب بزنیم.مادرم تاکید کرد باید حواست از بقیه خیلی جمعتر باشد مبادا کسی حرفی پشت سرمان در بیاورد. داشت صحبت میکرد که صاحب کارگاه به او زنگ زد. صدایش را میشنیدم.
🔹هرچی دهانش رسید نثار مادرم کرد و گفت من پول مفت ندارم که به تو بدهم و این وضع کار کردن نیست. گریه و التماس مادرم را که دیدم قلبم لرزید. پتکی به فرق سرم کوبیده بودند. قول دادم پسر خوبی باشم. چسبیدم به درسم و مدرسه . مادرم از جانش گذاشت و من درس خواندم. در این مدت حتی به خاطر من و خواهرم ازدواج نکرد.
🔹من خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم بزرگ شدم. کاری پیدا کردم و از شهرمان به مشهد آمدم. مادرم را هم با خودم آوردم. میخواهم ازدواج کنم. مادرم که چهرهاش خیلی پیرتر از سن واقعی اش نشان میدهد گفت مشاوره قبل از ازدواج بروید.
🔹او چوب خورده یک ازدواج اجباری است . طلاق گرفت چون پدرم به مواد مخدر اعتیاد داشت و خانه ما را پاتوق دوستان لاابالیاش میکرد.
🔹مادرم شیر زنی است که در تمام این سالها سایهاش روی سر من بوده و هم من و خواهرم هر دو تحصیلات عالی داریم.من هر روز صبح دستان زجر کشیدهاش را میبوسم و از اینکه دیگر لازم نیست با کارگری و زحمت خرج خانه را در بیاورد، خوشحالم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹هر روز سرشان یک بازی در میآوردم. آتیش میسوزاندم و میخواستند از مدرسه بیرونمکنند .
هیچکس نمیدانست علت تندخویی من چه بود، فقط میخواستم ثابت کنم اگر بچه طلاق هم هستم یک سر و گردن از بقیه بچهها بالاترم و اینطوری خودی نشان بدهم .
🔹یک روز از مدرسه زنگ زدند به مادرم . خودش را رساند. مانده بود چه بگوید. میگفت به سختی مرخصی گرفته و باید به کارگاه تولیدی برگردد.
مادرم آن روز مرا با خود به خانه برد. گفت می خواهم چند کلمه حرف حساب بزنیم.مادرم تاکید کرد باید حواست از بقیه خیلی جمعتر باشد مبادا کسی حرفی پشت سرمان در بیاورد. داشت صحبت میکرد که صاحب کارگاه به او زنگ زد. صدایش را میشنیدم.
🔹هرچی دهانش رسید نثار مادرم کرد و گفت من پول مفت ندارم که به تو بدهم و این وضع کار کردن نیست. گریه و التماس مادرم را که دیدم قلبم لرزید. پتکی به فرق سرم کوبیده بودند. قول دادم پسر خوبی باشم. چسبیدم به درسم و مدرسه . مادرم از جانش گذاشت و من درس خواندم. در این مدت حتی به خاطر من و خواهرم ازدواج نکرد.
🔹من خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم بزرگ شدم. کاری پیدا کردم و از شهرمان به مشهد آمدم. مادرم را هم با خودم آوردم. میخواهم ازدواج کنم. مادرم که چهرهاش خیلی پیرتر از سن واقعی اش نشان میدهد گفت مشاوره قبل از ازدواج بروید.
🔹او چوب خورده یک ازدواج اجباری است . طلاق گرفت چون پدرم به مواد مخدر اعتیاد داشت و خانه ما را پاتوق دوستان لاابالیاش میکرد.
🔹مادرم شیر زنی است که در تمام این سالها سایهاش روی سر من بوده و هم من و خواهرم هر دو تحصیلات عالی داریم.من هر روز صبح دستان زجر کشیدهاش را میبوسم و از اینکه دیگر لازم نیست با کارگری و زحمت خرج خانه را در بیاورد، خوشحالم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍خربزه آب است
🔹شوهرم سرد بود، برایش فرقی نمیکرد چه میگویم، چه میخواهم و چه انتظاری از او دارم.
🔹همه هوش و حواسش به کار بود و پول درآوردن.
🔹از مادرش هم بیچون و چرا حرف شنوی داشت. بارها جر و بحث کردیم. نمیفهمید تا روزی که جوان هستیم باید قدر خوش روزهای زندگی مان را بدانیم، مسافرتی برویم و لحظات خوشی را کنار هم تجربه کنیم. هر موقع چیزی میگفتم به چشمانم خیره میشد و با تمسخر سرش را تکان میداد. میگفت فکر نان کن خربزه آب است.
🔹مادرم میگفت شوهرت را جادو جنبل کرده اند، دست به دامان یک رمال شدیم کلی پول دادیم و هیچ نتیجهای نگرفتیم. احساس تنهایی و دلتنگی سبب شد به فضای مجازی روی بیاورم.
دیگر برایم مهم نبود شوهرم هست یا نیست و چه میکند.
🔹حسابی سرگرم شبکههای اجتماعی شدم. جوانی با چرب زبانی در حالی که ادای شاعرها را در میآورد شنوای دلتنگیهایم شد. فکر نمیکردم در باتلاقی فرو بروم که رهایی از آن سخت باشد.
🔹تعهدات زناشویی را زیر پا گذاشتم و برای مرد غریبه پیام و عکس و تصویرهای شخصی میفرستادم.
🔹یک شب خواب عجیبی دیدم، بلند شدم و با توجه به این که عذاب وجدان هم داشتم زدم زیر گریه. تصمیم گرفتم اشتباهاتم را جبران کنم. شوهرم میگفت نصف شبی چه اتفاقی افتاده گریه میکنی.
🔹روز بعد برایش خیلی صادقانه توضیح دادم اشتباه کرده ام. شوهرم غیرتی شده بود و میگفت خون راه میاندازد.
🔹مرا هم از خانه بیرون کرد و گفت دیگر نمیخواهم تو را ببینم.
🔹دست آخر کارمان به مرکز مشاوره رسید. من فقط میتوانم بگویم شرمندهام و یک عمر سرم پایین است به خاطر اشتباهی که کرده ام. البته حرفهای مشاور شوهرم را هم به فکر فرو برد. زندگی فقط پول درآوردن نیست، احساس آرامش را نمیتوان با پول خرید. شاید بعضی زندگیها غرق در پول ، خوشگل به نظر برسند اما خوشمزه نیستند.
🔹زن و شوهرها باید هر دو به وظیفه خودشان عمل کنند.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست
@EjtemaeeMashhad
🔹شوهرم سرد بود، برایش فرقی نمیکرد چه میگویم، چه میخواهم و چه انتظاری از او دارم.
🔹همه هوش و حواسش به کار بود و پول درآوردن.
🔹از مادرش هم بیچون و چرا حرف شنوی داشت. بارها جر و بحث کردیم. نمیفهمید تا روزی که جوان هستیم باید قدر خوش روزهای زندگی مان را بدانیم، مسافرتی برویم و لحظات خوشی را کنار هم تجربه کنیم. هر موقع چیزی میگفتم به چشمانم خیره میشد و با تمسخر سرش را تکان میداد. میگفت فکر نان کن خربزه آب است.
🔹مادرم میگفت شوهرت را جادو جنبل کرده اند، دست به دامان یک رمال شدیم کلی پول دادیم و هیچ نتیجهای نگرفتیم. احساس تنهایی و دلتنگی سبب شد به فضای مجازی روی بیاورم.
دیگر برایم مهم نبود شوهرم هست یا نیست و چه میکند.
🔹حسابی سرگرم شبکههای اجتماعی شدم. جوانی با چرب زبانی در حالی که ادای شاعرها را در میآورد شنوای دلتنگیهایم شد. فکر نمیکردم در باتلاقی فرو بروم که رهایی از آن سخت باشد.
🔹تعهدات زناشویی را زیر پا گذاشتم و برای مرد غریبه پیام و عکس و تصویرهای شخصی میفرستادم.
🔹یک شب خواب عجیبی دیدم، بلند شدم و با توجه به این که عذاب وجدان هم داشتم زدم زیر گریه. تصمیم گرفتم اشتباهاتم را جبران کنم. شوهرم میگفت نصف شبی چه اتفاقی افتاده گریه میکنی.
🔹روز بعد برایش خیلی صادقانه توضیح دادم اشتباه کرده ام. شوهرم غیرتی شده بود و میگفت خون راه میاندازد.
🔹مرا هم از خانه بیرون کرد و گفت دیگر نمیخواهم تو را ببینم.
🔹دست آخر کارمان به مرکز مشاوره رسید. من فقط میتوانم بگویم شرمندهام و یک عمر سرم پایین است به خاطر اشتباهی که کرده ام. البته حرفهای مشاور شوهرم را هم به فکر فرو برد. زندگی فقط پول درآوردن نیست، احساس آرامش را نمیتوان با پول خرید. شاید بعضی زندگیها غرق در پول ، خوشگل به نظر برسند اما خوشمزه نیستند.
🔹زن و شوهرها باید هر دو به وظیفه خودشان عمل کنند.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست
@EjtemaeeMashhad
✍پیام اشتباه!
🔹دوره و زمانه خراب شده که نشد بهانه تا ما زندگی را برای خودمان جهنم کنیم. هرچه بیشتر توضیح می دادم انگار خودم را ضایعتر میکردم.
🔹با اعصاب خرد سر کار رفتم. ظهر خسته و کوفته برگشتم. خیلی کلافه بودم . وارد خانه که شدم مادر همسرم را دیدم که دستش را زیر چانهاش گذاشته و تند و تیز نگاهم میکند.
🔹برادرش هم آمده بود و یر چشمی نگاهم میکرد. به همسرم گفتم چرا مهمانها را تعارف نمیکنی بنشینند. با این حرف انگار بلا گفتم. زنم داد و فریاد راه انداخت ،مادرش هم آتش بیار معرکه شد و خط و نشان میکشید.
🔹از زبانم در رفت و گفتم: مادر جان شما دیگر چرا اینقدر سادهاید که حرفهای دخترتان را باور میکنید.
🔹آمدم رد شوم و داخل اتاق بروم که با برادرزنم روبرو شدم. چشم در چشم چند ثانیهای نگاهمان به هم گره خورد.
🔹دست انداخت و بازویم را گرفت. محکم مچ دستش را گرفتم و گفتم بفرمایید امری هست؟
گفت موضوع پیامک عاشقانهای که برای تلفن همراهت آمده و خواهرم زنگ زده و دختری جوان جواب داده چیست؟
🔹از کوره در رفته بودم. گفتم هرچه هست به تو ربطی ندارد. دعوای من بالا گرفت. هیچ کدام نمیخواستیم از خر شیطان پیاده شویم.
کار به زد و خورد کشید و با ورود پلیس به مسئله پای مان به کلانتری باز شد.
🔹به ظاهر با گفتگوهایی که انجام دادیم آشتی کردیم و برگشتیم. ولی همسرم خانه مادرش رفت و من هم خانه پدرم.
🔹دو هفتهای با هم هیچ تماسی نداشتیم.
محل کارم بودم که همسرم با مادرش و برادرش آمدند. یک دسته گل هم آورده بودند. از ترس آبروم گفتم سالگرد ازدواج مان است.
🔹 با پیگیریهای مادر همسرم و برادرش مشخص شده بود خانم جوان قصد داشته برای نامزدش پیامکی بفرستد که با یک شماره اشتباه برای من دردسر درست کرده است.
🔹شوهر آن زن هم حقیقت ماجرا را توضیح داده و عذرخواهی کرده ، همسرم میگفت برویم و زندگی خود را از سر بگیریم. گفتم با وجود آنکه خیلی دوستت دارم اما حتماً باید مشاوره برویم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست
@EjtemaeeMashhad
🔹دوره و زمانه خراب شده که نشد بهانه تا ما زندگی را برای خودمان جهنم کنیم. هرچه بیشتر توضیح می دادم انگار خودم را ضایعتر میکردم.
🔹با اعصاب خرد سر کار رفتم. ظهر خسته و کوفته برگشتم. خیلی کلافه بودم . وارد خانه که شدم مادر همسرم را دیدم که دستش را زیر چانهاش گذاشته و تند و تیز نگاهم میکند.
🔹برادرش هم آمده بود و یر چشمی نگاهم میکرد. به همسرم گفتم چرا مهمانها را تعارف نمیکنی بنشینند. با این حرف انگار بلا گفتم. زنم داد و فریاد راه انداخت ،مادرش هم آتش بیار معرکه شد و خط و نشان میکشید.
🔹از زبانم در رفت و گفتم: مادر جان شما دیگر چرا اینقدر سادهاید که حرفهای دخترتان را باور میکنید.
🔹آمدم رد شوم و داخل اتاق بروم که با برادرزنم روبرو شدم. چشم در چشم چند ثانیهای نگاهمان به هم گره خورد.
🔹دست انداخت و بازویم را گرفت. محکم مچ دستش را گرفتم و گفتم بفرمایید امری هست؟
گفت موضوع پیامک عاشقانهای که برای تلفن همراهت آمده و خواهرم زنگ زده و دختری جوان جواب داده چیست؟
🔹از کوره در رفته بودم. گفتم هرچه هست به تو ربطی ندارد. دعوای من بالا گرفت. هیچ کدام نمیخواستیم از خر شیطان پیاده شویم.
کار به زد و خورد کشید و با ورود پلیس به مسئله پای مان به کلانتری باز شد.
🔹به ظاهر با گفتگوهایی که انجام دادیم آشتی کردیم و برگشتیم. ولی همسرم خانه مادرش رفت و من هم خانه پدرم.
🔹دو هفتهای با هم هیچ تماسی نداشتیم.
محل کارم بودم که همسرم با مادرش و برادرش آمدند. یک دسته گل هم آورده بودند. از ترس آبروم گفتم سالگرد ازدواج مان است.
🔹 با پیگیریهای مادر همسرم و برادرش مشخص شده بود خانم جوان قصد داشته برای نامزدش پیامکی بفرستد که با یک شماره اشتباه برای من دردسر درست کرده است.
🔹شوهر آن زن هم حقیقت ماجرا را توضیح داده و عذرخواهی کرده ، همسرم میگفت برویم و زندگی خود را از سر بگیریم. گفتم با وجود آنکه خیلی دوستت دارم اما حتماً باید مشاوره برویم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست
@EjtemaeeMashhad
✍غلط کردی !
🔹دلم هوایی شده بود ، رفتم محله قدیمی مان. رنگ و روی مغازهها و خانهها خیلی عوض شده بود.
🔹بعد از طلاق ۲۰ سالی آن دور و بر نرفته بودم.
سر کوچه ایستادم. میترسیدم روبرو شویم و همدیگر را ببینیم.
🔹نزدیک ظهرحالم بد شد، سرگیجه و استخوان درد و گرسنگی همگی با هم سراغم آمده بودند.
کنج دیواری نشستم. بعضیها رد می شدند و مبلغی کمکم میکردند.
🔹یک زن با بچهاش آمدند اسکناسی دست بچه بود. از صدای مادرش به خودم آمدم. سرم را بالا آوردم،خشکم زد.
🔹با خودم گفتم خدا لعنتت کند پسر، کاش اینجا نمیآمدی. خودش بود. با دقت نگاهم میکرد. شناخت، اسمم را صدا زد و گفت چرا اینطوری شدهای، خواهرت میگفت خارج رفتهای و...
🔹با صدای بغض آلود گفتم بله خارج رفتهام. خارج از جمع آدمهای آبرومندی که سری توی سرها دارند، احترامی دارند و ...
🔹اجازه نداد ادامه بدهم، یک لحظه نگاهش کردم چشمهایش پر اشک بود. بچهاش پرسید: این کیه مامان؟
🔹گفت هیچی،گدا است ، برویم. رفت تا جایی که چشمهایم کار میکرد نگاهش کردم. بلند شدم. به هر بدبختی بود خودم را به جمع دوستانم رساندم.
🔹توی اتوبوس شهری هر کس نگاهم میکرد از من فاصله میگرفت. با دوستانم سر بساط نشستیم و ماجرا را تعریف کردم.
🔹گفتند غلط کردی رفتی، غلط کردی معتاد شدی، غلط کردی طلاقش دادی، غلط کردی نگاهش کردی .
🔹اصلا غلط کردی عاشق شدی. گفتم این را هم بگویید. غلط کردم به حرفهای دلسوزانه پدر خدا بیامرزم گوش نکردم. غلط کردم احترام برادر بزرگم و مادرم را زیر پا له کردم. غلط کردم دنبال رفیق بازی رفتم.
🔹بساط مواد مخدر دوباره سرم را گرم کرد. گرم همین بدبختی که عادت کرده ام به آن. خودم کردم...
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست
@EjtemaeeMashhad
🔹دلم هوایی شده بود ، رفتم محله قدیمی مان. رنگ و روی مغازهها و خانهها خیلی عوض شده بود.
🔹بعد از طلاق ۲۰ سالی آن دور و بر نرفته بودم.
سر کوچه ایستادم. میترسیدم روبرو شویم و همدیگر را ببینیم.
🔹نزدیک ظهرحالم بد شد، سرگیجه و استخوان درد و گرسنگی همگی با هم سراغم آمده بودند.
کنج دیواری نشستم. بعضیها رد می شدند و مبلغی کمکم میکردند.
🔹یک زن با بچهاش آمدند اسکناسی دست بچه بود. از صدای مادرش به خودم آمدم. سرم را بالا آوردم،خشکم زد.
🔹با خودم گفتم خدا لعنتت کند پسر، کاش اینجا نمیآمدی. خودش بود. با دقت نگاهم میکرد. شناخت، اسمم را صدا زد و گفت چرا اینطوری شدهای، خواهرت میگفت خارج رفتهای و...
🔹با صدای بغض آلود گفتم بله خارج رفتهام. خارج از جمع آدمهای آبرومندی که سری توی سرها دارند، احترامی دارند و ...
🔹اجازه نداد ادامه بدهم، یک لحظه نگاهش کردم چشمهایش پر اشک بود. بچهاش پرسید: این کیه مامان؟
🔹گفت هیچی،گدا است ، برویم. رفت تا جایی که چشمهایم کار میکرد نگاهش کردم. بلند شدم. به هر بدبختی بود خودم را به جمع دوستانم رساندم.
🔹توی اتوبوس شهری هر کس نگاهم میکرد از من فاصله میگرفت. با دوستانم سر بساط نشستیم و ماجرا را تعریف کردم.
🔹گفتند غلط کردی رفتی، غلط کردی معتاد شدی، غلط کردی طلاقش دادی، غلط کردی نگاهش کردی .
🔹اصلا غلط کردی عاشق شدی. گفتم این را هم بگویید. غلط کردم به حرفهای دلسوزانه پدر خدا بیامرزم گوش نکردم. غلط کردم احترام برادر بزرگم و مادرم را زیر پا له کردم. غلط کردم دنبال رفیق بازی رفتم.
🔹بساط مواد مخدر دوباره سرم را گرم کرد. گرم همین بدبختی که عادت کرده ام به آن. خودم کردم...
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست
@EjtemaeeMashhad
✍به جهنم !
🔹از بچههای فامیل یک سر و گردن بالاتر بودم، خیلیها حسرت زندگی ام را میخوردند.
🔹نگاه به ریخت و قیافه الانم نکنید، چهارشونه بودم و با موهای جلو آبشاری و تیپی که همه تعریف میکردند.
🔹از همون بچگی مادرم برایم عطر و ادکلنهای گران میخرید. ماشین و خانه و زندگی ما از همه فامیل و آشنایان سر بود.
🔹در جوانی با پول پدر دانشگاه رفتم اما نتوانستم ادامه بدهم. ترک تحصیل کردم. بعد از مدتی خواستگاری دختری رفتیم که پول پدرش از پارو بالا میرفت.
🔹جشن عروسی دهان پرکنی گرفتیم. همه چیز به ظاهر شیک و پیک بود. ولی من که از نوجوانی با سیگار کشیدن به بیراهه رفته بودم، باختم.
🔹الگویم پدرم بود و مهمانیهایی که با دوستانش میگرفت و مشروب میخوردند و بعد هم میزدند به در حرفهای پرت و پلا.
🔹معتاد شدم. در همان دوران عقد همسرم بدون هیچ تعللی طلاق گرفت. روزی که دادخواست طلاق داد با غرور گفتم به جهنم.
بعد از این ماجرا پدرم مرا از شهرمان به مشهد فرستاد. حتی سرمایهگذاری کرد کار و کاسبی داشته باشم و میگفت از جلوی چشم اقوام و آشنایان دور باشم.
🔹 سرمایهام را باختم. الان هم در جایی کارگری میکنم.
🔹با دوستان مواد مخدر مصرف میکردیم که پلیس معتادهای خیابانی را جمع میکرد، میبینید مرا هم آورده ام اینجا.
🔹فقط یک کلمه میتوانم بگویم، جملهای که پدرم هم از زبانش نمیافتد، امان از لقمه حرام، لقمه حرام، لقمه حرام.
🔹خیر و برکت ندارد، باور میکنید بچههای خانوادههای مستضعف فامیل ما برای خودشان خانه و زندگی درست کردهاند و آبرو دارند و من ...
🔹مواظب لقمهای که سر سفرهتان میبرید باشید بدجور دامن گیر آدم میشود.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹از بچههای فامیل یک سر و گردن بالاتر بودم، خیلیها حسرت زندگی ام را میخوردند.
🔹نگاه به ریخت و قیافه الانم نکنید، چهارشونه بودم و با موهای جلو آبشاری و تیپی که همه تعریف میکردند.
🔹از همون بچگی مادرم برایم عطر و ادکلنهای گران میخرید. ماشین و خانه و زندگی ما از همه فامیل و آشنایان سر بود.
🔹در جوانی با پول پدر دانشگاه رفتم اما نتوانستم ادامه بدهم. ترک تحصیل کردم. بعد از مدتی خواستگاری دختری رفتیم که پول پدرش از پارو بالا میرفت.
🔹جشن عروسی دهان پرکنی گرفتیم. همه چیز به ظاهر شیک و پیک بود. ولی من که از نوجوانی با سیگار کشیدن به بیراهه رفته بودم، باختم.
🔹الگویم پدرم بود و مهمانیهایی که با دوستانش میگرفت و مشروب میخوردند و بعد هم میزدند به در حرفهای پرت و پلا.
🔹معتاد شدم. در همان دوران عقد همسرم بدون هیچ تعللی طلاق گرفت. روزی که دادخواست طلاق داد با غرور گفتم به جهنم.
بعد از این ماجرا پدرم مرا از شهرمان به مشهد فرستاد. حتی سرمایهگذاری کرد کار و کاسبی داشته باشم و میگفت از جلوی چشم اقوام و آشنایان دور باشم.
🔹 سرمایهام را باختم. الان هم در جایی کارگری میکنم.
🔹با دوستان مواد مخدر مصرف میکردیم که پلیس معتادهای خیابانی را جمع میکرد، میبینید مرا هم آورده ام اینجا.
🔹فقط یک کلمه میتوانم بگویم، جملهای که پدرم هم از زبانش نمیافتد، امان از لقمه حرام، لقمه حرام، لقمه حرام.
🔹خیر و برکت ندارد، باور میکنید بچههای خانوادههای مستضعف فامیل ما برای خودشان خانه و زندگی درست کردهاند و آبرو دارند و من ...
🔹مواظب لقمهای که سر سفرهتان میبرید باشید بدجور دامن گیر آدم میشود.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍دهن کجی !
🔹هر کلکی زدم نتیجهای نرسیده ام، چشم دیدن همدیگر را ندارند و سایه هم راه با تیر میزنند ... .
🔹از روزی که برای پسرم زن گرفتهایم خانه ما جهنم شده است. دخترم با عروسم سر جنگ و دعوا دارند.
🔹گفتم،چشم دیدن هم را ندارند. لج و لجبازی راه انداخته اند. البته عروسم هم کم نمیآورد و دهن کجی میکند. پسرم خودش را کنار کشیده و میگوید خودتان مشکل را حل کنید.
🔹از دست کارهایشان دارم دیوانه میشوم. تو مقصری. میدانم آخر قصه، کاسه کوزه تمام این مشکلات سر من بدبخت مادر شوهر میشکند. برای همین مرکز مشاوره آمدم.
🔹فرزانه پیرو احمدی، مشاور خانواده و مدرس مهارتهای زندگی در این باره میگوید: باید به رابطه تنش آلود عروس و خواهر شوهر اشاره کنم که منشاء اصلی اختلاف یک رقابت پنهان و مقایسه و احساس تهدید جایگاه عاطفی این دو هست .
🔹 دختر خانواده احساس میکند عروس وارد قلمرو خانوادگی او شده و توجه مادر و برادر را نسبت به او کم کرده و عروس خانواده هم به دلیل نیاز به استقلال و احترام از سوی خانواده همسر ، هر انتقاد یا دخالت را بی محبتی یا کنترل برداشت میکند .
🔹پسر خانواده در واقع با گفتن جمله خودتان حل کنید تعهد مسئولانه خود به وحدت خانواده را نادید گرفته .و مادر شوهر در این ماجرا میان دو جبهه گیر افتاده و ترس دارد که هر میانجیگری به ضرر خودش تمام شود و فشار روانی ناشی از احساس ناتوانی در کنترل اوضاع باعث نگرانی ایشان شده .
🔹در واقع باید بگوییم ریشه اصلی مسئله ضعف در مرز بندی عاطفی و نقش هاست .
مادر عزیز باید آگاهانه از ورود مستقیم به درگیری میان عروس و دخترش خودداری و فضای گفتوگو را فراهم کند .
🔹دوم اینکه این یک گفتوگوی سالم باشد که احساس هر دو طرف شنیده شود نه اینکه سرزنش شوند .به طور مثال بجای (تو اشتباه کردی)از عبارت (من احساس میکنم )استفاده کنن تا لحن دفاعی کم شود.
🔹پسر خانواده نیز نقش میانجی واقعی را به طور شجاعانه ایفا کند و منفعل نباشد .عروس خانواده باید حس کند شوهرش حامی عدالت است نه طرف مادر یا خواهرش .که البته در این راه سوم بهتر است از یک مشاور خانواده کمک بگیرند.
🔹نکته آخر برای این مادر دلسوز این است که نیاز به تخلیه هیجانی دارد و توصیه میشود حتما با یک مشاور در ارتباط باشد و با تمرکز بر خودمراقبتی از قبیل ؛استراحت ،تفریحات کوچک ،دعا یا مراقبه برای کاهش این بار روانی به او کمک کننده خواهد بود .
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹هر کلکی زدم نتیجهای نرسیده ام، چشم دیدن همدیگر را ندارند و سایه هم راه با تیر میزنند ... .
🔹از روزی که برای پسرم زن گرفتهایم خانه ما جهنم شده است. دخترم با عروسم سر جنگ و دعوا دارند.
🔹گفتم،چشم دیدن هم را ندارند. لج و لجبازی راه انداخته اند. البته عروسم هم کم نمیآورد و دهن کجی میکند. پسرم خودش را کنار کشیده و میگوید خودتان مشکل را حل کنید.
🔹از دست کارهایشان دارم دیوانه میشوم. تو مقصری. میدانم آخر قصه، کاسه کوزه تمام این مشکلات سر من بدبخت مادر شوهر میشکند. برای همین مرکز مشاوره آمدم.
🔹فرزانه پیرو احمدی، مشاور خانواده و مدرس مهارتهای زندگی در این باره میگوید: باید به رابطه تنش آلود عروس و خواهر شوهر اشاره کنم که منشاء اصلی اختلاف یک رقابت پنهان و مقایسه و احساس تهدید جایگاه عاطفی این دو هست .
🔹 دختر خانواده احساس میکند عروس وارد قلمرو خانوادگی او شده و توجه مادر و برادر را نسبت به او کم کرده و عروس خانواده هم به دلیل نیاز به استقلال و احترام از سوی خانواده همسر ، هر انتقاد یا دخالت را بی محبتی یا کنترل برداشت میکند .
🔹پسر خانواده در واقع با گفتن جمله خودتان حل کنید تعهد مسئولانه خود به وحدت خانواده را نادید گرفته .و مادر شوهر در این ماجرا میان دو جبهه گیر افتاده و ترس دارد که هر میانجیگری به ضرر خودش تمام شود و فشار روانی ناشی از احساس ناتوانی در کنترل اوضاع باعث نگرانی ایشان شده .
🔹در واقع باید بگوییم ریشه اصلی مسئله ضعف در مرز بندی عاطفی و نقش هاست .
مادر عزیز باید آگاهانه از ورود مستقیم به درگیری میان عروس و دخترش خودداری و فضای گفتوگو را فراهم کند .
🔹دوم اینکه این یک گفتوگوی سالم باشد که احساس هر دو طرف شنیده شود نه اینکه سرزنش شوند .به طور مثال بجای (تو اشتباه کردی)از عبارت (من احساس میکنم )استفاده کنن تا لحن دفاعی کم شود.
🔹پسر خانواده نیز نقش میانجی واقعی را به طور شجاعانه ایفا کند و منفعل نباشد .عروس خانواده باید حس کند شوهرش حامی عدالت است نه طرف مادر یا خواهرش .که البته در این راه سوم بهتر است از یک مشاور خانواده کمک بگیرند.
🔹نکته آخر برای این مادر دلسوز این است که نیاز به تخلیه هیجانی دارد و توصیه میشود حتما با یک مشاور در ارتباط باشد و با تمرکز بر خودمراقبتی از قبیل ؛استراحت ،تفریحات کوچک ،دعا یا مراقبه برای کاهش این بار روانی به او کمک کننده خواهد بود .
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍ناجور ناجور !
🔹آره من بد هستم تو خوبی، اگر بد نبودم این همه گاف نمیدادم حالا بهانه دستت بیاید و اسمم را سر زبانها بیندازی.
🔹مرد جوان داغ کرده بود و میگفت اگه زن خوبی بودی دست روی شوهرت بلند نمیکردی و....
🔹حق به جانب حرف میزد و یک طرفه به قاضی رفته بود. البته در این محکمه مشاور خانواده، شنوای حرفهای زوج جوان است.
مرد رشته سخن را به دست گرفت و گفت: یک بار میگویند، آدم دانا مینشیند و گوش میکند، یک زن باید حد و حدود خودش را بفهمد.
🔹اما زن حرفش چیز دیگری بود. از غرور بیش از حد شوهرش میگفت و این که این عشق بد به خودش باعث شده در انزوا و تنهایی، زندانی شود.
🔹دوست داشتن خود، خوب است اما نه طوری که دیگران را از خودت برنجانی.
هر موقع هرجا رفتیم یک حرف و مسئله ای درست شد.
🔹من بدبخت مدام باید راه بروم و حرص و جوش بخورم و تا این لحظه، وضعیت ناجور ناجور بوده است.
🔹مشکل شوهرم این است خودش را یک سر و گردن از همه بالاتر میبیند و هیچکس را قبول ندارد.
🔹من هم وقتی میخواهم چیزی بگویم میگوید یک زن حق حرف زدن ندارد.
در یکی از بگو مگوهای تکراری، دعوا بالا میگیرد و زن چشمهایش را میبندد و... .
🔹وقتی خشونت اتفاق میافتد انگشت اتهام سمت کسی است که خشونت نشان داده است.
مشاوران خانواده اصطلاحی دارند میگویند تله خشونت که باید در مورد آن مراقبت کنیم و مهارت کنترل خشم و همچنین حل مسئله را بیاموزیم.
🔹مرد جوان میخواهد خاص به نظر برسد، خیلی خوب است اما نباید از خود واقعی فاصله گرفت و چیزی وانمود کرد که با خود واقعی مان فاصله دارد.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹آره من بد هستم تو خوبی، اگر بد نبودم این همه گاف نمیدادم حالا بهانه دستت بیاید و اسمم را سر زبانها بیندازی.
🔹مرد جوان داغ کرده بود و میگفت اگه زن خوبی بودی دست روی شوهرت بلند نمیکردی و....
🔹حق به جانب حرف میزد و یک طرفه به قاضی رفته بود. البته در این محکمه مشاور خانواده، شنوای حرفهای زوج جوان است.
مرد رشته سخن را به دست گرفت و گفت: یک بار میگویند، آدم دانا مینشیند و گوش میکند، یک زن باید حد و حدود خودش را بفهمد.
🔹اما زن حرفش چیز دیگری بود. از غرور بیش از حد شوهرش میگفت و این که این عشق بد به خودش باعث شده در انزوا و تنهایی، زندانی شود.
🔹دوست داشتن خود، خوب است اما نه طوری که دیگران را از خودت برنجانی.
هر موقع هرجا رفتیم یک حرف و مسئله ای درست شد.
🔹من بدبخت مدام باید راه بروم و حرص و جوش بخورم و تا این لحظه، وضعیت ناجور ناجور بوده است.
🔹مشکل شوهرم این است خودش را یک سر و گردن از همه بالاتر میبیند و هیچکس را قبول ندارد.
🔹من هم وقتی میخواهم چیزی بگویم میگوید یک زن حق حرف زدن ندارد.
در یکی از بگو مگوهای تکراری، دعوا بالا میگیرد و زن چشمهایش را میبندد و... .
🔹وقتی خشونت اتفاق میافتد انگشت اتهام سمت کسی است که خشونت نشان داده است.
مشاوران خانواده اصطلاحی دارند میگویند تله خشونت که باید در مورد آن مراقبت کنیم و مهارت کنترل خشم و همچنین حل مسئله را بیاموزیم.
🔹مرد جوان میخواهد خاص به نظر برسد، خیلی خوب است اما نباید از خود واقعی فاصله گرفت و چیزی وانمود کرد که با خود واقعی مان فاصله دارد.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍خنگول ... !
🔹دلخور بودم چرا خانوادهام نظر مرا نخواستند و تصورم این بود ازدواج اجباری توهین به من بوده است.
🔹شوهرم اهل کار بود و آرام و بی سر صدا. با دست خالی زندگی مشترک مان را شروع کردیم.
🔹از جان مایه گذاشت و هرچه توان داشت خرج کرد تا بتواند سر و وضع آبرومندانهای داشته باشیم.
🔹دلم کم کم به او گرم شد. افسوس یکی از دوستانم راه میرفت و در گوشم میگفت خنگول با این تیپ و قیافه میتوانستی بهترینها را انتخاب کنی و... .
🔹با حرفهایش روی مخ من راه میرفت. محبتهای شوهرم را پای ریاکاریاش میگذاشتم و میگفتم از خدایش هم باشد با او زندگی میکنم.
🔹کم کم در مورد شغل او که کارگرساده یکشرکت است با خودم کلنجار میرفتم.
🔹این گفته که میتوانستم زن یک آدم درست حسابی بشوم ذهنم را مشغول کرده بود.
روز به روز از هم فاصله گرفتیم و سرد شدیم.
🔹وقتی سیگار دستم دید و رو در رو گفتم دوستش ندارم یکه خورد.
خیلی سعی کرد راضی ام کند از هر شیطان پیاده شوم.
🔹به شخصیت و غرورش بیاحترامی میکردم. ساده و بی سر صدا آمد و طلاقم داد.
به خیال باطل بچه را تحویلش دادم و رفتم دنبال زندگی خودم.
🔹مدتی گذشت. خبردار شدم برایش زن گرفته اند. با تمسخر میگفتم خلایق هرچه لایق، اگرچه ته فکرم پشیمان شده بودم.
یک روز دلم خیلی برای بچهام تنگ شده بود. جلوی مدرسهاش رفتم او را ببینم. با صحنهای روبرو شدم قلبم درد گرفت. همسر شوهرم آنچنان بچه را کتک زد که جگرم کباب شد.
جلو رفتم و دست به یقه شدیم. موضوع را به دادگاه کلانتری کشاندم.
🔹بچهام را گرفتم. غصه زندگی از دست رفته ام را میخوردم.
🔹باورم نمیشد،شوهرم دوباره خواستگاری ام بیاید.
🔹میگفت با همسرش نساخته و جدا شده اند. این بار با چشم باز او را انتخاب کردم،
سادگی و صفا و معرفتش یک دنیا ارزش دارد. به مشاوره آمدهایم، شوهرم میگوید کمی به من بدبین است و میخواهد دلش صاف شود. نمیخواهم همین مسئله باز دوباره دردسرساز شود.
🔹باید از نو بسازیم. خانواده هر دوی ما به خصوص بچه ام از خوشحالی بال در آورده اند.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹دلخور بودم چرا خانوادهام نظر مرا نخواستند و تصورم این بود ازدواج اجباری توهین به من بوده است.
🔹شوهرم اهل کار بود و آرام و بی سر صدا. با دست خالی زندگی مشترک مان را شروع کردیم.
🔹از جان مایه گذاشت و هرچه توان داشت خرج کرد تا بتواند سر و وضع آبرومندانهای داشته باشیم.
🔹دلم کم کم به او گرم شد. افسوس یکی از دوستانم راه میرفت و در گوشم میگفت خنگول با این تیپ و قیافه میتوانستی بهترینها را انتخاب کنی و... .
🔹با حرفهایش روی مخ من راه میرفت. محبتهای شوهرم را پای ریاکاریاش میگذاشتم و میگفتم از خدایش هم باشد با او زندگی میکنم.
🔹کم کم در مورد شغل او که کارگرساده یکشرکت است با خودم کلنجار میرفتم.
🔹این گفته که میتوانستم زن یک آدم درست حسابی بشوم ذهنم را مشغول کرده بود.
روز به روز از هم فاصله گرفتیم و سرد شدیم.
🔹وقتی سیگار دستم دید و رو در رو گفتم دوستش ندارم یکه خورد.
خیلی سعی کرد راضی ام کند از هر شیطان پیاده شوم.
🔹به شخصیت و غرورش بیاحترامی میکردم. ساده و بی سر صدا آمد و طلاقم داد.
به خیال باطل بچه را تحویلش دادم و رفتم دنبال زندگی خودم.
🔹مدتی گذشت. خبردار شدم برایش زن گرفته اند. با تمسخر میگفتم خلایق هرچه لایق، اگرچه ته فکرم پشیمان شده بودم.
یک روز دلم خیلی برای بچهام تنگ شده بود. جلوی مدرسهاش رفتم او را ببینم. با صحنهای روبرو شدم قلبم درد گرفت. همسر شوهرم آنچنان بچه را کتک زد که جگرم کباب شد.
جلو رفتم و دست به یقه شدیم. موضوع را به دادگاه کلانتری کشاندم.
🔹بچهام را گرفتم. غصه زندگی از دست رفته ام را میخوردم.
🔹باورم نمیشد،شوهرم دوباره خواستگاری ام بیاید.
🔹میگفت با همسرش نساخته و جدا شده اند. این بار با چشم باز او را انتخاب کردم،
سادگی و صفا و معرفتش یک دنیا ارزش دارد. به مشاوره آمدهایم، شوهرم میگوید کمی به من بدبین است و میخواهد دلش صاف شود. نمیخواهم همین مسئله باز دوباره دردسرساز شود.
🔹باید از نو بسازیم. خانواده هر دوی ما به خصوص بچه ام از خوشحالی بال در آورده اند.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍اجق وجق!
🔹هر کاری از دستم برآمده انجام داده ام ، فکر میکنم هیچ کم و کسری نگذاشته ام ، دیگر نمیدانم باید چه کار کنم.
🔹انواع لباسها و مواد آرایشی برای خودم خریده ام، حتی مادرم هم مدام برایم لباس میخرد.
🔹بله، قبول دارم چند سال اول زندگی حواسم نبود و شلخته و بی حس و حال بودم.
🔹اما وقتی با بیتفاوتی و خونسردی شوهرم روبرو شدم تصمیم گرفتم عوض شوم.
🔹از بوتاکس و تزریق ژل و چسباندن موهای مصنوعی گرفته تا آرایشهای اجق وجق، نه تنها نتیجهای نگرفتم بلکه روز به روز بیشتر از چشم تو افتادم و فاصله عاطفی ما بیشتر شد.
دیگر خسته شده ام. دلم برای قیافه ساده قدیمی ام تنگ شده، دلم برای چادری که روزی برایم مایه افتخار و عزت بود تنگشده، دوست دارم خود واقعی ام باشم.
🔹نشستم و با شوهرم منطقی حرف زدم. گفتم بیا از نو شروع کنیم. به خاطر آرایش و تیپی که میزدم به من مشکوک شده و با سخت گیریهایش زندگی را برایم جهنم کرده است.
🔹خانوادهاش هم به چشم یک زن ولخرج و بی بندو بار نگاهم میکنند. مرکز مشاوره آمدهام راهی پیدا کنم.
🔹مهدیه حمیدی فر ، مدرس مهارتهای زندگی و مشاور خانواده در این باره گفت:
بخش زیادی از فشارهایی که زن جوان تجربه میکند ناشی از این است که برای حفظ رابطه، روی ظاهر خود متمرکز شده است.
چه بسا سردی همسر ریشه در نیازهای برآوردهنشدهٔ عاطفی و سبک ارتباطی او دارد، نه در چهره و آرایش ظاهری اش.
🔹آغاز راه بهبود این رابطه از مسیرهای زیر میگذرد؛
_ حفظ اصالت و آراستگی؛یعنی فرد به شکلی ظاهر شود که با آن احساس راحتی دارد، چراکه فشارِ “خودِ ساختگی” رابطه را فرسودهتر میکند.
_گفتوگو؛ حرف زدن درست و گفت و گو مایه حیات ارتباط است. فرد به همسرش توضیح بدهد تغییرات ظاهریاش ناشی از تلاش برای دیده شدن در نظر او بوده، نه پنهانکاری و روابط فرا زناشویی.
این نوع بیان، سوءظن و سختگیری شوهرش را کاهش میدهد.
_بازسازی اعتماد و صمیمیت از طریق مرزبندی سالم، شفافیت رفتاری و تمرکز بر نیازهای عاطفی دوطرف حاصل می شود نه تغییرات بیرونی.
بنابراین الگوی ارتباطی زوج نیاز به بازسازی دارد نه صرفا ظاهر آن ها.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹هر کاری از دستم برآمده انجام داده ام ، فکر میکنم هیچ کم و کسری نگذاشته ام ، دیگر نمیدانم باید چه کار کنم.
🔹انواع لباسها و مواد آرایشی برای خودم خریده ام، حتی مادرم هم مدام برایم لباس میخرد.
🔹بله، قبول دارم چند سال اول زندگی حواسم نبود و شلخته و بی حس و حال بودم.
🔹اما وقتی با بیتفاوتی و خونسردی شوهرم روبرو شدم تصمیم گرفتم عوض شوم.
🔹از بوتاکس و تزریق ژل و چسباندن موهای مصنوعی گرفته تا آرایشهای اجق وجق، نه تنها نتیجهای نگرفتم بلکه روز به روز بیشتر از چشم تو افتادم و فاصله عاطفی ما بیشتر شد.
دیگر خسته شده ام. دلم برای قیافه ساده قدیمی ام تنگ شده، دلم برای چادری که روزی برایم مایه افتخار و عزت بود تنگشده، دوست دارم خود واقعی ام باشم.
🔹نشستم و با شوهرم منطقی حرف زدم. گفتم بیا از نو شروع کنیم. به خاطر آرایش و تیپی که میزدم به من مشکوک شده و با سخت گیریهایش زندگی را برایم جهنم کرده است.
🔹خانوادهاش هم به چشم یک زن ولخرج و بی بندو بار نگاهم میکنند. مرکز مشاوره آمدهام راهی پیدا کنم.
🔹مهدیه حمیدی فر ، مدرس مهارتهای زندگی و مشاور خانواده در این باره گفت:
بخش زیادی از فشارهایی که زن جوان تجربه میکند ناشی از این است که برای حفظ رابطه، روی ظاهر خود متمرکز شده است.
چه بسا سردی همسر ریشه در نیازهای برآوردهنشدهٔ عاطفی و سبک ارتباطی او دارد، نه در چهره و آرایش ظاهری اش.
🔹آغاز راه بهبود این رابطه از مسیرهای زیر میگذرد؛
_ حفظ اصالت و آراستگی؛یعنی فرد به شکلی ظاهر شود که با آن احساس راحتی دارد، چراکه فشارِ “خودِ ساختگی” رابطه را فرسودهتر میکند.
_گفتوگو؛ حرف زدن درست و گفت و گو مایه حیات ارتباط است. فرد به همسرش توضیح بدهد تغییرات ظاهریاش ناشی از تلاش برای دیده شدن در نظر او بوده، نه پنهانکاری و روابط فرا زناشویی.
این نوع بیان، سوءظن و سختگیری شوهرش را کاهش میدهد.
_بازسازی اعتماد و صمیمیت از طریق مرزبندی سالم، شفافیت رفتاری و تمرکز بر نیازهای عاطفی دوطرف حاصل می شود نه تغییرات بیرونی.
بنابراین الگوی ارتباطی زوج نیاز به بازسازی دارد نه صرفا ظاهر آن ها.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍خداحافظی یک لحظه است !
🔹فرمانده زحمتکش پلیس که سالهای عمر خود را برای نظم و امنیت ایران عزیزو مشهد امام رضا (ع) سرمایه ی عزت نیکنامی کرد شب گذشته در حادثهی رانندگی سبکبال به آسمان پرکشید.
🔹سرهنگ محمد طبسی، فرمانده زحمتکش پلیس که سالهای عمر خود را برای نظم و امنیت ایران عزیزو مشهد امام رضا (ع) سرمایه کرد شب گذشته در حادثهی رانندگی سبکبال به آسمان پرکشید.
🔹 پس از شنیدن این خبر ناگوار به شماره تلفن جناب سرهنگ تماس گرفتم، پیش آهنگ سلام امام زمان (عج) لحظه ای برایم آرامبخش بود، پدر همسر ایشان تلفن را پاسخ دادند و تسلیت خود را خدمت خانواده سوگوار عرض کردم.
🔹غروب غم انگیز یکم آذر ۱۴۰۴ حادثهای وحشتناک رانندگی در محور قوچان ــ درگز رخ داد.
🔹با اعلام این حادثه خونین به فوریتهای پلیسی ۱۱۰ از پاسگاه انتظامی امامقلی قوچان، پلیس و نیروهای امدادی بلافاصله در محل حاضر شدند.
🔹برابر بررسیهای اولیه یک دستگاه خودروی کامیون در حال حرکت بوده که گویا از جاده منحرف می شود و به این علت یک دستگاه خودروی پراید و خودرو سواری ساینا سرمی رسند و تصادفی شدید رخ می دهد.
🔹کار امدادرسانی به صدمه دیدگان آغاز میشود. در این لحظه مردان امنیت سختترین لحظه در تجربه کاری خود را می دیدند و با چشمانی اشک بار پیکر مصدومی را از خودروی سواری بیرون کشیدند که تا چندی قبل، خودش فرمانده این میدان و فرشته نجات بود و در صحنههای حادثه حاضر میشد .
🔹آری پیکر همرزمشان سرهنگ بازنشسته محمد طبسی که در آخرین مسئولیت خود فرمانده انتظامی شهرستان قوچان بود بلافاصله همراه شش مصدوم دیگر به بیمارستان انتقال یافت.
🔹تلاش پزشکان بینتیجه بود و سرهنگ محمد طبسی سبکبال به آسمان پر کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
🔹مرد غیرتمند سنگر امنیت سالها در فرماندهی انتظامی مشهد عهدهدار مسئولیت بود و خادم زائران و مجاوران بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام.
🔹کوچهها و خیابانهای شهر مشهد یاد صلابت گام های استوار این فرمانده دلسوز را در خاطرات خود دارند.
🔹تواضع و فروتنی، عشق به کار و خدمت به مردم، ولایت مداری و تعهد به مسئولیتهایی که در مسیولیت های مختلف سازمان انتظامی داشت از او یک فرمانده دلسوز ، با محبت و مهربان ساخته بود.
🔹همیشه میگفت در سلام پیشی بگیریم ، خداحافظی یک لحظه است، اگرچه میتواند سخت باشد.
🔹سرهنگ محمد طبسی در آخرین تماس تلفنی که به مناسبت افتخار بازنشستگی اش داشتیم بار دیگر این جمله را تکرار کرد.
🔹او با ذکر سلام بر بیبی دو عالم حضرت فاطمه (س) در حالی که مهیای مراسم سوگ حضرت زهرا(س) میشد با سلامی عاشقانه به آسمان پر کشید.
🔹همرزمانش در این ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) ، سوگوار درگذشت این فرمانده عزیز هستند و یاد و نامش را گرامی میدارند.
🥀روحش شاد و قرین رحمت الهی
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹فرمانده زحمتکش پلیس که سالهای عمر خود را برای نظم و امنیت ایران عزیزو مشهد امام رضا (ع) سرمایه ی عزت نیکنامی کرد شب گذشته در حادثهی رانندگی سبکبال به آسمان پرکشید.
🔹سرهنگ محمد طبسی، فرمانده زحمتکش پلیس که سالهای عمر خود را برای نظم و امنیت ایران عزیزو مشهد امام رضا (ع) سرمایه کرد شب گذشته در حادثهی رانندگی سبکبال به آسمان پرکشید.
🔹 پس از شنیدن این خبر ناگوار به شماره تلفن جناب سرهنگ تماس گرفتم، پیش آهنگ سلام امام زمان (عج) لحظه ای برایم آرامبخش بود، پدر همسر ایشان تلفن را پاسخ دادند و تسلیت خود را خدمت خانواده سوگوار عرض کردم.
🔹غروب غم انگیز یکم آذر ۱۴۰۴ حادثهای وحشتناک رانندگی در محور قوچان ــ درگز رخ داد.
🔹با اعلام این حادثه خونین به فوریتهای پلیسی ۱۱۰ از پاسگاه انتظامی امامقلی قوچان، پلیس و نیروهای امدادی بلافاصله در محل حاضر شدند.
🔹برابر بررسیهای اولیه یک دستگاه خودروی کامیون در حال حرکت بوده که گویا از جاده منحرف می شود و به این علت یک دستگاه خودروی پراید و خودرو سواری ساینا سرمی رسند و تصادفی شدید رخ می دهد.
🔹کار امدادرسانی به صدمه دیدگان آغاز میشود. در این لحظه مردان امنیت سختترین لحظه در تجربه کاری خود را می دیدند و با چشمانی اشک بار پیکر مصدومی را از خودروی سواری بیرون کشیدند که تا چندی قبل، خودش فرمانده این میدان و فرشته نجات بود و در صحنههای حادثه حاضر میشد .
🔹آری پیکر همرزمشان سرهنگ بازنشسته محمد طبسی که در آخرین مسئولیت خود فرمانده انتظامی شهرستان قوچان بود بلافاصله همراه شش مصدوم دیگر به بیمارستان انتقال یافت.
🔹تلاش پزشکان بینتیجه بود و سرهنگ محمد طبسی سبکبال به آسمان پر کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
🔹مرد غیرتمند سنگر امنیت سالها در فرماندهی انتظامی مشهد عهدهدار مسئولیت بود و خادم زائران و مجاوران بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام.
🔹کوچهها و خیابانهای شهر مشهد یاد صلابت گام های استوار این فرمانده دلسوز را در خاطرات خود دارند.
🔹تواضع و فروتنی، عشق به کار و خدمت به مردم، ولایت مداری و تعهد به مسئولیتهایی که در مسیولیت های مختلف سازمان انتظامی داشت از او یک فرمانده دلسوز ، با محبت و مهربان ساخته بود.
🔹همیشه میگفت در سلام پیشی بگیریم ، خداحافظی یک لحظه است، اگرچه میتواند سخت باشد.
🔹سرهنگ محمد طبسی در آخرین تماس تلفنی که به مناسبت افتخار بازنشستگی اش داشتیم بار دیگر این جمله را تکرار کرد.
🔹او با ذکر سلام بر بیبی دو عالم حضرت فاطمه (س) در حالی که مهیای مراسم سوگ حضرت زهرا(س) میشد با سلامی عاشقانه به آسمان پر کشید.
🔹همرزمانش در این ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) ، سوگوار درگذشت این فرمانده عزیز هستند و یاد و نامش را گرامی میدارند.
🥀روحش شاد و قرین رحمت الهی
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍برج زهرمار !
🔹مگر من چه میگویم، خندهدار است حقم را میخواهم و حرف دلم را میگویم؟
🔹با بچهها صحبت کردم گفتم میخواهم بروم و طلاق بگیرم.
🔹به من خندیدند. به خواهرم و شوهرش زنگ زدم آنها هم خندیدند. حس میکنم الان اینجا هم یک خنده پنهانی دارید.
🔹۴۰ سال پیش بدون آنکه نظر من را بخواهند رخت عروسی پوشیدم و زن مردی شدم که سر سفره عقد همدیگر را دیدیم.
همانجا در گوش مادرم گفتم این مرد را نمیخواهم.
🔹خدا بیامرز پدرم، چشم غرهای رفت و سر جایم نشستم.
🔹با ترس و لرز بله گفتم و پا به زندگی گذاشتم که در آن فقط بدخلقی و بیاحترامی دیده ام.
🔹شوهرم مثل برج زهرمار هر روز با من تندخویی میکرد. میگفتند چند سال بگذرد درست میشود، تغییری نکرد.
🔹گفتند بچهها بزرگ شوند عوض میشود، عوض نشد. گفتند پا به سن میگذارد اخلاقش خوب میشود، خوب نشد.
🔹من یک زن هستم، نیاز به احترام وتوجه عاطفی دارم. دلم میخواهد یک بار بگوید دوستم دارد حداقل دلم خوش شود.
🔹میگویند مادربزرگ از شما بعید است، مگر من دل ندارم؟
🔹با آن که میدانم واقعا دوستم دارد و سعی و تلاش زیادی برای خوشبختی ام کرده است. اما چه فایده، اخلاقش تند است، نگاهش تند است. همه میگویند تو گذشت کن.
🔹چقدر گذشت کنم. از شما چه پنهان دلم نمیآید طلاق بگیرم. فقط میخواستم او را در منگنه بگذارم شاید بترسد.
🔹وقتی فهمید برای طلاق میخواهم اقدام کنم فقط نگاهم کرد. از چشمهایش خواندم پشیمان است. برای برگشت به خانه شرط گذاشته ام. باید بیاید مشاوره و قول بدهد دیگر جلوی بچهها به من بیاحترامی نکند و جلوی مشاور خانواده حداقل باید بگوید که دوستم دارد.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹مگر من چه میگویم، خندهدار است حقم را میخواهم و حرف دلم را میگویم؟
🔹با بچهها صحبت کردم گفتم میخواهم بروم و طلاق بگیرم.
🔹به من خندیدند. به خواهرم و شوهرش زنگ زدم آنها هم خندیدند. حس میکنم الان اینجا هم یک خنده پنهانی دارید.
🔹۴۰ سال پیش بدون آنکه نظر من را بخواهند رخت عروسی پوشیدم و زن مردی شدم که سر سفره عقد همدیگر را دیدیم.
همانجا در گوش مادرم گفتم این مرد را نمیخواهم.
🔹خدا بیامرز پدرم، چشم غرهای رفت و سر جایم نشستم.
🔹با ترس و لرز بله گفتم و پا به زندگی گذاشتم که در آن فقط بدخلقی و بیاحترامی دیده ام.
🔹شوهرم مثل برج زهرمار هر روز با من تندخویی میکرد. میگفتند چند سال بگذرد درست میشود، تغییری نکرد.
🔹گفتند بچهها بزرگ شوند عوض میشود، عوض نشد. گفتند پا به سن میگذارد اخلاقش خوب میشود، خوب نشد.
🔹من یک زن هستم، نیاز به احترام وتوجه عاطفی دارم. دلم میخواهد یک بار بگوید دوستم دارد حداقل دلم خوش شود.
🔹میگویند مادربزرگ از شما بعید است، مگر من دل ندارم؟
🔹با آن که میدانم واقعا دوستم دارد و سعی و تلاش زیادی برای خوشبختی ام کرده است. اما چه فایده، اخلاقش تند است، نگاهش تند است. همه میگویند تو گذشت کن.
🔹چقدر گذشت کنم. از شما چه پنهان دلم نمیآید طلاق بگیرم. فقط میخواستم او را در منگنه بگذارم شاید بترسد.
🔹وقتی فهمید برای طلاق میخواهم اقدام کنم فقط نگاهم کرد. از چشمهایش خواندم پشیمان است. برای برگشت به خانه شرط گذاشته ام. باید بیاید مشاوره و قول بدهد دیگر جلوی بچهها به من بیاحترامی نکند و جلوی مشاور خانواده حداقل باید بگوید که دوستم دارد.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍خودتی !
🔹دختر فامیلمون بود، خواستگاریش رفتم و خونواد ش به اعتبار اسم و رسم پدر خدابیامرزم جواب بله گفتند.
🔹سنگ جلوی پای ما نگذاشتند و من خیلی راحت و بیدردسر زن گرفتم.قرار بود یکی دو سال دوران عقد بمونیم و بعد از اون که خودمون رو کمی جمع و جور کردیم خونه بخت بریم.
من آدم مغروری بودم . همیشه توقع بیش از حد از همسرم و خانوادهاش داشتم.
🔹از طرفی با یکی از دوستام مشورت میکردم و میگفت باید کلاهشون را بالا بندازن که تو رفتی و دخترشون را گرفتی.
🔹رفتارهام طوری بود که حتی برای خرید هدیههایی که در مناسبتهای مختلف مثل جشن تولدم میخواستند برایم بگیرن دغدغه داشتن.
از طرفی میدونستم دست پدرش خالیه و در تدارک تهیه جهیزیه هستند ولی کوتاه نمیاومدم و میخواستم برایم سنگ تموم بگذارن.
🔹موضوع اختلاف ما از تصمیم من در سرمایهگذاری یک کار شروع شد. کاری که فکرمیکردم خیلی بزرگه و میتونه ره صد ساله را برایم یک شبه طی کند.
🔹هرچه داشتم و نداشتم تحویل دوستم دادم و قرار شد برایم شرایطی فراهم کنه تا از ایران برم.
همسرم میگفت بدون مطالعه و شناخت و فقط به اعتماد یک مشت حرف پرت و پلای دوستات به زندگی مان آتش نزن .
🔹من این کار را کردم و سرلج هم افتاده بودم. نمیخواستم به هیچ قیمتی کم بیاورم. سرمایهام را باختم و دوباره باید از صفر شروع میکردم.
همسرم باز هم کوتاه اومد و گفت پشتت هستم نگران نباش.
🔹نتونستم با این شکست سنگین کوتاه بیام و متأسفانه به باوری غلط برای فرار از غم این مشکلات معتاد شدم.
🔹بازهم رفیق ناباب زیر پایم نشست. همسرم خسته شده بود، مهریه اش رو بخشید و جونش رو آزاد کرد. با غرور طلاقش دادم و چند سالی از این ماجرا گذشت.
🔹امروز زنم و بچه اش رو توی خیابون دیدم. فقط جلو رفتم ازش حلالیت بگیرم. میخواستم خواهش کنم مرا ببخشد.
🔹نمیدونستم شوهرش توی ماشین نشسته، اون که منو نمیشناخت پیاده شد و با عصبانیت گفت چرا مزاحم زن مردم میشی؟
🔹دست به یقه شدیم و گفتم حرف دهنتو بفهم مزاحم خودتی .زن بیچاره نمیتونست توضیح بده ومنو معرفی کنه.گشت پلیس هم سر رسید . میخواستم فرار کنم که اون مرا گرفت و مجبور شدم کتکش زدم.
🔹الانم حرفم یک جمله هست، این زن منو ببخشد و حلالم کند. اشکش رو درآوردم و با آبروش بازی کردم. خدا رو شکر زندگی خوبی دارد و شوهرش هم آدم حسابی است.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹دختر فامیلمون بود، خواستگاریش رفتم و خونواد ش به اعتبار اسم و رسم پدر خدابیامرزم جواب بله گفتند.
🔹سنگ جلوی پای ما نگذاشتند و من خیلی راحت و بیدردسر زن گرفتم.قرار بود یکی دو سال دوران عقد بمونیم و بعد از اون که خودمون رو کمی جمع و جور کردیم خونه بخت بریم.
من آدم مغروری بودم . همیشه توقع بیش از حد از همسرم و خانوادهاش داشتم.
🔹از طرفی با یکی از دوستام مشورت میکردم و میگفت باید کلاهشون را بالا بندازن که تو رفتی و دخترشون را گرفتی.
🔹رفتارهام طوری بود که حتی برای خرید هدیههایی که در مناسبتهای مختلف مثل جشن تولدم میخواستند برایم بگیرن دغدغه داشتن.
از طرفی میدونستم دست پدرش خالیه و در تدارک تهیه جهیزیه هستند ولی کوتاه نمیاومدم و میخواستم برایم سنگ تموم بگذارن.
🔹موضوع اختلاف ما از تصمیم من در سرمایهگذاری یک کار شروع شد. کاری که فکرمیکردم خیلی بزرگه و میتونه ره صد ساله را برایم یک شبه طی کند.
🔹هرچه داشتم و نداشتم تحویل دوستم دادم و قرار شد برایم شرایطی فراهم کنه تا از ایران برم.
همسرم میگفت بدون مطالعه و شناخت و فقط به اعتماد یک مشت حرف پرت و پلای دوستات به زندگی مان آتش نزن .
🔹من این کار را کردم و سرلج هم افتاده بودم. نمیخواستم به هیچ قیمتی کم بیاورم. سرمایهام را باختم و دوباره باید از صفر شروع میکردم.
همسرم باز هم کوتاه اومد و گفت پشتت هستم نگران نباش.
🔹نتونستم با این شکست سنگین کوتاه بیام و متأسفانه به باوری غلط برای فرار از غم این مشکلات معتاد شدم.
🔹بازهم رفیق ناباب زیر پایم نشست. همسرم خسته شده بود، مهریه اش رو بخشید و جونش رو آزاد کرد. با غرور طلاقش دادم و چند سالی از این ماجرا گذشت.
🔹امروز زنم و بچه اش رو توی خیابون دیدم. فقط جلو رفتم ازش حلالیت بگیرم. میخواستم خواهش کنم مرا ببخشد.
🔹نمیدونستم شوهرش توی ماشین نشسته، اون که منو نمیشناخت پیاده شد و با عصبانیت گفت چرا مزاحم زن مردم میشی؟
🔹دست به یقه شدیم و گفتم حرف دهنتو بفهم مزاحم خودتی .زن بیچاره نمیتونست توضیح بده ومنو معرفی کنه.گشت پلیس هم سر رسید . میخواستم فرار کنم که اون مرا گرفت و مجبور شدم کتکش زدم.
🔹الانم حرفم یک جمله هست، این زن منو ببخشد و حلالم کند. اشکش رو درآوردم و با آبروش بازی کردم. خدا رو شکر زندگی خوبی دارد و شوهرش هم آدم حسابی است.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍بی جربزه !
🔹خودش این تیپ و قیافه اجق وجق را برای من درست کرده و حالا هم در خیابان غیرتی شده و دعوا را انداخته.
🔹اوایل اینجوری نبود، نسبت به حرکات و رفتار و طرز لباس پوشیدنم نظر میداد.همیشه میگفت قیافه ات شسته رفته باشه دوست ندارم توی چشم بیایی.
🔹چند سالی از زندگی مان گذشت. فهمیدم در فضای مجازی با زنی غریبه ارتباط دارد. به او گیر دادم. میخواست از زیر بار خطایی که کرده در برود.
🔹نمیدانست از تمام سوراخ سمبههای گوشی تلفنش خبردارم . قول داد اشتباهش رو جبران کند. به ظاهر تغییر کرده بود. چند بار امتحانش کردم. واقعا عوض شده بود.
🔹فکرم درگیر این مسئله بود چرا باید شوهرم با من چنین کاری کند. چند بار صحبت کردبم.
میگفت این ارتباط در حد یک سلام و احوالپرسی در فضای مجازی بوده و الان هم یک تار موی مرا به دنیا نمیدهد.
🔹تا روزی که به پدر و مادرم چیزی نگفته بودم اوضاع آرام بود. نمیدونم با کدام عقل خواهر بزرگم را در جریان گذاشتم. او هم آشی برای زندگی ام پخت که یک وجب روغن رویش بود.
🔹برادرم و خواهرم برای حمایت از من و از سر دلسوزی به شوهرم گیر دادند. با این وضعیت خیلی از هم سرد شده ایم. من هم میخواستم عذابش بدهم.
🔹 بدون توجه به نظر و خواستههایش تیپ و قیافههای اجق وجق میزدم. آنقدر روی اعصابش راه می رفتم که گوشهگیر و کم حرف شده بود.
این آخر کاری هم توی خیابان جوانی موتور سوارمزاحمم شد. شوهرم با او دست به یقه شد و ...
🔹بعد از این همه سال شوهرم میگوید از روز اول به خاطر یک اخلاق من خیلی ناراحت و دلگیر بوده و آن هم این که سیر تا پیاز زندگی مان را به خواهرم و مادرم اطلاع میدادم و سر هر موضوعی آنها خانه ما میآمدند.
🔹مراعات هم نمیکردیم شوهرم پول دارد یا نه، میگفتند چشمت کور دنگت نرم. زن گرفتهای باید خواستههایش را بی چون و چرا برآورده کنی.
آن موقع خوشحال بودم که تنها نیستم و حساب کار دست شوهرم میآید .
🔹ولی حالا فهمیدم فاصلههای بین زنها و مردها به هر علتی میتواند خیلی خطرناک و مشکل ساز باشد.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹خودش این تیپ و قیافه اجق وجق را برای من درست کرده و حالا هم در خیابان غیرتی شده و دعوا را انداخته.
🔹اوایل اینجوری نبود، نسبت به حرکات و رفتار و طرز لباس پوشیدنم نظر میداد.همیشه میگفت قیافه ات شسته رفته باشه دوست ندارم توی چشم بیایی.
🔹چند سالی از زندگی مان گذشت. فهمیدم در فضای مجازی با زنی غریبه ارتباط دارد. به او گیر دادم. میخواست از زیر بار خطایی که کرده در برود.
🔹نمیدانست از تمام سوراخ سمبههای گوشی تلفنش خبردارم . قول داد اشتباهش رو جبران کند. به ظاهر تغییر کرده بود. چند بار امتحانش کردم. واقعا عوض شده بود.
🔹فکرم درگیر این مسئله بود چرا باید شوهرم با من چنین کاری کند. چند بار صحبت کردبم.
میگفت این ارتباط در حد یک سلام و احوالپرسی در فضای مجازی بوده و الان هم یک تار موی مرا به دنیا نمیدهد.
🔹تا روزی که به پدر و مادرم چیزی نگفته بودم اوضاع آرام بود. نمیدونم با کدام عقل خواهر بزرگم را در جریان گذاشتم. او هم آشی برای زندگی ام پخت که یک وجب روغن رویش بود.
🔹برادرم و خواهرم برای حمایت از من و از سر دلسوزی به شوهرم گیر دادند. با این وضعیت خیلی از هم سرد شده ایم. من هم میخواستم عذابش بدهم.
🔹 بدون توجه به نظر و خواستههایش تیپ و قیافههای اجق وجق میزدم. آنقدر روی اعصابش راه می رفتم که گوشهگیر و کم حرف شده بود.
این آخر کاری هم توی خیابان جوانی موتور سوارمزاحمم شد. شوهرم با او دست به یقه شد و ...
🔹بعد از این همه سال شوهرم میگوید از روز اول به خاطر یک اخلاق من خیلی ناراحت و دلگیر بوده و آن هم این که سیر تا پیاز زندگی مان را به خواهرم و مادرم اطلاع میدادم و سر هر موضوعی آنها خانه ما میآمدند.
🔹مراعات هم نمیکردیم شوهرم پول دارد یا نه، میگفتند چشمت کور دنگت نرم. زن گرفتهای باید خواستههایش را بی چون و چرا برآورده کنی.
آن موقع خوشحال بودم که تنها نیستم و حساب کار دست شوهرم میآید .
🔹ولی حالا فهمیدم فاصلههای بین زنها و مردها به هر علتی میتواند خیلی خطرناک و مشکل ساز باشد.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هرشب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍همسرم ...!
🔹آخرین بار، یک شب بارانی با هم قدم زدیم و کلی حرفهای قشنگ قشنگ گفتیم.
صبح روز بعد سرکار رفت. نگاهی دلبرانه کرد و گفت: مواظب خودت باش. نمیدانستم این آخرین باری است که صدای نازنینش را میشنوم. دلشوره داشتم. با خودم گفتم فکر منفی به سرت راه نده و به چیزهای خوب فکر کن.
🔹نزدیک ظهر تلفن خانه زنگ خورد. شماره ناشناس بود. گوشی را جواب دادم. یکی از همکاران همسرم بود. میگفت شوهرم تصادف کرده و بستری است. نمی دانم چه طور خودم رابه بیمارستان رساندم. حالش خیلی بد بود. چند ساعتی دست به دعا برداشتم.
🔹تلاش پزشکان بینتیجه ماند. با اعلام مرگ همسرم دنیا روی سرم خراب شد. بچه ام را بغل کرده بودم و اشک میریختم. خانواده همسرم آمدند. جای آن که پشت سرم باشند گلایهها شروع شد. آنها که از روز اول ازدواج ما مخالف بودند بهانه دستشان آمده بود و نگاهم نمیکردند. من ماندم با مصیبت مرگ همسرم و مشکلاتی که خانوادهاش برایم ایجاد کردند.
🔹 از شهرخودمان به مشهد آمدم. با حمایت یکی از اقوام نزدیک، کاری پیدا کردم. چند سالی گذشت. خبر دار شدم پدر شوهرم فوت کرده و مادرشوهرم تنها مانده است. بچههایش حاضر به نگهداری او نبودند.
🔹رفتم و مادر بزرگ را پیش خودمان آوردم. خدمت به مادر شوهرم را یک امتحان برای خودم میدانم و این که روح همسرم از من راضی باشد. دیروز در خیابان شلوغ چند دقیقهای او را گم کردیم. دلم داشت از نگرانی میترکید. خوشبختانه پلیس او را پیدا کرد.
احترام به آدمها، برای خودمان احترام میآورد و احساس آرامش میکنیم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹آخرین بار، یک شب بارانی با هم قدم زدیم و کلی حرفهای قشنگ قشنگ گفتیم.
صبح روز بعد سرکار رفت. نگاهی دلبرانه کرد و گفت: مواظب خودت باش. نمیدانستم این آخرین باری است که صدای نازنینش را میشنوم. دلشوره داشتم. با خودم گفتم فکر منفی به سرت راه نده و به چیزهای خوب فکر کن.
🔹نزدیک ظهر تلفن خانه زنگ خورد. شماره ناشناس بود. گوشی را جواب دادم. یکی از همکاران همسرم بود. میگفت شوهرم تصادف کرده و بستری است. نمی دانم چه طور خودم رابه بیمارستان رساندم. حالش خیلی بد بود. چند ساعتی دست به دعا برداشتم.
🔹تلاش پزشکان بینتیجه ماند. با اعلام مرگ همسرم دنیا روی سرم خراب شد. بچه ام را بغل کرده بودم و اشک میریختم. خانواده همسرم آمدند. جای آن که پشت سرم باشند گلایهها شروع شد. آنها که از روز اول ازدواج ما مخالف بودند بهانه دستشان آمده بود و نگاهم نمیکردند. من ماندم با مصیبت مرگ همسرم و مشکلاتی که خانوادهاش برایم ایجاد کردند.
🔹 از شهرخودمان به مشهد آمدم. با حمایت یکی از اقوام نزدیک، کاری پیدا کردم. چند سالی گذشت. خبر دار شدم پدر شوهرم فوت کرده و مادرشوهرم تنها مانده است. بچههایش حاضر به نگهداری او نبودند.
🔹رفتم و مادر بزرگ را پیش خودمان آوردم. خدمت به مادر شوهرم را یک امتحان برای خودم میدانم و این که روح همسرم از من راضی باشد. دیروز در خیابان شلوغ چند دقیقهای او را گم کردیم. دلم داشت از نگرانی میترکید. خوشبختانه پلیس او را پیدا کرد.
احترام به آدمها، برای خودمان احترام میآورد و احساس آرامش میکنیم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍قهوه تلخ !
🔹طلاق گرفتم و سرنوشت خودم را بازی گرفتم ،در واقع سر یک مشت حرف پرت و پلا زندگی ام را خراب کردم باید میدانستم و حواسم بیشتر از اینها جمع بود.
🔹بعضی وقتها باید بیدار بمانی مثل وقتی میخواهی رانندگی کنی. احساس خواب آلودگی کنی یک قهوه تلخ میتواند کمک کند بیدار بمانی. بعضی وقت ها باید بخوابی و آرامش بگیری.
شاید به تایید پزشک یک قرص خواب کار راه انداز باشد.
🔹من سر لج و لجبازی با خانواده شوهرم و البته با حمایتهای دلسوزانه خانوادهام طلاق گرفتم. غرور و خودخواهی باعث شد بزرگترها جای آن که فکر آینده ما باشند آتش بیار معرکه شوند.
🔹سر هر مسئله یک جریان داشتیم. از خرید مارک وسایل جهیزیه گرفته تا جشن بله برون و.... .
🔹طلاق من را شکست .فکر میکردم همه نگاهم می کنند. متاسفانه با پسری آشنا شدم که خودش را فرشته نجاتم معرفی می کرد. تصورم این بود این آشنایی و شنیدن حرف های عاشقانه همان قهوه تلخی است که میتواند مرا بیدار نگه دارد. ولی او قرص خوابی بود که نه تنها آرامش به من نداد بلکه بی حسم کرد . ذهنم را خسته و اعتماد به نفسم را از بین برد.
🔹پسر جوان یک سال الافم کرد. بعد هم گفت خانوادهاش راضی به این ازدواج نیستند و بهانههای دیگر ... .
🔹درست آخرین روزی که قرار ملاقات گذاشته بودیم حرفهای مان را بزنیم از شانس بد من در پارک با یکی از اقوام روبرو شدیم که آدم پرچانهای است و از کاه کوه درست میکند.
استرس و نگرانی جانم افتاده بود.
🔹میدانستم یک ماجرای دیگر برایم درست میشود. همین طور هم شد. پدر و مادرم در جریان موضوع قرار گرفتند.
🔹سر هیچ و پوچ و یک اشنایی که فقط در فضای مجازی داشتیم روزگارم سیاه شد. از دست سخت گیریها و بدبینیهای پدر و مادرم خسته شده ام. مرکز مشاوره آمدهام.
🔹حرف آخرم این است بعضی وقتها مشکل و زخمی در بدنه زندگی ایجاد میشود که باید با فهم درست مسئله آن را مدیریت کنیم. ذهن خسته دنبال آرامش باید باشد نه عشق و عشقهای خیالی که همیشه به آدم ضربه میزنند.
حرف آخر به عقل الانم بودم طلاق نمیگرفتم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹طلاق گرفتم و سرنوشت خودم را بازی گرفتم ،در واقع سر یک مشت حرف پرت و پلا زندگی ام را خراب کردم باید میدانستم و حواسم بیشتر از اینها جمع بود.
🔹بعضی وقتها باید بیدار بمانی مثل وقتی میخواهی رانندگی کنی. احساس خواب آلودگی کنی یک قهوه تلخ میتواند کمک کند بیدار بمانی. بعضی وقت ها باید بخوابی و آرامش بگیری.
شاید به تایید پزشک یک قرص خواب کار راه انداز باشد.
🔹من سر لج و لجبازی با خانواده شوهرم و البته با حمایتهای دلسوزانه خانوادهام طلاق گرفتم. غرور و خودخواهی باعث شد بزرگترها جای آن که فکر آینده ما باشند آتش بیار معرکه شوند.
🔹سر هر مسئله یک جریان داشتیم. از خرید مارک وسایل جهیزیه گرفته تا جشن بله برون و.... .
🔹طلاق من را شکست .فکر میکردم همه نگاهم می کنند. متاسفانه با پسری آشنا شدم که خودش را فرشته نجاتم معرفی می کرد. تصورم این بود این آشنایی و شنیدن حرف های عاشقانه همان قهوه تلخی است که میتواند مرا بیدار نگه دارد. ولی او قرص خوابی بود که نه تنها آرامش به من نداد بلکه بی حسم کرد . ذهنم را خسته و اعتماد به نفسم را از بین برد.
🔹پسر جوان یک سال الافم کرد. بعد هم گفت خانوادهاش راضی به این ازدواج نیستند و بهانههای دیگر ... .
🔹درست آخرین روزی که قرار ملاقات گذاشته بودیم حرفهای مان را بزنیم از شانس بد من در پارک با یکی از اقوام روبرو شدیم که آدم پرچانهای است و از کاه کوه درست میکند.
استرس و نگرانی جانم افتاده بود.
🔹میدانستم یک ماجرای دیگر برایم درست میشود. همین طور هم شد. پدر و مادرم در جریان موضوع قرار گرفتند.
🔹سر هیچ و پوچ و یک اشنایی که فقط در فضای مجازی داشتیم روزگارم سیاه شد. از دست سخت گیریها و بدبینیهای پدر و مادرم خسته شده ام. مرکز مشاوره آمدهام.
🔹حرف آخرم این است بعضی وقتها مشکل و زخمی در بدنه زندگی ایجاد میشود که باید با فهم درست مسئله آن را مدیریت کنیم. ذهن خسته دنبال آرامش باید باشد نه عشق و عشقهای خیالی که همیشه به آدم ضربه میزنند.
حرف آخر به عقل الانم بودم طلاق نمیگرفتم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍یک تار مو !
🔹داغ کرده بود و با سر و وضعی به هم پاشیده میگفت بدبخت یک لاقبا حالا برای من آدم شدهای، نمیگذارم آب خوش از گلویت پایین برود.
🔹زن جوان از کوره در رفته بود و نمیفهمید چه میکند.
🔹داد میکشید و میگفت باید من را هم بگیری.
🔹رو به همسر مرد جوان گفت: این شوهرت، پاشنه در خانه پدرم را از جا درآورده بود،آن قدر خواستگاریم آمد که جواب بله گفتم.
🔹لیاقت من را نداشت برای همین طلاق گرفتم.
🔹زن با بغض ادامه داد: پدر من برای خودش اسم و رسمی داشت. اصلاً اینها در حد ما نبودند و... .
🔹اعتیاد به مواد مخدر، زن جوان را حسابی به هم ریخته بود.
🔹مرد اما حرف دیگری داشت، اینکه تنها معیار پدرش برای ازدواج او پول و ثروت خانواده این زن بوده و برای همین خواستگاری رفته است.
🔹میگوید پسرهای فامیل حسرت مرا میخوردند و میگفتند خدا شانس بدهد.
🔹با جشن پرریخت و پاش نامزد شدیم.
🔹از همان اول به مشکل خوردیم. توقعهای این دختر خارج از توان من بود. گوش به حرفم نبود، میگفتم ما متاهل شدهایم و حداقل به همدیگر بگوییم کجا میرویم و شب خانه برمیگردیم یا نه؟
🔹چون احترام بزرگ و کوچک نگه نمیداشت مشکل ما جدی شد و طلاق گرفتیم.
بعد از مدتی با همکلاسی خواهرم ازدواج کردم.
🔹دلم شکست و خدا دستم را گرفت. کار آبرومندی در مشهد پیدا کردم و اینجا آمدیم.
صاحب فرزند شدیم و زندگی شیرینی داریم.
همسرم الگوی قناعت و حجاب و عفت است و سر سفره حلال بزرگ شده، یک تار مویش را به دنیا نمیدهم.
🔹خانواده زن معتاد دنبالش آمدند و او را با خود بردند.
🔹مرد جوان میگوید این جمله به من ثابت شده، با خدا باش پادشاهی کن. زندگی معمولی دارم و با زحمت لقمهای نان در میآورم، اما کنار این زن و با وجود فرزندم احساس میکنم خانه نقلی مان بهشت روی زمین است.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹داغ کرده بود و با سر و وضعی به هم پاشیده میگفت بدبخت یک لاقبا حالا برای من آدم شدهای، نمیگذارم آب خوش از گلویت پایین برود.
🔹زن جوان از کوره در رفته بود و نمیفهمید چه میکند.
🔹داد میکشید و میگفت باید من را هم بگیری.
🔹رو به همسر مرد جوان گفت: این شوهرت، پاشنه در خانه پدرم را از جا درآورده بود،آن قدر خواستگاریم آمد که جواب بله گفتم.
🔹لیاقت من را نداشت برای همین طلاق گرفتم.
🔹زن با بغض ادامه داد: پدر من برای خودش اسم و رسمی داشت. اصلاً اینها در حد ما نبودند و... .
🔹اعتیاد به مواد مخدر، زن جوان را حسابی به هم ریخته بود.
🔹مرد اما حرف دیگری داشت، اینکه تنها معیار پدرش برای ازدواج او پول و ثروت خانواده این زن بوده و برای همین خواستگاری رفته است.
🔹میگوید پسرهای فامیل حسرت مرا میخوردند و میگفتند خدا شانس بدهد.
🔹با جشن پرریخت و پاش نامزد شدیم.
🔹از همان اول به مشکل خوردیم. توقعهای این دختر خارج از توان من بود. گوش به حرفم نبود، میگفتم ما متاهل شدهایم و حداقل به همدیگر بگوییم کجا میرویم و شب خانه برمیگردیم یا نه؟
🔹چون احترام بزرگ و کوچک نگه نمیداشت مشکل ما جدی شد و طلاق گرفتیم.
بعد از مدتی با همکلاسی خواهرم ازدواج کردم.
🔹دلم شکست و خدا دستم را گرفت. کار آبرومندی در مشهد پیدا کردم و اینجا آمدیم.
صاحب فرزند شدیم و زندگی شیرینی داریم.
همسرم الگوی قناعت و حجاب و عفت است و سر سفره حلال بزرگ شده، یک تار مویش را به دنیا نمیدهم.
🔹خانواده زن معتاد دنبالش آمدند و او را با خود بردند.
🔹مرد جوان میگوید این جمله به من ثابت شده، با خدا باش پادشاهی کن. زندگی معمولی دارم و با زحمت لقمهای نان در میآورم، اما کنار این زن و با وجود فرزندم احساس میکنم خانه نقلی مان بهشت روی زمین است.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔸ناز و نوازش !
🔹با دلهره و نگرانی از پنجره اتوبوس، بیرون را نگاه میکرد. اتوبوس لحظه به لحظه از حرم دور میشد. راهش را گم کرده بود . نیم ساعت بعد آخر خط پیاده شد.
🔹هاج و واج مانده بود و نمیدانست چه کار کند. از دور چشمش به گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) افتاد.گریه کنان روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست.
🔹تاریکی شب رسیده بود . زن جوانی کنارش نشست. وقتی فهمید پیرزن آلزایمر دارد، میخواست با سرقت کیف دستی اش فلنگ را ببندد و فرار کند.
🔹زن میان سالی که شاهد این ماجرا بود جلو آمد و مانع سرقت شد. پیرزن گفت می خواهد حرم برود. زن دستش را گرفت و آن طرف خیابان او را سوار اتوبوس کرد.
🔹خیابانها هرچه به حرم نزدیکتر میشد شلوغ تر می شد.بالاخره به حرم رسیدند. پیرزن پیاده شد. جلوی حرم گریه میکرد که چشمش به پلیس افتاد.
🔹درخواست کمک کرد. چند دقیقه بعد خانوادهاش سراسیمه آمدند. مادربزرگ را در آغوش گرفتند و ناز و نوازشش میکردند
آنها میگفتند همه دارایی و ثروت ما مادربزرگ پیرمان است، اخم به ابرویش بیاید دنیا روی سرمان خراب میشود.
🔹نوه پیرزن گفت از طلا فروشی که بیرون آمدیم یک لحظه در فروشگاه پوشاک قصد پرو یک لباس داشتم که کیف دستیام را به مادربزرگ دادم. طلاهایی که خریده بودم هم داخل کیف بود.
🔹من و پدر و مادرم و عمهام حواسمان به لباسها پرت بود. چند دقیقهای طول کشید. ناگهان متوجه شدیم مادربزرگ نیست. دو سه ساعت دنبالش گشتیم. ترسمان از این بود مبادا به خاطر طلاها بلایی سرش آورده باشند. بچههای پیرزن دست و پای مادربزرگ را غرق بوسه کرده بودند.
🔹مادربزرگ ثروتمند سرمایه بزرگی دارد،بزرگترین دارایی اش فرزندان و نوههایی است که میگویند یک تار مویش را با دنیا عوض نمیکنند.
🔹خانواده مادربزرگ میگویند از روزی که پدربزرگفوت کرده یک دقیقه هم مادربزرگ را تنها نگذاشته اند.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹با دلهره و نگرانی از پنجره اتوبوس، بیرون را نگاه میکرد. اتوبوس لحظه به لحظه از حرم دور میشد. راهش را گم کرده بود . نیم ساعت بعد آخر خط پیاده شد.
🔹هاج و واج مانده بود و نمیدانست چه کار کند. از دور چشمش به گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) افتاد.گریه کنان روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست.
🔹تاریکی شب رسیده بود . زن جوانی کنارش نشست. وقتی فهمید پیرزن آلزایمر دارد، میخواست با سرقت کیف دستی اش فلنگ را ببندد و فرار کند.
🔹زن میان سالی که شاهد این ماجرا بود جلو آمد و مانع سرقت شد. پیرزن گفت می خواهد حرم برود. زن دستش را گرفت و آن طرف خیابان او را سوار اتوبوس کرد.
🔹خیابانها هرچه به حرم نزدیکتر میشد شلوغ تر می شد.بالاخره به حرم رسیدند. پیرزن پیاده شد. جلوی حرم گریه میکرد که چشمش به پلیس افتاد.
🔹درخواست کمک کرد. چند دقیقه بعد خانوادهاش سراسیمه آمدند. مادربزرگ را در آغوش گرفتند و ناز و نوازشش میکردند
آنها میگفتند همه دارایی و ثروت ما مادربزرگ پیرمان است، اخم به ابرویش بیاید دنیا روی سرمان خراب میشود.
🔹نوه پیرزن گفت از طلا فروشی که بیرون آمدیم یک لحظه در فروشگاه پوشاک قصد پرو یک لباس داشتم که کیف دستیام را به مادربزرگ دادم. طلاهایی که خریده بودم هم داخل کیف بود.
🔹من و پدر و مادرم و عمهام حواسمان به لباسها پرت بود. چند دقیقهای طول کشید. ناگهان متوجه شدیم مادربزرگ نیست. دو سه ساعت دنبالش گشتیم. ترسمان از این بود مبادا به خاطر طلاها بلایی سرش آورده باشند. بچههای پیرزن دست و پای مادربزرگ را غرق بوسه کرده بودند.
🔹مادربزرگ ثروتمند سرمایه بزرگی دارد،بزرگترین دارایی اش فرزندان و نوههایی است که میگویند یک تار مویش را با دنیا عوض نمیکنند.
🔹خانواده مادربزرگ میگویند از روزی که پدربزرگفوت کرده یک دقیقه هم مادربزرگ را تنها نگذاشته اند.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍جلبک !
🔹فکر میکند سلولهای بدنش پوک شدهاند ولی به گفته خودش فکرش هنوز توپ توپ کار میکند.
🔹ابرویی بالا میاندازد و میگوید: وقتی میبینم زن، مرد یا جوانی سیگار میکشد قلبم درد میگیرد...
🔹چند بار رفته و تذکر داده، به او خندیده اند و گفته اند برو دنبال کارت مفنگی.
🔹نفس عمیقی میکشد و میگوید: آخرین بار همین دیروز بعد از ظهر بود که به یک زن جوان گفتم خواهش میکنم سیگار نکش.
🔹به صورتم نگاه کرد و گفت برو کنار جلبک، خودت را درست کن.
🔹تیپ و قیافهام را نگاه میکنند خندهشان میگیرد، من غرق در اعتیاد بروم و نصیحت شان کنم.
🔹کاش پدرم هم به من گفته بود و نصیحتم میکرد.
🔹از او یاد گرفتم چطور کاغذ لول کنم و برای بساط مواد مخدرش آتش بسازم.
🔹به خاطر همان بساط لعنتی هر روز با مادرم دعوا داشتند، بالاخره کارشان به طلاق کشید. من با مادرم رفتم، قرار گذاشته بودیم تکیه گاهی باشد و میگفت جان فدایم کند.
چند سال بعد ازدواج کرد، دست از پا درازتربه خانه پدربزرگ برگشتم.
🔹حس میکردم همه تحقیرآمیز نگاهم میکنند. دلم میخواست از زندگی انتقام بگیرم. صاحب و راهنمای درست و حسابی نداشتم. با آدمهای ناجور نشست و برخاست کردم. اعتیاد من از یک نخ سیگار وامانده شروع شد.
🔹سرتان را درد نیاورم، هیچ وقت به یک آدم معتاد بد نگاه نکنید. اتفاقا اگر شرایطی بود بنشینید و بگویید نصیحتتان کند، کسی که در سرمای هوا توی کوچه و خیابان سرگردان بماند، کسی که توی پارک زیر سرش کفش بگذارد و بخوابد، کسی که از شدت گرسنگی دنبال آشغال غذا بگردد میتواند تجربیات خوبی داشته باشد.
🔹شاید حرفهایش شنیدنی باشند و تاثیرگذار.
🔹البته این را هم بگویم بعضی از همین دوستانم که چار اعتیاد شدهاند تا آخرین قدم زیر بار نمیروند و فقط دنبال مقصر میگردند. آخر خط هم وقتی خودشان می رسند که خیلی دیر شده است.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹فکر میکند سلولهای بدنش پوک شدهاند ولی به گفته خودش فکرش هنوز توپ توپ کار میکند.
🔹ابرویی بالا میاندازد و میگوید: وقتی میبینم زن، مرد یا جوانی سیگار میکشد قلبم درد میگیرد...
🔹چند بار رفته و تذکر داده، به او خندیده اند و گفته اند برو دنبال کارت مفنگی.
🔹نفس عمیقی میکشد و میگوید: آخرین بار همین دیروز بعد از ظهر بود که به یک زن جوان گفتم خواهش میکنم سیگار نکش.
🔹به صورتم نگاه کرد و گفت برو کنار جلبک، خودت را درست کن.
🔹تیپ و قیافهام را نگاه میکنند خندهشان میگیرد، من غرق در اعتیاد بروم و نصیحت شان کنم.
🔹کاش پدرم هم به من گفته بود و نصیحتم میکرد.
🔹از او یاد گرفتم چطور کاغذ لول کنم و برای بساط مواد مخدرش آتش بسازم.
🔹به خاطر همان بساط لعنتی هر روز با مادرم دعوا داشتند، بالاخره کارشان به طلاق کشید. من با مادرم رفتم، قرار گذاشته بودیم تکیه گاهی باشد و میگفت جان فدایم کند.
چند سال بعد ازدواج کرد، دست از پا درازتربه خانه پدربزرگ برگشتم.
🔹حس میکردم همه تحقیرآمیز نگاهم میکنند. دلم میخواست از زندگی انتقام بگیرم. صاحب و راهنمای درست و حسابی نداشتم. با آدمهای ناجور نشست و برخاست کردم. اعتیاد من از یک نخ سیگار وامانده شروع شد.
🔹سرتان را درد نیاورم، هیچ وقت به یک آدم معتاد بد نگاه نکنید. اتفاقا اگر شرایطی بود بنشینید و بگویید نصیحتتان کند، کسی که در سرمای هوا توی کوچه و خیابان سرگردان بماند، کسی که توی پارک زیر سرش کفش بگذارد و بخوابد، کسی که از شدت گرسنگی دنبال آشغال غذا بگردد میتواند تجربیات خوبی داشته باشد.
🔹شاید حرفهایش شنیدنی باشند و تاثیرگذار.
🔹البته این را هم بگویم بعضی از همین دوستانم که چار اعتیاد شدهاند تا آخرین قدم زیر بار نمیروند و فقط دنبال مقصر میگردند. آخر خط هم وقتی خودشان می رسند که خیلی دیر شده است.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍من بخت برگشته!
🔹اشک امانش نمیدهد، سرش را پایین انداخته و میگوید حاضر نیستم دیگر توی چشمهایت نگاه کنم.
🔹زن جوان به پلیس آگاهی خراسان رضوی آمده است. شوهرش را به اتهام سرقت دستگیر کرده اند.
🔹میگوید هیچکس باورش نمیشود شوهر من چنین کاری کرده باشد، مغازه دارد، اسم و رسمی دارد و درآمدش هم خوب است.
🔹زن جوان نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد: شوهرم میگوید توضیح میدهم.
میدانم هرچی میخواهد بگوید توجیه است و هیچ توضیحی برایم قابل قبول نیست مگر اینکه اینجا بگویند اشتباهی دستگیرش کرده اند.
🔹مرد جوان چند بار اسم همسرش را صدا میزند، از او میخواهد نگاهش کند.
🔹زن میگوید تو لیاقت زندگی مشترک نداری، برو و در حسرت نگاهم بمان.
🔹زوج جوان عاشق و معشوق بودند و برای رسیدن به هم احترام پدر و مادر و بزرگترهایی که مخالف این ازدواج بودند را زیر پا گذاشتهاند.
🔹زن با صدای بغض گرفته میگوید مرده شور این فضای مجازی را ببرند که جوانها را چشم بسته، وابسته و مجنون هم میکند.
🔹مرد جوان میگوید: من آدم سر به راهی بودم، بزرگترین خلافم بوق ناهنجار موتور سیکلت و اعصاب خردکنی رهگذران بود.
با حمایت پدرم مغازهای زدم. درآمدم خیلی خوب بود. رفیق ناباب زیر پایم نشست. چون عشق موتور سیکلت داشتم از من خواست تفریحی همراهش بروم. قرار نبود سرقت کنیم. گفت سرکاری گوشی، قاپ میزنیم. بعد از اولین سرقت فرار کرد و دچار عذاب وجدان شدم چون گوشی را به مالکش تحویل نداد. پولی کف دستم گذاشت و گفت برو حرف نزن.
چند بار دیگر هم این کارانجام دادیم.
خسته شده بودم گفتم دیگر همراهت نمیآیم.
میگفت اگر دستگیر شوم تو را هم لو میدهم.
گفتم خودم میروم و تو را لو میدهم. کاش این کار راکرده بودم. لااقل الان حرفی برای گفتن داشتم.
🔹انگ دزدی بهم خورد، در صورتی که اصلاً نیازی به این پولها نداشتم.
🔹باید خیلی خودمانی بگویم، لقمه حلال و حرام مراقبت نمیکردم، چوبش را هم این جوری خوردم.
🔹من برای ازدواج با همسرم خیلی دوندگی کردم و حالا هم با اشتباهم، او را از دست دادم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹اشک امانش نمیدهد، سرش را پایین انداخته و میگوید حاضر نیستم دیگر توی چشمهایت نگاه کنم.
🔹زن جوان به پلیس آگاهی خراسان رضوی آمده است. شوهرش را به اتهام سرقت دستگیر کرده اند.
🔹میگوید هیچکس باورش نمیشود شوهر من چنین کاری کرده باشد، مغازه دارد، اسم و رسمی دارد و درآمدش هم خوب است.
🔹زن جوان نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد: شوهرم میگوید توضیح میدهم.
میدانم هرچی میخواهد بگوید توجیه است و هیچ توضیحی برایم قابل قبول نیست مگر اینکه اینجا بگویند اشتباهی دستگیرش کرده اند.
🔹مرد جوان چند بار اسم همسرش را صدا میزند، از او میخواهد نگاهش کند.
🔹زن میگوید تو لیاقت زندگی مشترک نداری، برو و در حسرت نگاهم بمان.
🔹زوج جوان عاشق و معشوق بودند و برای رسیدن به هم احترام پدر و مادر و بزرگترهایی که مخالف این ازدواج بودند را زیر پا گذاشتهاند.
🔹زن با صدای بغض گرفته میگوید مرده شور این فضای مجازی را ببرند که جوانها را چشم بسته، وابسته و مجنون هم میکند.
🔹مرد جوان میگوید: من آدم سر به راهی بودم، بزرگترین خلافم بوق ناهنجار موتور سیکلت و اعصاب خردکنی رهگذران بود.
با حمایت پدرم مغازهای زدم. درآمدم خیلی خوب بود. رفیق ناباب زیر پایم نشست. چون عشق موتور سیکلت داشتم از من خواست تفریحی همراهش بروم. قرار نبود سرقت کنیم. گفت سرکاری گوشی، قاپ میزنیم. بعد از اولین سرقت فرار کرد و دچار عذاب وجدان شدم چون گوشی را به مالکش تحویل نداد. پولی کف دستم گذاشت و گفت برو حرف نزن.
چند بار دیگر هم این کارانجام دادیم.
خسته شده بودم گفتم دیگر همراهت نمیآیم.
میگفت اگر دستگیر شوم تو را هم لو میدهم.
گفتم خودم میروم و تو را لو میدهم. کاش این کار راکرده بودم. لااقل الان حرفی برای گفتن داشتم.
🔹انگ دزدی بهم خورد، در صورتی که اصلاً نیازی به این پولها نداشتم.
🔹باید خیلی خودمانی بگویم، لقمه حلال و حرام مراقبت نمیکردم، چوبش را هم این جوری خوردم.
🔹من برای ازدواج با همسرم خیلی دوندگی کردم و حالا هم با اشتباهم، او را از دست دادم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
✍داغ فرزند !
🔹سید مهدی پسر بزرگ خانواده بود، با دختر یکی از اقوام ازدواج کرد و از راه دور برای زندگی از اصفهان به مشهد آمد.
🔹آقا سید حسن حسینی پدر سید مهدی شغل آزاد دارد. اهل قم و ساکن اصفهان است. او دو پسر و یک دختر داشت.
حاصل زندگی سید مهدی یک دختر ۵ ماهه است که اسمش را النا گذاشتند.
شغل آزاد داشت و روز جمعه گذشته ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه از سر کار به خانه برمیگشت.
🔹آن روز میگفت حال عجیبی دارد ، دلش هوای حرم امام هشتم کرده است.
در حالی که میخواست زودتر به خانه برسد و دختر کوچولیش را ببیند حادثه ای هولناک رخ داد.
🔹تصادف در حاشیه شمالی شهر مشهد بین تریلی و موتور سیکلت بود.
🔹در این حادثه سید مهدی به علت شدت صدمات وارده دردم جان باخت و دفتر زندگی اش برای همیشه بسته شد.
🔹خانوادهاش ساعتی بعد با موجی از اندوه در جریان این حادثه قرار گرفتند .
🔹پیکر جوان ۲۴ ساله پس از تشریفات قانونی تحویل خانوادهاش شد.
آقا سید حسن پیکر پاره تن خود را به اصفهان برد. او عروس و نوهاش را هم به اصفهان برده است و میگوید یادگار سید مهدی تمام دنیای ماست.
🔹تحقیقات کارشناسان تصادفات درباره این حادثه غم انگیز ادامه دارد اما رانندگان موتور سیکلت باید دقت در رانندگی ، رعایت قوانین عبور و مرور و سرعت مطمئنه و استفاده از کلاه ایمنی را مدنظر داشته باشند.
🔹اگرچه رعایت قوانین عبور و مرور برای تمامی رانندگان وسایل نقلیه و حتی عابران پیاده ضروریست.
🌹روحش شاد
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
🔹سید مهدی پسر بزرگ خانواده بود، با دختر یکی از اقوام ازدواج کرد و از راه دور برای زندگی از اصفهان به مشهد آمد.
🔹آقا سید حسن حسینی پدر سید مهدی شغل آزاد دارد. اهل قم و ساکن اصفهان است. او دو پسر و یک دختر داشت.
حاصل زندگی سید مهدی یک دختر ۵ ماهه است که اسمش را النا گذاشتند.
شغل آزاد داشت و روز جمعه گذشته ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه از سر کار به خانه برمیگشت.
🔹آن روز میگفت حال عجیبی دارد ، دلش هوای حرم امام هشتم کرده است.
در حالی که میخواست زودتر به خانه برسد و دختر کوچولیش را ببیند حادثه ای هولناک رخ داد.
🔹تصادف در حاشیه شمالی شهر مشهد بین تریلی و موتور سیکلت بود.
🔹در این حادثه سید مهدی به علت شدت صدمات وارده دردم جان باخت و دفتر زندگی اش برای همیشه بسته شد.
🔹خانوادهاش ساعتی بعد با موجی از اندوه در جریان این حادثه قرار گرفتند .
🔹پیکر جوان ۲۴ ساله پس از تشریفات قانونی تحویل خانوادهاش شد.
آقا سید حسن پیکر پاره تن خود را به اصفهان برد. او عروس و نوهاش را هم به اصفهان برده است و میگوید یادگار سید مهدی تمام دنیای ماست.
🔹تحقیقات کارشناسان تصادفات درباره این حادثه غم انگیز ادامه دارد اما رانندگان موتور سیکلت باید دقت در رانندگی ، رعایت قوانین عبور و مرور و سرعت مطمئنه و استفاده از کلاه ایمنی را مدنظر داشته باشند.
🔹اگرچه رعایت قوانین عبور و مرور برای تمامی رانندگان وسایل نقلیه و حتی عابران پیاده ضروریست.
🌹روحش شاد
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad