▪️من، پنجاه سال زودتر
بین کارهایم دو ساعت و نیم وقت اضافه داشتم و تصمیم گرفتم چند دقیقهای را در یک کافیشاپ بگذرانم. جای کوچکی بود. در همان چند دقیقه حدود پنج مرد آمدند، نشستند و رفتند.
ابتدا به این فکر کردم که کاش میشد به یک قهوهخانهی سنتی بروم و نقالی بشنوم. بعد به این فکر رسیدم که چه خوب که ۵۰ سال زودتر به دنیا نیامدهام. اگر آنوقتها بود، احتمالا در شانزدهسالگی ازدواج کرده بودم و در بیستوهفتسالگی، چند فرزند داشتم که بزرگترینشان دهساله بود.شاید تا کلاس پنجم درس خوانده بودم، سوادی قرآنی داشتم با روحی سرکش اما ظاهری آرام و منعطف؛ زنی که پذیرفته بود زندگی همین است.
شاید امروز در هفتادوهفتسالگی گوشی هوشمندی در دست داشتم و با دیدن سبکهای تازهی زندگی و انواع خانواده، گاهی در خلسه فرو میرفتم. در جایی عمیق درونم حسرتی پنهان شکل میگرفت: حسرتِ اینکه کاش رابطههایم را آنطور که میخواستم تجربه کرده بودم. حسی که میان لایههای عرف و مذهب کمرنگ میشد و جایش را این فکر پر میکرد که باید قدردان و راضی به تجربهی زیستهام باشم.
آنوقت خدا را شکر میکردم و دلم را به شوهر و فرزندانم گرم میداشتم؛ همانها که قرار است برایم مجلسی آبرومند برگزار کنند. از همین حالا گردوهای فسنجان مجلس ختم را کنار گذاشتهام، مانند یک زن مدبر.
این متن را که تمام کردم، هنوز یک ربع از زمانم مانده. روی صندلی در هوای آزاد نشستهام. نسیم ملایمی میوزد و بعد از خوردن آیسکارامل، انگار تازه حالم جا آمده. آدمها میآیند و میروند و من فکر میکنم، چه فاصلهایست میان زندگیای که میتوانستم پنجاه سال زودتر داشته باشم و این لحظهی سادهی امروز، همین نشستن کوتاه در گوشهای از شهر؟!
#آبان_شعبانی
https://t.me/AbanNotes
@EveDaughters
بین کارهایم دو ساعت و نیم وقت اضافه داشتم و تصمیم گرفتم چند دقیقهای را در یک کافیشاپ بگذرانم. جای کوچکی بود. در همان چند دقیقه حدود پنج مرد آمدند، نشستند و رفتند.
ابتدا به این فکر کردم که کاش میشد به یک قهوهخانهی سنتی بروم و نقالی بشنوم. بعد به این فکر رسیدم که چه خوب که ۵۰ سال زودتر به دنیا نیامدهام. اگر آنوقتها بود، احتمالا در شانزدهسالگی ازدواج کرده بودم و در بیستوهفتسالگی، چند فرزند داشتم که بزرگترینشان دهساله بود.شاید تا کلاس پنجم درس خوانده بودم، سوادی قرآنی داشتم با روحی سرکش اما ظاهری آرام و منعطف؛ زنی که پذیرفته بود زندگی همین است.
شاید امروز در هفتادوهفتسالگی گوشی هوشمندی در دست داشتم و با دیدن سبکهای تازهی زندگی و انواع خانواده، گاهی در خلسه فرو میرفتم. در جایی عمیق درونم حسرتی پنهان شکل میگرفت: حسرتِ اینکه کاش رابطههایم را آنطور که میخواستم تجربه کرده بودم. حسی که میان لایههای عرف و مذهب کمرنگ میشد و جایش را این فکر پر میکرد که باید قدردان و راضی به تجربهی زیستهام باشم.
آنوقت خدا را شکر میکردم و دلم را به شوهر و فرزندانم گرم میداشتم؛ همانها که قرار است برایم مجلسی آبرومند برگزار کنند. از همین حالا گردوهای فسنجان مجلس ختم را کنار گذاشتهام، مانند یک زن مدبر.
این متن را که تمام کردم، هنوز یک ربع از زمانم مانده. روی صندلی در هوای آزاد نشستهام. نسیم ملایمی میوزد و بعد از خوردن آیسکارامل، انگار تازه حالم جا آمده. آدمها میآیند و میروند و من فکر میکنم، چه فاصلهایست میان زندگیای که میتوانستم پنجاه سال زودتر داشته باشم و این لحظهی سادهی امروز، همین نشستن کوتاه در گوشهای از شهر؟!
#آبان_شعبانی
https://t.me/AbanNotes
@EveDaughters
Telegram
آبان🌊
آرشیو افکارم
❤5👍4
🔺اختلال یادگیری و ازدواج زودهنگام
رام در اپیزود ۳۳۱ پادکست مستی و راستی صداهای مردم دربارهی معلمهایشان را پخش میکند. زنی تعریف میکند که یکبار به خاطر کاری برخلاف سلیقهی ناظم، ناظم رو به مادرش گفته : این دخترت هیچی نمیشود، بهتر است درسش که تمام شد زودتر شوهرش بدهی.
مادر هم چون برای آن خانم جایگاه و موقعیت ویژهای قائل بود، حرفش را جدی گرفت و فکر کرد حتما چیزی دیده و میداند که خودش، بهعنوان مادر، ندیده است. همین شد که برای زود شوهر دادن دختر تلاش کرد.
از صبح از خودم میپرسم اوضاع من چطور بود؟ چون در سالهای اول ابتدایی اختلال یادگیری داشتم، این موضوع برایم پررنگتر است. از پدر و مادرم پرسیدم وقتی نمیتوانستم درست یاد بگیرم، معلمها چه میگفتند نمیگفتند که این هیچی نمیشود، ولش کنید؟
پدرم از چنین جملهای بدش میآید و میگوید حقی نداشتند چنین چیزی بگویند. اما مادرم میگوید: تقریباً هر روز از مدرسه تماس میگرفتند و میگفتند دخترتان نمیتواند یاد بگیرد، کاری برایش کنید...
با اینکه در شهری حومهای متولد و بزرگ شدم، به نظرم رویکردشان آنقدرها هم بد نبوده. بیشتر فشار و استرس روی دوش والدینم بوده تا اینکه مرا مستقیم زیر فشار بگذارند. اگر فشاری هم بوده اکنون به خاطر ندارم.
همیشه وقتی صحبت از اختلال یادگیری در کودکی میشود، مادرم یادآوری میکند که فقط زنعمویم چنین حرفی زده بود:
اگر نمیتواند یاد بگیرد، اشکالی ندارد خوشگل است، زود میبرنش.
انگار این حرف هنوز هم برایش سنگینی میکند.
#آبان_شعبانی
@AbanNotes
@EveDaughters
رام در اپیزود ۳۳۱ پادکست مستی و راستی صداهای مردم دربارهی معلمهایشان را پخش میکند. زنی تعریف میکند که یکبار به خاطر کاری برخلاف سلیقهی ناظم، ناظم رو به مادرش گفته : این دخترت هیچی نمیشود، بهتر است درسش که تمام شد زودتر شوهرش بدهی.
مادر هم چون برای آن خانم جایگاه و موقعیت ویژهای قائل بود، حرفش را جدی گرفت و فکر کرد حتما چیزی دیده و میداند که خودش، بهعنوان مادر، ندیده است. همین شد که برای زود شوهر دادن دختر تلاش کرد.
از صبح از خودم میپرسم اوضاع من چطور بود؟ چون در سالهای اول ابتدایی اختلال یادگیری داشتم، این موضوع برایم پررنگتر است. از پدر و مادرم پرسیدم وقتی نمیتوانستم درست یاد بگیرم، معلمها چه میگفتند نمیگفتند که این هیچی نمیشود، ولش کنید؟
پدرم از چنین جملهای بدش میآید و میگوید حقی نداشتند چنین چیزی بگویند. اما مادرم میگوید: تقریباً هر روز از مدرسه تماس میگرفتند و میگفتند دخترتان نمیتواند یاد بگیرد، کاری برایش کنید...
با اینکه در شهری حومهای متولد و بزرگ شدم، به نظرم رویکردشان آنقدرها هم بد نبوده. بیشتر فشار و استرس روی دوش والدینم بوده تا اینکه مرا مستقیم زیر فشار بگذارند. اگر فشاری هم بوده اکنون به خاطر ندارم.
همیشه وقتی صحبت از اختلال یادگیری در کودکی میشود، مادرم یادآوری میکند که فقط زنعمویم چنین حرفی زده بود:
اگر نمیتواند یاد بگیرد، اشکالی ندارد خوشگل است، زود میبرنش.
انگار این حرف هنوز هم برایش سنگینی میکند.
#آبان_شعبانی
@AbanNotes
@EveDaughters
❤4💔3
شنیدن خبر ازدواج چند پسری که هنوز به ۲۰ سال هم نرسیدهاند متعجبم کرد بود. هنوز سال تمام نشده خبر جدایی یکی از همین زوجها را شنیدم. وقتی علت را پرسیدم، اولین پاسخی که دادند این بود که عروس گفته پسر «چَشمبهسَراست». این اصطلاح محلی را حتی خودم هم اولین بار میشنیدم؛ یعنی مرد هیز و چشمچران.
در ادامهٔ صحبتها دلایل دیگری هم مطرح شد؛ مثلاً اینکه پدر عروس مقصر بوده و…
اما چیزی که برایم جالب است این بود: گفتم «آخه مگه خانوادهٔ داماد عقل ندارند؟ پسر هجدهـنوزده ساله را زن میدهند؟» و در جواب شنیدم: «کوچیک هم نبود، ریشهاش درآمده بود.»
قبلاً هم در پاسخ به اعتراضم جواب مشابهی شنیده بودم: «دختره کوچک نیست، سَر و سینه دارد.»
در اینجا سر و سینه داشتن یعنی سن مناسب برای ازدواج، اما در چند مصاحبه در جاهای دیگر، شنیده بودم که دختر تا سینهها و بدنش رشد نکرده باید شوهر کند.
#آبان_شعبانی
@AbanNotes
@EveDaughters
در ادامهٔ صحبتها دلایل دیگری هم مطرح شد؛ مثلاً اینکه پدر عروس مقصر بوده و…
اما چیزی که برایم جالب است این بود: گفتم «آخه مگه خانوادهٔ داماد عقل ندارند؟ پسر هجدهـنوزده ساله را زن میدهند؟» و در جواب شنیدم: «کوچیک هم نبود، ریشهاش درآمده بود.»
قبلاً هم در پاسخ به اعتراضم جواب مشابهی شنیده بودم: «دختره کوچک نیست، سَر و سینه دارد.»
در اینجا سر و سینه داشتن یعنی سن مناسب برای ازدواج، اما در چند مصاحبه در جاهای دیگر، شنیده بودم که دختر تا سینهها و بدنش رشد نکرده باید شوهر کند.
#آبان_شعبانی
@AbanNotes
@EveDaughters
🤬12🙏3