Forwarded from Sobh
بودن و نبودن
شعر، تهیست؛
چنانکه زندگی میتوانست باشد،
و نبود.
واژه، بیمعناست؛
چنانکه احساس میتوانست باشد،
و نبود.
باد، بیهوده است؛
چنانکه شورِ هستی میتوانست باشد،
و نبود.
موج، تنهاست؛
چنانکه دریا میتوانست باشد،
و نبود.
سکوت، پر است؛
چنانکه حنجره میتوانست باشد،
و نبود.
راه، تاریک است؛
چنانکه روشنیِ ماه میتوانست باشد،
و نبود.
بوسه، تلخ است؛
چنانکه عشق میتوانست باشد،
و نبود.
من، همینجا هستم؛
چنانکه تو میتوانستی باشی،
و نیستی.
شاعر #علیرضا_میری
نقاش #الکس_گری ،۱۹۸۳م.
نقاش تصویری از بوسه خود و همسرش را کشیده است.
@EveDaughters
شعر، تهیست؛
چنانکه زندگی میتوانست باشد،
و نبود.
واژه، بیمعناست؛
چنانکه احساس میتوانست باشد،
و نبود.
باد، بیهوده است؛
چنانکه شورِ هستی میتوانست باشد،
و نبود.
موج، تنهاست؛
چنانکه دریا میتوانست باشد،
و نبود.
سکوت، پر است؛
چنانکه حنجره میتوانست باشد،
و نبود.
راه، تاریک است؛
چنانکه روشنیِ ماه میتوانست باشد،
و نبود.
بوسه، تلخ است؛
چنانکه عشق میتوانست باشد،
و نبود.
من، همینجا هستم؛
چنانکه تو میتوانستی باشی،
و نیستی.
شاعر #علیرضا_میری
نقاش #الکس_گری ،۱۹۸۳م.
نقاش تصویری از بوسه خود و همسرش را کشیده است.
@EveDaughters
❤2💔2