دختران حوا
656 subscribers
2.39K photos
792 videos
14 files
672 links
ارتباط بامدیر
دکتری مطالعات زنان
@Sahel72_Kh

برای احقاق حقوق به سوگ نشسته
Download Telegram
روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان به قلم #اکرم_اسلامی

🔹️#تنها_گریه_کن امر نیست؛ اختیار و انتخاب آدمی‌ست. دل‌خواسته‌ی یک پسر نوجوان است از مادرش.

📱خرید پیامکی (نوشتن نام کتاب به سامانه)3000191717

@EveDaughters
🖋دختر تازه عروس بود، شیشه‌ی دلش روشن و ظریف می‌درخشید و برای امام شرط گذاشت.
.

وهب، داماد رشید و زیبای مسیحیِ تازه مسلمان شده صورتش سرخ شده بود. نه از هرم گرمای ظهر کربلا، که دلش در شور عشقی غریب می‌گداخت و خودش نمی‌دانست چرا این گونه تن در مقابل اشتیاقی که به وجودش افتاده بود، کوچک و تنگ و محدود می‌نمود.
شاید هنوز لباس فاخر و خوش‌رنگ روزهای شاد و سرخوشانه‌ی گذشته را بر تن داشت. گیسوان حنایی‌اش بر سر شانه ریخته بود و چشم‌هایش را از نگاه نافذ امام می‌دزدید. اگر می‌ایستاد مدام این پا و آن پا می‌شد. اگر می‌نشست دوام نمی‌آورد. تشنه و گرسنه بود. خسته و بی‌خواب.
و مبهوت آنچه تا آن ساعت دیده بود.
خودش را از خیمه به شرم و زحمت تا مقابل حسین‌بن‌علی رسانده و اذن جنگ خواسته بود. جوان رشیدی که نه نمازشب‌های طولانی به عمر خود گذرانده بود، نه رمضان‌ها و قدرهای آن‌چنانی.
او همین چند روز پیش به گردش گوشه‌ی چشم اباعبدالله، دین و آئینش را کناری گذاشته و ایستاده بود در سایه‌ی امن لبخند فرزند پیامبر آخرین.
و حالا دلش می‌خواست جانش را سر دست بگیرد و برای مظلومیت حسین بمیرد.
اجازه‌ی میدان خواست و اباعبدالله امتناع کردند. گفتند: "وهب برو. مادر و همسر جوانت به آرامش سایه‌ی تو نیازمندند."
جوان اصرار کرد. تمنا کرد. شاید اشک ریخت. شیرین‌زبانی کرد. نمی‌دانم من که آنجا نبودم. فقط تاریخ نوشته امام، رضایت همسر وهب را شرط کرد. دخترک تازه عروس با امید به خانه‌ی بخت رفته بود لابد؛ با صدهزار رویای سپید و شیرین. قرار بوده از وهب فرزندان متعدد داشته باشد و شاید در میانه‌ی شور جوانی نام اولین پسرشان را هم انتخاب کرده بود.
اما نمی‌دانم چه دید که تمام آمال روز و شب‌های جوانی و زندگی را می‌گذارد پشت خیمه‌ی امام و می‌نشیند کنار وهب.
حسین‌بن‌علی که دهان باز می‌کند دخترک پروانه‌ها را در هوا معلق می‌بیند. یک هو در آن برهوت عطش و غوغای آرایش جنگی دو سپاه، انگار کن بهار می‌شود. دلش می‌خواهد چشم‌هایش را ببندد و تا آخر عمر در تری آن بهار، در آن حجم متراکم لطافت و نور با وهب زندگی کند. اما وقت کم است. از قبل سنگ‌هایش را با خودش واکنده. وقتی حضرت اباعبدالله دخترک را به زبان می‌گیرند و می‌پرسند
"دخترم! آیا تو از تمام دلت رضایت داری به میدان رفتنِ شوهرِ جوانت؟"
هانیه نفسی عمیق می‌گیرد و می‌گوید "به دو شرط یابن رسول‌الله. اول اینکه من از همین لحظه دیگر دختر شما باشم. دخترِ خودِ خودِ شما. وهب که از میدان برنگردد و پر بکشد، من از همان ثانیه بی‌کس و تنها خواهم بود. من بمانم در سایه‌ی طوبای شما و بشوم دخترتان. و شرط دوم، وهب بعد از شهادت و سعادت مرا فراموش نکند. فقط همسرِ همین بیست و سه روزه‌ی دنیایش نباشم. آخر می‌دانید که ما فقط بیست و سه روز است پیمان زناشویی بسته‌ایم."

امام دست گذاشت روی سینه‌اش و گفت "قبول. من ضامن؛ اگر هانیه ضمانت حسین‌بن‌علی را بپذیرد!"

هانیه چشم‌هایش به اشک نشست. صدای امام در میان جمع کوچک‌شان پیچید. امر کردند پس از این هانیه، بنت‌الحسین است.
از اینجا به بعد تاریخ نقل‌های متفاوتی در مورد هانیه روایت کرده است. با آنها کاری ندارم.
من دلم مانده پیش آن لحظه‌ای که امام، در آن واویلای جنگ و داغ اصحاب و تشویش فردای خانواده و اهلش، هانیه را به حساب آورده است.
عروس کم‌پناه و دل‌نازکی که روزهای ماه‌عسلش را در میدان جنگ می‌گذرانده را عزیز شمرده، و واسطه نفرستاده تا حرفش را به گوش او برساند و جوابی بیاورد.
او که در آن روزها رکن عالم بوده، خودش پیش‌قدم شده و برای محروم نشدن مرد از سعادت، دل زن را به دست آورده و ضمانت کرده است.

#اکرم_اسلامی

@EveDaughters
🖋دختر تازه عروس بود، شیشه‌ی دلش روشن و ظریف می‌درخشید و برای امام شرط گذاشت.
.

وهب، داماد رشید و زیبای مسیحیِ تازه مسلمان شده صورتش سرخ شده بود. نه از هرم گرمای ظهر کربلا، که دلش در شور عشقی غریب می‌گداخت و خودش نمی‌دانست چرا این گونه تن در مقابل اشتیاقی که به وجودش افتاده بود، کوچک و تنگ و محدود می‌نمود.
شاید هنوز لباس فاخر و خوش‌رنگ روزهای شاد و سرخوشانه‌ی گذشته را بر تن داشت. گیسوان حنایی‌اش بر سر شانه ریخته بود و چشم‌هایش را از نگاه نافذ امام می‌دزدید. اگر می‌ایستاد مدام این پا و آن پا می‌شد. اگر می‌نشست دوام نمی‌آورد. تشنه و گرسنه بود. خسته و بی‌خواب.
و مبهوت آنچه تا آن ساعت دیده بود.
خودش را از خیمه به شرم و زحمت تا مقابل حسین‌بن‌علی رسانده و اذن جنگ خواسته بود. جوان رشیدی که نه نمازشب‌های طولانی به عمر خود گذرانده بود، نه رمضان‌ها و قدرهای آن‌چنانی.
او همین چند روز پیش به گردش گوشه‌ی چشم اباعبدالله، دین و آئینش را کناری گذاشته و ایستاده بود در سایه‌ی امن لبخند فرزند پیامبر آخرین.
و حالا دلش می‌خواست جانش را سر دست بگیرد و برای مظلومیت حسین بمیرد.
اجازه‌ی میدان خواست و اباعبدالله امتناع کردند. گفتند: "وهب برو. مادر و همسر جوانت به آرامش سایه‌ی تو نیازمندند."
جوان اصرار کرد. تمنا کرد. شاید اشک ریخت. شیرین‌زبانی کرد. نمی‌دانم من که آنجا نبودم. فقط تاریخ نوشته امام، رضایت همسر وهب را شرط کرد. دخترک تازه عروس با امید به خانه‌ی بخت رفته بود لابد؛ با صدهزار رویای سپید و شیرین. قرار بوده از وهب فرزندان متعدد داشته باشد و شاید در میانه‌ی شور جوانی نام اولین پسرشان را هم انتخاب کرده بود.
اما نمی‌دانم چه دید که تمام آمال روز و شب‌های جوانی و زندگی را می‌گذارد پشت خیمه‌ی امام و می‌نشیند کنار وهب.
حسین‌بن‌علی که دهان باز می‌کند دخترک پروانه‌ها را در هوا معلق می‌بیند. یک هو در آن برهوت عطش و غوغای آرایش جنگی دو سپاه، انگار کن بهار می‌شود. دلش می‌خواهد چشم‌هایش را ببندد و تا آخر عمر در تری آن بهار، در آن حجم متراکم لطافت و نور با وهب زندگی کند. اما وقت کم است. از قبل سنگ‌هایش را با خودش واکنده. وقتی حضرت اباعبدالله دخترک را به زبان می‌گیرند و می‌پرسند
"دخترم! آیا تو از تمام دلت رضایت داری به میدان رفتنِ شوهرِ جوانت؟"
هانیه نفسی عمیق می‌گیرد و می‌گوید "به دو شرط یابن رسول‌الله. اول اینکه من از همین لحظه دیگر دختر شما باشم. دخترِ خودِ خودِ شما. وهب که از میدان برنگردد و پر بکشد، من از همان ثانیه بی‌کس و تنها خواهم بود. من بمانم در سایه‌ی طوبای شما و بشوم دخترتان. و شرط دوم، وهب بعد از شهادت و سعادت مرا فراموش نکند. فقط همسرِ همین بیست و سه روزه‌ی دنیایش نباشم. آخر می‌دانید که ما فقط بیست و سه روز است پیمان زناشویی بسته‌ایم."

امام دست گذاشت روی سینه‌اش و گفت "قبول. من ضامن؛ اگر هانیه ضمانت حسین‌بن‌علی را بپذیرد!"

هانیه چشم‌هایش به اشک نشست. صدای امام در میان جمع کوچک‌شان پیچید. امر کردند پس از این هانیه، بنت‌الحسین است.
از اینجا به بعد تاریخ نقل‌های متفاوتی در مورد هانیه روایت کرده است. با آنها کاری ندارم.
من دلم مانده پیش آن لحظه‌ای که امام، در آن واویلای جنگ و داغ اصحاب و تشویش فردای خانواده و اهلش، هانیه را به حساب آورده است.
عروس کم‌پناه و دل‌نازکی که روزهای ماه‌عسلش را در میدان جنگ می‌گذرانده را عزیز شمرده، و واسطه نفرستاده تا حرفش را به گوش او برساند و جوابی بیاورد.
او که در آن روزها رکن عالم بوده، خودش پیش‌قدم شده و برای محروم نشدن مرد از سعادت، دل زن را به دست آورده و ضمانت کرده است.

#اکرم_اسلامی

@EveDaughters