🍁 چند خط دلتنگی دختری از سرزمین بودا
دختری هستم از سرزمین بودا، بودایی که شهرتش زبانزد مردم دنیا است. طالبان بیست سال قبل پیکر بودا و صلصال این سرزمین را شکست. امروز رؤیا و آرزوهای دخترانش را به خاک یکسان کردند.
این روزها دیگر در کشورم حرفزدن از حق و درس زنان در افغانستان جرمی است نابخشودنی. گاهی خندهام میگیرد از فکرکردن به اینکه چگونه در چنین عصر و زمانی گروهی بدتر از عصر حجر حاکم شده است. اما برایم ناامیدکننده است. به جرم دختر بودنام در کشورم مورد قبول نیستم.
صنف ۱۲ را در یکی از مکاتب دوردست بامیان تمام کردم. پایان سال ۹۸ و آغاز ۹۹ برایم شروع جدیدی برای ساختن رؤیاهایم بود. آشنایی با فصل جدید زندگی برایم هیجانانگیز و خوشایند بود. با هزاران تصور خوب و خیالبافی برای آیندهام.
روایتی را که میخوانید چند خط قصهٔ دلتنگی و تلاش برای سرپا ماندن است. همانطور که بودا حتا با جای خالیاش چون ستارهٔ درخشان در زیر حاکمیت سیاه طالبان تابنده مانده است.
بعد سپریکردن امتحان کانکور به رشتهٔ دلخواه خود در دانشگاه بلخ راه یافته بودم. بهزودی قرار بود بروم و درسهایم را شروع کنم. تا آن وقت دورترین سفرم تا کابل بود. اما این بار فرق داشت باید میرفتم به یک سفر تازه، جایی که تنها نامش را شنیده بودم. برای اولین بار سفری را بهتنهایی تجربه میکردم. مسیر طولانی داشت از بامیان تا مزارشریف.
تمام شب در مسیر راه بودم که جز تاریکی چیزی به چشم نمیخورد. صبح زود به سرزمین بلخ رسیدم. برایم جالب بود. همه جا دشت بود و کمتر کوهی به چشم میخورد. با تمام خستگیهای سفر به زیبایی بلخ باستان خیره شده بودم.
برای دختری مثل من که از دل کوهستان بامیان به شهری نسبتاً مدرن میرفتم روبهروشدن با مردمش سخت بود. حتی نمیتوانستم به لهجهٔ آنها حرف بزنم. فقط همان لهجهٔ هزارگی خودم را یاد داشتم. فصل خزان بود. برگهای درختان به رنگ نارنجی و زرد در حال تکیدن بود، اما آرزوهای من در حال شکوفا و سبز شدن.
تا سال دوم، که سمستر چهارم میشد، با رخصتیهای طولانی و سمسترهای تشدیدی پیش رفتیم. با گرمای ۴۵ درجهٔ مزارشریف و سختی زندگی در یک شهر بیگانه کنار آمدم. برای آخرین باری که بهخاطر دانشگاه به بلخ رفتم با خود عهد کردم که تا دانشگاه تمام نشده دیگر به بامیان برنگردم.
اما این عهد من هرگز سرجایش نماند. نه به خواستِ خودم، بلکه بهخاطر تصمیمی که طالبان گرفتند. دانشگاهها زود بهروی دختران بسته شد. این اتفاق شوکی بزرگی برایم بود. بهتر است بگویم، تمام قصر رؤیاهایم فروریخت.
دوباره برگشتم به بامیان، بدون اینکه دستاوردی از این زحماتم داشته باشم. به هر سو میدیدم حس میکردم از همه جا باران غم و ناامیدی میبارد. دیگر هیجانِ آمدن به سرزمین بودا با تمام عظمتش را نداشتم.
نتوانستم به آرزوهایم برسم. حالا کابوسهای ترسناک شبانه و آینده نامعلوم همراهم شده. هر شب فکر اینکه تلاشهایم بیهوده شده و وقتم ضایع شده دیوانهام میکند. خودم را در یک نقطهٔ کور پیدا میکنم که برایم باورنکردنی است. نمیدانم در کجای از زمان قرار دارم. چگونه از این وضعیت نجات پیدا خواهد کردم، نمیدانم. به هر سو سیاهی است و طالب.
علیرغم خواستهام، مجبور شدم در یکی از انستیتوتهای علوم صحی درس بخوانم. فکر میکنم دیگر چارهای ندارم. بیکاری همچون موریانه در وجودم رخنه کرده و آهسته آهسته مرا از بین میبرد. دلتنگ همهٔ آن روزهایی که بدون هیچ محدودیتی به دانشگاه میرفتم هستم، دلتنگ شهر بلخ. چه ناباورانه در کشورم خودم را غریبتر از همیشه حس میکنم./ رسانه رخشانه (۱۴۰۲/۱۰/۶)
#بصیرا_ناهید
@EveDaughters
دختری هستم از سرزمین بودا، بودایی که شهرتش زبانزد مردم دنیا است. طالبان بیست سال قبل پیکر بودا و صلصال این سرزمین را شکست. امروز رؤیا و آرزوهای دخترانش را به خاک یکسان کردند.
این روزها دیگر در کشورم حرفزدن از حق و درس زنان در افغانستان جرمی است نابخشودنی. گاهی خندهام میگیرد از فکرکردن به اینکه چگونه در چنین عصر و زمانی گروهی بدتر از عصر حجر حاکم شده است. اما برایم ناامیدکننده است. به جرم دختر بودنام در کشورم مورد قبول نیستم.
صنف ۱۲ را در یکی از مکاتب دوردست بامیان تمام کردم. پایان سال ۹۸ و آغاز ۹۹ برایم شروع جدیدی برای ساختن رؤیاهایم بود. آشنایی با فصل جدید زندگی برایم هیجانانگیز و خوشایند بود. با هزاران تصور خوب و خیالبافی برای آیندهام.
روایتی را که میخوانید چند خط قصهٔ دلتنگی و تلاش برای سرپا ماندن است. همانطور که بودا حتا با جای خالیاش چون ستارهٔ درخشان در زیر حاکمیت سیاه طالبان تابنده مانده است.
بعد سپریکردن امتحان کانکور به رشتهٔ دلخواه خود در دانشگاه بلخ راه یافته بودم. بهزودی قرار بود بروم و درسهایم را شروع کنم. تا آن وقت دورترین سفرم تا کابل بود. اما این بار فرق داشت باید میرفتم به یک سفر تازه، جایی که تنها نامش را شنیده بودم. برای اولین بار سفری را بهتنهایی تجربه میکردم. مسیر طولانی داشت از بامیان تا مزارشریف.
تمام شب در مسیر راه بودم که جز تاریکی چیزی به چشم نمیخورد. صبح زود به سرزمین بلخ رسیدم. برایم جالب بود. همه جا دشت بود و کمتر کوهی به چشم میخورد. با تمام خستگیهای سفر به زیبایی بلخ باستان خیره شده بودم.
برای دختری مثل من که از دل کوهستان بامیان به شهری نسبتاً مدرن میرفتم روبهروشدن با مردمش سخت بود. حتی نمیتوانستم به لهجهٔ آنها حرف بزنم. فقط همان لهجهٔ هزارگی خودم را یاد داشتم. فصل خزان بود. برگهای درختان به رنگ نارنجی و زرد در حال تکیدن بود، اما آرزوهای من در حال شکوفا و سبز شدن.
تا سال دوم، که سمستر چهارم میشد، با رخصتیهای طولانی و سمسترهای تشدیدی پیش رفتیم. با گرمای ۴۵ درجهٔ مزارشریف و سختی زندگی در یک شهر بیگانه کنار آمدم. برای آخرین باری که بهخاطر دانشگاه به بلخ رفتم با خود عهد کردم که تا دانشگاه تمام نشده دیگر به بامیان برنگردم.
اما این عهد من هرگز سرجایش نماند. نه به خواستِ خودم، بلکه بهخاطر تصمیمی که طالبان گرفتند. دانشگاهها زود بهروی دختران بسته شد. این اتفاق شوکی بزرگی برایم بود. بهتر است بگویم، تمام قصر رؤیاهایم فروریخت.
دوباره برگشتم به بامیان، بدون اینکه دستاوردی از این زحماتم داشته باشم. به هر سو میدیدم حس میکردم از همه جا باران غم و ناامیدی میبارد. دیگر هیجانِ آمدن به سرزمین بودا با تمام عظمتش را نداشتم.
نتوانستم به آرزوهایم برسم. حالا کابوسهای ترسناک شبانه و آینده نامعلوم همراهم شده. هر شب فکر اینکه تلاشهایم بیهوده شده و وقتم ضایع شده دیوانهام میکند. خودم را در یک نقطهٔ کور پیدا میکنم که برایم باورنکردنی است. نمیدانم در کجای از زمان قرار دارم. چگونه از این وضعیت نجات پیدا خواهد کردم، نمیدانم. به هر سو سیاهی است و طالب.
علیرغم خواستهام، مجبور شدم در یکی از انستیتوتهای علوم صحی درس بخوانم. فکر میکنم دیگر چارهای ندارم. بیکاری همچون موریانه در وجودم رخنه کرده و آهسته آهسته مرا از بین میبرد. دلتنگ همهٔ آن روزهایی که بدون هیچ محدودیتی به دانشگاه میرفتم هستم، دلتنگ شهر بلخ. چه ناباورانه در کشورم خودم را غریبتر از همیشه حس میکنم./ رسانه رخشانه (۱۴۰۲/۱۰/۶)
#بصیرا_ناهید
@EveDaughters
😢8❤1👍1