💢چادر و جوراب، خوانشی قمی از حجاب
عصر با اتوبوس خرمآباد از تهران راهی قم شدم. خانم میانسالی هم که از مسافرین همین اتوبوس و چند صندلی جلوتر از من نشسته بود میخواست قم پیاده شود.
دائم از کمک راننده میپرسید، میخواهم حرم بروم کجا باید پیاده شوم؟ چطور باید حرم بروم؟ برگشتم تهران چطور بروم یافت آباد؟
تا قم نگاهش به اتوبان بود و پر از استرس.
باز موقع پیاده شدن میپرسید از اینجا مرا حرم میبرند؟
از اتوبوس پیاده شدیم. از شدت درد، با آن پاهای پرانتزی کج کج راه میرفت.
گویا تاریکی سر شب و بزرگی میدان ٧٢ تن قم اضطرابش را بیشتر کرده بود.
گفتم: میخواهید حرم یروید؟
- بله، اما نمیدانم چطور بروم؟
+ کسی را در قم دارید؟
- نه. من از شمال آمدم تهران پایم را عمل کنم، امروز خیلی دلم هوای حضرت معصومه را کرد، به پسرم گفتم میروم خانه یکی از آشنایان، اما آمدم قم. الان خبر ندارد که من قم هستم. فکر نمیکردم اینقدر دور باشد. مجبورم شب بمانم. میشود در حرم ماند؟
+ تا به حال قم آمده بودید؟
- ١٢ سال پیش. انگار آن موقع نزديکتر بود.
من که منتظر همسرم بودم، گفتم: بیایید من میبرمتان حرم. شب هم بیایید منزل ما. فردا میآورمتان همینجا، برگردید تهران.
- نه زحمت نمیدهم. همینکه تا حرم بروم کافی است.
بردمش حرم. در مسیر با هم گفتگو کردیم و خیلی زود رفیق شدیم. گفت ۵٢ سال سن دارد، اما پاهایش بخاطر کشاورزی به چنین روزی افتاده. میگفت: «چیدن چای دو هکتار زمین با من بوده. باد و باران هم که بیاید باید چای را جمع کرد وگرنه خراب میشود» .
پاها و راه رفتنش تصدیق کننده سخنانش بود.
از کوچه پس کوچهها او را به نزدیکترین مکان نزدیک ورودی حرم رساندم. با هم وارد بازرسی خواهران شدیم.
بلافاصله به او گفتند، ۵٠ هزار تومان ودیعه بگذارد و یک چادر بگیرد. خادم جوان نگاه دیگری به او کرد و گفت یک جفت جوراب هم بگیر.
تا آن موقع متوجه نشده بودم پاهای کج این زن میانسال، بیجوراب است. در بازرسی حرم جوراب مشکی را پنج هزار تومان میفروختند.
رفتم سراغ همان بانوی جوان خادم، به او گفتم: این خانم سالها کشاورزی کرده، به نظر شما با جوراب سر زمین کار کرده؟
گفت: فرهنگها متفاوت است. فتوای تمام مراجع است که باید زنان پاهای خود را بپوشانند.
+ آیت الله مکارم شیرازی باز بودن روی پا را ایراد نگرفتهاند.
- همان هم اگر مردان با ریبه نگاه کنند، باید زنان بپوشانند.
+ واقعا این کار درست نیست.
سری به نشانه تاسف تکان دادم و بحث را ادامه ندادم. مانده بودم بخندم یا گریه کنم. آخر چه کسی به این پاهای کج و پر درد با ریبه نگاه میکند؟! پس آن آیه برداشتن حجاب برای زنان مسن چه میشود؟
خانم همسفر نه میتوانست پایش را بالا بیاورد و روی صندلی بگذارد و نه میتوانست خم شود. با هر سختی بود جورابها را پوشید. (البته اجازه نمیداد کمکش کنم).
چادر ژورژت زمینه مشکی چروکی که چند لکه رنگ سفید هم روی آن بود را سر کرد. ما چادریها هرگز چنین چادر شلختهای را سر نمیکنیم. اما او که بانوی پاکیزهای بود بخاطر حضرت سر کرد.
رفتیم وضو گرفتیم و وارد صحن شدیم، نگاهم به گنبد که افتاد اشک در چشمانم حلقه زد. یاد آن زن بادیهنشینی افتادم که امام حسن و امام حسین مهمانش شده بودند و او تنها بزش را برای آن دو بزرگوار قربانی کرد. نمیدانم زن بادیهنشین عرب جوراب را میشناخته؟
در صحن آیینه مقابل درب ورودی ایستادیم تا اذن دخول بخوانیم. نگاهی به دو دیوار ورودی کردم. باز دلم گرفت. یاد ٢٠ سال پیش افتادم که آیینهکاریهای این صحن آنقدر پایین بود که به هنگام ورود در آن قطعههای کوچک خودم را نگاه میکردم و روسری و چادرم را مرتب میکردم و وارد حرم میشدم. اما یک مرتبه آیینهکاریهایی که قدمت بسیار داشتند طوری جایشان را به سنگهای مرمر دادند که هیچ کسی دیگر نتواند خودش را در آن آینههای برش خورده ببیند.
اینبار زیارت برایم حال و هوای دیگری داشت. خانم همسفر رفت کنار ضریح تا زیارت کند و من به زنان اطراف ضریح مینگریستم. همه مثل هم. با چادر و جوراب. همه تحت سیطره خوانشی قمی از حجاب با پشتوانه ترویجی پایتخت.
همانجا فکر کردم اگر زنان جنوبی با آن چادرهای حریر نازک رنگی و بدون روسری و با پاهای بدون جوراب بیایند حرم، یا زنان عشایر با آن پیراهنهای چیندار زیبای رنگارنگ و گیسوان بافته فروهشته از دو سوی چارقد، آیا باز هم باید از بازرسی حرم جوراب مشکی بخرند و چادرهای چروکیده را سر کنند، چون حجاب قمی، خود را حجاب تراز معرفی کرده است ؟!
#دکترنفیسه_مرادی
سهشنبه
٢۴ آبان ١۴٠١
https://t.me/female_Interpretation
@EveDaughters
عصر با اتوبوس خرمآباد از تهران راهی قم شدم. خانم میانسالی هم که از مسافرین همین اتوبوس و چند صندلی جلوتر از من نشسته بود میخواست قم پیاده شود.
دائم از کمک راننده میپرسید، میخواهم حرم بروم کجا باید پیاده شوم؟ چطور باید حرم بروم؟ برگشتم تهران چطور بروم یافت آباد؟
تا قم نگاهش به اتوبان بود و پر از استرس.
باز موقع پیاده شدن میپرسید از اینجا مرا حرم میبرند؟
از اتوبوس پیاده شدیم. از شدت درد، با آن پاهای پرانتزی کج کج راه میرفت.
گویا تاریکی سر شب و بزرگی میدان ٧٢ تن قم اضطرابش را بیشتر کرده بود.
گفتم: میخواهید حرم یروید؟
- بله، اما نمیدانم چطور بروم؟
+ کسی را در قم دارید؟
- نه. من از شمال آمدم تهران پایم را عمل کنم، امروز خیلی دلم هوای حضرت معصومه را کرد، به پسرم گفتم میروم خانه یکی از آشنایان، اما آمدم قم. الان خبر ندارد که من قم هستم. فکر نمیکردم اینقدر دور باشد. مجبورم شب بمانم. میشود در حرم ماند؟
+ تا به حال قم آمده بودید؟
- ١٢ سال پیش. انگار آن موقع نزديکتر بود.
من که منتظر همسرم بودم، گفتم: بیایید من میبرمتان حرم. شب هم بیایید منزل ما. فردا میآورمتان همینجا، برگردید تهران.
- نه زحمت نمیدهم. همینکه تا حرم بروم کافی است.
بردمش حرم. در مسیر با هم گفتگو کردیم و خیلی زود رفیق شدیم. گفت ۵٢ سال سن دارد، اما پاهایش بخاطر کشاورزی به چنین روزی افتاده. میگفت: «چیدن چای دو هکتار زمین با من بوده. باد و باران هم که بیاید باید چای را جمع کرد وگرنه خراب میشود» .
پاها و راه رفتنش تصدیق کننده سخنانش بود.
از کوچه پس کوچهها او را به نزدیکترین مکان نزدیک ورودی حرم رساندم. با هم وارد بازرسی خواهران شدیم.
بلافاصله به او گفتند، ۵٠ هزار تومان ودیعه بگذارد و یک چادر بگیرد. خادم جوان نگاه دیگری به او کرد و گفت یک جفت جوراب هم بگیر.
تا آن موقع متوجه نشده بودم پاهای کج این زن میانسال، بیجوراب است. در بازرسی حرم جوراب مشکی را پنج هزار تومان میفروختند.
رفتم سراغ همان بانوی جوان خادم، به او گفتم: این خانم سالها کشاورزی کرده، به نظر شما با جوراب سر زمین کار کرده؟
گفت: فرهنگها متفاوت است. فتوای تمام مراجع است که باید زنان پاهای خود را بپوشانند.
+ آیت الله مکارم شیرازی باز بودن روی پا را ایراد نگرفتهاند.
- همان هم اگر مردان با ریبه نگاه کنند، باید زنان بپوشانند.
+ واقعا این کار درست نیست.
سری به نشانه تاسف تکان دادم و بحث را ادامه ندادم. مانده بودم بخندم یا گریه کنم. آخر چه کسی به این پاهای کج و پر درد با ریبه نگاه میکند؟! پس آن آیه برداشتن حجاب برای زنان مسن چه میشود؟
خانم همسفر نه میتوانست پایش را بالا بیاورد و روی صندلی بگذارد و نه میتوانست خم شود. با هر سختی بود جورابها را پوشید. (البته اجازه نمیداد کمکش کنم).
چادر ژورژت زمینه مشکی چروکی که چند لکه رنگ سفید هم روی آن بود را سر کرد. ما چادریها هرگز چنین چادر شلختهای را سر نمیکنیم. اما او که بانوی پاکیزهای بود بخاطر حضرت سر کرد.
رفتیم وضو گرفتیم و وارد صحن شدیم، نگاهم به گنبد که افتاد اشک در چشمانم حلقه زد. یاد آن زن بادیهنشینی افتادم که امام حسن و امام حسین مهمانش شده بودند و او تنها بزش را برای آن دو بزرگوار قربانی کرد. نمیدانم زن بادیهنشین عرب جوراب را میشناخته؟
در صحن آیینه مقابل درب ورودی ایستادیم تا اذن دخول بخوانیم. نگاهی به دو دیوار ورودی کردم. باز دلم گرفت. یاد ٢٠ سال پیش افتادم که آیینهکاریهای این صحن آنقدر پایین بود که به هنگام ورود در آن قطعههای کوچک خودم را نگاه میکردم و روسری و چادرم را مرتب میکردم و وارد حرم میشدم. اما یک مرتبه آیینهکاریهایی که قدمت بسیار داشتند طوری جایشان را به سنگهای مرمر دادند که هیچ کسی دیگر نتواند خودش را در آن آینههای برش خورده ببیند.
اینبار زیارت برایم حال و هوای دیگری داشت. خانم همسفر رفت کنار ضریح تا زیارت کند و من به زنان اطراف ضریح مینگریستم. همه مثل هم. با چادر و جوراب. همه تحت سیطره خوانشی قمی از حجاب با پشتوانه ترویجی پایتخت.
همانجا فکر کردم اگر زنان جنوبی با آن چادرهای حریر نازک رنگی و بدون روسری و با پاهای بدون جوراب بیایند حرم، یا زنان عشایر با آن پیراهنهای چیندار زیبای رنگارنگ و گیسوان بافته فروهشته از دو سوی چارقد، آیا باز هم باید از بازرسی حرم جوراب مشکی بخرند و چادرهای چروکیده را سر کنند، چون حجاب قمی، خود را حجاب تراز معرفی کرده است ؟!
#دکترنفیسه_مرادی
سهشنبه
٢۴ آبان ١۴٠١
https://t.me/female_Interpretation
@EveDaughters
👍8👏3😢1