Forwarded from دختران حوا (Sobh)
"داستان طلاقهای عاطفی بدون طلاق قضایی"
- پدر و مادرت با هم زندگی میکنن؟
+ آره. ولی اگه پول بیشتری داشتن طلاق میگرفتن
《دیالوگی از فیلم پیش از نیمه شب/ ریچارد لینکلیتر》
واژهی "قدرت" را جایگزین "پول" کنیم معنای جمله کاملتر و گستردهتر میشود.
سوال: ادامه دادن به زندگیِ مشترکِ بد آسیبزا تر است یا طلاق گرفتن؟
بسیاری از زندگیهای مشترک مجموعهای است متعفن از بلاهتها و سفاهتها، دروغ و خیانتها، تحقیر و توهین و نادیده گرفتنها، یکنواختی و نارضایتی و ناکامیها اما چرا یک زن تصمیم میگیرد به این وضعیت ادامه دهد؟
یک اَبَر دلیل وجود دارد: ضعف.
و سه عامل مهم در بهوجود آمدن آن ضعف.
اول: فشار اقتصادی
در جامعهای که فقر افسارگسیخته رشد میکند تا همه را ببلعد، در روزگاری که حقوق و امنیت شغلی یک زن تداعی کنندهی دوران بردهداری است، مسئلهی مالی، یکی از مهمترین دلایل عدم توانایی استقلال زنان است.
دوم: فشار اجتماعی
فرهنگ حاکم بر جامعه مشتمل بر دین، سنت، عرف و در بسیاری از مواقع قانون، مخالف انعطافناپذیر و سرسخت جدایی است.
...زمانی که یک خانواده از ترس آبرو (هنوز معنای این کلمه برایم غیرقابل هضم است) ترجیح میدهد با خودکشی و خودسوزی و خودویرانگری دخترش روبهرو شود اما برچسب طلاق را بر پیشانی و مهر را بر شناسنامهی او نبیند؛ آن دم که همهی اطرافیان خصوصا افراد گندهدماغ فضول خودفهمیدهپندار با عنوان ریش سفید (که از شدت بیکاری، سر در زندگی بقیه دارند) عزمشان را جزم میکنند برای جلوگیری از وقوع این رخداد، با توصیه به صبر و سکوت و سوختن و ساختن و سرخ نگه داشتن صورت با سیلی و ردیف کردن ضربالمثلهایی از این دست:
- زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز.
- آن میوه که از سر بر آید، شکری بود.
- چون بدی پیش آید، از بدتر بترس.
- دختر با لباس سفید میره خونهی شوهر، با کفن سفید بر میگرده.
وقتی که به استناد قانون مدنی، اگر مرد معتاد یا بیمار روانی نباشد دلیلی بر جدایی وجود ندارد، طلاق یعنی شنا کردن خلاف جهت جریان آب؛ سخت است و جانفرسا.
سوم: از خودبیگانگی
الف) یک زن تا زمانی که شخصیت فردیت یافته نداشته باشد برای فرار از تنهایی و به تبع آن دغدغههای اگزیستانسیال، خود را با وضعیت موجود مشغول نگه میدارد.
ترجیح میدهد بهجای زندگی کردن، وانمود کند که زندگی میکند تا ترس و اضطراب هستی، او را به کام خود فرو نبرد.
ب) همانطور که نوزاد برای جلب توجه گریه میکند، زن هم دنبال چشمانی میگردد که نشان دهد در حال رنج کشیدن است. "اریک برن" در کتاب "بازیها" مینویسد:
《نفس مشروبخواری لذتی ضمنی است که شاید امتیازاتی هم داشته باشد. اما تمام جریان کار، رسیدن به اوج واقعی است که همان خماری روز بعد است.
خماری روز بعد پایهای است برای بیان دردها و رنجها و ناراحتیها و انتظار برای دلسوزی دیگران.》
نمایش "من درد میکشم" آسانترین و ارزانترین نمایش "من هستم" است.
کیست که نخواهد از تنهاییاش نمایشی دیدنی بسازد؟
او به نحو بیمارگونهای دوست دارد زوال و فنای خود را به نمایش بگذارد، اظهار بدبختی نماید و همگان را وادار سازد فروریختگی او را نظاره کنند.
آدمی که به ضعف خویش آگاهی دارد ونمیخواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را تسلیم آن میکند، شخصی است که از ضعف خودش سرمست میشود.
و میخواهد هر چه ضعیفتر شود، میخواهد جلوی چشمان همه در هم بشکند، میخواهد بر زمین بیافتد و حتی از زمین هم پایینتر برود.
او در محرومیت رضایتخاطر پیدا میکند. مظلومنمایی میکند با احساس این که به او بد کردهاند و او قربانی است.
همچنین دنبال چشمی میگردد که نشان دهد در حال رنج کشیدن است.
که چهقدر صبور و اهل تحمل و مدارا است. چهقدر بزرگوار است و دم بر نمیآورد.
روزی به فرزاندنش خواهد گفت:جوونیمرو به پای شما گذاشتم. اگر بهخاطر آیندهتون نبود، یک لحظه هم این زندگی رو تحمل نمیکردم.
اینها را با افتخار میگوید. نیاز به تایید و تشویق دارد.
گویی شنونده باید به او جایزه بدهد. میپندارد که فداکاری و لطف کرده
غافل از این که این تصمیمها نه فقط از سر ایثار نبوده، بلکه نشانگر اعتیاد اوست به در بند ماندن.
#رضا_مقصودی
@EveDaughters
- پدر و مادرت با هم زندگی میکنن؟
+ آره. ولی اگه پول بیشتری داشتن طلاق میگرفتن
《دیالوگی از فیلم پیش از نیمه شب/ ریچارد لینکلیتر》
واژهی "قدرت" را جایگزین "پول" کنیم معنای جمله کاملتر و گستردهتر میشود.
سوال: ادامه دادن به زندگیِ مشترکِ بد آسیبزا تر است یا طلاق گرفتن؟
بسیاری از زندگیهای مشترک مجموعهای است متعفن از بلاهتها و سفاهتها، دروغ و خیانتها، تحقیر و توهین و نادیده گرفتنها، یکنواختی و نارضایتی و ناکامیها اما چرا یک زن تصمیم میگیرد به این وضعیت ادامه دهد؟
یک اَبَر دلیل وجود دارد: ضعف.
و سه عامل مهم در بهوجود آمدن آن ضعف.
اول: فشار اقتصادی
در جامعهای که فقر افسارگسیخته رشد میکند تا همه را ببلعد، در روزگاری که حقوق و امنیت شغلی یک زن تداعی کنندهی دوران بردهداری است، مسئلهی مالی، یکی از مهمترین دلایل عدم توانایی استقلال زنان است.
دوم: فشار اجتماعی
فرهنگ حاکم بر جامعه مشتمل بر دین، سنت، عرف و در بسیاری از مواقع قانون، مخالف انعطافناپذیر و سرسخت جدایی است.
...زمانی که یک خانواده از ترس آبرو (هنوز معنای این کلمه برایم غیرقابل هضم است) ترجیح میدهد با خودکشی و خودسوزی و خودویرانگری دخترش روبهرو شود اما برچسب طلاق را بر پیشانی و مهر را بر شناسنامهی او نبیند؛ آن دم که همهی اطرافیان خصوصا افراد گندهدماغ فضول خودفهمیدهپندار با عنوان ریش سفید (که از شدت بیکاری، سر در زندگی بقیه دارند) عزمشان را جزم میکنند برای جلوگیری از وقوع این رخداد، با توصیه به صبر و سکوت و سوختن و ساختن و سرخ نگه داشتن صورت با سیلی و ردیف کردن ضربالمثلهایی از این دست:
- زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز.
- آن میوه که از سر بر آید، شکری بود.
- چون بدی پیش آید، از بدتر بترس.
- دختر با لباس سفید میره خونهی شوهر، با کفن سفید بر میگرده.
وقتی که به استناد قانون مدنی، اگر مرد معتاد یا بیمار روانی نباشد دلیلی بر جدایی وجود ندارد، طلاق یعنی شنا کردن خلاف جهت جریان آب؛ سخت است و جانفرسا.
سوم: از خودبیگانگی
الف) یک زن تا زمانی که شخصیت فردیت یافته نداشته باشد برای فرار از تنهایی و به تبع آن دغدغههای اگزیستانسیال، خود را با وضعیت موجود مشغول نگه میدارد.
ترجیح میدهد بهجای زندگی کردن، وانمود کند که زندگی میکند تا ترس و اضطراب هستی، او را به کام خود فرو نبرد.
ب) همانطور که نوزاد برای جلب توجه گریه میکند، زن هم دنبال چشمانی میگردد که نشان دهد در حال رنج کشیدن است. "اریک برن" در کتاب "بازیها" مینویسد:
《نفس مشروبخواری لذتی ضمنی است که شاید امتیازاتی هم داشته باشد. اما تمام جریان کار، رسیدن به اوج واقعی است که همان خماری روز بعد است.
خماری روز بعد پایهای است برای بیان دردها و رنجها و ناراحتیها و انتظار برای دلسوزی دیگران.》
نمایش "من درد میکشم" آسانترین و ارزانترین نمایش "من هستم" است.
کیست که نخواهد از تنهاییاش نمایشی دیدنی بسازد؟
او به نحو بیمارگونهای دوست دارد زوال و فنای خود را به نمایش بگذارد، اظهار بدبختی نماید و همگان را وادار سازد فروریختگی او را نظاره کنند.
آدمی که به ضعف خویش آگاهی دارد ونمیخواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را تسلیم آن میکند، شخصی است که از ضعف خودش سرمست میشود.
و میخواهد هر چه ضعیفتر شود، میخواهد جلوی چشمان همه در هم بشکند، میخواهد بر زمین بیافتد و حتی از زمین هم پایینتر برود.
او در محرومیت رضایتخاطر پیدا میکند. مظلومنمایی میکند با احساس این که به او بد کردهاند و او قربانی است.
همچنین دنبال چشمی میگردد که نشان دهد در حال رنج کشیدن است.
که چهقدر صبور و اهل تحمل و مدارا است. چهقدر بزرگوار است و دم بر نمیآورد.
روزی به فرزاندنش خواهد گفت:جوونیمرو به پای شما گذاشتم. اگر بهخاطر آیندهتون نبود، یک لحظه هم این زندگی رو تحمل نمیکردم.
اینها را با افتخار میگوید. نیاز به تایید و تشویق دارد.
گویی شنونده باید به او جایزه بدهد. میپندارد که فداکاری و لطف کرده
غافل از این که این تصمیمها نه فقط از سر ایثار نبوده، بلکه نشانگر اعتیاد اوست به در بند ماندن.
#رضا_مقصودی
@EveDaughters
"مزاحمتهای خیابانی"
پردهی اول
الف: پسر پایهای بریم ...چرخ؟ (دور دور)
ب: آره داش. بریم.
سوار موتور شده و از کنار دختری رد میشوند و همزمان با متلکپرانی، دستی به سینهاش میزنند و میروند. هر دو سرمست از این احساس قدرت و لودگی میخندند.
پردهی دوم
بغضی کهن راه گلوی دختری را که مورد آزار قرار گرفت میبندد. ضربان قلباش تندتر میشود. فشار خوناش بالا میرود و رعشهای محسوس در تناش حس میکند. رشتهی افکاری که در سر داشت از هم میگسلد و این اتفاق ذهناش را مشغول میکند. با خود تصمیم میگیرد دیگر بدون همراه در این خیابان قدم نزند.
سوالی دارم از آقایان:
تصور کنید این امکان برایتان مهیا است که در خیابان چاقویی را در قلب هر زنی که دلتان خواست فرو کنید. آیا این کار را انجام میدهید؟
اگر نه، پس چگونه تمام عقدههای فروخفتهتان را به چند کنش یا کلمهی مهوع وحشتناک تبدیل کرده و آن را که تیزی و برّندگیاش از تیغ بیشتر است، در ذهن و روح آن زن ناشناس فرو میکنید؟
به احتمال بسیار پاسخ خواهید داد که: 《ای آقا. حالا اینقدر هم شلوغاش نکن. چیزی نمیشه که با دو کلمه حرف ما.》
اما اتفاقا چیزی میشود و صدالبته باید شلوغاش کرد.
روزانه هزاران هزار زن مورد تعرض و تجاوز خیابانی قرار میگیرند. آزار میبینند.
آنها آزار میبینند از مزاحمتهای گفتاری. از شنیدن تحقیر، توهین، تمسخر، کنایه، ناسزا و الفاظی با درونمایهی جنسی.
آنها آزار میبینند از مزاحمتهای رفتاری. از مورد لمس قرار گرفتن، تعقیب شدن، شنیدن صدای بوق ممتد ماشینها، تجاوز به حریمشان در وسایل حملونقل عمومی.
آنها آزار میبینند از این که آسایشی برای راه رفتن یا رانندگی در خیابان نداشته باشند. از این که با شنیدن هر صدای موتوری از پشت سر به خود بلرزند. از نگرانیهای مدام نسبت به اوضاع غیر قابل پیشبینی در بطن اجتماع. از این که امکانات سادهی زندگیشان مقهور سلطهی جنس مرد باشد، که محدود باشند چه زمانی و کجا و چگونه و همراه چه کسانی از خانه خارج شوند تا کمتر آسیب ببینند.
آنها آزار میبینند وقتی بعد از چند ساعت بودن در محیطی خارجی، به محل زندگیشان بازمیگردند و تمام خستگی و فرسودگی جهان را بر جان خود حس میکنند.
آنها آزار میبینند از این که با اجتماع احساس غریبگی کنند چون همواره در معرض خطر اند.
آنها آزار میبینند که در برابر این تعرضها چارهای جز سکوت ندارند. و بهترین تمهیدی که میتوانند بیاندیشند کنارهگیری و امتناع از رفتن به جایی است.
آنها آزار میبییند...
آنها بسیار آزار میبینند.
"آبراهام مزلو" روانشناس انسانگرای آمریکایی، در معروفترین نظریهی خود "سلسله مراتب نیازهای انسانی" تصویری از هرمی به ما میدهد که تقسیم شده به چند طبقه. این نیازها به ترتیب اهمیت از قاعده به سمت راس هرم چیده میشوند و تا زمانیکه نیاز هر طبقه برطرف نشود، نمیتوان به ارضای نیازهای دیگر پرداخت. طبقهی اول شامل نیازهای زیستی و فیزیولوژیک انسان است. نیاز به هوا، آب، غذا، خواب و سکس. بعد از برآورده شدن این نیازها، به طبقهی بعد و نیازهای امنیتی میرسیم. امنیت روانی، امنیت اجتماعی، امنیت شغلی و... . با این تفاسیر چگونه باید انتظار داشت نیمی از جامعه از داشتن این امنیت محروم باشند و بخواهند به پلههای بعدی این هرم برسند؟
مسئلهی دیگر، سلامت جسمانی این افراد است. وقتی فردی در طولانی مدت در موقعیت مضطربکنندهای قرار میگیرد و نمیتواند واکنش مناسبی داشته باشد، دچار اختلال استرس حاد میشود. در این وضعیت، سیستم عصبی سمپاتیک مدام تحریک میشود. عوامل محیطی منجر به ترشح آدرنالین و به سبب آن، افزایش کورتیزول میشوند. کورتیزول که هورمون استرس هم نام دارد، جریان خون فرد را بیشتر میکند، سیستم ایمنی او را تضعیف میکند و باعث عدم تولید کافی هورمونهای رشد میشود.
اگر تا این جای متن را خواندهای به سوال آخر هم پاسخ بده:
حواست هست به رنجهایی که یک زن در هر قدماش در خیابان متحمل میشود؟/ زن امروزی
#رضا_مقصودی
@EveDaughters
پردهی اول
الف: پسر پایهای بریم ...چرخ؟ (دور دور)
ب: آره داش. بریم.
سوار موتور شده و از کنار دختری رد میشوند و همزمان با متلکپرانی، دستی به سینهاش میزنند و میروند. هر دو سرمست از این احساس قدرت و لودگی میخندند.
پردهی دوم
بغضی کهن راه گلوی دختری را که مورد آزار قرار گرفت میبندد. ضربان قلباش تندتر میشود. فشار خوناش بالا میرود و رعشهای محسوس در تناش حس میکند. رشتهی افکاری که در سر داشت از هم میگسلد و این اتفاق ذهناش را مشغول میکند. با خود تصمیم میگیرد دیگر بدون همراه در این خیابان قدم نزند.
سوالی دارم از آقایان:
تصور کنید این امکان برایتان مهیا است که در خیابان چاقویی را در قلب هر زنی که دلتان خواست فرو کنید. آیا این کار را انجام میدهید؟
اگر نه، پس چگونه تمام عقدههای فروخفتهتان را به چند کنش یا کلمهی مهوع وحشتناک تبدیل کرده و آن را که تیزی و برّندگیاش از تیغ بیشتر است، در ذهن و روح آن زن ناشناس فرو میکنید؟
به احتمال بسیار پاسخ خواهید داد که: 《ای آقا. حالا اینقدر هم شلوغاش نکن. چیزی نمیشه که با دو کلمه حرف ما.》
اما اتفاقا چیزی میشود و صدالبته باید شلوغاش کرد.
روزانه هزاران هزار زن مورد تعرض و تجاوز خیابانی قرار میگیرند. آزار میبینند.
آنها آزار میبینند از مزاحمتهای گفتاری. از شنیدن تحقیر، توهین، تمسخر، کنایه، ناسزا و الفاظی با درونمایهی جنسی.
آنها آزار میبینند از مزاحمتهای رفتاری. از مورد لمس قرار گرفتن، تعقیب شدن، شنیدن صدای بوق ممتد ماشینها، تجاوز به حریمشان در وسایل حملونقل عمومی.
آنها آزار میبینند از این که آسایشی برای راه رفتن یا رانندگی در خیابان نداشته باشند. از این که با شنیدن هر صدای موتوری از پشت سر به خود بلرزند. از نگرانیهای مدام نسبت به اوضاع غیر قابل پیشبینی در بطن اجتماع. از این که امکانات سادهی زندگیشان مقهور سلطهی جنس مرد باشد، که محدود باشند چه زمانی و کجا و چگونه و همراه چه کسانی از خانه خارج شوند تا کمتر آسیب ببینند.
آنها آزار میبینند وقتی بعد از چند ساعت بودن در محیطی خارجی، به محل زندگیشان بازمیگردند و تمام خستگی و فرسودگی جهان را بر جان خود حس میکنند.
آنها آزار میبینند از این که با اجتماع احساس غریبگی کنند چون همواره در معرض خطر اند.
آنها آزار میبینند که در برابر این تعرضها چارهای جز سکوت ندارند. و بهترین تمهیدی که میتوانند بیاندیشند کنارهگیری و امتناع از رفتن به جایی است.
آنها آزار میبییند...
آنها بسیار آزار میبینند.
"آبراهام مزلو" روانشناس انسانگرای آمریکایی، در معروفترین نظریهی خود "سلسله مراتب نیازهای انسانی" تصویری از هرمی به ما میدهد که تقسیم شده به چند طبقه. این نیازها به ترتیب اهمیت از قاعده به سمت راس هرم چیده میشوند و تا زمانیکه نیاز هر طبقه برطرف نشود، نمیتوان به ارضای نیازهای دیگر پرداخت. طبقهی اول شامل نیازهای زیستی و فیزیولوژیک انسان است. نیاز به هوا، آب، غذا، خواب و سکس. بعد از برآورده شدن این نیازها، به طبقهی بعد و نیازهای امنیتی میرسیم. امنیت روانی، امنیت اجتماعی، امنیت شغلی و... . با این تفاسیر چگونه باید انتظار داشت نیمی از جامعه از داشتن این امنیت محروم باشند و بخواهند به پلههای بعدی این هرم برسند؟
مسئلهی دیگر، سلامت جسمانی این افراد است. وقتی فردی در طولانی مدت در موقعیت مضطربکنندهای قرار میگیرد و نمیتواند واکنش مناسبی داشته باشد، دچار اختلال استرس حاد میشود. در این وضعیت، سیستم عصبی سمپاتیک مدام تحریک میشود. عوامل محیطی منجر به ترشح آدرنالین و به سبب آن، افزایش کورتیزول میشوند. کورتیزول که هورمون استرس هم نام دارد، جریان خون فرد را بیشتر میکند، سیستم ایمنی او را تضعیف میکند و باعث عدم تولید کافی هورمونهای رشد میشود.
اگر تا این جای متن را خواندهای به سوال آخر هم پاسخ بده:
حواست هست به رنجهایی که یک زن در هر قدماش در خیابان متحمل میشود؟/ زن امروزی
#رضا_مقصودی
@EveDaughters
" دو کلمه حرف خصوصی با زنان"
خودتان را با نام همسرتان معرفی نکنید.
مورد خطاب قرار گرفتن با نام یا عنوان اجتماعی یا شغلی شوهر، فردیت و شخصیت یک زن را از بین میبرد.
وقتی این گزاره را بپذیرید یعنی ناخودآگاه شخصیت و هویت گذشته خود را زیر سوال و زیر سایه بردهاید.
معنای پنهاناش این است که شما تا قبل از ازدواج ارزش و اعتباری نداشتهاید و ازدواج و قرار گرفتن کنار شخصی خاص به عنوان همسر به شما این شان و منزلت را اعطا کرده تا نامی که سالهای سال خودتان را با آن معرفی کردهاید کنار گذاشته و از نام همسرتان استفاده کنید.
اجازه گرفتن اشتباه است.
بسیار میشنویم که بانویی میگوید:
من باید از آقامون اجازه بگیرم که...
نهاد صادر کننده اجازه (مجوز، جواز)، نهاد قدرت است.
وقتی برای دیدار کسی، انتخاب نوع پوشش، رفتن به جایی و... از شوهرتان اجازه میگیرید یعنی او را قدرتمندتر و بالاتر پنداشته و خودتان را در موضع ضعف قرار دادهاید.
شوهر، همراه توست. صاحب تو نیست. صاحب اختیار تو نیست.
پ.ن:مشورت کردن خیلی متفاوت است با اجازه گرفتن. بله شما میتوانید با همسرتان مشورت کنید خیلی هم خوب است
شوهرتان به شما کمک نمیکند، وظیفهاش را انجام میدهد.
در جمعهای زنانه، اغلب کسی هست که با افتخار و غرور این جمله را به زبان آورده و از همسرش تمجید کند:
《آقامون خیلی درک بالایی داره واقعا. توی همهی کارهای خونه کمکم میکنه.》 این گزاره را بپذیرید، مردی که کارهای منزل را انجام میدهد، به همسرش کمک نکرده و فقط وظیفه خودش را انجام داده است.
از واژه "کمک" استفاده نکنید.
زندگی مشترک اسمش رویش هست و وظایف را هم هر دو طرف باید مشترکا انجام دهند. وقتی از کلمه "کمک" استفاده میکنید ناخودآگاه این پیام را منتقل میکنید که کارهای داخل خانه در قلمرو وظیفه زنان است.
یک زن و مرد به عنوان دو فرد در یک زندگی مشترک با هم تصمیم میگیرند که غذای خوب بخورند، خانهای مرتب داشته باشند، فرزندی را به این دنیا دعوت کنند و... پس هر دو به یک اندازه مسئولیت دارند.
#رضا_مقصودی(گروه علوم تربیتی دانشگاه تهران)
@EveDaughters
خودتان را با نام همسرتان معرفی نکنید.
مورد خطاب قرار گرفتن با نام یا عنوان اجتماعی یا شغلی شوهر، فردیت و شخصیت یک زن را از بین میبرد.
وقتی این گزاره را بپذیرید یعنی ناخودآگاه شخصیت و هویت گذشته خود را زیر سوال و زیر سایه بردهاید.
معنای پنهاناش این است که شما تا قبل از ازدواج ارزش و اعتباری نداشتهاید و ازدواج و قرار گرفتن کنار شخصی خاص به عنوان همسر به شما این شان و منزلت را اعطا کرده تا نامی که سالهای سال خودتان را با آن معرفی کردهاید کنار گذاشته و از نام همسرتان استفاده کنید.
اجازه گرفتن اشتباه است.
بسیار میشنویم که بانویی میگوید:
من باید از آقامون اجازه بگیرم که...
نهاد صادر کننده اجازه (مجوز، جواز)، نهاد قدرت است.
وقتی برای دیدار کسی، انتخاب نوع پوشش، رفتن به جایی و... از شوهرتان اجازه میگیرید یعنی او را قدرتمندتر و بالاتر پنداشته و خودتان را در موضع ضعف قرار دادهاید.
شوهر، همراه توست. صاحب تو نیست. صاحب اختیار تو نیست.
پ.ن:مشورت کردن خیلی متفاوت است با اجازه گرفتن. بله شما میتوانید با همسرتان مشورت کنید خیلی هم خوب است
شوهرتان به شما کمک نمیکند، وظیفهاش را انجام میدهد.
در جمعهای زنانه، اغلب کسی هست که با افتخار و غرور این جمله را به زبان آورده و از همسرش تمجید کند:
《آقامون خیلی درک بالایی داره واقعا. توی همهی کارهای خونه کمکم میکنه.》 این گزاره را بپذیرید، مردی که کارهای منزل را انجام میدهد، به همسرش کمک نکرده و فقط وظیفه خودش را انجام داده است.
از واژه "کمک" استفاده نکنید.
زندگی مشترک اسمش رویش هست و وظایف را هم هر دو طرف باید مشترکا انجام دهند. وقتی از کلمه "کمک" استفاده میکنید ناخودآگاه این پیام را منتقل میکنید که کارهای داخل خانه در قلمرو وظیفه زنان است.
یک زن و مرد به عنوان دو فرد در یک زندگی مشترک با هم تصمیم میگیرند که غذای خوب بخورند، خانهای مرتب داشته باشند، فرزندی را به این دنیا دعوت کنند و... پس هر دو به یک اندازه مسئولیت دارند.
#رضا_مقصودی(گروه علوم تربیتی دانشگاه تهران)
@EveDaughters