یک ماه دیگه دو سالم میشه. ۲۳ ماه قبل. اون بالا وایساده بودم و پایین و نگاه میکردم. بچههای دیگه هم بودن. بچهها میگفتن باید ازون بالا نگاه کنیم و اون کسی که نگاهش به ماست و لبخند میزنه رو پیدا کنیم و سُر بخوریم بریم تو بغلش. به اونا که پایین بودن میگفتن مامان. مامانا یه حجمای رنگی بودن که پیرهنای بلند داشتن. بچه ها میگفتن مامانایی که رنگشون گلبهیه از همه بهترن. ولی کی رفته بود زمین ببینه اخه؟ هی من میاومدم لب دریچه ولی کسی نگام نمیکرد. تا اینکه ازون بالا یه مامان آبی آسمونی دیدم و خوشم اومد ازش. شبیه مامانای دیگه نبود. پیرهنش کوتاه بود. موهاش کوتاه بود. نمیدونم اصن اون موقع مامان بود؟ هیچوقت نگاهش رو به آسمون نبود و دستاشو برام باز نکرده بود. نتونسته بودم صورتشو ببینم ولی یه طور آرومی راه میرفت که من فوری تو اون همه مامانِ رنگی پیداش میکردم.
صدای پاشو میشنوم که داره میآد تو اتاق من. میدونم میخواد بیاد منو وقتی خوابم تماشا کنه. چشمامو میبندم. دستشو میآره جلو و پستونکمو از دهنم در میآره. فک کنم فهمیده بیدارم. چشمامو باز میکنم. لبخندشو دوس دارم. قربون صدقم میره. صداشو دوس دارم. دستاشو برا بغل کردنم باز میکنه. چقدر اون بالا منتظر این لحظه مونده بودم و این لحظه نیومد.
آخرین باری که اومده بودم دم دریچه پایین و نگاه کنم و یادمه. هر چی گشتم اون پایین ندیدمش. نمیدونم کدوم بچه خورد بهم که تا به خودم اومدم دیدم رو سُرسُرهام و دارم سُر میخورم سمت زمین. بدون پیدا کردن مامان. راه طولانی بود و خوابم برد. چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم. رو تخت بغلیِ یه خانمی بودم که انگار ناراحت بود. مطمئن بودم اونی که از بالا انتخابش کرده بودم، نبود. بردنم بخش نوزادان و دیگه اون خانمه رو ندیدم. همه اونایی که تو سُرسُره با من بودن تو بخش نوزادان بودن. اما یه فرقی بین ما بود. هیچ کس پاش سُر نخورده بود. بقیه اومدنو انتخاب کرده بودن. یواش یواش همه رفتن و منم رفتم جایی که بچههایی که اشتباهی پاشون سُر میخوره میافتن پایین رو نگه میدارن. این پایین همه مامانا شبیه هم شده بودن. دیگه اون شکلی که ازون بالا دیده میشدن نبودن. دیگه رنگ ادمارو نمی شد دید. اون لباسا دیگه تنشون نبود. اونقدم که ازون بالا به نظر میاومدن مهربون نبودن. چقدر بین آدما که میاومدن و میرفتن میگشتم تا مامان آبی آسمونیمو پیدا کنم. ولی نمیشد. اخه حتی صورتشم ندیده بودم. چقدر روزا اومدن و مامانی که میخواستم نیومد.
دست و صورتمو شسته و داره میبرتم بهم صبحونه بده. داره میگه امروز قراره بریم بیرون. زیاد خوشحال نمیشم. دلم میخواد همیشه تو این خونه باشیم. منو میذاره رو صندلی غذا و برام نیمرو درست میکنه. وسط هر کاری هی نگام میکنه و من خیلی دوس دارم اینکارشو. هر بار یه ذوقی براش میکنم که میدونم اونم خیلی دوس داره. میشینه رو به روم و با حوصله لقمههای کوچولو برام درست میکنه. بلدم خودم بخورم ولی میخوام اون لقمه هارو بذاره دهنم و برام قصه هواپیما بگه و از خوردنم کیف کنه. یادم میاد اون پرستار سیاهه بهش گفته بود بچه تاخیر داره و براش توضیح داده بود راه نمیرم، حرف نمیزنم. نمیدونست من همه اونکارارو بلدم. گذاشتم مامانم پیدا شد انجامشون بدم کیف کنه. راه رفتن و حرف زدن که کاری نداره.
صبحانه تموم میشه و لباس تنم میکنه بریم بیرون. سوار ماشین میشیم و یکم که میریم خیابونو میشناسم. همون خیابونِ خونهی بچه سُرخوردههاست. میزنم زیر گریه. فک میکنه خسته شدم. میزنه کنار و میآد پشت بغلم میکنه و میگه الان میرسیم. میچسبم بهش. فکر اینکه دوباره ببرتم اونجا ودوباره دنبالش بگردم کلافهام میکنه.
میگه کار اداری دارم اینجا. کاراداری نمیدونم ینی چی؟ ولی فک میکنم چیز خوبی نیست. چندبار دیدم که بچههایی بودن که یه مامانو انتخاب کردن ولی کار اداری نذاشت برن خونه اون مامانا. یا همین مامان آبی آسمونیم چند بار اومد و بعد گفت به خاطر کارای اداری مجبوره بره.
هر کاری میکنه آروم نمیشم، شده آسمونو بیارم زمین نمیذارم دیگه جلوتر بریم. منو میذاره تو صندلیم و دور میزنه. خونه مامانش نزدیکه. فک کنم داره میبرتم اونجا. یکم صدامو پایین میآرم. به مامانش میگه نیم ساعت پیش شما باشه تا من برم به کارای اداری برسم و بیام. بین کار اداری و مامانش ترجیحم مامانشه ولی بازم یکم گریه میکنم. از همینجا هم از کار اداری میترسم.
مامانش بهم یه عالمه خوراکی میده ولی دلم میخواد مامان آبی آسمونیم زودتر برگرده. یکم که میگذره بر میگرده. خوشحاله. شیرینی خریده. بغلم میکنه و به مامانش میگه:《دیگه مال خودم شد.》منو میگه. میچسبم بهش. یاد اون وقتی که از بالا نگاش میکردم میافتم. مطمئنم همین بود. فقط اون موقع انگار مامان نبود حالا مامان شده. مامانِ آبی آسمونی من
#سارا_کلانتری
@EveDaughters
صدای پاشو میشنوم که داره میآد تو اتاق من. میدونم میخواد بیاد منو وقتی خوابم تماشا کنه. چشمامو میبندم. دستشو میآره جلو و پستونکمو از دهنم در میآره. فک کنم فهمیده بیدارم. چشمامو باز میکنم. لبخندشو دوس دارم. قربون صدقم میره. صداشو دوس دارم. دستاشو برا بغل کردنم باز میکنه. چقدر اون بالا منتظر این لحظه مونده بودم و این لحظه نیومد.
آخرین باری که اومده بودم دم دریچه پایین و نگاه کنم و یادمه. هر چی گشتم اون پایین ندیدمش. نمیدونم کدوم بچه خورد بهم که تا به خودم اومدم دیدم رو سُرسُرهام و دارم سُر میخورم سمت زمین. بدون پیدا کردن مامان. راه طولانی بود و خوابم برد. چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم. رو تخت بغلیِ یه خانمی بودم که انگار ناراحت بود. مطمئن بودم اونی که از بالا انتخابش کرده بودم، نبود. بردنم بخش نوزادان و دیگه اون خانمه رو ندیدم. همه اونایی که تو سُرسُره با من بودن تو بخش نوزادان بودن. اما یه فرقی بین ما بود. هیچ کس پاش سُر نخورده بود. بقیه اومدنو انتخاب کرده بودن. یواش یواش همه رفتن و منم رفتم جایی که بچههایی که اشتباهی پاشون سُر میخوره میافتن پایین رو نگه میدارن. این پایین همه مامانا شبیه هم شده بودن. دیگه اون شکلی که ازون بالا دیده میشدن نبودن. دیگه رنگ ادمارو نمی شد دید. اون لباسا دیگه تنشون نبود. اونقدم که ازون بالا به نظر میاومدن مهربون نبودن. چقدر بین آدما که میاومدن و میرفتن میگشتم تا مامان آبی آسمونیمو پیدا کنم. ولی نمیشد. اخه حتی صورتشم ندیده بودم. چقدر روزا اومدن و مامانی که میخواستم نیومد.
دست و صورتمو شسته و داره میبرتم بهم صبحونه بده. داره میگه امروز قراره بریم بیرون. زیاد خوشحال نمیشم. دلم میخواد همیشه تو این خونه باشیم. منو میذاره رو صندلی غذا و برام نیمرو درست میکنه. وسط هر کاری هی نگام میکنه و من خیلی دوس دارم اینکارشو. هر بار یه ذوقی براش میکنم که میدونم اونم خیلی دوس داره. میشینه رو به روم و با حوصله لقمههای کوچولو برام درست میکنه. بلدم خودم بخورم ولی میخوام اون لقمه هارو بذاره دهنم و برام قصه هواپیما بگه و از خوردنم کیف کنه. یادم میاد اون پرستار سیاهه بهش گفته بود بچه تاخیر داره و براش توضیح داده بود راه نمیرم، حرف نمیزنم. نمیدونست من همه اونکارارو بلدم. گذاشتم مامانم پیدا شد انجامشون بدم کیف کنه. راه رفتن و حرف زدن که کاری نداره.
صبحانه تموم میشه و لباس تنم میکنه بریم بیرون. سوار ماشین میشیم و یکم که میریم خیابونو میشناسم. همون خیابونِ خونهی بچه سُرخوردههاست. میزنم زیر گریه. فک میکنه خسته شدم. میزنه کنار و میآد پشت بغلم میکنه و میگه الان میرسیم. میچسبم بهش. فکر اینکه دوباره ببرتم اونجا ودوباره دنبالش بگردم کلافهام میکنه.
میگه کار اداری دارم اینجا. کاراداری نمیدونم ینی چی؟ ولی فک میکنم چیز خوبی نیست. چندبار دیدم که بچههایی بودن که یه مامانو انتخاب کردن ولی کار اداری نذاشت برن خونه اون مامانا. یا همین مامان آبی آسمونیم چند بار اومد و بعد گفت به خاطر کارای اداری مجبوره بره.
هر کاری میکنه آروم نمیشم، شده آسمونو بیارم زمین نمیذارم دیگه جلوتر بریم. منو میذاره تو صندلیم و دور میزنه. خونه مامانش نزدیکه. فک کنم داره میبرتم اونجا. یکم صدامو پایین میآرم. به مامانش میگه نیم ساعت پیش شما باشه تا من برم به کارای اداری برسم و بیام. بین کار اداری و مامانش ترجیحم مامانشه ولی بازم یکم گریه میکنم. از همینجا هم از کار اداری میترسم.
مامانش بهم یه عالمه خوراکی میده ولی دلم میخواد مامان آبی آسمونیم زودتر برگرده. یکم که میگذره بر میگرده. خوشحاله. شیرینی خریده. بغلم میکنه و به مامانش میگه:《دیگه مال خودم شد.》منو میگه. میچسبم بهش. یاد اون وقتی که از بالا نگاش میکردم میافتم. مطمئنم همین بود. فقط اون موقع انگار مامان نبود حالا مامان شده. مامانِ آبی آسمونی من
#سارا_کلانتری
@EveDaughters
❤2👍1🤩1