دختران حوا
658 subscribers
2.39K photos
792 videos
14 files
672 links
ارتباط بامدیر
دکتری مطالعات زنان
@Sahel72_Kh

برای احقاق حقوق به سوگ نشسته
Download Telegram
🔻همین‌ که نشستم تو ایستگاه اتوبوس یه صندلی بهم نزدیک شد و با لهجه غلیظ شمالی بی‌مقدمه گفت: «چرا دخترا اینجوری شدن؟!» و به وسط بلوار اشاره کرد که چند تا دختر و پسر داشتن رد می‌شدن با هم.
گفتم: «چجوری شدن؟!»
گفت: «همین دیگه! همشون دست یه پسرو گرفتن!»
گفتم: «چرا پسرا اینجوری شدن؟!»
اخم کرد. گفت: «اونا پسرن! چیزی کم نمی‌شه ازشون!»
دلم نخواست باهاش حرف بزنم. سکوت کردم.

دوباره جابه‌جا شد و گفت: «این بیمارستان روبرویی خوبه؟!» گفتم: «خیلی نمی‌دونم»
دستشو با کش طبی بسته بود. قد بلند بود و برای سن و سال حدود ۶۰ سال یه کم پیرتر به نظر می‌یومد. خودش گفت ۶۰ سالشه.
عینک رو روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و گفت: «معده درد پدرمو درآورده! می‌گن باید آندوسکوپی کنی. اینجا برای ما مجانیه.» بازم هیچی نگفتم.
گفت: «چند روز پیش شوهرم دستمو پیچوند امروز که اومدم دستمم  نشون دکتر دادم گفت در رفته. بستش!»
گفتم: «چرا؟!»
گفت: «می‌گه تو عصبی هستی! بیچاره مرد خوبیه. ولی یهو وقتی عصبانی می‌شه یه کارایی می‌کنه دیگه! دست خودش نیست.» گفتم: «اون دست شما رو پیچونده بعد می‌گه شما عصبی هستی؟!»
گفت: «آره راست می‌گه. من نباید عصبانی‌ش کنم. همین که سایه‌ش بالا سرمه خدا رو شکر! تازه بازنشسته شده. توی خونه یه سر نشسته پای تلویزیون فیلم جنگی می‌بینه!» این جمله آخر رو با حرص گفت.
جنگی رو هم یه جوری با لهجه گفت که حس کردم وسط انزلی‌ام!
گفت: «دخترای این زمونه خیلی پر رو شدن! سر هرچیزی پا می‌شن می‌رن شکایت! خود من دیروز خواهرم پرسید دستت چی شده؟! گفتم خوردم زمین. آدم نباید راز زندگیشو به همه بگه که!»

بازم هیچی نگفتم اما دیگه دلم می‌خواست برم. عذرخواهی کردم گفتم عجله دارم و پیاده راه افتادم وسط بلوار. روی نیمکت‌ها دختر و پسرا نشسته بودن. نگاشون کردم و به دستِ در رفته‌ی زنی فکر کردم که دردش راز زندگیش بود.
دردی که بهش خو کرده بود…/زن امروزی

#سیمین‌کشاورز

@EveDaughters
👍12😢1