دختران حوا
666 subscribers
2.4K photos
792 videos
14 files
673 links
ارتباط بامدیر
دکتری مطالعات زنان
@Sahel72_Kh

برای احقاق حقوق به سوگ نشسته
Download Telegram
🖋هیچ چیز مثل مریضی مادرا تاریخ مصرف نداره!

یه مادر ...یه همسر وقتی سرما میخوره تو اون چند ساعت اولیه که تب داره و از چشم وگوش ودماغ و دهنش اب میاد اهل خونه بهش توجه می کنن
-وای ی ی مامان مواظب خودت باش!!
-ای بابا خانم باز شما سرماخوردی استراحت کن !!استراحت!!
انگار مادر خانواده عقلش نمی رسه مواظب خودش باشه !!یا تا سرما خورد میره بیرون وبا بچه های محل فوتبال بازی می کنه یا اینکه یه مهمونی بزن و بکوب با میکربا داشته و چون با چن تاشون روبوسی کرده مبتلا شده!!
ساعات اولیه میگذره مادر با دماغ باد کرده غذا می پزه دو تا ژاکت رو هم می پوشه چار تا قرص می ریزه تو حلقش و بعد روی مبل بیحال ولو میشه
همسرجان میگه خانم غذا درس نکن از بیرون میخرم استراحت کن!!ومادر نیمه جان خیال همه رو جمع میکنه که ابگوشت بار گذاشته والان میخاد بخوابه چون قرصا که از همه مهربون ترن سر خوردن و رفتن تو خونش و الان کرخت و بیحاله!!
روز دوم مریضی سراغ لباس اتو زده وجوراب و عابر بانک و چه وچه را میگیرند و می غرند که :
-گرفتارمون کردی با این مریضیت!!!
وروز سوم حتی اگر از مادر جنازه ای مونده باشه باید برگرده سر وظایف قبلیش!!
چون تاریخ مصرف بیماریش تموم شده !!
حالا اگه مادری شاغل باشه که باید جواب ادا و اصول واخم وتخم مافوقشم بده!!

پ.ن:مامانا لطفا با میکروبها دوستی نکنین !!چون اگه مریض بشین....
پ.ن:چشم از در اشپز خونه بر ندارین شاید یکی دلش سوخت و براتون یه لیوان ابمیوه اورد!!!

#شهلاظهوریان

@EveDaughters
زن خوشبخت

فهیمه خانم زن خوشبختی است شوهرش کارمند است... خودش هم کارمند است. هر ماه از شوهرش پول توجیبی میگیرد خوب کارت بانکیش دست اکبر اقا شوهرش است اینطوری خیلی بهتر است غرور اکبرآقا هم خدشه دار نمی شود.

چه اهمیتی دارد وقتی خانه مادر فهیمه خانم میروند اکبر اقا مدام سرش توی موبایلش است اما خانه مادر خودش هر هر میخندد. وسر به سر همه میگذارد.

فهیمه خانم زن خوشبختی است. شوهرش دست بزن ندارد و چه اهمیتی دارد که فقط دوست دارد فک وفامیل خودش را شام ونهار مهمانی دعوت کند وموقع وعده گرفتن خانواده فهیمه خانم سر درد میشود.

فهیمه خانم زن خوشبختی است شوهرش اهل الواتی نیست واهمیتی ندارد که برای خواهر زاده اش قالیچه چشم روشنی میخرد و برای خواهرزاده فهیمه خانم یک گلدان شمعدانی میبرد.

فهیمه خانم زن خوشبختی است اول ماه شوهرش فریزر را پر میکند و او هر روز برای اکبر اقا و سه پسرش غذای دلخواهشان را میپزد
اصلا اهمیتی ندارد که اکبر اقا در مورد مسائل تحصیلی بچه ها با او مشورت نمی کند خوب هر چه باشد بچه ها پسرند و او مرد است و زبان هم را بهتر می فهمند.

فهیمه خانم زن خوشبختی است 12 تا النگوی طلا دارد و یک زنجیر یزدی بلند که دو دور تاب میخورد!!

اما تازگی ها فهیمه خانم دوست دارد گاه و بیگاه گریه کند. النگوها دستش را فشار میدهد، زنجیر گردنش را آزار میدهد. همکارش میگوید حتما دچار افسردگی شده و باید قرص اعصاب بخورد. اما فهیمه خانم که زن خوشبختی است !! چه مرگش است. چرا قدر اکبرآقا را نمیداند./زن امروزی

#شهلاظهوریان

@EveDaughters
😢13👏2
مادرم صدای قشنگی داشت  ،صدایش مثل مخمل نرم بود از هر خواننده ای بهتر می خواند وقتهایی که حواسش به کارش بود ومی خواند من ساکت می شدم وصدای مخملی وخوش طنینش را جرعه جرعه سر می کشیدم وکیفور  میشدم .
در صندوقخانه اتاق پشتی یک گرامافون و یک عالم صفحه داشتیم. ان طرف حیاط خانم جانم (که نه خانم بود ونه جان)زندگی میکردو پدر با صدای اهسته و یواشکی صفحه گوش میکرد اما همان یواشکی برای حافظه بی نظیر مامان بس بودتا تمام تصنیف ها را از بر شود .
یک روز خانم جان با ان ابروهای سیاه وسمه کرده پدرم را کنار کشید وگفت :
این دختره وقتی در مطبخ است تصنیف می خواند!چه معنی دارد؟مطرب است ؟دیگر صدای نحسش را نشنوم...زن نجیب هنگامه ی اشپزی استغفار میکند ... پدراشتلم کرد،هوار کشید ومادرم دیگر نخواندو از ان روز نجیب !!شد...
سالها گذشت عمو ازدواج کرد واز انجا که هر عروس می بایست سالها زیر نظر خانم جان زندگی میکرد ما از خانه ی خانم جان به خانه خودمان اسباب کشی کردیم .
مادرم مثل قمری اسیر که ازاد شده باشد دوباره به اواز امد،اما دیگر ان صدای مخملی را نداشت یک نگرانی و تشویش در صدایش بود که اوازش را خش می انداخت ان صدای مخملی گم شده بود. گمانم صدایش در خانه خانم جان ولابلای اجرهای مطبخ جامانده بود.../زن امروزی

#شهلاظهوریان

@EveDaughters
😢72👏1
📌هیچ چیز مثل مریضی مادرا تاریخ مصرف نداره!

یه مادر ...یه همسر وقتی سرما میخوره تو اون چند ساعت اولیه که تب داره و از چشم وگوش ودماغ و دهنش اب میاد اهل خونه بهش توجه می کنن
-وای ی ی مامان مواظب خودت باش!!
-ای بابا خانم باز شما سرماخوردی استراحت کن !!استراحت!!

انگار مادر خانواده عقلش نمی رسه مواظب خودش باشه !!یا تا سرما خورد میره بیرون وبا بچه های محل فوتبال بازی می کنه یا اینکه یه مهمونی بزن و بکوب با میکربا داشته و چون با چن تاشون روبوسی کرده مبتلا شده!!
ساعات اولیه میگذره مادر با دماغ باد کرده غذا می پزه دو تا ژاکت رو هم می پوشه چار تا قرص می ریزه تو حلقش و بعد روی مبل بیحال ولو میشه
همسرجان میگه خانم غذا درس نکن از بیرون میخرم استراحت کن!!ومادر نیمه جان خیال همه رو جمع میکنه که ابگوشت بار گذاشته والان میخاد بخوابه چون قرصا که از همه مهربون ترن سر خوردن و رفتن تو خونش و الان کرخت و بیحاله!!

روز دوم مریضی سراغ لباس اتو زده وجوراب و عابر بانک و چه وچه را میگیرند و می غرند که :
-گرفتارمون کردی با این مریضیت!!!

وروز سوم حتی اگر از مادر جنازه ای مونده باشه باید برگرده سر وظایف قبلیش!!
چون تاریخ مصرف بیماریش تموم شده !!
حالا اگه مادری شاغل باشه که باید جواب ادا و اصول واخم وتخم مافوقشم بده!!/زن امروزی

#شهلاظهوریان

@EveDaughters
😢9👍8
عمواسدالله ملوک جان هشتاد و سه سال دارد و ملوک هروقت گذارش به سمت و سوی خانه ی عمو می افتد دلش پر می زند که برود و عمو را ببوسد و ببوید و به یاد پدر مرحومش سیر نگاهش کند،اما از زن عمو که تلخ و تند است حساب می برد و نمی رود.
امروز «چهل هشتم» است و ملوک یقین دارد زن عمو خانه ی خواهرش است و شله زرد پزان دارند برای همین با خیال راحت دیدن عمو می رود و...

در حیاط درندشت عمو نشسته اند و عمو یک بند حرف می زند و گلایه می کند:
_بچه ها ی حالا بجای سر زدن به والدین بیشتر با رفقاشان هستند،نوه ها سالی یکبار هم زورشان می آید در خانه بابا بزرگ را بزنند،نوه بزرگم شوهرش را انداخته و رفته تهران ،عروس کوچکم دکتری قبول شده و پسر احمقم ذوق مرگ از قبولی زنش!!!پسر وسطی زنش را طلاق داده و رفته تهران،عجب زمانه ای...
زنها مسئولیت اصلی شان که شوهر داری و بچه داری است را به کلی فراموش کرده اند .دلم می خواهد همه شان را با چوب سیاه و‌کبود کنم !!اما کو رمق؟؟

ملوک می داند نوه ی عمو جان طلاق گرفته و از عمو پنهان کردهاند ،می داند پسرش ازدواج سفید کرده،میداند عروسش...
اما فقط لبخند می زند و به جمله آخر عمو‌که می گوید «زنها پر رو شده اند»فکر می کند...
می خواهد بگوید :عمو من عاشق گویندگی بودم،اما اقاجانم با وجود قبولی ام در صدا و سیما با همسرم همدست شد و گفت «فقط معلمی»

می خواهد بگوید :عموجان تمام حرفهایتان غلط است ،ادمها حق دارند دنبال علایقشان بروند.
می خواهد بگوید:..
اما صدای اذان بلند می شود و عمو مثل ترقه از جا می پرد ومی گوید:چقدر زیاد ماندی ملوک !!سر ظهر شد !!

و ملوک فقط می گوید:
من هم می روم،دفعه بعد هم که آمدم یک چوب کت و کلفت برایتان می آورم تا همه را سیاه و کبود کنید!!حق با شماست «زنها خیلی پررو شده اند»۰

#شهلاظهوریان

@shahlazohurian
@EveDaughters
👍7
مادری بچه های دهه نود

تلفن که زنگ می خورد و شماره و اسم فریبا می افتد، ملوک جان می فهمد که دیگ زر زوله ی فریبا سرِبار است و دنبال گوش مفتی برای شنیدن !!!می گردد!!

_سلام فریبا جان.
_سلام ،خونه ای ؟خداروشکر!!!من اومدم!!!

ملوک بساط چای را روبراه می کند چون می داند فریبا به اندازه دو تا کتاب حرف خواهد زد و قطعا دوتا سماور هم چای و دمنوش می طلبد که حلق و گلویش مثل چوب خشک می‌شود.
....

_وای ملوک بخدا امروز و فرداست که سر به بیابان بگذارم ،از دست پرهام دق نکنم، دیوانه می شوم!!!اصلا اگر آزار و اذیت هایش را بنویسم می توانم از یک کشور اروپایی پناهندگی بگیرم!!

_گمان نکنم شاید یک قبیله آفریقایی قبولت کند که آنهم برای خوردن است!!!حیف نیست تو تپل مپل سفید را نپزند و نخورند!!

_این هفته سه بار مرا از مدرسه اش خواسته اند،هر بار هم معلم دینی!!
بخدا که من از بزرگ شدن و مدرسه رفتن آن سه تا هیچ نفهمیدم،اما پرهام!!!!

_چقدر گفتم به آن رحم وامانده ات،مرخصی بده!!فرت و فرت زاییدی!!!قرار بود زاییدن را کوپنی کنند که اینقدر هول بودی؟؟؟

_شماتت نکن ملوک !!دلم دختر می خواست ، ولی چهار تاشان پسر شدند!!!اصلا این دهه نودی ها را خدا خلق کرد که ما را دق بدهند !!خلق کرد که مردم دیگر نزایند!!!خلق کرد که نسل بشر منقرض شود!!!

_خلق کرد که ننه هایشان فیلسوف شوند!!!

_پسر بزرگم درس خواند، سربازی رفت، سرکار رفت پول جمع کرد و خودش رفت کانادا،دومی مهندسی گرفت زبان آلمانی خواند،رفت آلمان.تازه از آنجا برای من پول هم میفرستد،سومی دانشگاه دولتی قبول شد ،شاگرد خصوصی دارد و پول جمع می کند که برود ،بخدا اگر او نباشد من لنگ کار خانه می مانم،از صد تا دختر به در بخورتر است،اما پرهام ...یا پای تلویزیون است یا با موبایل کوفتی ور می رود یا باید یک چیزی بریزم توی خندق بلایش که بلمباند!!!

می گویم ظرفت را بردار .ذلیل مرده می گوید :می خواستید بچه نیاورید آنهم سر پیری! ‌
حالا درس نمی خواند و آتش می سوزاند و یکسره مثل خرس روی مبل یا تختش دراز کش است به درک!!هفته ای یک بار مدرسه احضار میشوم !!

_اصلا بچه ها را باهم مقایسه نکن ،آن سه تا دهه شصتی و هفتادی و هشتادی بودن این «زامبی» دهه نودی است.

_اصلا چرا من خاک سر هر دهه یکی زاییدم!!!

_چه می دانم !!لابد قرار بود مدال بدهند!!! باید با این بچه مدارا کنی!!!این ها هم لوسند!!هم از خودراضی و هم طلبکار!!!
به معلم دینی اش هم بگو خودش مشکلش را حل کند!یا بچه را قانع کند یا خاک دیگری به سرش بریزد!!!اصلا زنگ بزند بیایند بچه را ببرند!!!اینطوری توهم نفس می کشی!!!

فریبا از راهکار آخر آنقدر می خنددکه از چشمهایش اشک می آید و می گوید:
_دیشب آتش به جان گفت :به دنیا آوردن من مصداق بارز کودک آزاری بوده!!!
وای ملوک انگار یک تکه ذغال گذاشته اند روی جگرم!!!
می گوید «مادر هم کلاسی هایم جوان و قرتی و شیک و پیک و لاغرند اما تو!!!
ملوک آن سه تا هیچوقت به من «تو» نگفتند
اما این یک وجبی ...
وای...
ملوک من قطعا از غصه دق می کنم!!

ملوک دم نوش گل گاو زبانی دست فریبا داد و گفت:
_بچه های فضای مجازی هستند جانم!! فقط باید تحمل کنی ،چون همانطور که لوس و ننرند ظریف و شکننده هم هستند.فقط تحمل کن تا بزرگ شود و بفرستی ور دل پسر دهه شصتی ات!!!

...و توی آشپزخانه می سُرد تا یک استامینوفن حب کند که از زر زوله ی فریبا بسی سردرد است و کم مانده بی طاقت شود!!!!

#شهلاظهوریان
@shahlazohurian
@EveDaughters
3👍2👏2😁2😢2👎1
خداجانم ممنون
البته گمانم جز برف تو خیلی چیزها به ما «مشهدی »ها بدهکار بودی !!اما همین که به یادمان بودی و رحمتت را نازل کردی ممنون.
راستش از اول پاییز منتظر بارش بودیم اما دریغ ...
فقط چند باری چند تا پشنگ باران بود که آنهم گمانم یکی از فرشته های سر به هوایت یا دست و صورتش را میشست و یا ...
زعمای قوم گفتند نیامدن برف و باران نسبت مستقیم با #حجاب دارد اما نوه جان فرمودند :«چراپونچی»یکی از از پر بارش ترین جاهای دنیاست که مردمش نه تنها حجاب ندارند که چیزهای بد بد که گفتنش در اینستا خوبیت ندارد می پرستند و آنقدر سرسبز است که از ریشه ی درختان با تمهیداتی پل طبیعی درست کرده اند.
خلاصه که بعد از مدتها چشممان به جمال برف روشن شد و وقتی به خیابان رفتیم جوانها را در حال دست افشانی و بزن و بکوب و قر و قمبیل دیدیم و چقدر حال خوب کن بود همین اندازه شعف.
و تمام اینستا پر شد از عکسای برفی و ذوق و شوق بی نهایت ما برف ندیده ها!!...
با همه ی این حرف ها ممنون از برف و مهرت خداجانم...

#شهلاظهوریان
@shahlazohurian
@EveDaughters
😁41👍1
🔺عکس زن اول شوهرمه خیلی خوشگله نه؟

فهیمه خانم عکس عروسی اش را پیش رویش گذاشته و هی به ان نگاه می کند و اه می کشد!
یک نگاه به عکس و یک نگاه به اینه که بزرگنمایی دارد و  صورتش را چند برابر نشان می دهد!!
عکس مال ۳۳سال پیش است  چشمهای درشت و صورت ظریف با موهای سیاه و خوش فرم و پوستی صاف و شفاف مثل برگ گل ...تنها عضو ی که تغییر نکرده دماغش است !!!چشمهایش که پف کرده و ریز شده گونه هایش شل و آویزان است دور تا دور چشم ها پر از چروکهای ریز و درشت است و از همه بدتر دو تا خط پت و پهن روی پیشانی و دو طرف لبهاست که حسابی توی ذوق میزند و نزدیک است فهیمه خانم را به کما ببرد!!

فهیمه خانم پشتش را به اینه می کند و دوباره چشم به عکس عروسی اش می‌دوزد بعد یک قاب قدیمی برمی دارد عکس را قاب می کند و بلند فکر می کند:به دیوار میزنم این مدرک جوانی ام را!!
میداند مادرش اورا توبیخ خواهد کرد که کار بدی است و نامحرم ببیند گناه است و این و ادا اصول‌ها در خانواده انها معنی ندارد و ...اما برای مادرش هم جواب دارد که:
-مامان جان این عکس دیگه من نیستم !
من چاق خیکی اویزون و چروک کجا این کجا!

زنگ در را میزنند دختر کوچولوی اپارتمان روبرو باز کلیدش را فراموش کرده!!
فهیمه خانم با خوشرویی او را به داخل دعوت می کند دختر کوچولو روی مبل می نشیند و چشمش که به عکس می افتد با هیجان می پرسد :
-وای خاله این عروس خوشگل کیه؟؟؟
فهیمه خانم با تاخیر جواب میدهد :
-زن اول شوهرمه خیلی خوشگله نه؟
-اره خاله خیلی نازه ولی بندازش دور!!
-نه عزیزم میخام بزنم به دیوار!!
-نه خاله این خیلی نازه یه وخ دوباره میره با همین عروسی میکنه ها!!!

فهیمه خانم از خنده ضعف میکند دختر کوچولو را میبوسد و به اشپز خانه میرود تا برایش میوه بیاورد ودر همان حال میگوید:
-محاله دوباره باهاش ازدواج کنه!!حالا بگو نارنگی برات پوست کنم یا پرتقال یا سیب؟

#شهلاظهوریان

@shahlazohurian
@EveDaughters
3👍1
ملوک جان از وقتی خانه امده بُق کرده و حرف نمی زند!!بیست بار میز را دستمال کرده!!ده بار گلدانها را جان به سر کرده و پنج بار پشت پنجره رفته و کفترها را کیش داده!!!
اقای بقولاتی می پرسد:خوبی ملوک جانم؟؟

نمی دانم نه خوبم نه بد !!یک جوری هستم که خودم هم نمی دانم جورش چه‌جوری است!!!!امروز نوه های خان داداشم را دیدی؟؟مثل جنازه روی مبل ها ولو شده بودند!!!سه بار زن داداش چای اورد یک کدام بلند نشدند سینی چای را از دستش بگیرند،موقع نهار فقط امدند لمباندند و باز سر توی گوشی های مرگی شان کردند!!!لباس پوشیدنشان را دیدی؟؟دختر گنده با صدای بلند از مادرش می پرسد«برا من پد بهداشتی اوردی؟؟»بعد هم پیله کرد که برویم برف بازی می خواهیم استوری بگذاریم!!!! یادم به جوانی خودم افتاد.

▪️ماه رمضان که روزه نمی گرفتیم مادرم لب می گزید که باید بلند شوید و سحری بخورید ،الکی نماز بخوانید و روز هم مراقب باشید پدر و برادر هایتان بویی از #قاعدگی تان نبرند!! فقط می گفتیم چشم!!!

مهمان که داشتیم فقط کافی بود مامان چشم بچرخاند ،از مدل و تاب چشمهایش می فهمیدیم که باید چای بیاوریم!!یا از مهمان خانه بیرون برویم !!یا حرف نزنیم !!یا حرف بزنیم!!میوه را دور بچرخانیم!!پیشدستی را عوض کنیم!!برای مهمان زیرسیگاری بیاوریم،دامنمان را روی پایمان بکشیم...وای بقول یک جفت چشم بود و ما آن همه برداشت می کردیم!!!

خوب این که مثل سگ از ننه بابا هامان می ترسیدیم خوب بود ملوک جان؟؟
ــ نه اصلا خوب نبود ،من هنوز گاهی خواب چشمهای پدر یا مادرم را می بینم!!هنوز صداشان توی گوشم است!!!بقول جان نه دیکتاتوری آن وقتها خوب بود و نه شل و شیمبویی الان!!اصلا چرا ما نباید میانه را بگیریم!!!

زن دادادش با آن کمردرد دوبار به نوه اش گفت :مادر میوه را دور بچرخان.در جوابش بلند و درنهایت پاچه پارگی گفت:«مادرم هر کس بخواهد خودش بر می دارد این دیس پنجاه کیلویی کار من نیست،وابده مامانی»

کاش خدا  هرچه از دهه سی به بعد بافته بشکافد و دوباره ببافد!!!روزگار ما و دهه هشتاد و نودی ها مثل یک بافتنی است که اولش را سفت بافته اند و اخرش را شل!!!!
ــقربان آن مثال زدنت ملوکم!!!انقدر هنرمندی و اهل بافت و شکافت که بدت نمی اید دوتا میل بافتنی دست خدا بدهی!!!!

#شهلاظهوریان
@shahlazohurian
@EveDaughters
👍9
چند وقت پیش با دوستان جان جانان رفتیم کویر،یک اقامتگاه بومگردی...
خانم صاحب بومگردی غذا می پخت، رفت و روب سویتها را انجام می داد،ترشی می انداخت،ماست و پنیر درست می کردو در تابستان که گرما بود و کویر جهنم می شد و بومگردی تعطیل بود،دامداری می کرد و گلیم می بافت تا هنگامه زمستان محصولات  را به مسافران بفروشد. موقع خداحافظی بغلش کردم و گفتم چقدر شیر زنی«صدیقه خانم»چه دست و پنجه ای داری،شوهرت باید سر تا پایت را طلا بگیرد.

شوهرش لبخندی زد و گفت :باید یک زن دیگر بگیرم که کمک حالش باشد صدیق پیر شده!!!
صدیقه خانم زهر خندی زد و گفت ایده ی بومگردی را من دادم، حالا...

شاید امروز هم در بومگردی بودی،بدون اینکه بدانی تو نصف آدمی...نصف ارث می بری دیه ات نصف است و حقی بر فرزندت نداری ،بدون اینکه  خیلی چیزهای دیگر را بدانی...
ممکن است بگویی حالا انها که می دانند چه کردند؟؟

میدانی صدیقه جانم قوانین حاکم را مردها نوشته اند و همه ی خوبهایش را برای خودشان برداشتند کاش میدادند قوانین را هنگامه گلیم بافی و پخت و پز و رفت و روب تو بنویسی...

#شهلاظهوریان

@shhlazohurian
@EveDaughters
👍14😢41
مشهدی ها ایام  نوروز دوره می گذارند، اسمش «جلوس »است و همه دور هم جمع میشوند ،امروز «جلوس »عموی ملوک جان است و ملوک میداند که همه بعد از افطار راهی منزل عموجان میشوند...

همه ی عموزاده ها و عمه زاده ها با تتمه بزرگتر ها، منزل عموجان دور هم نشسته اند و تریک تریک تخمه می شکنند و می گویند و می خندند.عموجان بالای مجلس نشسته و دخترها و نوه هایش پذیرایی می کنند و مدام  چای تازه دم می اورند که اغلب روزه بوده اند و تشنه و نسخ چای ی ی...

مهمانها دسته دسته می ایند و می روند و خودمانی ها سفت و محکم نشسته و قصد رفتن ندارند،ایفون هم زر و زر زنگ می خورد و در باز و بسته میشود و...

یکباره خانم چیتان فیتان شیک پوشی با هزار من «ماتیک مربا» و دنیا دنیا خر مهره که به اقصا نقاطش اویزان کرده وارد میشود و همه ی اقایان و خانمها محوزیبایی و ابهت بانو ساکت میشوند!!!

بانو با ادا و اصول حال و احوال می کند و به هر کس چیزی می گوید و با هزار قر و قمبیل روی اخرین مبل وسط پذیرایی درندشت عموجان  می نشیند!!
سرور خانم با پوزخند به ملوک نگاهی می کند و می گوید:
ــ شناختِن؟«نسا بَگُم »بود! بالا تا پایین کوبیده از نو ساخته!!!!همه جاش عملیه!!دِماغ گنده و پَک و پوز درازش یادتانه ؟؟دِندونای گرازش چی؟؟
ــ بابا اون که صورتشم نمی شست!!! یه خال گنده ام سر دماغش داشت!!! قد اقاجان و خان داداشمم ریش و سبیل داشت!!!
ــ حالا با شاه شُله نوموخوره!!!بِنده ی خدا شوورِش چن جا کار موکونه!!شبایم مِره هتل شیفت شب ،مِگن تو شیفت شب منجوق دوزی موکونه، مورفوشه!!!خوب ای زِنِکه خرج دِره !!!تا حالا سه بار قِلم  تراشی کِرده!!!هی موخوره چاق و گنده مره ،باز مِره قلم تراشی!!!

ــ پیکر تراشی.
ــ همو که شما مِگن،والله بوخودا شانس دره!!!هر مرد دیگه ای بود طِلاقش مِداد!!تازه مویم کاشته!!!تاس تاس بود!!!نِ ابرو داشت نِ مُجه!!! حالا پلک که مِزنه و موهاشه که تاب مِده انگار پنکه روشن کِردن!!!هموجور باد میه!!!

ملوک جان دوباره نگاهی به بانو می کند و با چشم و ابرو به بقولاتی می فهماند که وقت رفتن است و از همه جز آن مجسمه ی بلاهت خداحافظی می کند و،« پناه بر خدا گویان» از اپارتمان عموجان خارج میشود!!!

پ.ن:نسل ما که تمام شد!!دهه هفتادی هاو هشتادی هاو بعد تری ها!!! اگر یک اپاندیس ناقابل داشته باشند دکتری نیست که جراحی کند ...اما می توانند همان موقع پیکر تراشی کنند و ابرو و مژه بکارند تا با ظاهری شیک و دل انگیز به دیار باقی بشتابند!!!و جناب عزرائیل حظظظظ وافر ببرد.

#شهلاظهوریان
@shahlazohurian
@EveDaughters
😁4👍1