سیمای زنی در دوردست
در دوردستی ناپدیدار
زنی میبافد گیسوانش را؛
چون بافههای گندم سبز.
با دستانی در بازی نور و رنگ
در مزرعهای
از شیشههای رنگین.
در افقی دورتر از
ابرهای فروآویختهی مکدر؛
بر فراز زن،
پرندهای بیجفت
عبور میکند
از خط فرضی نصفالنهار.
جز از منحنی محجوب اندامش
هیچ پیدا نیست از سیمای زن؛
در دوردست
نرم و چالاک میبافد،
گیسوانش را.
تصویری مهزده
در ماه روشن کامل
در مستی خواب و بیداری
آواز میدهد مرا؛
گره بگشای از
رازی در دوردست،
چنبره در کلافِ گیسوی زن.
ماه آرام
رخت برمیکشد
و در محاق سپیده دمان
رنگ میبازد.
و مرا درمیرباید
خوابی سبکبال، خوشآهنگ
از پس درازشبِ زنده داری
با زنی
و گیسوی بافتهی مرموزش.
شاعر #علیرضا_م
@EveDaughters
در دوردستی ناپدیدار
زنی میبافد گیسوانش را؛
چون بافههای گندم سبز.
با دستانی در بازی نور و رنگ
در مزرعهای
از شیشههای رنگین.
در افقی دورتر از
ابرهای فروآویختهی مکدر؛
بر فراز زن،
پرندهای بیجفت
عبور میکند
از خط فرضی نصفالنهار.
جز از منحنی محجوب اندامش
هیچ پیدا نیست از سیمای زن؛
در دوردست
نرم و چالاک میبافد،
گیسوانش را.
تصویری مهزده
در ماه روشن کامل
در مستی خواب و بیداری
آواز میدهد مرا؛
گره بگشای از
رازی در دوردست،
چنبره در کلافِ گیسوی زن.
ماه آرام
رخت برمیکشد
و در محاق سپیده دمان
رنگ میبازد.
و مرا درمیرباید
خوابی سبکبال، خوشآهنگ
از پس درازشبِ زنده داری
با زنی
و گیسوی بافتهی مرموزش.
شاعر #علیرضا_م
@EveDaughters
👍4❤3