دختران حوا
607 subscribers
2.39K photos
789 videos
14 files
671 links
ارتباط بامدیر
دکتری مطالعات زنان
@Sahel72_Kh

برای احقاق حقوق به سوگ نشسته
Download Telegram
شوهر خانم میم ناگهانی درگذشت. خانم میم چندین سال تنها بود و چهار بچه‌اش را دست‌تنها بزرگ کرد. یک روز به مردی دل باخت و به خانواده‌ی شوهر مرحومش که تا آن روز روابط خوبی با او داشتند چون بهرحال مادر برادر عزیزشان بود، اعلام کرد قصد ازدواج دارد. خواهرها و مادر شوهر مرحوم خانواده‌ی میم با کله خود را در جهنم حس کردند. گفتند اگر این لکاته دوباره ازدواج کند آبروی ما پاک رفته. جلسه پشت جلسه و تهدید پشت تهدید . دست‌آخر خانم میم به مرد محبوبش گفت نمی‌تواند ازدواج کند و نه فقط ازدواج نمی‌کند، بلکه من‌بعد اگر روزی روزگاری همدیگر را جایی دیدند، سلامی هم در کار نیست چون پای آبروی شوهر مرحومش وسط است.
امشب عروسی است. اما عروسی خانم میم و مرد محبوبش نیست. عروسی یکی از مردان خانواده‌ی شوهر مرحوم خانم میم است که زنش را بعد از سی سال زندگی بی‌خبر ترک کرد و رفت با دختری که از خودش سی ‌و یک‌ سال کوچک‌تر است ازدواج کند. خانواده‌ی شوهر درگذشته‌ی خانم میم تا جا داشته آلاگارسون و چیتان‌پیتان کرده‌اند و راهی عروسی‌اند. به من هم زنگ زدند خبر دادند راهی عروسی‌اند . گفتند نمی‌دانی فلانی چه زن خوشگلی گرفته. انتظار داشتید من چه بگویم؟ گفتم به نظرم سرتاپای فرهنگ دوگانه‌تان را باید گل گرفت. بعد هم تلفن را قطع کردم و به خانم میم و به زن ترک شده‌ی مردی که امشب ازدواج می‌کند فکر کردم. و به تمام زنان دیگری که تا آخر عمر در جهنم این فرهنگ می‌سوزند.

#غزل_صدر

@EveDaughters
یک بام و دو هوا

شوهر خانم میم ناگهانی درگذشت. خانم میم چندسال تنها بود و چهاربچه‌ را دست‌تنها بزرگ کرد. یکروز به مردی دل باخت و به خانواده‌ی شوهر مرحومش که روابط خوبی با او داشتند اعلام کرد قصد ازدواج دارد.خانواده‌ی شوهرمرحوم خانم میم با کله خود را در جهنم حس کردند. گفتند اگر این لکاته دوباره ازدواج کند آبروی ما پاک رفته. جلسه پشت جلسه و تهدید پشت تهدید . دست‌آخر خانم میم به مرد محبوبش گفت نمی‌تواند ازدواج کند و...

امشب عروسی است.
عروسی یکی از مردان خانواده‌ی شوهرمرحوم خانم میم است که زنش را بعد از سی سال زندگی ترک کرد و رفت با دختری که از خودش ده ‌سال کوچک‌تر است ازدواج کرد. خانواده‌ی شوهر درگذشته‌ی خانم میم تا جا داشته آلاگارسون و چیتان‌پیتان کرده‌ و راهی عروسی‌اند. زنگ زدند و خبر دادند راهی عروسی‌اند. گفتند نمی‌دانی فلانی چه زن خوشگلی گرفته.
انتظار داشتید من چه بگویم؟ گفتم به نظرم سرتاپای فرهنگ دوگانه‌تان را باید گِل گرفت.
بعد هم تلفن را قطع کردم و به خانم میم و به زن ترک شده‌ی مردی که امشب ازدواج می‌کند فکر کردم. و به تمام زنان دیگری که تا آخر عمر در جهنم این فرهنگ می‌سوزند.

#غزل_صدر

@EveDaughters
گاهی دستم را به پوست شکمم می‌کشم و تصور می‌کنم بچه‌ام هنوز در من است: بازگشت به شکوه. در من چند یاخته داشتند تکثیر می‌شدند. لب‌هاش و دست‌هاش شکل می‌گرفتند. داشتم لب‌هاش را آماده می‌کردم برای گفتن، و دست‌هاش را برای لمس جهان.با او حرف می‌زدم از موسیقی‌هایی که گوش می‌کردم، کتاب‌هایی که می‌خواندم. او در من می‌زیست و از خون و جان من تغذیه می‌کرد. آخرها که دیگر جایش نمی‌شد، لگد می‌زد و من مسیر پاهایش را روی پوستم می‌دیدم. وقتی که می‌رقصیدم ریتم می‌گرفت و وقتی غذا می‌خوردم، چموش می‌شد. شگفت‌انگیز است. وقتی که به دنیایش آوردم چند لحظه‌ای به هم خیره شدیم.

دکتر گفت طوری برایتان بخیه زدم که معلوم نشود زاییده‌اید. گفتم اشتباه کردید چون من می‌خواهم تا آخر عمرم محل ورود او به شهربازی را تماشا کنم. دست‌هاش آنقدر کوچک بودند که دور انگشت شستم جمع می‌شدند.

مادری، شگفت‌انگیزترین تجربه‌ی زنانه است: جرات این‌که به یاخته‌ها اجازه دهی در تو تکثیر شوند. به جهانی بیاوریش که میلیاردها سال قدمت دارد. یادش بدهی که درست و قشنگ بازی کند. گردش فصل‌ها را ببیند؛ زخمی شود، ترمیم شود، شکست بخورد و باز بلند شود.


#غزل_صدر

@EveDaughters
امروز‍ #زيباترين_زن زندگیم را ديدم!

🖋 با او قرارى در خيابانى داشتم و وقتى كه نشست، وقتى كه انحناهاى طبيعى تنش نيمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشمهاى كنجكاوش نگاهم كرد. بى مضايقه "زن" بود.

پيكرى رنسانسى و فربه داشت و اين ناهمخوانیش با جريان روز، جذابش می‌کرد. كتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و صلحى با جهان داشت.

او هيج شبيه عكسهاى روى مجله‌های مد نبود. چيزى بود كه دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شكر زياد بريزد و سالادش را با نمك بخورد.
زير چانه اش چروك هايى ريز داشت و در تمام آن مدت، شكم بعد از زايمان بزرگ شده اش را مخفى نكرد. خوب ديده بود و خوب خوانده بود و تبليغات گسترده "چگونه لاغر شويم" و "چگونه چروك زير چشم ها را مخفى كنيم"، گولش نزده بودند.
او در انتهايى ترين روزهاى چهل سالگى، پذيرفته بود كه هزار بار شكست خورده و نمرده: خودم كردم، خودم!
مجموعه زیبایی هاى طبيعى انسان.
بعد، راه رفتيم. شاد بود و از خنديدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه محكمش ، می‌پیچید همه جا.

خودش بود. خودش را پيدا كرده بود و همچنان كه قدم میزد، سنگ هايى را برمیداشت كه مجسمه بسازد.
او، همان زن كميابی ست كه از ياد رفته. او همان زنیست كه قرنهاست كم پيدا شده و جايش را روبوتهاى كم هوش گرفته‌اند. او از جايى در همان رنسانس، ديگر تكثير نشده. اين است كه دور از اجتماع ظاهربينى هاى مفرط، در جنگل هاى خلوت قدم میزند و می‌داند كه كيست و چه می‌خواهد.
اوست كه وزن می‌دهد به جهان./زنان امروزی

#غزل_صدر

@EveDaughters
🖋بدن زن

غالبا جلوی آینه خودم را ورانداز می‌کنم و می‌گویم نسل شماها منقرض شد عزیزم.

می‌فهمم که مفهوم زیبایی عوض شده ولی چه بد شد که این مدلی عوض شد. گاهی به عکس پروفایل زن‌ها نگاه می‌کنم و دنبال کسی می‌گردم که پیکری زنانه و طبیعی داشته باشد.

کمی شکم، کمی پهلو، کمی خط‌ها و ترک‌های حاصل از تغییر وزن در طول زمان. محصول طبیعی زندگی. کسی که رد زندگی را بشود رویش دید. کسی که از الگوی امروزه تبعیت نکند و خودش برای خودش معیاری باشد.
می‌بینم که کمتر کسی عکسی از خودی که هست دارد.
چاق‌ترها عکس بسته‌ای از صورت دارند. در عکس‌های دسته‌جمعی، اغلب کسانی که چاقند، خود را قایم می‌کنند یا پلان اول عکس نمی‌ایستند.
یکی می‌گوید خجالت می‌کشم. یکی می‌گوید من با این ران‌هام عکس تمام قد هم بگیرم؟
حتما آن یکی دستش را می‌چپاند زیر گلویش و عین ژوکوند لبخندی تصنعی می‌زند که لپ‌هایش به نظر نیایند. چه خبر است؟ این تویی یا نه؟

چطور از این بدن طبیعی جذابت خجالت می‌کشی؟ از این فرم‌های به‌غایت زیبا؟ چون مجله‌های احمق دارند در مغزت نقاشی می‌کشند؟

دوستم دیشب نوشت از عکس من خوشش می‌آید چون زنی طبیعی در عکس می‌بیند.
خودش هم همین‌طور است.
آغشته به طبیعت. بله این منم.
همیشه خودم را همین‌طوری که هستم دوست دارم.
این بدن یعنی که من پنجاه سال در این جهان زیسته‌ام و در برف و باران و آفتابش راه رفته‌ام ‌و از غذاهایش خورده‌ام و عشق کرده‌ام و زاییده‌ام.
من با یک عروسک باربی به لحاظ هستی‌شناختی فرق دارم.

کاش یک‌طوری بشود که بشر به خوشحالی طبیعی برگردد.
به زیست طبیعی. بدن‌های طبیعی.
نه این که خیلی عقب برگردد.

همین چهل پنجاه سال پیش هم کافی‌ست، جایی که مادران ما خیلی قشنگ و عمیق بودند.
دامن‌های قشنگ می‌پوشیدند و کمی شکم و کمی پهلو باعث نمی‌شد غمگین باشند و بروند ته عکس بایستند.

زندگی در بستری از صلح با خود جریان داشت.
مادران ما روزنامه و کتاب می‌خواندند و از جهان خبر داشتند و خودشان را دوست داشتند.

همه چیز تغییر کرد و بعضی چیزها بهتر شدند مثلا زن‌ها حقوق خود را بیشتر شناختند
اما آخر زنی که با بدن خودش آشتی نباشد چطور ممکن است بتواند آزادی‌اش را پس بگیرد؟

خودت را همینطور که هستی دوست داری؟/ زن امروزی

#غزل_صدر

@EveDaughters
🖊 زيباترين زن زندگیم را امروز ديدم

با او قرارى در خيابانى داشتم و وقتى كه نشست، وقتى كه انحناهاى طبيعى تنش نيمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشمهاى كنجكاوش نگاهم كرد. بى مضايقه "زن" بود.
پيكرى رنسانسى و فربه داشت و اين ناهمخوانیش با جريان روز، جذابش می‌کرد. كتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و صلحى با جهان داشت.
او هيج شبيه عكسهاى روى مجله‌های مد نبود. چيزى بود كه دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شكر زياد بريزد و سالادش را با نمك بخورد. زير چانه اش چروك هايى ريز داشت و در تمام آن مدت، شكم بعد از زايمان بزرگ شده اش را مخفى نكرد. خوب ديده بود و خوب خوانده بود و تبليغات گسترده "چگونه لاغر شويم" و "چگونه چروك زير چشم ها را مخفى كنيم"، گولش نزده بودند.
او در انتهايى ترين روزهاى چهل سالگى، پذيرفته بود كه هزار بار شكست خورده و نمرده: خودم كردم، خودم!
مجموعه زیبایی هاى طبيعى انسان.
بعد، راه رفتيم. شاد بود و از خنديدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه محكمش ، می‌پیچید همه جا. خودش را پيدا كرده بود و همچنان كه قدم میزد، سنگ هايى را برمیداشت كه مجسمه بسازد.
او، همان زن كميابی ست كه از ياد رفته. او همان زنیست كه قرنهاست كم پيدا شده و جايش را روبوتهاى كم هوش گرفته‌اند. او از جايى در همان رنسانس، ديگر تكثير نشده. اين است كه دور از اجتماع ظاهربينى هاى مفرط، در جنگل هاى خلوت قدم میزند و می‌داند كه كيست و چه می‌خواهد.
اوست كه وزن می‌دهد به جهان./زن امروزی

#غزل_صدر

@EveDaughters