دختران حوا
648 subscribers
2.39K photos
792 videos
14 files
672 links
ارتباط بامدیر
دکتری مطالعات زنان
@Sahel72_Kh

برای احقاق حقوق به سوگ نشسته
Download Telegram
میزی برای صرف میوه ممنوعه

امروز افتادم به جان تشک اضافه‌ای که در خانه دارم. چند سال پیش این تشک اضافه نبود. گذاشته بودم توی اتاق انتهای راهرو برای مهمان‌هایی که می‌آیند. اسمش را هم گذاشته بودم اتاق مهمان. تا اینکه ترامپ و کرونا آمدند و پای مهمان را از خانه‌ی من و خیلی‌های دیگر بریدند. تشک شده بود آینه‌ی دق‌ام. زیاد فضا اِشغال می‌کرد. هم فضای فیزیکی و هم فضای خاطرات توی کله‌ام. همین‌ شد که تصمیم گرفتم ببرم‌اش توی حیاط و پاره و پوره‌اش کنم و بندازمش توی سطل آشغال. شما تا حالا تشک پاره کرده‌اید؟ من که نکرده بودم. کار سختی است. یک چاقوی بلند آشپزخانه‌ که جان می‌دهد برای جنایت آوردم و افتادم به جان لایه‌ی ابری روی تشک. پدرسگ مقاومت می‌کرد. حس می‌کردم حمله کرده‌ام به مرد گوشت‌آلود و لکنته‌ای و می‌خواهم او را بکشم و قیمه‌قیمه‌اش کنم. این مرد مقاومت می‌کرد و پاره نمی‌شد. خودش را جمع می‌کرد و می‌خواست فرار کند. اما آن‌قدر چاقو زدم تا بالاخره گوشتش جدا شد و تبدیل شد به کوهی از ابرهای پاره‌پاره کف حیاط. حالا رسیده بودم به فنرهای ضخیم تشک. من اصلا تا حالا داخل تشک را ندیده بودم. جنگل انبوهی از فنرهای سرپا که کنار هم ایستاده بودند و جیر جیر می‌کردند و با هر نسیم پائیزی چاچا می‌رقصیدند. یاد آن سالی افتادم که رفته بودم دبی برای چیزی که حالا یادم نیست چه بود. شب ماندم در یک هتل پکیده که پنجره‌هایش رو به دسترنج حماقت شهرسازان دبی‌ای باز می‌شد. دیوار‌های اتاق را با پِهِن بنا کرده بودند. بس که نازک بودند. ساعت یک شب با صدای ناله‌ی زنی خوشحال که با جیرجیر فنرهای تشک قاتی می‌شد، بیدار شدم. این فنرها شیپور شادی دو نفر آدم بودند برای بدخواب کردن آدم‌های اتاق کناری. البته من به ابلیس لعنت فرستادم و به خودم گفتم که حتما این صدای پسر هشت‌ ساله‌ای ‌است که ساعت یک شب علف زده و از فرط خوشحالی روی تخت بالا و پائین می‌پرد. کاش من جای آن پسر بودم. به هر حال فنرهای تشک اتاق مهمان من را تا دبی برد و برگرداند.

با یک قیچی میلگردبُری افتادم به جان فنرها و چهارچوب فلزی تخت. عرق از سر و رویم می‌ریخت. خشم خودم را از کرونا و ترامپ روی فنرهای پدرسگ خالی کردم و هر سه را فحش می‌دادم. می‌بریدم و خم می‌کردم و پرت می‌کردم توی سطل. بعد خسته شدم و نشستم کنار پیکر نیمه‌جان تشک. بهش نگاه کردم. حس کردم که تشک‌ها چقدر مهم‌اند. بزرگ‌ترین، بهترین، بدترین و عجیب‌ترین اتفاقات جهان روی تشک‌ها رخ می‌دهند. جایی که دو آدم پنهان‌ترین دوستت دارم‌ها را لای عرق کردن و نفس زدن‌شان به هم می‌گویند

یا با پشت کردن به هم و خوابیدن در دورترین نقطه‌ی تشک در سکوت، پایان یک فصل را به هم اعلام می‌کنند. یا به پشت دراز می‌کشند و چشم‌های بی‌فروغ‌شان را می‌بندند برای همیشه. حتی رویاها و کابوس‌های‌شان را آن‌جا می‌بینند. یا می‌شود محل مخفی‌ترین خیانت‌شان به آن دیگری. میزی است برای صرف میوه‌ی ممنوعه.

خلاصه این‌که کاش شکم این تشک را جر نداده بودم. لامصب از جعبه‌ی سیاه هواپیما هم بیشتر چیزی می‌داند. وای به آن‌که تشک‌ها در روز جزا زبان در بیاورند و بخواهند چغلی ما را بکنند. مخصوصا تشکی که صاحبش او را با کاردی پاره کرده باشد و در سطل آشغال ریخته‌ باشد. هیچ‌وقت ملحفه‌ی سفید روی تشک‌تان پهن نکنید.

#فهیم_عطار

@fahimattar
@EveDaughters
داستان یک فانتزی جنسی
(اهمیت شرایط در شکل گیری تمایلات جنسی)

🖋 من از عنفوان جوانی یک فانتزی داشته‌ام که چند باری هم آن را از زاویه‌های مختلف نوشته‌ام. حالا یک هفته‌ای می‌شود که این فانتزی از سمت دیگری طلوع کرده است و نور گرمش را تابیده به سرزمین یخ‌زده‌ی قلبم. بدین شکل که دوست دارم یک بار که توی خیابان راه می‌روم، پیرزن خیلی مسن و پولداری با پالتویی کِرم را ببینم که می‌خواهد با قدم‌های لرزان عرض خیابان را رد کند. از آن سمت ماشین قرمزی با سرعت خلاف جهت بیاید و من مثل دروازه‌بانی جسور شیرجه بزنم و پیرزن – که ترجیحا اسمش عشرت‌الملوک است- را بلند کنم و از چنگال سیاه مرگ برهانم. همانطور که تن نحیفش در بازوان من جا گرفته به هم خیره بشویم و ریشه‌های محبت و عطوفت در دلش به سرعت ریشه بزند. بپرسد که چه کاره‌ای؟ من هم بگویم کارمندم. بعد من را ببرد به خانه‌ی خودش. خانه که نیست. قصر است لامروت. قصری وسط باغی بزرگ با گل‌های رز و اقاقیا و غیره و ذلک.

همان‌طور آرام بین بوته‌ها و گل‌ها قدم می‌زند مکثی کند و برگردد سمت من و بگوید: «باغبون من می‌شی؟» من هم بی‌درنگ می‌گویم: «ها، می‌شم». و از همان روز من باغبانِ قصر و باغبان درخت محبتی که درون دلش کاشته‌ام می‌شوم. گوش‌واره‌اش را در‌می‌آورد و با سوزنِ آن، سرِ انگشت‌مان را سوراخ می‌کنیم خون‌‌مان را می‌مالیم به هم و عهد می‌بندیم به مراقبت از چیز‌هایی که مراقبت لازم دارند.

من می‌شوم باغبان. یک کلبه‌ گوشه‌ی باغ به من می‌دهد که پنجره‌های بزرگی دارد و از آن آفتاب می‌افتد داخل روی گبه‌های نارنجی. هر روز صبح گل‌ها و درخت‌ها را هرس می‌کنم. به آن‌ها آب می‌دهم و زه‌کشی می‌کنم و هر کاری که یک باغبان وفادار برای عشرت‌الملوک‌اش لازم باشد انجام می‌دهم. حتی یک قمه‌ی آبدیده هم کنار در کلبه می‌گذارم تا اگر روزی روزگاری دزدی راهش را گم کرد و آمد داخل قصر، او را به چهل قسمت مساوی تقسیم کنم و پای درخت صنوبر ته باغ خاکش کنم. من از باغ و قصر و عشرت‌الملوک حفاظت می‌کنم و او هم از کارمندی که دیگر کارمند نیست.

صبح‌ها با هم در باغ قدم می‌زنیم و قهوه می‌خوریم. او از دوران جوانی‌اش و دیدار‌هایش با فلان شاهزاده و رئیس‌جمهور می‌گوید. من هم از سایز‌های رایج میلگرد و سیمان پرتلند و لوله‌های فاضلاب می‌گویم. من را به عنوان همراه به مهمانی می‌برد و دستش را با آن دستکش‌های سفید پوشیده شده از مروارید دور بازویم حلقه می‌کند. گور پدر حرف مردم. هر چه می‌خواهند بگویند. با همان قمه دو شقه‌شان می‌کنم. شاید حتی با هم برویم مسافرت. از این مسافرت‌هایی که آدم لازم نباشد از ماه قبلش کاسه‌لیسی رئیس را بکند برای چهار رو مرخصی. یا دائم نگران این باشد که باید هشت ماه دو برابر کار کنم تا خرج سفر دربیاید. با هم می‌رویم ساحل فلان‌جا و خاویار می‌خوریم و شراب 142 ساله. می‌رویم هتلی که مردها با کت و شلوار و کروات درِ لیموزین را برای‌مان باز می‌کنند. وقتی هم از سفر برمی‌گردیم تنها چیزی که منتظرمان است یک باغ پر از گل است که هرس می‌خواهد. قصری با دیوارهای بلند که اوضاع آن فقط بر وفق مراد می‌چرخد و لاغیر.

خلاصه که این فانتزی کوچک من است که آفتابش این روزها از این سمت طلوع کرده است. موقع رد شدن از خیابان‌ها به تک‌تک پیرزن‌ها خیره می‌مانم و دست رد به سینه‌ی هیچ کدام نمی‌زنم. هر کمکی لازم باشد می‌کنم. حتی اگر نوک عصای‌شان را به سینه‌ام فشار بدهند و بگویند: «چه مرگته؟ برو عقب می‌خوام از خیابون رد شم».

پ.ن: عنوان برای دختران حواست.
#فهیم_عطار

@EveDaughters
@fahimattar